صد بار خونچكان شد و يك بار خَم نشد
========================
«ملت افغانستان بعد از هر غسل خون و آتش همان پيراهن چركين گذشته را بهتن مىكند.»
«مير غلام محمد غبار»
============================
صد بار خونچكان شد و يك بار خَم نشد
========================
«ملت افغانستان بعد از هر غسل خون و آتش همان پيراهن چركين گذشته را بهتن مىكند.»
«مير غلام محمد غبار»
============================
ناگفتههاى جنبش روشنفكرى افغانستان
كانون همبستگى روشنفكران افغانستان
=============================
دفترنخست
----------------------------------------------------------------------------------------------
سيّد محمّد رضا علوى
كانون همبستگى روشنفكران افغانستان
ناگفتههاى جنبش روشنفكرى افغانستان
تاريخ ملى - 3
دفتر نخست
550 صفحه - رقعى
چاپ دوم - بهار 1390
قيمت 500 افغانى - يا معادل
شمارگان 2000 نسخه
چاپ طلوع
ISBN 964 - 7165 - 79 - X
ناشر : مؤسسه خدمات فرهنگى باران
كليهى حقوق براى ناشر محفوظ است
آدرس پست الكترونيك:
E: Mail - Alavi @ Yahoo.com
=================================
سخن نویسنده
روشنفكر «افغانستانى» بذرى در شورهزار است . بهتعبيرى فرزند ناخلف و نابهنگام زمان. شايد هم بهدليل كمبود منابع روشنفكرزا در كشور ، بتوان گفت : «روشنفکر افغان جنین مرده در رحم ، یا مولودى نارس و ناقصالخلقه» مىباشد ؛ زيرا بنا بههزار و يك دليل كه مهمترين آن بهضعف كمى و كيفى طبقهى متوسط (بورژوا) در كشور معطوف است ؛ هم در توليد «فكر» هم در تشخيص جايگاه واقعى خود ، هم در امر برقرارى تماس با مخاطبان و هم در امر مسئوليتپذيرى نسبت بهكنش و منش خويش ، همواره مشكل داشته است .
معالوصف : «صد هزاران سر در اين ره گوى شد» ... چه خونها كه در اين راه نثار گرديد ؛ چه زندانها ، شكنجهها ، محروميتها ، تهمتها ، ناسزاها و آوارگىها در اين راه تحمل شد ؛ تا مردم كشور بتوانند با الفباى دموكراسى آشنا گردند .
اين جنبش در سه مرحله قابل بررسى است :
1 - عصر پيشمكاتب (با هدف مشروطهخوهى) ؛
2 - عصر مكاتب (با اهداف برابرىطلبانه) ؛
3 - عصر فرامكاتب = انفجار اطلاعات ، ليبرال دموكراسى ، زندگىء آگاهانه بر مبناى رقابت آزاد...
«از متن كتاب»
================================================
آن چه هست :
وطن من 11
جهان ما 17
بخش اول 37
نخستين صدا 37
بازىهاى محلى 41
خاكسترِ گرم 43
48 1350
كابل 51
قندهار 54
لاشه يك تمدن مرده 55
بخش دوم 59
مدرسه عباسقلى خان 59
آتش پنهان 63
بازگشت بهخويش 66
نوسلفى، يا اسلام منهاى روحانيت 70
سيّد جمال ، و انكار تقليد از مراجع سنتى 73
چهره منطقه ديگرگون مىشود 79
چرخشهاى داوود خان 81
بخش سوم 85
خط سوم 85
افغانستان در سياهترين دوران تاريخ 97
بلخى و بازگشت بهخويش 101
بلخى بهحيث «يك مكتب» 103
بلخى و «عرفان گرم» 104
كارنامه «كانون مهاجر» 120
" كانون مهاجر " و سانتيمانتاليسم 133
يك بستر و چند رؤيا 137
بخش چهارم 145
تاريكخانه سياست 145
جريانهاى سياسى تاريخ معاصر افغانستان 147
اوضاع در ميان اهل تشيع 157
شقاق در جنبش شيعى 161
آرايش نيروهاى سياسى كشور 163
ائتلافها و اتحادها 171
بخش پنجم 173
روزهاى بىفردا 173
آن سوى بهشت 193
پاسداران جهاد 227
بخش ششم 231
بسوى فردا 231
سازمان مجاهدين مستضعفين 231
جنبش مسلمانان مبارز 249
«صف» 251
روابط مجاهدين مستضعفين با كانون مهاجر 254
الحديد 257
جنبش اسلامى مستضعفين 259
انجمن سوم حوت 265
افغانستان آزاد 266
حزب وحدت اسلامى 266
اسلام مكتب توحيد 267
حلقه «طرفه» 268
قيام اصلاحى سيّد بهاءالدّين مجروح 269
جناح «چپ» سازمان نصر 271
سازمان نصر در مسير تركستان 275
شمهى از استراتژى «طرح تعفن» 282
بيمارى «لومپنشووينيسم» 292
فاكتهاى از 23 سنبله 296
مناسبات با حزب اسلامى 304
قيام توحيدى مستضعفين 316
جنبش روشنفكران ملى 317
فصل پنهان 319
در كوران عمل 321
يك گام بهپس ، دو گام بهپيش 328
در حركت اسلامى 333
در تدارك حزب بزرگ 339
بخش هفتم 347
علاييم خستگى يك مبارز 347
قديس واقعى 357
بخش هشتم 363
پاييز خشم 363
انسداد دفتر كانون مهاجر 371
فصل بىپايان 376
بخش نهم 377
معمّاى هاشمى 379
سه سند از «خاطرات آيةاللّه منتظرى» 385
هاشمى چه مىخواست ؟ 390
بخش دهم 413
ترديدها و چرخشها 413
«جهان نو» 420
مصالحه ملى 423
در هرات 426
در كابل 429
در مزار شريف 431
در پلخمرى 433
باز هم كابل 437
امپراطورى آسمانى 441
در شهر ايبك 449
از خرم و سارباغ تا كابل 453
دكتر نجيب در مشهد 456
سقوط خوست 459
بخش يازدهم 461
كابل عصر نجيب 461
دموكراسى جزيرهاى 467
اشكها و لبخندهاى كابل 469
وداع با كابل 471
بخش دوازدهم 475
شبح مائوئيسم 475
مائوئيسم از نگاه نزديك 483
اپورتونيسم " شعلهاى " و فرصتهاى دست دوم 488
كارنامه 489
در بازار آشفته 493
نه سنت، نه مدرنيسم ! 502
جامعهى باز و دشمنان آن 505
فضاى حياتى 507
بخش سيزدهم 509
سايهروشنهاى جنبش روشنفكرى 509
تأملاتى پيرامون شرح وظايف روشنفكران 519
اسناد و ضماييم 529
نمايه 542
وطن
==============
ز تو ثروت نمىخواهم ، وطن استى بس است
«بازار صابر»
---------------------------------------------------------
وطن " من " با ساحهى (تقريبى) 800/000 كيلومتر مربع ، بين 60 درجه، 35 دقيقه و 75 درجه ، 50 دقيقهى طول البلد شرقى و نصفالنهار گرنويچ و 29 درجه ، 30 دقيقه و 38 درجه ، 30 دقيقه عرض البلد شمالى واقع است. و در كمربند ايران ، عراق ، سوريه ، تونس ، درياى مديترانه ، نواحى جنوبى آمريكا، ژاپن و نواحى مركزى چين قرار دارد. طول سرحدات آن 5308 كيلومتر مىباشد. در داخل اين سرحدات (در حال حاضر) بيش از 30 ميليون نفر زندگى مىكنند. نامهاى تاريخى اين وطن عبارتاند از :
1 - آريانا : از عهد اوستا (هزار سال قبل از ميلاد) تا قرن پنجم ميلادى .
2 - خراسان : (مطلع الشمس) از قرن سوم تا قرن نوزدهم ميلادى .
3 - افغانستان : از قرن نوزدهم ميلادى تا كنون .
«اين وطن» در طول تاريخ دراز و پر افتخار خويش نقشهاى بزرگ و تعيين كنندهى جهانى و منطقوى ايفا نموده و سهم شايسته در پيدايش و پويش تمدن بشرى دارد ؛ اما، اكنون بيمار است.
تمدنها : ... " پيشويدى " ، " ويدى " ، " بخدى " ، " اوستايى " ، " اسكايى " ، "سلوكى " ، " بودايى " ، " ... و " اسلامى " .
حكومتها و امپراطورىها ؛ پيشروىها ، پسروىها : ... " آريايى بخدى " ، " پاراداتها " ، " كاويانىها " ، " پيشدادىها " ، " كيانىها " ، " اسپهها " ، " ترى توناها " ، " يانىها " ، " هخامنشىها " ، " مقدونىها " ، " سلوكىها " ، " كوشانىها " ، " يفتلىها " ، " ساسانىها " ، " كابلشاهان " ، " اعراب = اموىها " ، " عباسىها ... از سال 22 الى 205 هجرى سر و كار افغانستان با امراء و خلفاى عرب بود. رجال افغانى چون برمكيان ، طاهريان ، خاندان سهل و دها نفر از اين قبيل بهحيث حكام كشورى داخل دربار خلافت شدند و زبان درى با قبول لغاتى از عربى بهحيث زبان دربار و علم پذيرفته شد. در سال 253 هجرى يعقوب ليث صفارى نخستين حكومت مستقل افغانى را در زرنج (سيستان) بنياد نهاد و مورد مدح و تمجيد شاعران پارسىگوى چون صيف سيستانى و حنظلهى باغيسى قرار گرفت. از اين پس ، طبق مندرجات منابع تاريخى، جدول اسامى امراء ، سلاطين ، شاهان و رئساى جمهور افغانى بدينترتيب اند: )
( در تهيهى اين جدول از آثار متعدد «غبار» و احمد على كهزاد مدد گرفته شده است . )
الف - سلسلهى صفاريان : يعقوب بن ليث صفارى (از سال 253 تا 265 ه ق) عمر بن ليث صفارى (از 265 تا 287 ه ق) طاهربن محمد بن عمرو صفارى (از 287 تا 291 ه ق)
ب - سلسلهى سامانيان : امير اسماعيل سامانى (از 279 تا 295 ه ق) امير احمد سامانى (از 295 تا 301 ه ق) امير نصر سامانى (از 301 تا 321 ه ق) امير نوح سامانى (از 331 تا 343 ه ق) عبدالملك سامانى (از 343 تا 350 ه ق) امير منصور سامانى (از 350 تا 366 ه ق) نوح دوم (از 366 تا 387 ه ق) منصور دوم (از 388 تا 389 ه ق) عبدالملك دوم سامانى (از 389 تا 389 ه ق)
ج - سلسلهى غزنويان : امير الپتكين (سال جلوس 351 ه ق) ابو اسحاق (جلوس 352 ه ق) پلكاتگين (جلوس 355 ه ق) بريتگين (جلوس 364 هق) امير سبكتكين (جلوس 366 ه ق) سلطان محمود (جلوس 387 ه ق) سلطان مسعود (جلوس 421 ه ق) امير محمد (جلوس 431 ه ق) سلطان مودود (جلوس 434 ه ق) مسعود ثانى (جلوس 441 ه ق) امير على (جلوس 442 ه ق) عبدالرشيد (جلوس 443 ه ق) امير فرخ زاد (جلوس 444 ه ق) ابراهيم (جلوس 445 ه ق) مسعود ثالث (جلوس 492 ه ق) شير زاد (جلوس 508 ه ق) ارسلان شاه (جلوس 509 ه ق) بهرام شاه (جلوس 512 ه ق) خسرو شاه (جلوس 544 ه ق) خسرو ملك (جلوس 598 - 551 ه ق)
د - سلاطين غورى : سلطان علاءالدّين حسين جهانسوز (سال جلوس 551 - 503 ه ق) ملك سيف الدّين محمد بن علاءالدّين (جلوس 558 - 551 ه ق) سلطان غياث الدّين محمد بن سيف الدّين (جلوس 598 - 558 ه ق) سلطان شهاب الدّين ابوالمظفر سام بن سيف الدّين (جلوس 602 - 598 ه ق) امير محمودبن سلطان غياث الدّين (جلوس 609 - 602 ه ق) بهاءالدّين سام ابن محمود (جلوس 607 ه ق) آتسز بن علاءالدّين (جلوس 611 - 607 ه ق)
ه - خوارزمشاهيان : قطب الدّين محمد بن انوشتكين غرجه (سال جلوس 521 - 461 ه ق) آتسز بن قطب الدّين محمد (جلوس 551 - 521 ه ق) ايل ارسلان بن آتسز (جلوس 558 - 551 ه ق) سلطان شاه بن ايل ارسلان (جلوس 589 - 558 ه ق) علاءالدّين تكش بن ايل ارسلان (جلوس 596 - 589 ه ق) سلطان علاء الدّين محمد بن تكش (جلوس 617 - 596 ه ق) سلطان جلال الدّين بن علاء الدّين محمد (جلوس 622 - 617 ه ق)
و - حكمرانان مغولى : چغتاى خان (سال جلوس 624 ه ق) قراهلاكو (جلوس 639 ه ق) يسرع منكو (جلوس 645 ه ق) قراهلاكو (مكرر) (جلوس 650 ه ق) ارغان خاتون (جلوس 650 ه ق) الكوخان (جلوس 659 ه ق) مبارك شاه (جلوس 664 ه ق) براق خان (جلوس 664 ه ق) نكپاى خان (جلوس 668 ه ق) تغاتيمور (جلوس 670 ه ق) دعاخان (جلوس 672 ه ق) كنجوك خان (جلوس 706 ه ق) تاليكو (جلوس 708 ه ق) كبك خان (جلوس 709 ه ق) يسون چغا (جلوس 709 ه ق) كبك خان (مكرر) (جلوس 718 ه ق) الچحى كداى (جلوس 721 ه ق) دعا تيمور (جلوس 721 ه ق) ترما شيرين خان (جلوس 720 ه ق) سنجر (جلوس 720 ه ق) جنگلى شى (جلوس 734 ه ق) بوزون (جلوس 735 ه ق) ليون تيمور (جلوس 729 ه ق) على اغتاى (جلوس 740 ه ق) محمد (جلوس 742 ه ق) قازان (جلوس 744 ه ق) داشمند بهاغتاى (جلوس 747 ه ق) بيان قلى (جلوس 760 - 749 ه ق)
ز - پادشاهان تيموريه : شاهرخ ميرزا (سال جلوس 850 - 807 ه ق) الغ بيگ (جلوس 853 - 850 ه ق) بابر ميرزا (جلوس 861 - 854 ه ق) ابو سعيد (جلوس 872 - 863 ه ق) سلطان حسين ميرزا (جلوس 911 - 872 ه ق) بديع الزمان (جلوس 920 - 911 ه ق)
ح - نفوذ صفوىها : (صفوىها از سال 937 الى 1135 بربلاد فارس حكومت داشتند) حكومت صفوى با دولتهاى بابرى هند در شرق ، و دولت ازبكيه در شمال ، برسر افغانستان رقابت مىنمودند .
ط - پادشاهان هوتكى : ميرويس (سال تأسيس 1121 ه ق) مير عبداللّه (جلوس 1127 ه ق) شاه محمود (جلوس )...)113 ه ق) شاه اشرف (جلوس 1137 ه ق) شاه حسين (جلوس 1151 - 1142 ه ق)
ى - امراء ابداليهى هرات : عبداللّه خان بن حيات سلطان )1129 - ه ق) زمان خان بن دولت خان )1132 - ه ق) محمد خان بن عبداللّه خان )1135 - ه ق) ذوالفقار خان بن زمان خان )1136 ه ق) اللّه يار خان بن عبداللّه خان )1138 - هق) ذوالفقار خان (مكرر) )1142 - ه ق) اللّه يار خان (مكرر) )1143 - ه ق)
ك - شاهان ابدالى : احمد شاه بابا (جلوس 1160 - ه ق) تيمور شاه بن احمدشاه (جلوس 1186 - ه ق) زمان شاه بن تيمور شاه (جلوس 1207 - ه ق) شاه محمود بن تيمور شاه (جلوس 1216 - ه ق) شاه شجاع بن تيمور شاه (جلوس 1219 - ه ق) شاه محمود (مكرر) (جلوس 1223 - ه ق) دورهى برادران فتيح خان )1233 - ه ق) شاه شجاع (مكرر) (جلوس 1258 - 1255 ه ق)
ل - امراء و شاهان محمد زايى : امير دوست محمد خان (سال جلوس 1259 - ه ق) امير شير على خان (جلوس 1279 - ه ق) امير محمد افضل خان (جلوس 1283 - ه ق) امير محمد اعظم خان (جلوس 1184 - ه ق) امير شير على خان (مكرر) (جلوس 1285 - ه ق) امير محمد يعقوب خان (جلوس 1196 - ه ق) امير عبدالرحمن خان (جلوس 1297 - ه ق) امير حبيب اللّه خان (جلوس 1319 - ه ق) امير امان اللّه خان (جلوس 1337 - ه ق) محمد نادر شاه (جلوس 1348 - ه ق) محمد ظاهر شاه (جلوس 1352 - ه ق)
م - رئساى جمهور افغانستان : سردار محمد داوود خان )1357 - 1352 ه ش) نور محمد ترهكى )1358 - 1357 ه ش) حفيظ اللّه امين )1358 ه ش) ببرك كارمل )1365 - 1358 ه ش) محمد نجيب اللّه )1371 - 1365 ه ش) صبغة اللّه مجددى )1371 ه ش) برهان الدّين ربانى )1381 - 1371 ه ش) ملاّ محمد عمر آخوند زاده (اميرالمؤمنين) )1380 - 1374 ه ش) حامد كرزى (1381)
بيرق های افغانستان
امیرحبيب الله خان (1901-
1919)

غازی امان الله خان (1919- 1929)

محمد نادرشاه (1929- 1933)
محمد ظاهرشاه (1933- 1973)

سردار محمد داود خان (1973- 1978)

رفیق نور محمد تره كي (1978- 1979)

رفیق حفيظ الله امين (16 سپتامبر 1979)

رفیق ببرك كارمل (27 دسامبر 1979)

داكتر نجيب الله (1987- 1992)

پروفیسور برهان الدين رباني (1992- 1996)

ملا محمد عمر آخوندزاده ( 1996- 2001)

حامد كرزي ( 2001)
خُونابَه
============
جهان ما
----------------------
«اشكهاى كه از چشمها فروريخته ، از آب تمام اقيانوسهاى جهان هم بيشتر است.» " بودا "
«آوردهاند كه روزى ، سلطانى بهوزيرش دستور داد تا ترتيبى دهد كه تاريخ دقيق دنيا از آغاز تا كنون را تقرير نموده ، براى او بياورند .
وزير هيأتى از علماء و تاريخنگاران تشكيل داد ؛
اعضاى هيأت ، تاريخ دنيا را در يكصد هزار جلد كتاب قطور گردآورى كردند .
وزير عرادههاى سنگين آماده كرد ، تمام كتابها را در اتاق مخصوصى در قصر سلطان چيد ، كوهى از كتاب بهوجود آمد ؛ بهسلطان خبر داد كه همه چيز آماده است .
سلطان وارد كتابخانه شد ، تا چشمش بهانبوه كتابها افتاد ، مات و مبهوت گرديد و گفت: "اين همه ؟! " يعنى " تاريخ دنيا اين قدر طولانى است ؟"
بهوزير گفت: نمىتوانم اين همه كتاب را بخوانم ، دستور بده تا خلاصهاش كنند."
وزير دستور داد كتابها را خلاصه كردند: بهده هزار جلد ؛ باز هم سلطان گفت زياد است ؛ بهيك هزار جلد ؛ گفت زياد است. بهده جلد ، يك جلد ، يك فصل ، يك صفحه!
- در نهايت سلطان بهوزيرش گفت: «برو بگو همه را در يك گزارهى كوتاه خلاصه كنند.» تا با خواندن آن يك جمله بفهمم كه در اين دنيا چه گذشته است .
- سرانجام ، آن تعداد كتاب قطور بهاين يك گزارهى كوتاه خلاصه شد:
«آمدند و زحمت كشيدند و رفتند.»
مدتها در پى فرصتى بوديم تا ضمن آن پروندهى جنبش روشنفكرى كشور را بازخوانى نماييم ؛ صرف نظر از دخالت هرنوع انگيزه و علاقهى بشرى ، مميزهى مثبت اين عمل بهنوبهى خود يكاقدام فرهنگى در پروسهى {هرچند بطى} انشكاف فرهنگ ملى براساس اصول آزادانديشى ، شفافيت و آشكاراگويى ؛ از رهگذر ارايهى بيلانس كارى است ؛ كه مىتواند براى نسلهاى آيندهى ميهن متضمن نكات آموزنده باشد و در امر تحقق شعار «بازگشت بهخويش» مبنى بر احراز و تثبيت وجدان مشترك ملى - افغانى مساعدت نمايد .
از آنجا كه در دورهى گذار قرار داريم ؛ گمان مىرود شرايط موجود زندگى و موقعيت خاص كشور در اين برههى استثنايى ، ضرورت انجام اين عمل را چند برابر كند ؛ زيرا پاسخگويى و ثبت «علل وقايع» حقى است كه آيندگان بهگردن ما دارند. ما بهمسئوليتهاى تاريخىء خويش در برابر ملك و مردم واقفيم و برصحت ادراك و قضاوت عادلانهى فرزندان وطن در هر عصر و نسل ايمان داريم ؛ لذا هرگز از پاسخگويى و نقد كاركردها و موضعگيرىهاى خود نمىهراسيم. ضمن اينكه باور كامل داريم كه هيچ نيروى نمىتواند از پاسخگويى طفره رود .
اين نكته جاى بحث ندارد كه كاروان نوع بشر از ديروز آمده ، بهسوى فردا در حركت است.
پاسخ بهاين پرسش كه : «ديروز او چهگونه بوده است ، فردايش چه خواهد بود» موضوع علم تاريخ و از مباحثات متعلق بهفلسفهى تاريخ است. بهموجب براهين همين فلسفه و بديهيات ضرويهى قابل ادراك ، در تسلسل گذر آدمى در كوران زمان ، هرنسل " يك قدم " محسوب مىشود. بناءاً نسل متأخر زمانى مىتواند گامى استوارتر بردارد كه زيرسازهاى مقدماتى آن توسط نسل قبلى ]يا همان گام متقدم [درست فراهم آمده باشد. چه سير توسعهى فرهنگ و تمدن بشرى دقيقاً مانند جريان رود ، يا حلقات زنجير ، بههم پيوسته است. مصداق بارز اين اتصال ، همان پيوست تجربيات نسلهاى بعد با قبل تواند بود. چنانكه در فرايند حيات يك تمدن و فرهنگ ، گسست يك حلقه بهمثابه عدم استمرار آن و در نتيجه مرگ يك تمدن و زوال يك فرهنگ است. آنوقت قرنها بايد بگذرد تا شرايطى جديدى بهوجو آيد و «آبى رفته بهجوى بازگردد.» بدينترتيب ، در تاريخ بشر فراوان اتفاق افتاده كه تاوان خطاى يك نسل را دهها نسل بعدى پرداختهاند. اين دقيقاً همان چيزى است كه ما گرفتارش هستيم .
زياد شنيدهايم كه «تاريخ معلم انسانها است» دست ما را گرفته بهاعماق زمانها و پهنهى مكانهاى ناشناخته مىبرد ، سلسلهى ناگسستنى از روند گذشت زمان و كاركرد انسان در پهنهى مكان بهوجود مىآورد و از اين رهگذر تجربيات گذشتگان را در اختيار آيندگان مىگذارد و بهآنها بينش روشن مىبخشد. پس ، توصيف محض آنچه اتفاق مىافتد ، جالب است ؛ ولى آموزنده نيست. بررسى روىدادها ، تنها وقتى با «تقرير علل» تكميل گردد ، مثمر ثمر مىشود.
از منظر علم و فلسفه نيز تاريخ «علم محض» نيست ، بلكه دانش تجزيه و تحليل علل وقايع و رخدادها است و اهمّيتكاربردى فوقالعاده دارد .
"هرودوت " )484 - 424 ، ق م) مىگويد تاريخ هر ملت سه مرحله دارد :
1 - موفقيت ،
2 - رخوت و فساد ،
3 - سقوط = (رويش ، پويش ، فرسايش)
«ديونوسوس» در قرن يكم قبل از ميلاد گفت : «تاريخ همان فلسفه است ؛ امّا با سرمشقهاى بهكار مىرود.» مورخان يونان باستان اولين كسانى بودند كه دنبال ثبت وقايع و كالبدشكافى علل روىدادها رفتند. در زمانى كه فيلسوفان يونانى مىكوشيدند توضيحهاى طبيعى براى روىدادهاى طبيعت پيدا كنند ؛ مورخان اوليه نيز در صدد يافتن توضيحهاى طبيعى براى روى دادهاى تاريخى برآمدند. آنها قدم بهقدم دايرهى علاقهى خويش را وسعت بخشيده و تجزيه و تحليل علتهاى حوادث گذشته را عميقتر نمودند. از اين پس ديگر شكست در جنگ بهپاى انتقام خدايان نوشته نشد. مورخان يونان باستان سعى كردند مشاهدات دقيق را اساس تاريخ قرار دهند. آنها همكاران خود را بهحقيقتگويى دعوت مىكردند .
كشف و درك حقايق تاريخى همهگاه محل توجه پيشگامان تاريخ بشرى بوده است : " يوهان سولسبرى " (متوفى 1180( مىگويد : «مورخ بايد پيوسته درپى كشف و درج حقيقت باشد ، مورخان دروغزن شهرت و اعتبار خود ، و هم روح جاويدان حقيقتجويى را بهنابودى مىكشانند.» او كه پيرو اسكولاستيك قديم بود ، بهدرك درست تاريخ آنقدر اهمّيت مىدهد كه مىگويد : «درك مناظر گذشته بهما يارى مىكند ، تا هدفها و نقشههاى خدا را بهتر بفهميم.»
در فلسفه ثابت است كه تكرار عين يك پديده از محالات قطعى است ، هرپديدهى مادى از وجوه كمى و كيفى خود تحت شرايط ميليونها متغير ، تنها يكبار در امتداد زمان رخ مىنمايد ؛ ولى وقوع مشابهتها در امتداد زمان و پهنهى مكان از مقولات پذيرفته شدهى فلسفى است. «فوكيديد» (460 - 395 ، ق. م) مىگويد : «كسانى كه مىخواهند اطلاعات روشن از گذشته داشته باشند ، كارى بسيار درست مىكنند ؛ چون بنا بهطبيعت انسانى ، ممكن است روزى وقايع گذشته در آينده بههمان صورت ، يا بهصورت مشابه تكرار گردد ؛ در آن صورت تاريخ براى آنها بهاندازهى كافى مفيد خواهد بود.»
«فرانچسكو گويتچاردينى» - مورخ و فيلسوف مشهور فلورانسى )1540 - 1483( از «فوكيديد» هم پا فراتر نهاده و طى سلسله مقالاتى در موضوع «امور سياسى و حقوق شهروندى» مىنويسد : «كارهاى گذشته آينده را روشن مىكند ؛ زيرا دنيا همواره يكجور بوده است. آنچه در گذشته بوده ، برمىگردد ؛ امّا ، با نامها و رنگهاى ديگر ؛ ولى اين را هركس نمىتواند تشخيص دهد ، بلكه متفكّرى كه دقيقاً بهآن مىنگرد و مىانديشد ؛ درك مىكند.»
«نهرو» در كتاب " نگاهى بهتاريخ جهان " مىگويد : «تاريخ هرگز بهدرستى و عيناً تكرار نمىشود ؛ امّا ، عجيب است كه گاهى اوقات حوادث شباهت فراوان بهيك ديگر پيدا مىكنند.»
«ن. آ. يروفهيف» تاريخشناس مشهور شوروى سابق ، در كتاب «تاريخ چيست ؟» مىگويد:
«مقايسهى تاريخ با خاطرهى انسان مسلماً مبناى دارد ؛ دانش گذشته براى جامعه همانقدر ضرورى است كه براى فرد ؛ بنابراين حفظ وقايع گذشته در حافظه ، مقام برجستهى را در كار مورخ اشغال كرده و خواهد كرد ؛ مسئوليت اساسى مورخ در عمل نه تنها كار جمعآورى و بازگويى حقايق است ؛ بلكه جستجو و نقل تجربيات ارزشمند گذشته بهمعاصران خويش و ارايهى دروس عبرت براى همگان است ؛ بهاين مىگوييم «تاريخ نگارىء علمى» نقص تاريخ غير علمى عبارت از اين است كه اين تجربه و درس ، فوقالعاده ساده تعبير مىشود.»
نسل ما : در دوران سخت و پر ماجرا زندگى كرد. دست تقدير در چنان مقطع زمانى ، چشم ما را بهاين كرهى خاكى گشود كه جنگ دوم جهانى بهپايان رسيده بود ، بهدنبال آن «جنگ سرد» بين قدرتهاى فاتح شرقى و غربى و در رأس آنها هريك اتحاد جماهير شوروى سوسياليستى و ايالات متحده آمريكا بهاوج خود رسيده بود. جريان جنگ سرد بين آن دو ابرقدرت وقت ، جهان را بهدو بلوك متخاصم تبديل نموده و كابوس جنگ جهانى سوم را بر روابط و مناسبات بينالمللى حاكم ساخته بود ؛ جنگى كه خطر بهكارگيرى سلاحهاى هستهاى را چون «شمشير داموكلس» بالاى سر جامعهى جهانى و ادامهى حيات روى كرهى زمين آويخته بود. در زمرهى اصطلاحات سياسى رايج در جريان جنگ سرد ، كلماتى چون «باران زرد» - «ضربت اول» و وقوع بلافاصلهى «زمستان اتمى» بود .
بهموجب اين تعبيرات هريك از ابرقدرتها كه بهانجام «ضربت اول» مبادرت مىورزيد، كار سيارهى شكنندهى بهنام «زمين» را براى هميشه تمام كرده بود ، چنانكه ديگر «ضربت دوم» در كار نمىبود. " جنگ سرد " در سراسر جنوب و جنوب شرق آسيا ، قارهى آفريقا و آمريكاى لاتين جارى بود و قربانيان زيادى گرفت. قربانيان جنگ سرد ، اغلب مبارزان عليه استبداد محلى بودند ، چون ظهور و پيدايى رژيمهاى توتاليتر و مستبد محلى كه هريك در ماهيت خود وابسته بهيكى از دو ابرقدرت وقت بودند ، از ديگر مختصات دوران جنگ سرد بود. اين رژيمها كه بعضاً با شعارهاى فريبندهى استعمارزدايى و تأمين استقلال ملى حكومت مىكردند ، با برخوردارى از حمايت يكى از ابرقدرتها بهسركوبى آزادىهاى ملى - مدنى و خفه كردن مطالبات مردم خود اقدام مىكردند. آنها با استفاده از آتمسفر جنگ سرد ، مخالفين داخلى خود را متهم بهداشتن ارتباط با اردوگاه جانب مقابل نموده و از اين طريق مجوز قلع و قمع ايشان را صادر مىنمودند. از همينرو نيمهى دوم قرن بيستم به«عصر انقلابها» نيز قابل نامگذارى است
استقلال كشور «هند» تحت رهبرى بزرگترين پارسا و عارف دوران «مهاتها گاندى» و متعاقباً پيدايش كشورى بهنام «پاكستان» )1947 - م) قتل " گاندى " جنگهاى دو كشور «هند» و پاكستان و جدايى «بنگلادش» از «پاكستان» در عصر ما روى داد. انقلاب دهقانى در كشور «چين» و متعاقباً انقلاب فرهنگى «مائوتسه تونگ» انقلاب روحانيون در ايران ، جنگ 8 ساله ميان دو كشور ايران و عراق در پيش چشم ما واقع شد ؛ سقوط نظام «آپارتهيت» در آفريقاى جنوبى ، فروپاشى اتحاد جماهير شوروى سوسياليستى و تجزيهى آن به 16 كشور ، در دوران ما روى نمود ؛ پايان جنگ سرد ، فروريزى ديوار برلن و اتحاد مجدد دو آلمان ، اتحاد دو يمن ، استقلال سه كشور تاجيكستان ، ازبكستان و تركمنستان در مجاورت مرزهاى شمالى كشور ما از جمله پيامدهاى آن فروپاشى عظيم بود كه جمعاً پيش چشم ما روى نمود .
با غيبت اتحاد جماهير شوروى از عرصهى سياست جهانى ، ايالات متحده آمريكا احساس پيروزى بزرگ نموده و «استراتژى نظم نوين جهانى» را پىريزى كرد ؛ كه برمبناى آن جهان بهسمت تكقطبى شدن ، بهمحوريت ايالات متحده آمريكا ساماندهى مىشد. در همين راستا، جنگ نفت در سال 1990 در خاورميانه روى نمود كه در يك طرف آن صدام حسين ديكتاتور وقت عراق ؛ در سوى ديگر يك ائتلاف بينالمللى شامل 25 كشور {اغلب غربى }بهسركردگى آمريكا تحت رهبرى بوش {پدر} قرار داشت. اين جنگ ، نخستين واقعهى بزرگ بينالمللى قرن بود كه در غيبت اتحاد جماهير شوروى از كرسى اقتدار ابرقدرتى و در لحظات احتضار او واقع شد. در اين موقع اتحاد جماهير شوروى آخرين روزهاى حيات خود را تحت رهبرى بىكفايت «گرباچف» سپرى مىكرد. صدام حسين اين جنگ را «مادر جنگها» نام نهاده بود و بهپيروزى ارتش مجهز خود برقواى متفقين اميد جدى داشت. ارتشى كه با ساز و برگ نظامى بالا و آموزش فوقالعادهى خود بهتازگى از جنگ 8 ساله با ايران فارغ گشته بود .
«جنگ نفت» در نتيجهى اشغال كشور كوچك كويت {كه گفته مىشود حاوى مخازن عظيم نفت خام مىباشد} توسط ارتش صدام حسين آغاز شد. صدام حسين كه حدود صد سال ديرتر از زمان خود بهدنيا آمده بود ، قصد داشت تمامى كشورهاى عربى منطقه و حوزهى شامات را يككاسه نموده و امپراطورى عظيم عربى تشكيل دهد. او كه خود را پرچمدار ناسيوناليسم عربى مىدانست ، اگر صد سال جلوتر از اينزمان بهدنيا آمده و چنين اقدامى را روى دست مىگرفت ، بهآسانى موفق مىشد ؛ امّا ، نظام موجود بينالمللى اين اجازه را بهاو نداد .
بدينترتيب ، يكبار ديگر ثابت شد كه ظهور رهبرانى نابهنگام ، تنها مىتوانند براى ملتها مشكل بيافرينند و خصومت ، نفاق و خونريزى بهارمغان آورند .
در سه ماههى نخست سال 2003 بارديگر بهانهجويىهاى ايالات متحده آمريكا بهمنظور حذف صدام حسين شدت يافت. او را بهداشت و انباشت سلاحهاى كشتار جمعى ، بهويژه هستهاى ، متهم نمودند. چنين اتهاماتى در شرايط عادى براى رژيمهاى توتاليتر فوقالعاده لذتبخش و حتى بهمنزلهى آب حيات است ، چون براى مصارف داخلى بهاين حرفها نياز دارند ، روى آن پوز مىدهند و حتى بهعنوان مستمسك جديد براى سركوبى مخالفان داخلى بهكار مىبرند ؛ امّا ، اين بار مسأله براى صدام حسين فرق اساسى داشت ؛ آمريكا و هم پيمانانش طى 20 روز جنگ ، او را از كرسى قدرت بهزير كشيدند ؛ سرانجام ، بهتناب دار سپردند .
ما واقعهى 11 سپتامبر سال 2001 را ديديم ؛ روىدادى كه در حقيقت مبناى روابط متقابل دو جهان غرب و اسلام براى قرن 21 را پىريزى كرد. و بهخصلت تعاملىء مناسبات قرن گذشته ميان اسلام و غرب كه برمبناى ضديت مشترك با الحاد كمونيسم شالودهريزى شده بود ، پايان داد. آنچه را مسلمانان افراطى و خشونتگرا «جهاد مبارك» ضد مفاسد و سلطه جويىهاى دنياى غرب و در رأس آن ايالات متحده آمريكا مىخوانند ؛ و بالمقابل ، آمريكا «نبرد بىپايان عليه تروريسم» بهسر كردگى گروه «القاعده» مىپندارد ؛ از همينجا شروع شد. متعاقب آن ، اصطلاحاتى چون «جنگ صليبى نوين» ، «فاشيسم اسلامى» ، «فاشيسم مقدس» و ارايهى رسم و طرحهاى موهن از مقدسات دينى مسلمانان در رسانههاى جمعى غرب رواج گسترده يافت. چنانكه چهرهى كريهه و ناپسند از اسلام و مسلمانان بهساكنان آنسامان معرفى نمود .
البته تحريكپذيرى و واكنشهاى سبگسرانهى برخى از لايههاى جوامع اسلامى و در كنار آن، اقدامات خشونتآميز برخى ديگر (چون ترور، اختتاف و سربريدن آدمها در مقابل كامره و هلهله و شادى و تكبير و قرأت آياتى از قرآن ، پس از انجام اين عمل) مدارك زنده و انكارناپذير در اختيار همان رسانهها قرار مىداد. چيزى كه براى آن رسانهها هم فال بود ، هم تفريح .
در واقعهى 11 سپتامبر ]براى اولينبار در تاريخ بشر[ يك " شخص " بهنام «اسامه محمد بنلادن» شهروند سعودى مقيم افغانستان )02 /05 /2011 - 1957( با يك ابرقدرت بهنام «آمريكا» چلنج داد. اين درحالى بود كه ادارهى كاخ سفيد نيز بهتازگى در دست «محافظهكاران جديد» بهرهبرى جرج بوش {پسر} افتاده بود. بدينترتيب ، دو جريان افراطى و خشونتگرا بهعنوان نمايندگان دو تمدن اسلام و غرب بهمقابله بايكديگر پرداخته و آتمسفر بينالمللى را بهشدت آلوده كردند. هريك بهطور يكجانبه مدعى برترى مطلق تمدن و فرهنگ وابسته بهخود شدند ! امام اول جانب غربى «سموئيل هانتينگتون» بود كه مطابق با ميزان حرارت «اسامه بنلادن» خواهان شروع مجدد جنگهاى صليبى و برخورد تمدنها بود. در كنار هانتينگتون «فرانسيس فوكوياما» ايستاده بود كه نظريهى «پايان تاريخ» را عرضه كرد. بهپنداشت فوكوياما عصر مكاتب پايان يافته و «ليبرال دموكراسى» دكترين نهايى بشريت است كه فوق آن ، انتظار گفتمان نظرى از بشريت نبايد داشت ؛ امّا، براساس دُفاكتو، چنين پايانى بيش از همه ، پيدايى گسل عميق در تعامل جهان اسلام با غرب را بهنمايش گذاشت كه دراين راستا جنگ بىپايان آغاز يافته
تحقيق و اعلام نظر در مورد اينكه كداميك آغازگر جنگ بوده است ، دشوار مىباشد ؛ ولى قضاوت در مورد اينكه كداميك برحق مىباشد ، بسيار آسان است : «هيچ كدام»!
«جنگ ، جنگ بوفالوهاى مست است» و ارتباطى با بشريت مترقى ندارد .
اروپای پیر و همیشه جوان
روىدادهاى مهم ديگر در اروپاى پير و هميشه جوان بود كه شامل تحقق " اتحاديهى اروپا " و گردش پول واحد «يورو» در بين 27 كشور عضو ، تشكيل " اتحاديهى مديترانه " با عضويت چهل و سه كشور ، انعقاد پيمان ليسبون و همچنين انتخاب رئيس واحد براى اتحاديهى اروپا بود .
اينها رئوس وقايع مهم بينالمللى بود كه در عمر ما ، تا اين لحظه روى داده است. هريك بهنوبهى خود تأثير آشكار برزندگى جامعهى بشرى ، بهخصوص حيات ملى افغانها داشت. متأسفانه در گرماگرم جنگ سرد ، كشور ما بهيكى از بدترين ميدانهاى تلاقى و برخورد استراتژيك ميان دو ابرقدرت وقت مبدل گرديد و بهداغترين نقطهى دنيا در تاريخ معاصر جهان در آمد. سراسر كشور بهكورهى سوزان و ديگ جوشان مبدل شد ، سپس عرصهى تاخت و تاز تروريسم بينالمللى و بنيادگرايى مافياگون گرديد كه جمعاً و تا كنون مدت سه دهه طول كشيده است و آيندهى آن كماكان در بوتهى ابهام است. مطمئناً در آينده راجع بهاين برهه از تاريخ خونبار و خبطآميز كشور حرفهاى زيادى گفته خواهد شد. طبعاً هركس از منظر اعتقادات و علايق خود آن را نگارش خواهد نمود ؛ لكن آنچه ما ديديم ، در يك كلام :
سراسر خبط و خطاى سران قبايلى بود كه با سوء استفاده از اعتقادات و عواطف مذهبى و قومى مردم روستايى و بىسواد كشور ، سعى در تأمين شهوات و منافع شخصى خود داشتند ، آنها بهجاى اينكه بهمنافع ملى بيانديشند ، فقط بهنفع خود فكر مىكردند. و هريك مانند شدّاد براى خود بهشت خصوصى ساختند. هريك از آنها در دوران رهبرى جهاد ! چندينبار تجديد فراش كردند. درحالى كه عموم مردم نان خوردن و دارو براى فرزندان خود نداشتند. دراين برههى سياه از تاريخ ، سران گروهبندىهاى قومى بهنوبهى خود نقش اجيران جنگى ابرقدرتها در جريان جنگ سرد را ايفاء كردند. آنها براى نوكرى بيگانگان ، بايكديگر كورس گذاشتند.
ما جريان جابهجايى بيش از نيمى جمعيت كشور را در داخل و خارج ، از نزديك ديديم. چنينكارى براى كسى كه شخصاً آن را تجربه نكرده باشد ، چيزى شبيهه يك «پيكنيك» است ؛ امّا ، تفاوت كار از كجا است تا بهكجا. درك اين نكته با لفظ ممكن نيست كه چگونه يكخانواده مجبور مىشود ناگهان ، بدون تداركات قبلى ، و بدون هيچنوع حمايت و چشمانداز روشن ، همهى مايملك ، خانه و زندگى خود را {كه محصول يك عمر تلاشش مىباشد} رها كرده ، فقط جان خود و فرزندان را از مهلكه نجات بخشد و بهمحيطى وارد شود كه هم خود با آن بيگانه است و هم بيگانه حساب مىشود. چنان محيطى كه نه تنها وضعيت او را درك نمىكند و بهاو خوشآمد گفته نمىشود ، كه با چهرههاى اخمآلود ، سوءظن شديد و نگاهاى عيبجويانه و نفرتآلود مواجه مىگردد. ازاين پس ، ديگر او علناً عامل گرانى، امراض، فقر، فساد، بىكارى، ناامنى، زخم معده، ضعف اشتها، بىخوابى، پيرى، سرطان، اختلافات زوجين و سوء هاضمهى افراد جامعهى محلى معرفى مىشود! مسألهى مهاجرين واقعاً يك تراژدى انسانى است .
نكتهى قابل يادآورى اينكه : شرح هيچيك از اين وقايع مهم جهانى و داخلى {از سنخ تاريخنگارى مرسوم و مصطلح} مطمح نظر نويسنده نيست ؛ بلكه قصد ما بررسى زيرسطح حوادث و ارايهى تجارب و دريافتهاى خود از درون آنچه به«جنبش روشنفكرى ملى مستقل افغانستان» موسوم است ، در حد «مانيفيست» از سه مرحلهى تاريخى است :
1 - عصر پيشمكاتب = از سيد جمال تا دههى دموكراسى (با هدف مشروطه خواهى)
2 - عصر مكاتب = از دههى دموكراسى تا حكومت دكتر نجيب اللّه (عدالتطلبى)
3 - عصر فرامكاتب = از دكتر نجيب تا عصر ما و الى ما شاء اللّه ... (ليبرال دموكراسى)
1 - 1 : «جنبش ديگرگون خواهى» در افغانستان سابقهى يكصد و پنجاه ساله دارد ؛ اجماع مورخان و كارشناسان امور افغانستان ، آغاز جنبش روشنفكرى افغانستان را بهسيّد جمالالدّين افغان نسبت مىدهند كه با تأسيس نشرات «كابل» بين سالهاى 1245 - 1242 و «شمسالنّهار» در سال 1251 (ه ش) در عهد امير شير على خان اين چراغ را روشن كرد. سپس به«محمود طرزى» عطف مىكنند كه با انتشار دو هفتهنامهى «سراج الاخبار الافغانيه» در سال 1291 (ه ش) عصر روشنگرى افغانى را نهادينه ساخت و الهامبخش منطقه شد .
در دههى 1300 بهحركت اصلاح طلبانهى غازى اماناللّه خان پيوند خورد ؛ او نخستين حكمران افغان بود كه باكمك حقوقدانان مصرى و تركى نظامنامهى جامع عرفى جهت ادارهى امور كشور تدوين كرد و قدم استوارى در راه تشكيل جامعهى مدنى و قانونمند برداشت:
«حريّت فردى از هرگونه تعرض و مداخله مصئون است ؛ هيچكس ، جز بر اساس حكم فيصلهى محكمهى شرعى و نظامات مقننه ، توقيف يا مجازات نخواهد گرديد. بردگى ملغى است ؛ هيچكس نمىتواند ديگرى را بهصفت برده و غلام استخدام نمايد»××× )1( ماده هفتم قانون اساسى افغانستان ، مصوب سال 1301 (هش)
( متن كامل قوانين اساسى افغانستان از سال 1301 تا 1372 ، مركز فرهنگى نويسندگان افغانستان ، ص: 83.)
دههى 1320 جلوهى ديگرى از جنبش ديگرگونخواهى را بهنمايش مىگذارد كه با تشكيل «حزب سياسى ارشاد» بهرهبرى علامه سيد اسماعيل بلخى در پى تخسير قدرت و اعلام نظام جمهورى برآمدند. اين جنبش در روز موعود براى تصرف قدرت ]اول حمل 1329 ]سركوب شد و سران آن بهمدت 14 سال زندانى شدند .
دههى 1330 عصر روشنگرى ملى با پيشآهنگى ستارگان فرهنگى چون مير على اصغر شعاع ، مير غلام محمد غبار ، غلام سرور جويا ، براتعلى تاج ، دكتر يوسف ، دكترهاشم ، اسماعيل مبلغ ، اسماعيل پاسخ ، نهضت ، بينش ، مظفرى ، طالب ... دهها و صدها از اين قبيل كسان بود .
مبارزات آنها منجر بهبازنويسى قانون اساسى گرديد و مجالس دوازدهم )1342( و سيزدهم )1347( شوراى ملى مطابق با نرمهاى دموكراتيك تدوير شدند. خيلى از روشنفكران براى نخستينبار راه بهمجلس گشودند. كسانى چون ببرك كارمل ، دكتر آناهيتا راتبزاد ، نور احمد نور ، اسماعيل مبلغ ... اعضاى آخرين مجلس بودند. مذاكرات نمايندگان در اين دو دوره {كه در منابع ثبت است} نشان مىدهد كه آنها هيچ تابوى را برنمىتافتند. تمام مسايل كشور را آزادانه بهبحث مىگذاشتند و اقدامات مرجعيت قدرت را بهپرسش مىگرفتند .
2 - 2 : دههى 1340 موسوم بهدههى دموكراسى شد. در اين دوره بود كه انواع تمايلات فكرى ترجمه شده (در خارج) وارد عرصهى ادبيات سياسى كشور گرديد. گروهاى سياسى و جريانهاى روشنفكرى مبتنى برخط مشىء تعريف شده تشكيل گرديد و مدلهاى موفق برونمرزى مطمح نظر نخبگان سياسى جامعهى افغانستانى قرار گرفت .
دههى 26( 1350 سرطان 7 - 1352 ثور 1357( دوران جمهورى سردار محمد داوودخان بود كه در تاريخ معاصر كشور ما اصلاً تفسير نشده است .
باوقوع كودتاى 7 ثور 1357 ح . د . خ . ا . زمام قدرت را بهدست گرفت ، اين به آن معنى است كه پس از عصر غازى امان اللّه خان ، براى دومينبار نيروهاى مترقى و برابرى طلب قدرت اجرايى كشور را تسخير كردند ؛ امّا ، شتاب آنحزب جهت اجراى هرچه سريعتر تغييرات در جامعهى بسته و گذشتهگراى افغانى ، موجبات آشوب و جنگهاى داخلى سىساله را فراهم آورد. بدينسان بزرگترين شانس تغييرات دموكراتيك در كشور ، از دست رفت .
در اين مرحله ، عناصر روشنفكرى ، متأثر از فضاى جنگ سرد ، بهسه بخش مجزى تقسيم شدند و در برابر هم صفآرايى كردند كه حاصل آن تماماً بهجيب ارتجاع عوامفريب رفت:
1 - تشكلهاى چپ متمايل بهمسكو ، شامل احزاب خلق و پرچم كه بهقدرت رسيدند ، با اتخاذ شيوهى انحصار ، اختناق و سركوب عملاً در مقابل مردم قرار گرفتند .
2 - نيروهاى چپ متمايل بهچين ، شامل سلولهاى پراكندهى مائوئيستى و مذبذبين «ستم ملى» كه پس از كودتاى هفت ثور كادرهاى رهبرى خود را از دست دادند ، آواره و فاقد جا و مكان شدند ، هويت و ارتباطات تشكيلاتى ايشان از هم گسست ؛ امّا ، نامهاى شان ذهنها را بهخود مشغول مىكرد مانند : ساما ، سرخا ، سازا ، فازا ، راوا ، رهايى ...
3 - «طيف وسيع كيفى - مردمى» كه بهجهت اهتمام بهشعار «بازگشت بهخويش» به«چپ ملى - مستقل» موسوم شد. خود را طرفدار تز سيّد جمالالدّين افغان ، اقبال لاهورى و دكتر على شريعتى مىخواندند و معتقدات خويش را «اسلام منهاى روحانيت» مىناميدند شامل : مجاهدين مستضعفين ، كانون مهاجر ، جناح چپ سازمان نصر ، الحديد ، حلقهى دلجو {در جوف حزب اسلامى حكمتيار} انجمن سوم حوت ، اسلام مكتب توحيد ، جنبش اسلامى مستضعفين ، جنبش روشنفكران ملى ... و كانون همبستگى روشنفكران افغانستان .
چنانكه قابل درك است : در هدفهاى غايى ميان اين سه بخش از جنبش ديگرانديش تاريخ معاصر افغانستان تفاوتهاى فاحشى نمىتوانست وجود داشته باشد ؛ لكن در عمل ، كمترين ارتباط و هماهنگى استراتژيك ميان آنها منعقد نشد ؛
اين ، هم بهدليل وجود گسلهاى عميق در مناسبات اقوام افغانى بود ، هم از جهت نفوذ مكاتب بر افكار و احساسات روشنفكران كه حاصلى جز بحث و جدلهاى ممتد بر سر الفاظ و مفاهيم نداشت ؛ حال آنكه در جبههى مقابل آنها نيروهاى گذشتهگرا بهراحتى توانستند اتحادهاى هفتگانه و نهگانه در پاكستان و ايران تشكيل دهند ، چون مشتركاً تجربهى صدها سال عوامدارى و عوامفريبى در كيسه داشتند .
تنها در آخرين روزهاى حكومت دكتر نجيباللّه تلاشهاى بهمنظور نيل بهنوعى وحدت استراتژيك از هرسه جانب صورت گرفت كه ناقص و نابهنگام بود و حاصلى بهبار نياورد. حكومت دكتر نجيب سرنگون شد و كشور مجدداً در منجلاب جهل و تاريكى فرو غلتيد. بروز نفرتها و انتقامجويىهاى قومى اساس معادلات قرار گرفت و كلاهبرداران هرقوم پيشوايان آنان شدند ! بهاين مىگوييم : «تكرار دراماتيك تاريخ يكصدسالهى كشور» كه عبرتانگيز است:
حكومت مترقى «غازى اماناللّه خان» جاى خود را بهبچه سقاو مىدهد ؛ و دولت ناسيونال دموكرات دكترنجيب اللّه بهامارت ملاّ محمّد عمر آخوندزاده منتهى مىشود !
تجربه نيز ثابت كرد كه نيروهاى «شر و فساد» داراى قدرت تخريبى فوقالعاده زياد هستند ؛ امّا ، در عرصههاى سازندگى هيچ حرفى براى گفتن ندارند ؛ همچنانكه در آن روى سكه نيز نوشته شده بود : «منازعات ناشى از عدم درك متقابل ، تمايلات سكتاريستى توأم با روحيهى اقتدارگرايى و تماميتخواهى ميان خطوط سهگانهى جنبش روشنفكرى ، بزرگترين ضربه بهروند كلى ديگرانديشى و برابرىطلبى در كشورى بود كه فىنفسه داراى منابع محدود در حوزهى شكوفاى انديشه است و معضل مزمن قحطالرّجالى و مطقوعالنّسل بودن روشنفكران كشور را بهزانو درآورده و ساكنين را از حداقل مواهب زندگى محروم ساخته است.»
اين موارد نيز محل توجه كتاب نيست ؛ بلكه چشمانداز كتاب دربرگيرندهى آن طيفها و گروهاى كيفى و نظريهپرداز است كه در گرما گرم جنگ با تأكيد شديد براستقلال ملى، ناسيوناليسم افغانى و حقوق شهروندى ، بهطرح داعيهى «بازگشت بهخويش» بر اساس اصالت آب و خاك مبادرت ورزيدهاند ، هرچند در تيورى و عمل ناكام بودهاند ؛ شايد بدان علت كه روشنفكر افغانى مدام زيكزاك مىكند ، تا هنوز خط مستقيم خود را نيافته و چون «گُنگِ خواب ديده است.» كج و كورمال راه مىرود ، از شكستن خط ترجمه و تقليد عاجز آمده و در كل قادر نشده است تفسيرى مستقل از راز و رمزهاى دنياى پيرامون و شرايط جامعهى خود ارايه دهد ، تا هنوز خود قادر بهتوليد فكر نيست ، كه هيچ ؛ بلكه توانمندىء برقرارى ارتباط مستقيم با اصحاب فكر و منابع فكرى جهانى را نيز ندارد ، چون زبان نمىداند ، زبانشناس نيست ، منابع شناس نيست ، مايهى علمى ندارد ؛ بناءاً قادر بهترجمه هم نيست. متكى بهترجمهى ديگران است ؛ بههمين جهت نسخهى شفابخشى كه براى جامعهى خويش تحرير مىنمايد ، پر از خدشه و خطا است ؛ لذا اعتماد مخاطبان نسبت بهخود را مخدوش نموده است ...
3 - 3 : با عنايات بهتمام موارد پيشگفته ، ما دراينجا چراغ بهدست نمىگيريم كه دنبال «روشنفكر ويژه» مطابق با معيارهاى «ميشل فوكو» بگرديم. يا مانند «جلال آلاحمد» در پى احصاى خدمات و خيانتهاى روشنفكران برآييم. نه دنبال مجرم مىگرديم و نه بهتكستاره اعتقاد داريم ؛ سخن پيرامون «آنچه بايد باشد» نيست ؛ بلكه از «آنچه واقعاً است» گزارش مىكنيم. از همينرو «هدف اساسى كتاب همانا ترسيم خط فاصل ميان نيروهاى خير و شر موجود در عرصهى ملى است.» از نظر ما روشنفكر نيروى است كه حايز صفات زير باشد:
1 - آزادانديش ، داراى سلامت فكر ، فهمِ درست و وفادار بهآرمان «بازگشت بهخويش»
2 - حامل پيام باشد ، و توانمند جهت خلق ارزشهاى جديد و ايجاد تغييرات مثبت .
3 - مسئوليتپذير باشد و در هر شرايط قادر بهنقد مواضع و كنش و منش خويش .
4 - داراى چشمانداز روشن باشد و توانايى انديشهى خود را در حلمسايل بهكار گيرد .
5 - زيبايىشناسى، انساندوستى ، نارضايتى خلاق و انضباط شديد اخلاقى و عفت عمومى
6 - ثبات فكرى ، دايمى بودن ، وفادارى به "آب و خاك" و عشق و ايمان بهمردم و كشور.
7 - تلاش بىپايان در راه كسب چهار صفت سقراطى: حكمت ، شجاعت ، عدالت و عفت.
8 - اهل قلم بودن و اعتقاد بهدموكراسى و پلوراليسم سياسى ؛ معنى اين نكته آن است كه در جامعهى افغانى روشنفكر نيروى است كه متكى برانديشهى هيومنيسم با اعتقاد بهوحدت عالم انسانى و پرهيز از هوچىگرىهاى سكتاريستى اعم از قومى ، فرقهاى ، زبانى ، محلى و غيره خواهان تغييرات دموكراتيك براساس ارزشهاى ليبرالدموكراسى و جامعهى مدنى در كشور باشد. تأكيد مضاعف ما بر هيومنيسم از آن بابت است كه اين نگرش ، اولاً بهانسانيت انسان نظر دارد ، لاغير ؛ ثانياً اختيار انسان را از دست جنّ و ملك خارج نموده و بهخود او مىسپارد .
اين لازمهى «عصر فرامكاتب» است. چنانكه در «عصر مكاتب» اصل بر مفاهيم و جدال الفاظ بود و آدمها در راه عقيده جان مىدادند ، ولى در عصر فرامكاتب ، گفتمان فراتر از سنت و مدرنيته است و جوهرهى اصلى آن را ارادهى آزاد انسان براى زندگى آگاهانه تشكيل مىدهد .
روشنفكران و قدرت
در همينجا پرسش جواز ، يا عدم جواز روشنفكران در سطوح مديريت جامعه نيز مطرح بحث است ؛ بهباور عدهى ، روشنفكران ]درست بنا بهدلايل منوط بهخصلت روشنفكرانه [نمىتوانند مديران موفق اجرايى در سطوح كلان جامعه باشند ، چون مانند هنرمندان ، اسير احساسات و عواطفاند كه با روحيهى اجرايى متفاوت است. بناءاً جايگاه واقعى روشنفكران را قرار گرفتن در حاشيهى قدرت مىدانند و معتقداند: در بهترين حالت مىتوانند مشاوران خوبى براى مديريت كلان باشند: مانند همراهى ارسطو با اسكندر مقدونى ، ملازمت جنيد بغدادى با هارون الرشيد ، همنوايى فردوسى طوسى با محمود غزنوى ، معاونت خواجه نصيرالدّين طوسى با هلاكو خان ... تا معاضدت حسنين هيكل و نجيب محفوظ با جمال عبدالناصر و همكارىهاى تنگاتنگ رادا كريشنان و جواهر لعل نهرو با مهاتما گاندى ... برهمين سياق اعتقاد دارند : وظايف روشنفكران در تاريخ مدرن نيز مىتواند تنها در قلمرو اطلاعرسانى ، فرهنگسازى ، روشنگرى و انتقاد از مراجع قدرت محدود باشد ...
اين فرض مطلقاً مردود است ؛ روشنفكران حق ندارند حاشيهنشينى اختيار كنند ، بايد در كانون قدرت قرار گيرند و خطالسيّر جامعه را مطابق با معيارهاى انسانى خود ترسيم و عملى نمايند. اين حرف تازه نيست ؛ افلاطون 25 قرن قبل روى آن پاى فشرده است .
روشنفكران و جامعه و تاريخ : ويل دورانت مىگويد : «در هر عصر و هر ملتى تمدن محصول كوشش و مسئوليت يك اقليت است.» پس «روشنفكر» نيروى كيفى است و سئوال «كميت» در مورد آن محلى ندارد. در هر جامعهى ، تعداد افرادى كه بهتوليد «فكر» مبادرت مىكنند ، بهعدد انگشتان يك دست هم نمىرسند ؛ معهذا افكار آنها است كه دكترين تحولات را تبيين نموده و كاربران جامعه را مىسازد. بدين قرار روشنفكران و متفكران داراى قدرت نامرئى فوق العاده زياد هستند چنانكه فراتر از آن ، قدرتى متصور نيست. فكر نيروى لطيف ، امّا ، بىنهايت كارساز است و آنقدر توانايى دارد كه مىتواند هر زمامدار و هر صاحبقدرتى را از ثريا بهزمين بكوبد ، يا از خاك بهافلاك رساند ؛ چرا نگوييم كه (در جهان معاصر) ناصر ، زمانى «ناصر» شد كه مشاورانى چون «هيكل» و «محفوظ» داشت و «گاندى» نيز (با همه عظمت شخصى) كسانى چون «كريشنان»ها و «نهرو»ها را در كنار خود داشت .
بسيار اشتباه مهلك مرتكب مىشوند آن زمامداران خيرهسر و مستبدى كه خود را با «اهلفكر» سرشاخ مىكنند. آنها نه اينكه در اين عرصه هرگز پيروز نخواهند شد ، كه با افتضاح قدرت را از دست خواهند داد و جامعه و تاريخ فردا را نيز ...
ناكامىهاى روشنفكر افغانى معلول فاكتورهاى بىشمارى است كه بخش اندكى از آن در كتاب فهرست شده ؛ با همهى اين اوصاف ، شك ندارم كه روشنفكر افغانى سرانجام ، موفق خواهد شد جامعهى خويش را در مسير درست رهبرى كند ، تجربيات نيم قرن گذشته مىتواند بهمثابه بهترين گرانتور جهت ايجاد تغييرات دموكراتيك در جامعهى افغانى مورد توجه و عمل قرار گيرد ؛ بالاخره اين سرزمين سبز خواهد شد و بهشكوه و مجد و عظمت تاريخى خود خواهد رسيد ؛ هرچند راه بسيار دشوار و طولانى در پيش است ؛ امّا ، آن روز را چشم بهراه باش !
ديگر موضوع مهم ]كه بيم مىرود هرگاه درست درك نشود ، دچار جنجال عوامانه خواهد شد[ اينكه همه مىدانند كشور كثيرالملهى افغانستان يك كلكسيون غنى از واحدهاى وابسته بهرگههاى متفاوت جمعيت بشرى است. در برخى منابع خارجى بهآن «موزيم اقوام» گفته شده. انواعى از نژادها ، اقوام ، گويشها و گرايشهاى بشرى در آن وجود دارند كه در كنار هم زندگى مىكنند و رقم شان از عدد 30 هم تجاوز مىكند. اين اقوام در سطح ملى و بينالمللى نياز مبرم دارند كه بهيك عنوان كلى ]منحيث هويت ملى[ برسند تا بههمان نام صدا شوند .
مىدانى وقتى نام تو مشخص نباشد ، مخاطبانت تو را «آهاى» يا «اوهوى» صدا مىزنند .
- يكى از مباحثات داغ روز ميان اقوام محروم اين است كه «اين نام چه بايد باشد؟»
= هركسى چيزى مىگويد و از گفتهى خود دلشاد است ؛ لكن گفتار ايشان در عمل ، چون «انداختن زنگ بهگردن گربه» است. يا چيزى بيش از زمزمههاى تو دماغى نيست .
- چون معلوم نيست گفتار ايشان در آيندهى قابل پيشبينى بهنتايج مشخص رسد ؛ ما عجالتاً ]با تمسك بهنص قانون اساسى كشور[ و با علم بهاينكه در هر كشورى قانون اساسى آن، ميثاق ملى محسوب مىشود و نظرش حايز حجيّت تام است ؛ عنوان «افغان» را برابر با تمام ساكنين اين سرزمين اعم از هرقوم و طايفه بهكار گرفتهايم. درست همانسان كه همه از تذكرة، پاسپورت ، نوتبانگ ، پرچم و ديگر مظاهر ملى آن استفاده مىكنند. اين برابر است با نص قانون اساسى موجود كشور كه در پاراگراف سوم مادهى چهارم آن آمده است :
«بههرفرد از افراد ملت افغانستان كلمهى " افغان " اطلاق مىشود.»
گويا اين عبارت در قوانين اساسى قبلى نيز آمده بود .
بنابراين ، ما مصالح عاليهى ملى ، جنبههاى حقوقى و قانونى ، ديپلماسى بينالمللى و مهمتر از همه : اصالت " آب و خاك " را ]كه سخت بدان باورمنديم[ در نظر گرفتيم .
در عين كه مىدانيم مناسبات ميان چهار قوم عمدهى كشور مخدوش است و اقوام كوچكتر نيز لامحاله بار سنگين منازعات آنها را بدوش مىكشند ؛ در چنين شرايطى كسانى از حمل عنوان «افغان» بر خود ، ناخرسند خواهند بود ؛ لكن پاسخ ما اين است كه اگر ايرادى بر اين تعبير دارند ، بايد قانون را اصلاح كنند. از منظر ما مهم اين است كه ساكنين كشور هرچه زودتر بهيك هويت ملى جامع و مانع و قابل تعريف رسند تا بر مبناى آن ملت تشكيل گردد و متعاقباً دولت مسئول روى كار آيد تا بتواند از منافع و ارزشهاى ملى دفاع نمايد .
وضعيت جارى در كشور موجب شده است تا همسايگان ما از هرطرف برما بتازند ، از لشكركشى اتحاد شوروى (سابق) گرفته تا كاركردهاى نظاميان پاكستان كه بىمهابا و با چكمه وارد كشور ما مىشوند ، رييس جمهور ما را از ستون برق حلقآويز مىكنند و بهجاى آن دولت دلخواه خود را مىنشانند ... و در بعد نرمافزارى نيز هرچه مفاخر تاريخى و فرهنگى متعلق بهاين سرزمين بودهاند ، ايرانيان تصاحب كردهاند ... ديگر چيزى نمانده است. همهى اينها نتيجهى بلافصل فقدان هويت ملى است. اين وضعيت تا كى بايد ادامه يابد؟
در حال حاضر هويت ملى شهروندان افغانستان در بعد داخلى و خارجى متناقض است :
در بعد داخلى ؛ بحران هويت ملى و عدم اعتماد ملى داراى چندان عرض و عمق است كه كسى حتى قانون اساسى را بهنيم جَو هم نمىخرد ، قبل از همه ، كسانى كه در مسند اجراى قانون قرار دارند ، بهآن خيانت مىكنند. پس ، در افغانستان اصلاً ملتى تشكيل نشده تا ميثاقى تدوين كرده باشد ! دراين سرزمين واحدهاى پراكندهى بشرى بريده از هم در فضاى آكنده از سوء تفاهم زندگى مىكنند و هر دسته علايق و تعهدات خاص خويش را دارا است ؛ معهذا در بيرون از مرزهاى اين كشور بهتمام افراد آن واحدهاى بشرى عنوان «افغان» اطلاق مىشود. چه اينكه افراد اين ، يا آن دسته بهلحاظ عاطفى ، يا تعلق قومى ، از اين عنوان خوششان بيايد ، ياخير .
لكن بهلحاظ حقوقى و ديپلماتيك اين عنوان درست است ؛ زيرا در نظام موجود بينالمللى ، هويتها «سرزمينى» است. همانگونه كه عنوان «ترك» يا «تركها» براى عموم شهروندان كشور تركيه ، درست است. و عناوين چون «بلغارها» ، «مجارها» ، «صربها» ، «چكها» ، «اسلواكها» ، «روسها» ، «ازبكها» ، «قزاقها» ، «قرقيزها» ، «تركمنها» ، «تاجيكها» ، «هندوها» ... براى كليهى ساكنين كشورهاى مرتبط با اين عناوين صحيح و معمول است .
با اينكه اين اسامى متخذ از گروهاى ]اكثريت[ نژادى و قومى است و در همان جاها نيز خرده هويتهاى متعدد قومى وجود دارند ؛ امّا ، صرفاً در روابط داخلىشان تجلى مىكند .
بهطور كلى انواع هويت براى آحاد بشر متصور است مانند : هويت شخصى - هويت قومى - مذهبى - فرهنگى - صنفى - طبقاتى و هويت ملى ...
آنچه در معادلات حقوق سياسى و ديپلماتيك دنياى امروز مطمح نظر قرار مىگيرد ، همان هويت ملى است كه روز بهروز خاصيت عميقتر و پررنگتر كسب مىكند. و باز آنچه فرهنگ ، تمدن و ارزش مىآفريند همان هويت ملىء برخاسته از آب و خاك است ، لاغير .
اهتمام بههويت قومى نوعى ارتجاع است كه از عصر كوچىگرى و مناسبات قبايلى ماقبل تاريخ خبر مىدهد. دكتر شادمان يوسف ]رهبر حزب آزادى تاجيكستان[ در كتابى تحت عنوان «تاجيكستان بهاى آزادى» از ملاقاتهاى خود با احمدشاه مسعود گزارش مىكند ، در پايان مىگويد : «من در سيماى او ويژهگى يك بزرگ افغان را مشاهده نمودم.» دكتر يوسف نمىگويد «من در سيماى او ويژهگى يك بزرگ تاجيك را مشاهده كردم.» چون بنا بهتعريف حقوقى رايج ، مسعود تاجيك نبود ، افغان بود. دكتر يوسف يك رهبر سياسى است ، بايد طبق نُرمهاى سياسى و ديپلماتيك سخن گويد. اگر مىگفت «مسعود يك بزرگ تاجيك است» معنىاش اين مىشد كه او يك شهروند تاجيكستانى است .
واقع اين است كه از منظر حقوق و ديپلماسى بينالمللى هويت ملى تو «افغان» است : وقتى در يك كشور خارجى پاسپورت تو را مىبينند ، ديگر تو را با خصوصيات قومىات نمىشناسند ، لاجرم بهحيث يك فرد «افغان» شناخته مىشوى. در غير اين صورت موضوع بسيار پارادوكسيكال مىشود : چطور است كه نام كشور متبوعت افغانستان است و تو پاسپورت آن را در جيب دارى ، روى تذكرهات هم نوشتهاند «مليت افغان» ... ولى تو خودت مىگويى «نه ! من افغان نيستم»! نتيجه چه مىشود ؟ هركس باشد ، مىفهمد كه تو مشكل دارى .
... بدينترتيب ، با عنايت بهتمام مطالب پيش گفته ، كتاب حاضر نيز همين وابستگى به«آب و خاك» را اساس گفتمان گرفته و معتقد است در اين سرزمين بايد ملتى تشكيل شود كه لاجرم نيازمند نام و هويت ملىء مشخص نيز است .
بحث در اينباره كه آيا عنوان «افغان» از كجا آمده و در نفسالامر زشت است ، يا زيبا ، ما از آن خوشمان مىآيد ، يا خير ؛ چه مفاهيم و خاطراتى را در ذهن ما تداعى مىكند ، شامل كل شهروندان افغانستان مىشود ، يا در برگيرندهى يك قوميت خاص است ... كاملاً يك امر داخلى و از جهتى هم ، احساسى است ، كه حل آن شبيهه معماى مرغ و تخم مرغ شده است .
تاجاى كه منابع تاريخى و شواهد عينى گواهى مىكنند ، اطلاق كلمهى «افغان» تنها بر قوم «پشتون» يك «غلط مشهور» است. بهپنداشت " مير غلام محمد غبار " عنوان «اوغان» از قرون ششم و هفتم هجرى توسط اعراب براى ساكنين اين سرزمين بهكار رفته است .
از آنجا كه قوم پشتون يكى از اقوام ايرانى - هندى ساكن در حد فاصل شبهه قارهى هند با قلمرو آرياناى كبير بوده و است ، در تاريخ و فرهنگ محاوراتى هندوها و بعداً پاكستانىها به«پتان» نام برده شده است كه بعداً مبدل به«پشتو» يا «پشتون» شد. نظراتى وجود دارد كه بين عنوان «پشتون» با نام «پشوتن» {يكى از پهلوانان شاهنامهى فردوسى} و قوم «پارت آريايى» نسبتى قايل است. هماكنون تعداد نفوس پشتونها بين 55 تا 60 ميليون نفر تخمينزده شده است كه قريب چهار پنجم آنان در پاكستان زندگى مىكنند و از بندر كراچى تا چترال پراكندهاند. جالب اينكه در هيچ جاى پاكستان بهآن جماعت «افغان» گفته نمىشود. همه بهآنها پتان - پشتون يا «منگش» و " بنگش " ، "بنگهش " مىگويند ، خودشان هم همين طور .
مهمتر اينكه بين دو كشور افغانستان و پاكستان مشكلى تحت عنوان «افغانستان» وجود ندارد ، بلكه مشكلى بهنام «پشتونستان» وجود دارد. پس ، حدود چهار پنجم اين قوم كه در خاك پاكستان زندگى مىكنند عنوان «پشتون» را با خود حمل مىنمايند ، فقط يك پنجم آن ]حدود 16 - 15 ميليون نفر[ كه در افغانستان بهسر مىبرند «افغان» شناخته مىشوند .
توجه داريد كه در اينجا «افغان» غير از «پشتون» شد. اگر واقع چنين باشد ؛ در آن صورت كلمهى «افغان» كاملاً تعريف جامع و مانع سياسى بهخود مىگيرد كه دربرگيرندهى همهى خرده هويتهاى قومى ساكن دراين سرزمين مىشود. يعنىكه همه ساكنين اين سرزمين «افغان» دانسته مىشوند. اگر قرار باشد دراين سرزمين " ملت " تشكيل شود ، ناگزير از كاربرد و پذيرش مفهوم وسيع اين عنوان خواهيم بود ؛ امّا ، هرگاه بنابر قبيلهسازى باشد ، آن بحثى ديگر است .
كلام آخر اينكه : كتاب را مىتوان نوعى گزارش عينى از سوژههاى مشخصى دانست كه بهدلايل زياد ؛ از جمله ذهنيت بيمار ، يا عوامزدگى ، از دستور كار بسيارى از نگارشگران وقايع 30 سال اخير كشور حذف شده ، يا نسبت بهآنان تأمل وافى صورت نگرفته است. شايد نتوان از نگارگران عوامزده و هوابين ، كه حرف شان بهاى نانشان است ، و نان را هم بهنرخ روز مىخورند ، بيش از اين توقع كرد. بنابراين ، خوانندگان اين سطور نبايد عنوان «تحقيق» براين اثر بار نمايند و انتظار پرداختن بهمناقشات «تحقيقى» از اين كتاب داشته باشند ، چه خود يكنوع گزارش عينى و فلهاى از عرصههاى فكرى و سياسى مىباشد كه در قالب تجربهنويسى تنظيم شده است ؛ بههمين سبب ، خود مىتواند مأخذ تحقيق قرار گيرد .
ناگفته پيدا است ، هركس در چنين موقعيت قلم بهدست گيرد ، لاجرم اين پرسمان بهذهنش خواهد آمد كه چه چيزى را بنويسد ، چه چيزى را كتمان ، يا توجيه كند ؛ نقش خود را چهگونه بازتاب دهد ؟ با تحريفات چه كند ؟ احساسات و عواطف مخاطب چه مىشود ...؟
بالاخره ، در كشور جنگ بوده ، در چنين حالتى از دوستان و دشمنان شخصى گرفته تا مخالفان و همرزمان تشكيلاتى و استراتژيك ، هريك جايگاه خاص خويش را دارند ، چگونه مىتوان ميان آنان تعادلى برقرار كرد كه هم بركسى اجحاف نشود ، هم عواطف و وجدان بشرى پاسخهاى لازم خود را بيابد ؛ هم حقايق قربانى مصالح و عواطف نگردد ؟
و صدها از اين چون و چرا كه هريك شامل حقوق اشخاص ، مناسبات ملى و قومى ، اعتماد عمومى و امنيت شخصى مىگردد. چنين ملاحظات موجب شده است تا فرهنگ بىاعتمادى ، مطلق نگرى ، منفىبافى ، خودسانسورى و ترس بر اهالى قلم و انديشه كماكان مستولى باشد .
امّا ، من همهى اين دغدغهها و چالشهاى ذهنى را با يك نكته حل كردهام :
آن «اعتماد بهشعور مخاطب است.» جداً باور دارم كه دوران «كودكپندارى مخاطب» بهپايان رسيده و ديگر هيچكس كودك نيست. من خوانندهى اين كتاب را انسانى خردمند ، آگاه ، همه جانبهنگر ، سنجشگر ، مقايسهگر و حايز قدرت كافى ذهنى و واجد ملاكهاى معين عقلانى، علمى و فرهنگى ، جهت درك روىكرد و مندرجات كتاب دانسته و اعتماد كامل خود را نسبت بهاو ارزانى داشتهام. عميقاً باور دارم كه «قلم» مقدسترين وسيله در اين دنياى فانى است. بهكاراندازى آن در جهت «غير حقيقت» و عارى از هدفهاى بزرگ انسانى ، خيانتى غير قابل اغماض نسبت بهمخاطبان و كل جامعهى بشرى است ؛ از اينرو قصد هيچ نوع پنهانكارى ، جابهجايى ، تحريف ، يا اغراق ندارم ؛ واقعاً بنا ندارم مبتنى بر علايق و عواطف شخصى ، بهكسى نمره دهم. هرچند اعتراف مىكنم كه «فوقالعاده دشوار است» خصوصاً بعد از جنگ داخلى 30 ساله كه هيچكس نمىتواند احساساتش را از ديدن صحنههاى آن كتمان كند ، لذا نظريهى وجود دارد كه معتقد است : «حقيقت جنگها هيچوقت نوشته نمىشود و اين استثناى ندارد.» شايد بههمين جهت «ويكتور هوگو» مىگويد :
«نخستين سپيدهى سحرى كه پس از يك جنگ طلوع مىكند، براجساد برهنه مىتابد»
من هم معتقدم:
آنگاه كه آتمسفر جنگى تخفيف مىيابد ،
- التهابات ناشى از غليان احساسات ،
و خشمى برخاسته از :
مشاهدهى خون سرخ همرزمان ؛
بهاضافهى :
مستىء برتافته از استشمام بوى خون گرم دشمن ؛
فرو مىنشيند .
و آنگاه كه شمشيرها غلاف مىشوند ؛
تازه عقول آدميان بهكار مىافتد :
و تازه ، چشمها را باز مىكنند :
تا نگاهى واقعبينانهتر ، بهاطراف بياندازند ،
- ببينند چه شده است ؟
- چه كردهاند ؟
و صد البته كه :
دنيا را ديگرگون خواهند يافت ؛
- زيرا دنياى قبل از جنگ ،
و بعد از آن ؛
هرگز يكسان نتواند بود !
كتاب سعى مىكند ، همان سپيدهى باشد كه واقعيتها را آن چنانكه ديده ، گزارش كند. بدينقرار ، هيچكس بدون جهت متهم نخواهد شد ؛ كما اينكه هيچكس در برابر كنش و منش خويش معاف نخواهد بود ؛ هركس بايد مسئوليت خود را بپذيرد. اين حكم تاريخ است .
من از ابتداى تنظيم كتاب ، اصول چهارگانهى ذيل را فهرست نموده و در برابر ديدگان خود قرار دادم ؛ آن را روى ميز كار خود گذاشتم و پيوسته محتويات كتاب را با مواد آن محك مىزدم:
1 - حقيقتگويى (بهمفهوم عام عرفى) .
2 - منزه از هرنوع اتهام و افتراء .
3 - آشكاراگويى و شفافيت .
4 - مسئوليتپذيرى و ارجاعات دقيق اسناد .
ادامهى پابندى بهاين اصول از آنجا مقدور و تضمين شد كه اساس كار را «منافع علياى كشور و مردم» قرار داده و از گسترهى اعتقاد عميق به«اصالت انسان و حقوق خدشهناپذير او» بامسايل نگريستهايم. اساس گفتمان كتاب اين است كه راه نجات كشور و مردم افغانستان نه بيرون از مرزها ، نه ماجراجويى و جدايىخواهى ، نه شووينيسم و ناسيوناليسم كاذب است ؛ كه صلح و آزادى و توسعهى كشور در گرو پنج فاكتور ذيل تواند بود:
1 - آموزش فراگير و تغيير زبان تعليمى از پشتو و درى بهانگليسى ؛ بر اساس الگوها و تجربيات موفق در پاكستان ، هند ، مالزيا ... كشورهاى آفريقايى و آمريكاى لاتين ...
مىدانيم هرگاه اين مطلب درست درك نشود ، دچار جنجال عوامانه خواهد شد ؛ لكن درك درست و عمل بهآن ، مىتواند منحيث يك مسير ميانبُر براى توسعه ، ما را بهاهداف ذيل رساند:
الف - برقرارى تعادل تعليمى در داخل كشور .
ب - اتصال مستقيم افغانها بهفرهنگ جهانى و علم از طريق اين زبان اول دنيا .
ج - كاهش اثرات ناگوار انزواى جغرافيايى و محاط بهخشكه بودن كشور .
2 - جدايى سياست و ديانت و مسئوليتپذيرى ارباب قدرت در برابر مردم ؛ دراين مورد نيازى بهتوضيح اضافى نيست ، روشن است كه «دين از مردم طلبكار است و از پيروان خود اطاعت محض مىخواهد و اين اطاعت را " تكليف " مىداند ؛ حال آنكه حكومت بهمردم بدهكار است و از جهاتى منصوب ، منتخب يا نمايندهى مردم است و در برابر آنان مسئول .
3 - اصلاحات ارضى و مهار آبهاى سطحالارضى .
4 - احداث دوصد بند آبى ، هريك با ظرفيتى بالاى يك ميليارد متر مكعب .
5 - تلاشهاى هدفمند در جهت ظهور جلوههاى واقعى ليبرالدموكراسى بر مبناى : آزادىهاى اساسى ، اخلاق دينى و التزام عملى نسبت بهخير و شر اخلاقى ، ايمان مبتنى برآگاهى، انسان دوستى ، حقوق بشر ، زندگى شرافتمندانه و فرصتهاى برابر شهروندى ...
باشد تا اين مجموعه ]كه داراى لحن آموزشى نيز است[ بتواند حس داورى خواننده را ارتقاء بخشد و نسبت بهرشد و شكوفايى چهار صفت سقراطى ، يعنى : حكمت ، شجاعت ، عدالت و عفت در نهاد فرزندان وطن مساعدت نمايد. «اين صداى قلب ماست.»
بادرود
سید محمد رضاعلوی
بهار ۱۳۹۰
بخش اول
============
نخستين صدا
---------------
دهكدهى كوچك 30 خانوارى بهنام «وطنك» در نخستين روزهاى سال 1340 (ه ش) پذيراى وجود من گرديد. اين دهكده در ابتداى درهى واقع است ؛ درهى كه به نوبهى خود يكى از هزاران سرشاخهى رود مشهور «هيرمند» را تشكيل مىدهد. اين دره بهوسيلهى كوها و گردنههاى بلند و دشوارگذر ، احاطه شده است. ارتفاع آن از سطح دريا بين 3/000 تا 3/500 متر برآورد شده است. هواى سرد و كوهستانى دارد. هوا در فصل پاييز آنقدر سرد و خشك مىشد كه دست و پا و صورتمان مىتركيد و چاك چاك مىشد. از محل تركها خون بيرون مىزد. وقتى دست و صورتمان را آب مىزديم ، بايد ساعتى ، سوزش بسيار شديد را تحمل مىكرديم. اعتقادات سخت مذهبى در خانواده ، نيز بهنوبهى خود درد و زحمت ما را بيشتر مىكرد. مجبور بوديم شبانهروزى چندبار با آب سرد وضوء بگيريم .
بهزودى راههاى جديدى جهت فريب بزرگترها پيدا كرديم ؛ صورت و پشت دستها را با مقدار كمى آب چرب مىكرديم و بدينسان تظاهر مىنموديم كه وضوى كامل گرفتهايم. با اين هم از سوزش تركيدگىها معاف نبوديم. اغلب مواقع هنگام شب ، دست و پاى خود را با روغن زرد محلى چرب مىكرديم ، تا حدودى نتيجه مىداد ؛ ولى يكى دو روز بعد دوباره مىتركيد. بعدها روغن وازلين پيدا شد .
بانشست نخستين برف پاييزى ، هوا ملايمتر مىشد. منطقهى ما در زمستانها شاهد برفى بسيار بود ، در فصول بهار و تابستان شاهد رويش انواع گلها و گياهان وحشى مىشد. وضعيت مالدارى در دهكدهى ما بالنسبه خوب بود ، هرخانوار در طول سال حدود 100 تا 150 رأس حيوان سبك و سنگين نگهدارى مىكردند. مشكل بزرگ مالدارى در محل ما زمستان طولانى محل بود. ما تقريباً 6 - 5 ماه از سال را در زمستان كامل بهسر مىبرديم .
زندگىها ساده و ابتدايى بود ، دنياى كوچك ، آسمان دراز و باريك ، شبهاى تاريك و آسمان صاف و پرستاره ؛ چراغهاى موشى خيلى زود خاموش مىشدند تا در امر سوخت صرفهجويى گردد. از آن پس شمارش ستارگان آغاز مىگرديد. گاه ما بچهها برسر تصاحب ستارهها باهم دعوى مىكرديم. هريك از ما مىخواستيم روشنترين ستاره مال ما باشد. ما از طريق بزرگترها و از دهن فالگيرها شنيده بوديم كه هريك از ستارگان آسمان متعلق بهيك نفر است. بنا براين پيوسته در جست و جو بوديم تا ستارهى متعلق بهخود را شناسايى كنيم و آنرا گرامى بداريم. بعضىها هم مىگفتند ستارهى هركس مستقيماً بالاى سرش قرار دارد ، وقتى در جست و جوى ستارهى متعلق بهخود ، بهسمت آسمان نگاه مىكرديم ، هيچ ستارهى مستقيماً بالاى سرما قرار نمىگرفت ، چنانكه اگر بهزمين بيافتد يك راست بهما اصابت كند. هريك از ستارهها داراى زاويهى مشاهده مىشد ، بنابراين هيچيك از آنها نمىتوانست از آن ما باشد. گاه يكى دوتا ستارهى كوچك و كمنور بالاى سر ما برابر مىشد ؛ لكن هيچيك از آنها صرفاً بدان خاطر كه خيلى تاريك بودند ، نمىتوانستند مال ما باشند. ما اطمينان داشتيم ستارهى ما خيلى روشن و پرنور است ؛ امّا ، در شناسايى آن مشكل داشتيم .
ما ستارههاى پرنور را متعلق بهآدمهاى خوب ، و سيارات كم نور را از آن آدمهاى بد مىدانستيم. آدمها {از ديد ما }هرچه بدتر بودند ، ستارههاشان نيز بههمان نسبت كمنور بود .
چنانكه از زبان بزرگترها و فالگيرها شنيده بوديم : همزمان با تولد هرنوزاد بشرى ، ستارهى متعلق بهاو نيز در سينهى آسمان پديد مىآيد ، و با مرگ هرفرد بشرى ، ستارهاش از پهنهى آسمان اين دنيا كنده مىشود و بهآسمان آن دنيا منتقل مىگردد. شهابها محكمترين دليل براين اعتقاد بود. وقتى شهابى در سينهى آسمان تير مىكشيد ، ما يقين مىكرديم كه درآن لحظه يك نفر مرده است. همچنين از زبان بزرگترها شنيده بوديم كه روزانه تعداد يك هزار نفر از دنيا مىروند و يك هزار و يك نفر بهدنيا مىآيند .
بزرگترها نيز چشم بهآسمان داشتند ، آنها هريك از خوشههاى سيارات را بهنامهاى معين ياد مىكردند ، از آن طريق مقاطع سال را مشخص مىنمودند ، نام آن را «حساب دهقانى» مىگذاشتند. آنها در امر كشت و زرع ، مسافرت و ديگر امور مهمه براساس همان محاسبات نجومى خود تصميم مىگرفتند. مبتنى برهمان محاسبات ، ايام را نحس و نيكو مىكردند ؛ امشب قمر در عقرب هست ، يا نيست. آنها نظر جالبى دربارهى چيستى كهشكان داشتند كه در شبهاى تاريك سينهى آسمان را روشن مىكرد : مىگفتند در روزگاران پيشين مردى بوده كه شبهنگام از گاهدان همسايه ، كاه سرقت كرده بوده ، در بازگشت ، جوال حاوى كاه پاره مىشود و محتوى كاه روى زمين طيف مىگردد و سراسر مسير را سفيدپوش مىسازد ؛ سپس خداوند از حكمت خود صورت آن وضعيت را در آسمان نقش مىبندد تا عبرت ابدى براى همگان باشد كه دست بهمال مردم نزنند .
اصول اخلاقى در جامعهى ما بهقدرى محكم بود كه مىگفتند : اگر كسى بهمال مردم دستبرد زند ، آن مال در روز قيامت بهجان وى مار و عقرب خواهد شد. آيهى مربوطه چنين بود : «مال مردم ، مار و گژدم» ! همچنين گفته مىشد: هرگاه كسى يك سوزن ديگران را سرقت كند ؛ خداوند در روز قيامت او را مجبور خواهد كرد تا از سوراخ همان سوزن عبور نمايد.
بههمين ترتيب براى هر عمل غيراخلاقى مجازات معين و سنگين در آن دنيا مقرر بود .
اين اعتقادات زمانى آسيب برداشت كه در هر محل يك كميتهى اسلامى داراى چند فردى مسلح و تحت قومانده يك ملاّ روى كار آمد ، آن وقت همه بالعين ديدند كه اين كميته با مال و جان و عزت و ناموس و شرف مردم چهها مىكند .
نخستين خاطرهى كه از اين دنياى خاكى بهياد دارم اينكه در يك روز زمستانى ، درحالى كه هوا پس از بارش برف سنگين ، فوقالعاده صاف و آفتابى شده بود ، پدرم در حال رُفتن برف از پشت بام خانهمان بود ، من هم در كنار ايشان جست و خيز مىكردم. در همين هنگام همسايهى رو بهروى ما نيز برف پشت بام خانهى خود را پارو مىكرد ؛ پدرم از آن مرد همسايه كه آدمى حسابگر بود و گردش ماه و خورشيد و ستارگان را همهگاه بهدرستى رصد مىكرد ، با صداى بلند پرسيد : «عيد شده يانه؟» او پاسخ داد : «نه ، عيد نشده ، فردا هم روزه است.»
اين اولين صداى بود كه از اين جهان خاكى تا كنون بهگوشم مانده است .
برحسب اظهارات بزرگترها ، جد پدرى من (سيّد عيسى) اندكى پيش از آن از دنيا رفته بود. سيّد عيسى در عين كه مالك اراضى مزروعى و مراتع كوهى در همان قريه بود ، در بين اهل سنت در محل «گزاب» احترام زياد داشته و به«شاه عيسى آقا» معروف بود. او مرجع امور دينى مردم {اعم از شيعه و سنى} بوده و مخارج زندگىاش بيشتر از طريق قبول هدايا و نذورات مذهبى شامل روضهخوانى و دعانويسى تأمين مىگشته است. همه گواهى مىكنند كه «سيّد عيسى» يك سخنورِ چيرهدست و روضهخوانِ قهار بوده است. او در همان محل گزاب فوت نمود و در قبرستان «شاه حسينى» در ميان مريدان پشتون خود مبدل به«زيارتگاه شد.»
شهرت او در حدى بود كه بعدها آشنايان او از من نمىپرسيدند كه تو پسر چه كسى هستى؛
بلكه مىپرسيدند : «تو نواسهى سيّد عيسى هستى ؟»
من در سال 1350 طى سفرى كه بهاتفاق پدرم بهمحل «گزاب» داشتم ، بهروشنى متوجه شدم كه پدرم با معرفى خود مىخواست از نام «شاه عيسى آقا» استفاده نمايد : فال مىگرفت ، دعاء مىنوشت ، پيشگويى مىنمود ، طالع مىگشود ، تعبير خواب مىكرد ... هرجا مىرفتيم زنان و دختران پشتون با اخلاص فراوان دور ما حلقه مىزدند و هركدام بهنوبهى خود عرض حاجت مىكردند ؛ آنها اصلاً ما را غريبه نمىدانستند ؛ گويا محرم شان بوديم ؛
ولى من مىفهميدم كه پدرم مطابق ميل باطنى آنها گپ مىزند .
پدر مرحوم سيّد عيسى ، كسى بهنام «شاه على آقا» در گورستان عمومى بهنام «خاكشعبان» واقع در «بالاقول صدخانه» مدفون است. او فرزند «سيد فايز» است كه او نيز در همين گورستان مدفون مىباشد. بهاو «شاه فايز زوّار» مىگويند ، چون حدود 130 سال قبل از اين از نواحى جنوب مشهد بدان سامان رفته و مقيم شده است. اين پدر و پسر هردو در يك هديرهى محقر و مشترك قرار دارند. عوامالنّاس منطقه از اين پدر و پسر كراماتى نقل مىكنند. هردوى آنها در زمان حيات خود مرجع عموم مردم بودهاند ، آنها بناى يك چنان پير و مريدى را در منطقه نهادند كه محل سكونت ايشان معروف به«پيرستان» گرديد. حاجتمندان از هرطرف به«پيرستان» مىآمدند و عرض حوايج مىنمودند : كجا مىروى ؟ = پيرستان ؛ از كجا مىآيى ؟ = از پيرستان ... محل تا هنوز بههمين عنوان معروف است .
( شرح مختصرى از احوالات اين سه سيّد در كتاب «كوثرالّنبى» آمده است .)
بهموجب روايتى كه در بين فاميل وجود دارد " سيّد فايز " بهاتفاق تنى چند از دوستان از «قاينات» بههرات مىآيد. طى اتفاقاتى ، همراهان " سيد فايز " بهقتل مىرسند. " سيّد فايز" ديگر روى برگشت بهقاين را نداشته و آهنگ كوهاى غرجستان مىكند ، او در مسير آوارگى خود بهمنطقهى " صدخانه شهرستان " مىرسد و در آنجا با يك خانوادهى بومى وصلت مىكند. گفته شده شيربهاى همسر سيد فايز يك حلقه انگشتر بوده كه در آن زمان بهكلك خود داشته است .
او در غرجستان مىماند و از همان همسر خود داراى فرزندانى مىشود ؛ لكن بهبچههايش وصيت مىكند و نشانى مىسپارد كه وقتى بزرگ شدند ، برگردند بهقاين ، در فلان محل و در ميان فلان طايفه از سادات حسينى نسب ، اراضى و املاك پدرى خود را تصاحب كنند .
طبق اين داستان ، سيّد عيسى در مسير سفر خود بهمشهد و عتبات عاليات در بين راه سرى بهقاين زده اقوام ، املاك و آبادى پدربزرگ خود را پيدا مىكند و مهمان آنان مىشود ، خود را معرفى مىنمايد و مورد اقبال قرار مىگيرد. از سيد عيسى نقل است كه اقوام از او دعوت كردند تا خانواده را به «قاين» انتقال دهد و در آنجا سكونت اختيار كند ؛ لكن سيد عيسى ]در ذهن خود[ سرزمين خشك قاين را با «گزاب» (پرآب ، كه در حاشيهى رود هيرمند موقعيت دارد و سرشار از انواع نعمت مىباشد) مقايسه مىكند و سكونت در گزاب را ترجيح مىدهد .
از سيّد عيسى سه فرزند پسر و دو دختر بهجا ماند. پسر ارشد او «شاه محمد» پدر من است ، همو كه در فرصتسوزى يد طولا داشت و از جهات فراوان ، باعث عقبمانى فاميل شد ، هرچه مرحوم سيد عيسى با دشوارى جمع كرده بود ، او بهآسانى بهباد داد ، در زمان او نه تنها بر ثروت و دارايى فاميل افزوده نگرديد ؛ بلكه تنقيص بهعمل آمد و بسا فرصتهاى طلايى از دست رفت. متأسفانه من دراينجا نمىتوانم دستآورد مهم و چشم پركن بهنام او ثبت كنم .
احتمالاً او تا مقطع «عوامل جرجانى» درس خوانده بود ، هرگاه مجال مىيافت ، از من مىخواست تا جملهى «النّجاة فىالصّدق كما انّالهلاكة فىالكذب» را معنى و تركيب كنم. در ابتدا جهت تهيهى مضامين روضه بهمن كمك مىكرد ، جملات و ابيات آن را خود انشاد مىنمود من حفظ مىكردم و روى منبر مىخواندم. در جعل مضامين روايى و مراثى ، و بازسازى ذهنىء واقعهى عاشورا استعداد ويژه داشت. من اكنون فكر نمىكنم همهى صحنههاى كه او بهمن ديكته مىكرد و من در فرداى آنشب براى مردم مىخواندم ، در صحراى كربلا روى داده باشند!
بازىهاى محلى
متأسفانه «كودك افغان از محرومترين كودكان روى زميناند.» من در كتاب «رستاخيز ملى افغان» بهشرح و بيان نقض فاحش و گستردهى حقوق زنان و كودكان افغان پرداختهام. كه نتيجهى عقبماندگى عمومى و بازتاب عملى سنتها و قيود غلط رايج در جامعهى افغانى است
ما هم از اين قاعده مستثنا نبوديم. با اين حال ، بههر وسيله و طى هر فرصتى كار خود را مىكرديم. در آن سالها ماه محرمالحرام و عاشوراى حسينى با اواسط زمستان مصادف مىشد ؛ اين ده روز مراسم عزادارى و نذورات و خيرات براى همهى بچهها يك جشنى بهياد ماندنى بود. تقريباً در تمام طول روز همهى اهالى محل اعم از زن و مرد - پير و جوان در حسينيهى كه آن را «منبر» مىگفتند گرد مىآمدند. منبر حسابى گرم مىشد ، هيزم و خادم مخصوص خود را داشت .
ماه محرم براى بزرگترها نيز مجال خوبى براى دور هم نشستن بود ، آنها ساعتها قبل از شروع عزادارى در منبر جمع مىشدند ، مردان در مورد موضوعات مورد علاقه گپ مىزدند و زنان نيز بين هم اخبار مبادله مىكردند .
در طول ساعاتى كه بزرگترها در داخل منبر مشغول گپزدن ، يا عزادارى بودند ، ما بچهها در بيرون مشغول انواع بازىها مىشديم. بازىهاى مشهور ما چند نوع بود ، يك قسم آن بسيار هيجان داشت و تعصب و جديت فراوان طلب مىكرد ، ما آن را «لَو چَو» مىگفتيم. بازى مشهورى است كه با اندكى تفاوت مقررات ، تقريباً در تمام دنيا رواج دارد و من آن را هم در فيلمهاى هندى و هم در فيلمهاى كمدى «لورل» و «هاردى» ديدهام. قواعد و مقررات روشن و تخلفناپذير داشت. از نصاب و حدود معين برخوردار بود. طرف بازنده بايد جراييم معين مىپرداخت. از جمله بايد اجازه مىداد تا طرف برنده ، كلاه او را با نوك پا بهدفعات مقرر بههوا شوت كند ، ما بهاين عمل «كلاهپتى» مىگفتيم. طرف با نوك پاى خود ضربهى محكم زير كلاه مىزد و آن مستقيماً بههوا مىرفت ، چند قدم آنسوتر بهزمين مىافتاد. واقعاً اين يك خِفّت بزرگ براى بازندهى بازى بود. چون كلاه مظهر سر است. بدتر از آن اينكه بازنده مؤظف بود براى شوت بعدى نيز كلاه خويش را جمع كرده و با اداى احترام بهبرنده تقديم كند. اين عمل معمولاً تا ده بار تكرار مىگشت. اگر صاحب كلاه موفق مىشد آن را در برگشت از هوا بگيرد ، امتياز داشت و ادامهى كلاهپتى متوقف مىشد ، در غير اين صورت ، بايد تا 10 شوت مىرسيد .
كلاهاى ما از نوع فتيلهاى ، مخصوص همان نواحى بود كه با زحمت و ظرافت زياد بادست مادرهاى ما تهيه مىشد و نسبتاً ضخيم و سنگين بود ؛ لذا يكى از دعواهاى هميشگى مادرها با پسران شان سر كلاه بود ، چرا كلاهت پاره شده ، چرا فتيلهاش بيرون زده ، چرا كنده شده ...
نوع ديگر بازى ما «توپ دنده» بود كه آن هم در تمام دنيا رواج دارد ، همخانوادهى بازىهاى چون : هاكى ، چوگان ، بيليارد ، كريكت و گلف مىباشد. توپى بههمان اندازهها دارد. ما اين توپ را از موى گاو {كه در فصلى از سال شروع بهريختن مىكند} درست مىكرديم. بدن چند گاو را مىخارانديم تا موى كافى براى تهيهى يك توپ بهدست آيد .
نوعى ديگر بازىهاى ما «بُجُل» بود كه خيلى بهآن نمىپرداختيم. بازى برد و باخت با «تيشله» يا دكمههاى بزرگ «شاخى» كه در بالاپوش بزرگترها بهكار رفته بود ، يكى ديگر بود. بعدها بازى «هفت سنگ» با توپ مخصوص «توپ دنده» هم رواج يافت ؛
امّا ، هيچيك از آنها بهاندازهى «لوچو» سوز و ساز نداشت .
بهخاطر ندارم كه يكى از طرفها در جريان بازى تقلب كرده باشيم. كسى در صدد بر نمىآمد تاطرف مقابل را گمراه نموده و فريب دهد. بازى در شرايط صميمانه آغاز مىگشت ، با صداقت ادامه مىيافت و نتايج هرچه بود، با كمال ميل پذيرفته مىشد .
اين بازىها در طول فصول بهار و تابستان كه زمين خشك بود جريان داشت ؛ ولى در فصل زمستان تنها در فرصت طلايى دههى محرم انجام آن ممكن مىشد .
مورد ديگر از شور و شادى بچهها ، ايام عيد نوروز بود. چارشنبهسورى را مفصل مىگرفتند خرمنى از آتش تهيه مىشد ، كوچك و بزرگ ، زن و مرد از روى آن مىپريدند و خطاب بهآتش مىگفتند : «زردىء من از تو ، سرخىء تو از من !» اين عمل حداقل بايد تا سه مرتبه تكرار مىشد. در همان روز پيشانى احشام را بهرنگ قرمز مىكردند. يك روز مانده بهتحويل سال ، مراسم عيد مردهها برگزار مىگرديد و ما غذاهاى خوب و خوشمزه مىخورديم .
بزرگترها گفته بودند كه دنيا روى يكى از دوشاخ گاوماهىء قرار دارد كه خود روى تخته سنگ بزرگ ايستاده است و سالى يك بار دنيا را از اين شاخ بهآن شاخ منتقل مىكند ، اين عمل در روز نوروز انجام مىگيرد ؛ در واقع لحظهى تحويل سال همان عمل انتقال دنيا از اين شاخ بهآن شاخ گاوماهى است ؛ لذا بامقدارى لرزش و تكان همراه است .
پس از ملاّها ، اين درويشها ، فالگيرها و فروشندگان دورهگرد بودند كه نقش مهمى در انتقال فرهنگ و اطلاعات و دانش ! داشتند ، هرگاه يكى از آنها در محل پيدا مىشد همه دور آنها جمع مىشدند و با حرص و ولع بهسخنان ايشان گوش مىدادند. همه فكر مىكردند چه آدمى مهمى است! يك بار يك درويش بهمحل آمد كه يك شيپور شاخىء خيلى بزرگ بههمراه داشت. يك سر آن شاخ باريك بود كه بهتدريج كلفت مىشد و بهيك دهانهى گشاد ختم مىگرديد، درويش خانه بهخانه مىگشت و در هر جا بهآن شاخ مىدميد و صداى مهيب مىداد، (در متون تفسيرى بهاين عمل " نفخ صور " مىگويند) اما ، درويش كه بهعمل خود «شخنفير» (شاخنفير) مىگفت ، ادعا داشت كه از صداى «شخنفير» اجنّه و ارواح خبيثه مىترسند و فرار مىكنند و بدين ترتيب خانه امن مىشود. بار ديگر كسى با يك پايه مكه نما آمد ... و همين طور...
خاكسترِ گرم
ماجراى اولين روز ورود به«مكتبخانه» را خوب بهخاطر دارم ؛ در صبح يك روز سرد و ابرىء پاييزى ، درحالى كه هنوز برف نيامده بود و چهرهى زمين خشك و عبوس بود ؛ مادرم ناگهان تصميم گرفت مرا بهمكتبخانهى متعلق بهپسر عموى پدرم ببرد ، تا قرآن بياموزم. من تا آنموقع پنج پاييز را تجربه كرده بودم. تا هنوز نمىدانم اين زن بىسواد روستايى چگونه اين تصميم حياتى را بهطور ناگهانى اتخاذ نمود. آيا او ، اصلاً مىدانست سواد چه اهميتى دارد ؟
هرچه بود ، سرنوشتم آن روز رقم خورد. تا آن موقع مادرم خود سواد نداشت امّا ، در خانوادهى پدرى او افراد باسواد زياد بودند. در آن سال پدرم بهاتفاق شمارى از هممحلىها بهسفر زيارتى عتبات عاليات رفته بود. قاعدتاً تا اواسط بهار سال بعد برنمىگشت. آنها ابتدا بهكويته بلوچستان رفته و پاسپورت پاكستانى گرفتند ، سپس از راه دريا بهعراق عزيمت كردند .
مادرم «بىبى فيروزه» از سادات «موسوى نسب» بود. رگ و ريشهاش بهگروه كثيرى از سادات موسوى ساكن در مناطق كجران و ناوميش برمىگردد. او ، زنى سرسخت و باانضباط بود ؛ داراى خصايل برجستهى چون پركارى ، غيرت ، ايمان دينى و صراحت لهجه بود .
در عين بىسوادى داراى هوشى سرشار بود چنانكه مىتوانست اتفاقات محيط پيرامون را درست ، مطابق با واقع بفهمد. «فهم درست» نعمت بىمانند الهى است كه نصيب همهكس نمىشود. او قدرت خيال فوقالعاده داشت. وقتى در مورد استعدادهاى او مىانديشم ، بهذهنم مىرسد كه بايد هنرمند تياتر مىشد ؛ زيرا در تعريف جُك و لطيفه مهارتى زايدالوصف داشت و يك كمديين قهار بود. اداء و حركات اشخاص را عيناً بازگو مىنمود. زبان پشتو را فصيح تلفظ مىكرد. او ، بهويژه شيفتهى آواز استاد محمد صادق فطرت ، مشهور به «ناشناس» آوازخوان نامدار كشور بود ، چنانكه هر وقت آهنگى با صداى ناشناس از راديو پخش مىشد ، مشغول هركارى كه بود ، دست از كار مىكشيد ، مىآمد پاى راديو ، آهنگ مورد علاقهى خود را مىشنيد، سپس سركار خود برمىگشت. هرگاه در بيرون از محيط خانه بهكارى اشتغال داشت و در همان لحظه صداى ناشناس از راديو پخش مىشد ، بچهها مىدويدند او را خبر مىكردند .
مانند همهى زنان روستايى هموطن ، زحمت طاقتفرسا مىكشيد ، از رسيدگى بهكاه و علف حيوانات گرفته ، تا زدن مَشك ، دستاس ، پخت و پز و بچهدارى ، همه و همه بهدوش او بود. او حشراتى مانند عقرب ، زنبور و هزارپا را پيش گهوارهى فرزندان شيرخوار خود دود مىكرد ، تا وقتى بزرگ شدند و احياناً مورد گزش آن حشرات قرار گرفتند ، سَم شان بىاثر باشد. همچنين نوزادان را چندين نوبت در آب حبوبات آب پز {بهويژه گندم }مىشست ، تا وقتى بزرگ شدند، دستها و نوك انگشتان شان پوستك نزند. بهبچهها توصيه مىكرد كه «ناخنهاى خود را از ته نچينند» زيرا بهمرور ، ناخن بهدرون گوشت فرو مىرود و گوشت نوك انگشتان از ناخن جلوتر مىزند. در آن صورت هم زشت و بد نما مىشود ، هم ناخن عملاً حكمت موجوديت خود را از دست مىدهد. (خيلىها را مىبينم كه اينطورى هستند) در امر تربيت فرزندان سختگير بود .
هرگاه بر ما غصب مىكرد مىگفت: «الهى نان پيش پيش ، تو از دنبالش بروى !»
مانند هر زن بىسواد روستايى اعتقاد عميق بهخرافات و افسانهها از قبيل چشمزخم و جن و پرى و تأثير اوراد و اذكار بر جوانب زندگى داشت ؛ براى مقابله با هريك از آنها سازوكارهاى مناسب در آستين داشت. هرگاه بچه ، يا گاوش ، مريض ، يا بدخو مىگرديد ، يك مشت خمير را بهدست مىگرفت و در كنار آتش مىنشست ، سپس با قرأت يك رشته اذكار و اورادى {كه نمىدانم چه بود} قطعاتى از آن خمير مىبريد و گلوله مىكرد و بهنام كسانى كه نسبت بهآنها بدگمان شده بود ، درون آتش مىانداخت لحظاتى مكث مىنمود تا نتيجه معلوم شود. هرگاه آن گلولهى خمير بهآرامى مىسوخت ، شخصى كه خمير به اسمش بود تبرئه مىگرديد ؛
امّا ، واى بهحال آن كسى كه گلولهى خميرش مىتركيد و صدا مىداد ؛ ديگر متهم پيدا مىشد و جرمش هم ثابت شده بود ! آنگاه باقىماندهى خمير را مبدل بهمجسمهى آن شخص مىنمود و بهاسم آن شخص درون آتش مىانداخت ، لحظاتى صبر مىكرد تا خمير نيمپز گردد ، مجدداً از آتش مىگرفت و با نوك سوزن شروع مىكرد به زدن در نواحى سر ، بهويژه چشمهاى آن مجسمه ؛ حين زدن نيز اوراد مخصوص اين مرحله را تكرار مىنمود و برآن مىدميد ... آن قدر مىزد تا دلش راضى مىشد. سرانجام ، لاشهى او را بهدرون آتش مىانداخت تا بكلى بسوزد و خاكستر گردد ؛ بدينترتيب ، همه چيز درست مىشد .
او، سعى مىكرد اين كار را مخفيانه و شبهنگام ، بهدور از ديد ديگر اعضاى خانه انجام دهد معهذا من يك چندبارى متوجه شدم و بهدقت اعمال او را رصد كردم .
اعتقاد او بهادعيه و اوراد تا آن حد بود كه مىگفت اگر كسى شب موقع خوابيدن فلان دعا را بخواند و بهبالشت بدمد ، همان بالشت او را صبح براى نماز بيدار خواهد كرد .
او، در آن روز سرنوشتساز بهمن گفت : «تو را پيش " شاه حسين " مىبرم تا هم قرآن يادت دهد ، هم گوش تو را بِكند.» فوراً يك جلد قرآن كشفالآيات خيلى بزرگ زير بغلم كرد و مرا بهمنزل «شاه حسين» كه حدود 600 - 500 قدم با خانهى ما فاصله داشت برد. وقتى وارد خانهى شاه حسين شديم ، ديديم تعداد 15 - 10 نفر بچهى قد و نيمقد درحالى كه در اطراف اجاق خانه حلقه زده و هركدام پاهاى خود را ميان تودهى خاكسترگرم اجاق فرو بردهاند ، مشغول خواندن دروس خود بودند. كتابهاى مختلف در دست بچهها بود، هركس درس خود را مىخواند .
من هم در حلقهى آنها جا گرفتم و پاهاى خود را روى خاكسترگرم نهادم. ستون مخروطى از نور بهطور مستقيم از روزنهى خانه برما مىتابيد و دايرهى از روشنى در وسط خانه و در اطراف اجاق بهوجود آورده بود ، درحالى كه اطراف آن در تاريكى و سياهى اسرارآميز بهسر مىبرد .
من در آن زمستان قرآن را بهدرستى آموختم. 7 ماه بعد پدرم از عراق بازگشت. او از ايران كتابهاى مذهبى زياد باخود آورده بود كه من در سالهاى بعد از آنها استفاده كردم ، كتابهاى مفاتيحالجنان ، ثمرةالحيوة ، جودى ، جوهرى ، حملهى حيدرى ، شبهاى پيشاور ، كبريت احمر ، جامعالتمثيل ، كشفالنّسب ، كشفالغمه ، انيسالواعظين ، انوارالمجالس ، سفينةالبحار و روضةالشهداء از آن جمله بود. وقتى اين كتابها را روى كتابها و بياضهاى كهنه و رنگباختهى بازمانده از سيّد عيسى چيديم ، دو صندق بزرگ چوبى را پر كرد .
بهعلاوه ، پدرم تعدادى پنجه و كف دست برنزى بههمراه مقادير زيادى پرده ، پرچم و نقاشىهاى عاشورايى آورده بود كه هركدام صحنههاى از واقعهى عاشورا را ترسيم كرده بود. بخش اعظم آنها را بهديوارهاى داخلى و ستونهاى منبر چسپانيد كه سالها برقرار بود. زنان و مردان محلى هنگام ورود و خروج از منبر گوشهى پردهها را مىگرفتند ، بهصورت خود و فرزندان شان مىماليدند ، استغاثه مىكردند و زمزمههاى مذهبى بروز مىدادند .
هرسال در فصول معين بهار و تابستان مكتبخانهها تعطيل بود ، در زمستانها مجدداً داير مىشد. مردم محل هرساله قرار داد معينى با يك ملاّ ، يا آخوند مىبستند ، او را جهت تدريس بچههاشان بهمحل دعوت مىكردند. اگر آن ملاّ مىتوانست ماه محرم مردم را نيز جوابگو باشد ، ديگر چيزى كم نداشت. شاه حسين تنها بدان علت كه نمىتوانست ماه محرم مردم را جواب دهد از بورس مىافتاد ، اغلب بهجاى او كسى بهنام «ملا محمد عيسى آخوند گاوشاخ» برنده مىشد .
پاتوق " آخوند گاوشاخ " خانهى ما بود. او تقريباً بهصورت آخوند سرخانهى ما، درآمده بود. دوستى و رفاقت " گاوشاخ " بامرحوم " سيّد عيسى " يكى از عوامل بود. بهبركت اين رفاقت و در نتيجهى زحمات «گاوشاخ» حتى زنان و دختران خانوادهى ما نيز با سواد شدند .
«گاوشاخ» فوقالعاده شيفتهى سيّد عيسى بود ، سالهاى زيادى را در ركاب او سپرى نموده و ديباچهخوانى او را كرده بود. مىگفت : «من هرچه بلدم از او ياد گرفتهام.» از قضاء، همچنانكه روزى آخوند گاوشاخ ديباچهخوان سيّد عيسى بوده است ، من ديباچهخوان آخوند گاوشاخ شدم. يك روز بهطور خرد كننده روى منبر گير كردم. طبق معمول ، مطلبى را كه شبى قبل، از روى بياض حفظ كرده بودم مىخواندم و مردم در اوج گريه بودند ؛ ناگهان رشتهى ارتباط ذهنم با متن بياض قطع شد. هرچه اين طرف و آن طرف زدم يك كلمه بهيادم نيامد ، در موقعيت خلاء مطلق قرار گرفتم. گريهى مردم قطع شد و همه فهميدند چه بر سرم آمده است. از منبر پايين آمده ، يك راست از مجلس خارج شدم. چطور توانستم درب خروجى را پيدا كنم ؟
وقتى بيرون آمدم بهنظرم رسيد كه خوشيد هم غروب كرده است! و فكر مىكردم از امروز بهبعد همه دربارهى بند شدن امروز من صحبت خواهند كرد !
«گاوشاخ» هرچه خود مىدانست ، بهمن آموخت. از يادم نمىرود كه در تدريس خصوصى كتاب فقهى منهاجالصّالحين كه بهزبان عربى بود ، بهويژه در مبحث طهارت چه صراحت بيانى بهكار مىبرد ! پاكى و طهارت نفس او مثالزدنى بود ، من هيچگاه اِحساس نكردم او مانند ديگر آخوندهاى محلى ، آغشته بهحسادت و تكبّر و تنگنظرى باشد ، سعى نمىكرد راه پيشرفت ديگران را ببندد. او يك قديس واقعى بود و قلبى از طلاى ناب داشت .
من حدود پنج سال بهاين روش درس خواندم ، بهطور كلى ، همهى كتابهاى درسى متداول آن روز را خواندم ، كه برخى آنها عبارت بودند از : كريما ، پنج كتاب ، ورقه و گلشاه ، ديوان حافظ شيرازى ، جودى ، جوهرى ، انيس الواعظين ، مرقاتاللِّقان ...
متأسفانه هيچيك از آنها در داخل كشور تدوين و چاپ نشده بود ! چرا بايد چنين باشد ؟
در آن دوره «قُنتُرُس» نماز را بلد شدم. شمارش اصول و فروع دين ، اسامى 14 معصوم ، نماز ميت ، تلقين و شهادتين ميت و يك چند فقره ادعيه ، اوراد ، اذكار و عزاييم را خوب حفظ بودم و چند مجلس روضه هم ازبر داشتم ؛ اغلب با خود فكر مىكردم : «خوب ملاّ شدهام؛ گمان نمىكردم ديگر آنقدر علم زياد در اين دنيا مانده باشد كه من ندانم !»
بهراستى دنياى آدم نادان چقدر كوچك است. جهل مطلق مساوى است با ادعاى علم مطلق. بههمين سبب چنان اشخاص در مباحثات و منازعات ، هميشه فايقاند .
من اعداد رياضى را از شمارههاى صفحات كتاب ياد گرفتم. آموزش خط را نيز همينطور تمرين نمودم. يك كتاب بزرگ تحت عنوان اسرارالشهاده داشتيم كه خيلى كمك كرد.
حال كه مقايسه مىكنم ، در قياس با ساير مكاتب محلى ، مكتبخانههاى ما عقب ماندهتر بوده است ، چون هيچ برنامهى درسى در موضوعات رياضى ، املاء ، انشاء ، جغرافى ، هندسه ، هنر و امثال آن در بر نداشت. فقط روى اصل روخوانى قرآن و كتابهاى پارسى و آموزش احكام دينى تأكيد مىشد. بيشتر از اين را خود همان ملاّهاى ما هم نمىدانستند .
اگر يكى از شاگردان در اثر سليقهى شخصى ، نقاشى يك موجود زنده را مىكشيد ، از ناحيهى ملاّ به شدت مورد غضب قرار مىگرفت و تنبيه مىشد. ملاّ او را مىزد و مىگفت :
«هوم ... حالاً تو ديگر خود را به جاى خدا قرار دادى ؟!»
و براى بقيه توضيح مىداد :
«اگر كسى صورت يك موجودى زنده را رسم كند ، يا مجسمهى آن را بسازد ، خدا در روز قيامت او را در جهنم عذاب مىدهد. ملايكههاى غِلاظ و شِداد همان نقاشى يا مجسمه را پيش روى او مىآورند و مىگويند : حالاً كه اين را كشيدى ، يا ساختى ، بيا جانش هم بده ؛ چون نمىتواند بهآن نقاشى ، يا مجسمه روح بدمد ، عذاب جهنم براى او همچنان ابدى خواهد بود.»
کاراون زندگی
كاروان زندگى بهراه خود ادامه داد تا ما را بهسال 1350 رسانيد ، اين سال براى شخص من ، خانوادهى پدرى ، و بسيارى از اهالى محل و منطقهى ما يك نقطه عطف بود. اين سال بهنحو بىسابقه خشك آمد ، مزارع مردم بذر خود را هم پس نداد. در زمستان سال بعد آن قدر برف و بوران ، رعد و برق و باد و طوفان آمد كه كلى از درختان را نابود كرد. احشام و اغنام مردم را بهكام نيستى فرو برد. تا اين موقع در محل ما ، در كنار جوىبارها و حواشى اراضى مزروعى و سواحل رودخانه ، درختان تنومند زردآلو ، توت و غيره وجود داشت كه هركدام عمرى بيش از صد سال را تداعى مىكرد ، قطر تنهى هريك از آنها در بغل يك آدم جا نمىگرفت .
امروز پس از گذشت قريب بهچهل سال ، نه تنها چنان درختانى بهعمل نيامده ، كه اوضاع زيست محيطى از هرنظر بهمراتب بدتر شده است. درختان نابود شده ، كوها لخت و عريان گرديده، حيات وحش نابود شده و از آن همه احشام خبرى نيست .
بهدنبال آن خشكآبى سال »1350« دنيا ديگرگون شد. خانوادههاى زيادى از منطقهى ما كوچ كرده و عازم كشورهاى خارج شدند. درست بهخاطر دارم كه شخص محترمى تصميم گرفته بود بهاتفاق خانواده از محل مهاجرت نمايد ، مردان محل نزد او رفتند تا او را از اين تصميم منصرف سازند ، هرشخص بهسهم خود وعدهى كمكهاى بلاعوض درحد سه - چهار سير گندم ، يا جو و غير آن مىداد ... در حالى كه همهى مردم مثل يكديگر فقير و بيچاره بودند .
آن شخص پاسخ داد : «به فرض كه شما اين كمكها را بهمن بدهيد ، جمعاً مىتواند مصارف اين تعداد روز مرا جواب دهد ، مابقى سال را چه كار كنم ؟» تعدادى از خانوادهها بهشهرهاى كويته بلوچستان - مشهد ، عراق و حتى سوريه و لبنان رسيدند ، ديگر تا بهامروز برنگشتهاند. اكنون نسل دوم و سوم آنها بهقارههاى اروپا ، آمريكا و استراليا رسيدهاند .
خانوادهى پدرى ما نيز دو تقسيم شد ، يكگروه در محل باقى ماند تا از املاك و احشام نگهدارى كند ، گروه ديگر كه من شامل آن بودم ، بهاتفاق چند خانوادهى ديگر مهاجرت محدودى بهمحل «گزاب» داشتيم. قصد بزرگترها اين بود كه زمستان را در آنجا بگذرانند .
چرا گزاب ؟ در آن حوالى محلى آبادتر و متنعمتر از «گزاب» نبود. گزاب کانونی از انواع نعمت است . بگذاريد براى اهميت گزاب اين افسانهى مخصوص آن ناحيه را نقل كنم :
كسانى كه گزاب را ديدهاند مىدانند كه در ابتداى درهى «واغنير» كه بهگزاب منتهى مىشود، كوه صنوبرى شكلى است كه دقيقاً مانند يك قله قند بسيار بزرگ بهارتفاع بيش از سيصد متر قد كشيده است. اين كوه بهقدرى صاف است كه از هيچ طرف بالاى خود راه ندارد. در پاى آن كوه يك تالاب بزرگ موقعيت دارد كه بسيار عميق و زلال است.
در روايت محلى آمده است كه در روزگاران پيشين حاكم گزاب كسى بوده است كه بهآن «سالار» مىگفتند. سالار مردى ظالم و عياش بوده است، او در جشنها و مراسم شادمانه به مردم گزاب تكليف مىكرده كه نردبانى از رختخواب در كنار كوه بپا كنند تا او بالاى كوه برود ، سپس دستور می داده که زنان و دختران گزابی در آن آب زلال شنا کنند تا خود از بالا ببیند .
مردم گزاب ازاین وضع خسته و برآشفته می شوند ، با هم توافق می کنند که این بار که سالار به سر کوه رفت، رخت خواب ها را از زیراپای سالار بکشند تا او در همان بالای کوه بماند و از گرسنگی بمیرد . با این توافق و این عمل مردم ، سالار همچنان به مدت شش ماه بالای همان کوه زنده می ماند . وقتی از سالار پرسیدند که تو چگونه بدون اب وطعام بالای این کوه زنده ماندی ؟ سالار پاسخ می دهد که من از بوی پیاز آشپزخانه های مردم گیزاب زنده هستم . سپس مردم توافق می کنند که مدت سه ماه اصلا در هیچ خانه ی بوی پیاز بلند نشود و بدین ترتیب سالار میمیرد و مردم از شر او راحت می شود
حُسن ديگر «گزاب» اين بود كه حتى در زمستانها نيز آمد و شد موتر ميان آنجا و شهرهاى ترينكوت و قندهار برقرار بود. ولى در هزارهجات يك چنين امرى در زمستانها ميسر نبود .
بههرحال ، قافلهى عظيم شامل صدها نفر زن و كودك مركب از محل ما و از روستاهاى همجوار منعقد شد ، مدت سه شب و روز پياده راه رفتيم تا به"گزاب " رسيديم. اواسط فصل پاييز بود و ارتفاعات مسير ما پوشيده از برف شده بود. در طول راه پس از هرچند ساعتى آتش برپا نموده و خود را گرم مىساختيم. كُندهها و شاخههاى درختان كوهى در مسير راه بهاندازهى زياد وجود داشت ، فقط در زير برف و بوران تر شده و بهسختى آتش مىگرفت ؛ امّا ، وقتى كه روشن مىشد ، ديگر بهراحتى مىشد دنيا را باآن آتش زد .
ما يكى از شبهاى اين سفر را در مغارهى گذرانديم كه در كنار راه عمومى و در مسير يك درهى طولانى و پوشيده از جنگل بهنام «واغنير» موقعيت داشت. اين مغاره از اثر دود آتش پيشينيان سياه شده بود ، كف آن آكنده از خاكستر بود. ما نيز بهسهم خود هيزم جمع كرديم و در آن آتش افروختيم. آن چنان خرمنى از آتش گداخته بهوجود آورديم كه از فاصلهى 6 - 5 مترى نمىشد جلوتر رفت. نيمههاى شب بود كه ناگهان صداى مهيب ناشى از تركيدن سنگ در اثر حرارت ، مغارهى ما را بهلرزه در آورد. زنها و بچهها جيغ كشيدند و خود را روى يكديگر انداختند. صخرهى بزرگى بهوزن چند تن از ناحيهى سقف غار جدا شده و مستقيماً روى تودهى آتش گداخته قرار گرفت ، براى لحظهى همه خيال كردند كه همين حالا است كه كوه فرو بريزد ، ولى خوشبختانه اول و آخرش همين بود. اما ، آن شب هيچكس نخوابيد .
ساعتى قبل از وقوع اين حادثه ، يك دعواى كوچك بين پدرى با پسر نوجوانش روى داده بود كه طى آن حين صرف شام {كه چيزى بيش از نان خشك جو نبود} پدر با مشت محكم بهصورت پسر خود زد ، پسرك درحالى كه لقمهى نان خشك خود را مىجويد ، بههِق هِق و گريه افتاد ، او هم لقمهى خود را مىجويد ، هم اشك مىريخت و بهپدرش دشنام مىداد. اين اتفاق كه در بين جمع واقع شد ، حس همدردى همهى ما را نسبت بهآن پسرك برانگيخت .
حدود 9 ماه در گزاب اقامت نموديم ، در يك خانهى متروك كه مبدل بهكاهدان شده بود، سكنى گزيديم. آن كاهدان بهزودى مركز آمد و شد و تجمع هممحلىها و آشنايان پدرم شد ، كسانى كه براى خريد ، قرضه و كاريابى مىآمدند. پدرم با اعتبارى كه نزد پشتونها داشت متقاضيان ارزاق را ضمانت مىكرد و بدينترتيب در آن سال قحطى صدها تن گندم و برنج پشتونها را براى هزارههاى گرسنه ضمانت كرد ؛ عجيب اينكه آن قرضهها هرگز برنگشت و بدهكاران نتوانستند ديون خود را بپردازند. پدرم چندين سال از اين بابت نگران بود ، آخرش نفهميديم چه شد. مسلماً همهى قرضهها پامال گرديد. انقلاب شد و همه چيز تغيير نمود .
زن صاحبخانه زبان پارسى را بهدرستى مىدانست. بين او و مادرم روابط دوستانه برقرار شد. گويا آن زن يك بيمارى داشت كه در همين مواقع شوهرش او را براى مداوا به«قندهار» برد. اين سفر آنها حدود يك ماه طول كشيد. پس از بازگشت از سفر قندهار يك روزى آن زن و مادرم در كنار هم نشسته و گويا مشغول يك كارى زنانه مانند بافندگى ، يا دوزندگى بودند ، من هم در اطراف آنان بودم. ضمن گفت و گوها ، ناگهان مادرم از آن زن پرسيد:
«راستى اينكه مىگويند «شهر - شهر» شهر چگونه جايى است ؟»
آن زن پشتون تعريفى از «شهر» ارايه كرد كه تا هنوز بهيادم مانده است :
«شهر ، يك آبادىء بسيار بزرگ است كه اول و آخرش معلوم نيست ، كوچهها و سركهاى بسيار دراز دارد كه دوطرف آنها را دكانها گرفتهاند. دكانهاى كه پر از جنس است. از ميان سركهاى وسيع و دراز آدمها ، موترها ، شترها ، اسب ، خر ، قاطر، رمهى گوسپند ، سگ ... و همه چيز مىگذرند. معلوم نيست آنها از كجا آمدهاند ، بهكجا مىروند. آدمهاى زيادى بهاينسو و آنسو رفت و آمد مىكنند. هيچكس بهكسى كار ندارد ، هيچيك با ديگرى سلام و عليك نمىكند و از يكديگر نمىپرسند تو كى هستى و خرت چه بار است. از كجا آمدهى و بهكجا مىروى ...»
مادرم با دقت بهاين تعريف گوش مىداد. نمىدانم چه سيماى از «شهر» در ذهن خود دريافت كرد. نكتهى عجيب اينكه: در اين موقع فلك هم نمىتوانست حدس زند كه دست تقدير، درست ده سال بعد ، اين زن بىسواد روستايى و شهر نديده را بهاَبَرشهر تهران بكشاند. و او نيمهى دوم عمر خود را سراسر در آن شهر سپرى كند. از همانجا سفرى بهعتبات عاليات و مناسك داشته باشد ، كه هريك بهمراتب از «قندهار» بزرگتراند .
در سال 1350 بود كه من براى نخستينبار "موتر" را و مهمتر از آن ، شهر «كابل» را ديدم. قصه از اين قرار بود كه يكى از عموهايم پس از اتمام دورهى خدمت سربازى ، ديگر بهمحل باز نگشت و در همان «كابل» براى خود كارى پيدا كرد. او بعداً برادر كوچكتر خود را نيز به«كابل» فراخواند. در آن سال پدرم زنان آنان را به«كابل» برد. من هم در معيت شان بودم .
موتر ما كه يك لارى روسى بود ، پر از محصولات محلى شامل روغنزرد ، بادام ، خسته ، برگهى زردآلو ، قروت و امثال آن شده بود. ما روى بارها نشستيم. سرآدمها از جنگلهى موتر بالاتر مىزد. موتر ما روزها باكُندى راه مىرفت. بهويژه هرچه بارش سنگينتر مىشد از سرعتش كاسته مىگرديد. در سر بالايىها مسافران پياده مىشدند و اغلب زودتر از موتر بهسر گردنه مىرسيدند. لحظاتى رفع خستگى مىكردند تا موتر بهآنها مىرسيد. شبها در مراكز ولسوالى ، در سموات بهسر مىبرديم. پس از طى پنج شب و روز به«كابل» رسيديم .
كابل
اوايل صبح بود كه موتر ما از محلى موسوم به«تكانه جاليز» گذشت و بهجادهى پختهى «كابل - قندهار رسيد» در آنجا ما را از اين موتر پياده كردند و بهموتر ديگرى كه سر پوشيده بود ، سوار نمودند. بهآن موتر سرپوشيده «واگون» مىگفتند كه پوزهى دراز داشت. در اصل داراى چوكى بوده ؛ امّا ، در آن زمان لق و پق و فرسوده و كثيف شده بود. كف موتر آغشته با كود گوسپندى بود ، چنانكه گمان مىرفت در سرويس قبلى گوسپند حمل كرده بوده ، اين بار آمده بود تا ما را داخل شهر ببرد. روى همان پشكلهاى گوسپند نشستيم. ظواهر قضيه مثل اين بود كه ما بهطور قاچاق وارد شهركابل مىشويم ، بزرگترها بين خود مىگفتند ترافيك نمىگذارد ما با آن موتر خودمان وارد شهر «كابل» بشويم ، موترى كه با آن اُنس گرفته بوديم .
از شلوغى و ازدحام شهر «كابل» گيج و مبهوت شدم. ابتدا در يك سراى عمومى واقع در محلهى چنداول وارد شديم ، آن مكان يك سراى قديمى بود كه اتاقهاى زيادى داشت. همهى اتاقها كهنه و چوب پوش بودند. در اولين شب ، روشنايى برق چشم مرا خيره كرد. اول بار بود كه برق را مىديدم. در نخستين صبح كه براى وضوء از اتاق خارج شدم ، در برگشت اتاقمان را گم كردم ، هرچه به دور خود چرخيدم همه چيز بهنظرم يك نواخت مىنمود. آفتاب بالا آمد و محيط شلوغتر و پيچيدهتر شد. از هرطرف صداهاى مختلف بهگوش مىرسيد ، روشنتر از همه صداى پير مردى دورهگرد بود كه با آواى نازك و دلانگيز خود در آن دل صبح ، دم بهدم تكرار مىكرد «سوزن بگير كه سوزنگر كور شد ؛ سوزن بگير كه سوزنگر مُرد.»
پدرم در همان روز برادرانش را پيدا كرد ، در خانهى كه آنها از قبل در محلهى «مرادخانى» تدارك ديده بودند مستقر شديم. از قرار معلوم ، هردو عمويم در يك محل مهم مشغول كار شده بودند. مثل اينكه پوهان شاه على اكبر شهرستانى كمك حياتى بهآنها كرده بود. شاه على اكبر كه داراى نسبت خواهرزادگى باخاندان ما بود ، در آن موقع در محافل علمى و دولتى كابل شخصيتى شناخته شده و با اعتبار بود .
عموهايم در آن موقع ادعا داشتند كه در «ارك شاهى» كار مىكنند و آشپز مخصوص محمد ظاهر شاه پادشاه افغانستان هستند. آنها مىگفتند : شخصاً ميز غذاى اعلىحضرت را مىچينند ، جمع مىكنند ، از مهمانان او پذيرايى مىنمايند ، در سفرها همراهش هستند و هرروز با ملكه حميرا و فرزندان او سر و كار دارند. نكتههاى از جزئيات زندگى خانوادهى شاهى بهزبان مىآوردند. آنها بهسرعت پيشرفت نمودند و بهزودى توانستند در بهترين نقطهى كابل منازل و اماكن مجلل براى خود دست و پا كنند و زندگى خود را بهوجه احسن سر و سامان دهند. پدرم سالانه از آنان كمك مالى مىگرفت. كمكها شامل آرد ، برنج ، شكر و البسه بود .
هرشب درحالى كه خيلى دير بهخانه مىآمدند ، مقدار زيادى پسخوردهى پلو با خود مىآوردند كه ما روز بعد بهعنوان ناهار صرف مىكرديم. اغلب با قورمهسبزى بسيار خوشمزه همراه بود كه همهگاه مقدارى گوشت و استخوان نيمخورده با خود داشت. اگر آن پلوها از سفرهى ظاهرشاه هم نبود ، جداً در اصليت خود شاهانه بود .
من آهسته - آهسته با محيط اطرافم آشنا شدم ، وظيفهى من آوردن آب و گرفتن نان بود ، آب را از چاهى كه در وسط محوطهى يك زيارتگاه مذهبى {بهنام ابوالفضل} وجود داشت مىآوردم. اين نخستينبار بود كه كشيدن آب از چاه را تجربه مىكردم. سرچاه هم اينقدر بىنظمى و ازدحام بود كه نوبت بهكسى نمىرسيد. ما اطرافىها كه بهكنار ، نوبت بهخود همان زرنگ بچههاى «كابل» هم نمىرسيد .
زيارتگاه «ابوالفضل» داراى بقعه و منارهى كوچك ؛ ولى نسبتاً شيك و تميز بود ، در آنجا مقبرهى بود كه بسيار مورد اعتقاد مردم هزاره قرار داشت. هرروز خانوادههاى آنان از اطراف دور و نزديك براى زيارت در آنجا گرد مىآمدند ، اغلب حلوا ، يا آش نذرى پخته و توزيع مىكردند. كسانى هم نان نذرى توزيع مىنمودند. گاه نُقل ، خرما ، يا كشمش و نخود توزيع مىشد. بنابراين همهگاه جنجال بود و در طول روز حتماً يك چند بار چيزى خوردنى گير آدم مىآمد. هنگام ظهر ، يك ملاّى هزارگى بالاى گلدستهى آن مىرفت و درحالى كه دستهاى خود را روى گوشهاى خود مىگرفت ، با صداى محكم و قوى اذان مىگفت ، سپس نماز جماعت برگزار مىشد. در اين وقت من بهصف نانوايى مىرفتم كه فاصلهى چندانى با مرقد «ابوالفضل» نداشت. تمام پرسنل نانوايى از قوم هزاره بودند. بهياد ندارم پول نان را نقداً پرداخته باشم ، نان را با چوبخط مىگرفتم ، آن يك چيزى شبيهه خطكش بود كه حدود نيم متر طول داشت. و از چوب ساخته شده بود. نانوا بهازاى هرعدد نان با چاقوى خود يك شيار در يك لبهى آن چوبخط وارد مىكرد ، تا سر ماه پر مىشد. ماه نو ، چوبخط نو ...
من ساعات بىكارى هم داشتم ؛ آن را در گشت و گذار اطراف ارگ شاهى ، چمن حضورى ، جادهى ميوند و حوالى مسجد پلخشتى مىپرداختم. در آن موقع ساختمان معروف 14 طبقهى «سينماى پامير» در حال احداث بود ، چيز زيادى از آن ساخته نشده بود ، محل آن يك گودال عميق بود كه نسبت بهكف رودخانهى مجاور عميقتر مىنمود ، يك جرثقيل بزرگ با گردن خيلى دراز در حال كار بود. مشاهدهى كار آن جرثقيل بخشى از تفريحات روزانهام بود .
هيچ پولى جهت مصرف بازار نداشتم. يك روز در حواشى جادهى ميوند بودم كه يك زرنگ بچهى كابلى موتر رِكشاى خود را در همان نزديكى پارك كرد. او كه ديد من آدم بىكارى هستم ، بهمن گفت : «چند دقيقه مراقب همين موتر من باش ، بهزودى برمىگردم و مبلغ 5 افغانى بهتو انعام مىدهم» من قبول كردم و او رفت ؛ حدود نيم ساعت طول كشيد ، آن جوان وقتى برگشت ، در كمال ناجوانمردى پشت رول ركشاى خود نشست و يك نگاهى هم بهمن اندخت ، بدون اينكه چيزى بگويد ، موتر خود را روشن كرد و گازداد و رفت ؛ من نا اميدانه لحظاتى او را با چشم خود دنبال كردم. از ناسزاهاى كه زير دل نثارش نمودم هيچ چيز نصيبم نشد !
پدرم روزهاى جمعه اغلب بهتكيهخانهها براى استماع وعظ و روضه مىرفت ، مرا هم با خود مىبرد. يك چند روز جمعه بهمسجد محمديه رفتيم. آن مسجد كه به تازگى افتتاح شده بود خيلى باشكوه جلوه مىكرد. بهويژه باندهاى صوتى آن جالب بود. براى نخستينبار مىديدم كه جعبههاى سياه چندى در اطراف شبستان مسجد تعبيه شده و صداهاى قوى مىدهد. مسجد مملو از جمعيت مىشد ، چنانكه جاى سوزن انداختن نداشت. آقاى واعظ موعظهى طولانى ارايه كرد. موقع گريز بهصحراى كربلا ، عمامهى خود را از سر برداشت و مردم را بسيار گريه داد. گريههاى كه مىتوانست خستگى مفرط ناشى از يك هفته كار و تلاش طاقت فرسا را فرو نشانده و عقدههاى انباشته از سختىها و محروميتهاى زندگى را تسكين كند. و تحقق آرزوهاى سركوفته و برباد رفتهى اين دنيا را در آن دنيا تضمين نمايد .
سرانجام ، پس از اقامت سه - چهار ماهه در كابل ، در اواسط فصل پاييز بهمحل خود بازگشتيم. موقع برگشت از كابل ، يكبار از دهن پدرم پريد : من تو را اينجا آورده بودم تا درس بخوانى ، ولى فهميدم كه تو در اينجا درس نخواهى خواند ، صبح تا شب فوتبال خواهى كرد .
وقتى كه بهمنطقهى خود رسيديم ، پدرم تصميم گرفت مرا براى فراگيرى دروس دينى بهمحل «نيلى» نزد شيخ محمد حسين صادقى بفرستد. بهمدت دو سال ، دروس مقدماتى را در آنجا فرا گرفتم. در سال 1353 پدرم تصميم گرفت مرا نزد عموى خود در مشهد بياورد. بدينترتيب ما بار ديگر در پاييز آن سال عازم كابل شديم ، اين بار دو سه هفته بيشتر نمانديم .
سرانجام ، يك روز صبح بهاتفاق تنى چند از هممحلىها كه براى كارگرى عازم مشهد بودند سوار اتوبوسهاى شيك و نرم كابل - هرات شديم. جاده خوب پخته و صاف و عريض بود ، در طول آن رانندگان چند اتوبوس بين خود كورس سرعت و سبقت مىگذاشتند ، مسافران از اين عمل بههيجان مىآمدند ، با داد و هوار و كف زدنهاى ممتد ، رانندهى خود را تشويق مىكردند. موسيقى داغ و مهيج كه در فضاى اتوبوس مىپيچيد ، در ايجاد هيجان جمعيت سهمى زياد داشت. پس از طى يك چند ساعت راه ، بهحوالى غزنى رسيديم. در كنار جاده ، اراضى هموار وجود داشت كه يك تراكتور در حال شخم زدن بود. اين نخستينبار بود كه من تراكتور مىديدم. سر ظهر به«قندهار» رسيديم ، ناهار را در يك رستوران قديمى صرف كرديم. رستوران بسيار كثيف و پر از مگس بود. قندهار خيلى جنجال و بهم ريخته بود. گمان مىرفت هرچه آدم ، شتر، گاو ، خر ، قاطر ، سگ ، گوسپند ، مرغ ، ملخ ، مور و مگس بود ؛ همه در شهر ولو بودند و بىهدف اينسو و آنسو پرسه مىزدند ... با اين وصف ، حقايق تاريخى مىگويد :
همين «قندهار» عشايرى طى سه قرن اخير پنج بار منطقه و جهان را غافلگير كرده است:
1 - در سال 1121 (ه ق) = 1709 (م) ميرويسخان هوتكى (پس از قتل گرگين خان ارمنى ، عامل صفوى) سنگ بناى سلسلهى هوتكى را در قندهار بنياد گذاشت ؛ 2 - در سال 1134 (ه ق) = 1722 (م) با حمله بهاصفهان ، سلسلهى صفويه را برانداخت ؛ 3 - در سال 1747 احمد شاه ابدالى از آنجا ظهور كرد ؛ 4 - در سال 1309 (ه ش) نادرشاه درانى (اصالتاً قندهارى) بهغايلهى سقاوى خاتمه داد ؛ 5 - در سال 1372 (ه ش) گروه طالبان بهرهبرى ملا محمد عمر از قندهار سر برآورد ؛ هريك از آن وقايع نشان مىدهد كه «قندهار» سخت نافرمان و سركش است. و در شرايط بحرانى كشور تاچه حد مىتواند غوغاآفرين و تعيين كننده ظاهر شود .
هرات افسرده ، یا لاشه يك تمدن مرده
از قندهار گذشتيم ، شب به«گِرِشك» رسيديم ، در همانجا خوابيديم. قبل از ظهر روز بعد به«هرات» مواصلت كرديم. بيش از يك هفته در آنجا مانديم. روزها كمابيش اينسو و آنسو قدم مىزديم و پا جاى پاى مردان بزرگ و تاريخى اين سر زمين مىگذاشتيم .
همه مىدانند شهر باستانى «هرات» روزگارى ، يكى از كانونهاى تمدن بوده است. تاريخ گواهى مىكند كه مردان بزرگى از آنجا برخاستهاند و كارهاى بزرگى انجام دادهاند. مردانى كه هريك بهنوبهى خود داراى عناوين درجه اول علمى ، لشكرى و كشورى مانند: محدث ، سردار، امير ، سلطان و غيره بودهاند. يكى از مردان تاريخى اين خطه «طاهر پوشنگى» و بهعربى «فوشنجى» معروف به«ذواليمينين» است كه از سرداران نامدار خليفه «مأمون عباسى» بوده است. و شجرهى سلسلهى «طاهريان» بهاو بر مىگردد .
در حديث آمده كه: «طاهر فوشنجى» (پوشنگى) موجبات دعوت و تشريف فرمايى امام رضا به«مرو» را فراهم آورد. هنگامى كه امام در مدينه بود ، خليفه «مأمون عباسى» بهفضل ابن سهل دستور داد تا موضوع را با «طاهر فوشنجى» در ميان نهد ، تا دعوتنامهى از جانب خود براى امام رضا بفرستد. فضل گفت: بهتر است خليفه از جانب خود و با دستخط خود نامهى براى امام بنويسد ، و خليفه نيز چنان كرد. فضل نامه را توسط معتمدى بهطاهر فرستاد ، و طاهر از اين كار سخت شادمان گرديد. خود بهمدينه رفت ، با امام رضا ملاقات نمود و دعوتنامه را تقديم كرد ؛ امّا ، امام در ابتدا اين پيشنهاد را نپذيرفت ، و دلايل و نظرات خود در مورد گردش خلافت را با طاهر در ميان نهاد. طاهر نظرات امام را پذيرفت و گفت نخستين كسى كه با تو بيعت نمايد من هستم. چون من بيعت كنم ، صد هزار سواره و پياده تحت فرمان دارم كه همگى باتو بيعت خواهند كرد. امام رضا دست راست خود را بيرون كرد تا بيعت طاهر را بگيرد ؛ امّا ، طاهر دست چپ خويش را پيش آورد ؛ امام گفت اين چيست ؟ طاهر گفت: دست راستم مشغول بيعت با مأمون است. لذا دست چپم را كه فارغ است ، پيش آوردم .
امام را اين گفته خوش آمد و پسنديد. طاهر امام را با اعزاز و اكرام تمام به«مرو» نزد خليفه مأمون رسانيد. امام در جريان ديدار با خليفه ، قصهى بيعت طاهر را با مأمون در ميان نهاد. او نيز از اين كار طاهر خوشش آمده و اظهار داشت: «اى امام ! آن نخستين دستى بود كه بهدست مبارك تو رسيد ، من آن چپ را راست نام كردم.» بهاين علت «طاهر فوشنجى» را «ذواليمينين» گويند .
بعد از آنكه موضوع «ولايتعهدى امام» آشكار گرديد ، نخستين اقدام ، تغيير رنگ پرچم بود : علم سياه {عباسيان} برافتاد بهجاى آن علم سبز «علويان» برافراشته شد. نام امام رضا روى درهم و دينار ضرب شد و موضوع را بهمجامع اخبار كردند. مأمون بهامام گفت: شما وزيرى و دبيرى را انتخاب كنيد ، امام فرمود: وزارت فضل ابن سهل هردو را بسنده است ، بهاين سبب فضل ابن سهل را «ذوالرياستين» و على ابن سعد را «ذوالقلمين» خوانند××× )1( تاريخ بيهقى ، ج 6 ، صص 172 - 169 - خواجه ابوالفضل محمد ابن حسين بيهقى ، تصحيح: على اكبر فياض ، كابل مطبعهى دولتى ، 1364 . ×××.
«طاهر ذواليمينين» در دفاع از استقرار خلافت در «مرو» تا مركز اقتدار عباسيان پيش راند و شهر پرآوازهى بغداد را زير گامهاى استوار سربازان خويش بهلرزه درآورد. ضربهى او به «امين عباسى» {برادر مأمون ، كه بعد از فوت پدر ، در بغداد ادعاى خلافت نموده بود }كمرشكن و نابود كننده بود. «امين» در بغداد چنان شكست قطعى خورد كه نتوانست مانع استقرار خلافت برادرش در «مرو» گردد .
«طاهر ذواليمينين» سر سلسلهى مستقل " طاهريان " در قلمرو شرق اسلامى و در چارچوب خراسان بزرگ {جغرافياى كنونى افغانستان} است. سرزمين افغانستان كنونى از عهد طاهريان و كسب استقلال از بغداد ، ميزبان شمار زيادى افراد وابسته به خاندان نبوت و طرفداران آنان گرديد. هريك از آنها با القاب و عناوين چون «سيادت» ، «نقابت» و «امامت» مفتخر بودند. آنها امور خيريه ، مصالح عمومى و حتى متاركهى جنگها را با هدايت و وساطت خود سامان مىبخشيدند. هرات ، غور ، غرجستان ، جوزجان و بلخ از مراكز مهم استقرار ايشان بود××× )2( سيّد جعفر عادلى بهسودى: «كوثرالنبى» بهنقل از: «عربها و سادات در افغانستان» ص26 (محمد كاظم فاضل باميانى) آن هم نقل از: «عربهاى افغانستان» (محمد نسيم قريشى). ×××.
مردم هرات بسيار مفتخراند كه شهرشان باستانى است. «هرات باستان» مىگويند و كيف مىكنند ! شايد اين شادترين ترانه شان باشد. هراتىها از جهت كثرت مزارات علماء و اولياءاللّه درست هم مىگويند. آنقدر از بزرگان دينى و علمى در آن سامان خفتهاند كه شهرشان شبيهه عتبات عاليات مىماند. نويسندهى كتاب «مزارات هرات» توانسته بخشى از آنها را احصاء كند. اخيراً رسانههاى محلى اظهار داشتهاند كه دستهاى ناشناخته بهكار افتاده و بسيارى از محجرات و سنگنبشتههاى هرات را مىشكنند ، مىربايند و يا صاف و محو مىنمايند .
هراتىها معتقدند امام حسن مجتبى نيز بههرات تشريف آورده و بناهاى را افتتاح فرموده:
« " خاك برسر" برج بزرگ در گوشهى سمت جنوب غربى هرات واقع است. و اهالى آن را " برج خاكستر " مىنامند. و موافق آثار ، در عهد خلافت خليفهى ثانى ، كه حضرت امام حسن مجتبى عليهالسلام بههرات تشريف آورده بودند ، توسط آن جناب افتتاح و «خاك برسر» موسوم فرموده و بهاين اسم علم است.××× )3( محمد يوسف هروى (معروف بهرياضى): «عينالوقايع» چاپ مشهد ، 1369 (هق) ص: 179. ××׫
در يكى از سفرهايم بهآن شهر ، پيرمرد هراتى گفت : «قندهار ؟!»
«قندهار چيست ؟» «آن هيچى نيست ؛ يك مشت عشاير كوچى ... » !
مكثى كرد ، سپس سرش را تكان داد و گفت: «هوم ! ... هرات ، هرات ! مهد تمدن باستانى!» و افزود : «هرات شهر سلمان ، خواجه على موفق××× )4( چنانكه در منابع آمده "على موفق" در زمان استقرار امام رضا در «مرو» ملازم آنحضرت بوده. مردم هرات معتقدند: «خواجه على» را بدان خاطر «موفق» خوانند كه خود در شهر هرات مىزيسته ، پنجگانهى خود را پيوسته از طريق طىالارض در مكهى مكرمه و مسجدالحرام ، با جماعت بهجا مىآورده است. هميشه هم سر وقت حاضر بوده و در صف اول قرار داشته ... ××× خواجه عبداللّه انصارى و سلطان سيّد احمد كبير ... است.» بهپنداشت او ، هرات ناف دنيا بوده و است .
بهرغم اين سابقهى درخشان ، بهنظرم رسيد «هرات» بهطور مرموز در سكوت و خلوت و عبوست بهسر مىبرد. حتى از همان مگسهاى سمج «قندهار» هم خبرى نبود ؛ هر از گاهى يك موتر از سرك مىگذشت ، تعداد كالسكههاى تكاسب كه اغلب مسافركشى مىكردند ، بسيار بيشتر از عدد موترها بود. زنان هراتى برخلاف زنان كابلى ، سر و صورت و ساق پاهاشان پيدا نبود ، آنها اصلاً در معابر عمومى مشاهده نمىشدند ، اغلب به اتفاق يك مرد (محرم شان) سوار بركالسكههاى تكاسب آمد و شد مىنمودند. حتى مغازههاى «هرات» بهنحو ترحمانگيز خالى از مشترى بود. مجموع اين اوضاع و شرايط از «هرات» يك شهر عبوس و درخود فرو رفته ارايه مىداد. مردمان «هرات» بهطور ملالآور دچار خودسانسورى مىنمودند ؛ در برابر هرسؤال ، جواب كوتاه و تند مىدادند ، چنانكه شخص را از ادامهى گفت و گو دلسرد مىنمود. تا هنوز نشنيدهام در «هرات» بازى و سرگرمى مشهور محلى ، مانند سگ جنگى قندهارىها و بزكشى مزارىها رواج داشته باشد. در افغانستان ضربالمثلى بدين مضمون سر زبانها است كه مىگويند : «مزار» را اسب خورد ، «كابل» را زن ، و «قندهار» را «سگ». در اين ضربالمثل از هرات خبرى نيست. در آنجا «بودنه بازى» و «كَرَك جنگى» رواج گسترده دارد و گويا اشخاصى در آن بهشهرت مىرسند .
نظريهى وجود دارد كه معتقد است : «واقعيتهاى انسانى مانند خود انسان داراى مراحل تولد ، جوانى ، پيرى و مرگ است.» از جمله تاريخ ، فرهنگ و تمدن است كه تابع اين قاعده مىباشد. هرچه باشد تاريخ طولانى و پير ، فرهنگ سنتى بهبار مىآورد و فرهنگ سنتى (بالطبع) مخالف هرنوع ديگرگونى است. جامعهى كه از تاريخ پير برخوردار باشد ، هميشه نگاه بهعقب دارد ، نه جلو. بزرگى گفته است : «اگر قرار بود ما همواره بهگذشته نظر داشته باشيم ، و بدان سو حركت نماييم ، بايد چشمان مان در پشت سر مان قرار مىداشت ! عكس اين معادله چنين است كه ملتهاى برخوردار از تاريخ جوان و كوتاه {كه بالطبع حايز بار سبكتر از رسوم و سنن هستند }مسير پيشرفت و توسعهى صنعتى و مدنى را سريعتر پيمودهاند و استعداد بيشترى از درك دموكراسى دارند. آنها از كشورها و قدرتهاى نوظهورى مانند آمريكا ، كانادا ، استراليا ، نيوزلاند ، ماليزيا ، سنگاپور و حتى پاكستان بهعنوان نمونههاى مشخص ياد مىكنند××× )1( دكتر نجيباللّه ، همواره از روى كاهشگرايى مىگفت : «پاكستان بهاندازهى عمر من تاريخ ندارد» او اعتقاد داشت: «كشور و ملتى بىتاريخ مانند نوزاد سرراهى است.» خود بهتاريخ 7/000 سالهى كشورش مىنازيد. امّا ، همانطورى كه ديديم : آن نوزاد سرراهى موفق شد اين كهن مرد 7/000 ساله را بهآسانى آب خوردن ، جلو درب خانهى خودش از ستون برق حلقآويز نمايد. آيا اين يك اتفاق ساده و تصادفى بود ؟! ××× بهراستى بايد سبكبال بود ، تا بتوان پرواز كرد. جواهر لعل نهرو مىگويد :
«كتابهاى مقدس اغلب مانعى در راه پيشرفت مىشوند. دراين كتابها بهما گفته مىشود كه دنيا در موقعى كه آن كتب نوشته شدهاند چه صورتى داشته است و چه افكار و رسومى درآن زمانها وجود داشته است و چون اين مطالب در يك كتاب مقدس نوشته شده است ، هيچكس اجازه ندارد كه آن افكار و آن آداب و رسوم را تغيير دهد و تهديد كند. بدينقرار ، هرچند هم كه دنيا تحول عظيمى پيدا كند اجازه داده نمىشود كه ما آداب و افكار خود را تغيير دهيم و با اوضاع و احوال تغيير يافته جور كنيم و متناسب سازيم. و در نتيجه ما با وضع جديد ناجور مىشويم و طبعاً آشفتگى و ناراحتى بهوجود مىآيد××× )2( جواهر لعل نهرو: «نگاهى بهتاريخ جهان» برگردان: محمود تفضلى /ج: 1/ ص: 230. ×××.«
بخش دوم
=============
مدرسه عباسقلى خان
-------------------------
پس از چند شب و روز اقامت در هرات ، از يك مسير چپ راه بهطور قاچاق عازم مشهد شديم ؛ سه روز بعد بهمشهد رسيديم. درآن زمان داوود خان تازه بهقدرت رسيده بود. با اينكه مرزهاى كشور را گشوده بود و شخصاً تلاش گستردهى جهت بهبود وضعيت اقتصادى كشور روى دست گرفته بود ، معالوصف مانع خروج غيرقانونى اتباع افغانستان از كشور مىشد. هرچه بود ، خروج قاچاق بهتازگى رونق يافته بود. شايد افراد گروه ما از نخستين كسانى بودند كه پاى شان بهقصد كارگرى در ايران باز مىشد. ما از خود شهر «هرات» قاچاق خارج شديم. هراتىها بهما «تجاوزى» مىگفتند. ما از اين كلمه هم مىترسيديم و هم خوشمان نمىآمد. گروه ما شامل 35 نفر مىشد ، من كوچكترين در بين همه بودم. نخستين شب را در خارج از شهر ، در يك مجموعه ويرانه خوابيديم كه در حقيقت پر از كُلاش برنج بود. در اطراف آن باغ انارى وجود داشت كه هيچ چيز برشاخههاى خود نداشت ؛ تمام محصول آن باغ را با ذرهبين چيده بودند. برگهاى درختان نيز سهم باد و توفان شده بود .
در قسمت خاك ايران ، شبها اغلب با چوپانانى برمىخورديم كه گوسپندان خود را در مزارع پاليز مىچرانيدند ، در آن موقع خربزهى مشهور مشهدى تازه جمع شده بود و رشته بوتههاى آن در حد فراوان روى زمين تنيده بود. ما خربزههاى نيمه سالم پيدا مىكرديم و مىخورديم. بسيار خوشمزه بود. برخى از آنها نيمخوردههاى گوسپندان بود كه شبهاى قبل سهم خود را خورده بودند و باقى را براى ما گذارده بودند .
ساعات زيادى از شب را در مسير تايباد - تربت جام بهموازات جادهى اصلى حركت كرديم ، اتوبوسهاى ايرانى در هواى صاف و سرد پاييزى كوير ، با سرعت از جاده مىگذشتند ، درحالى كه چراغهاى داخل هريك روشن بوده و پردههاى رنگارنگ ، زينت خاص بهآنها مىبخشيد. صداى دلانگيز اتوبوس و آسايش مسافرانى كه در درون آنها نشسته بودند ، حسرت ما را برمىانگيخت. گاهى هم چراغ موترهاى پليس توجه ما را بهخود جلب مىنمود و موجب حيرت و حسرت و لذت و ترس بهطور يكجا مىشد. بهراه خود ادامه داديم. پس از عبور از پاسگاه تربت جام بهطور سازماندهى شده ، در روز روشن سوار همانگونه اتوبوسهاى شديم كه شبهاى قبل حسرتش را مىخورديم. اكنون مىتوانم بهدرستى حدس بزنم كه جماعت ما در آن موقع چه رنگ و رُخ و حال و وضعى داشتهاند ، و لباسهاىمان چگونه بوده است ؟!
معهذا هيچكس بهما چيزى نگفت. تا شهر مشهد هيچ مشكلى براى هيچكس پيش نيامد. در يك بعد از ظهر وارد مشهد شديم. هوا بعد از بارندگى پاييزى ، صاف و آفتابى بود. موتر تاكسى ، جلو حرم امام رضا توقف نمود ، ما مستقيماً بهزيارت حرم امام رضا مشرف شديم ، صحن و سراى وسيع و رواقها و گنبد و گلدستههاى حرم فوقالعاده باشكوه بود. تا آن موقع چنين بناى با عظمت را نديده بودم .
از آنجا بهمنزل عموى پدرى رفتيم كه در يكى از محلههاى اقمارى مشهد واقع بود. برايش حدود يك سير كابل روغن زرد ، سوقات آورده بوديم ؛ طفلكى پير و نابينا شده بود ، لباس كامل روحانى مىپوشيد ، ولى مشمول حوزه نبود. پس از چندى ، يكى از هم محلىها كه در مشهد مشغول دروس حوزوى بود ، دست مرا گرفت و بهدفتر آقاى مصباح كه در آن زمان نمايندهى تامالاختيار آيةاللّه خويى و سرپرست حوزه علميه مشهد بود ، برد .
برايم نوبت امتحان گرفت ؛ بهنوبت خودم امتحان دادم ، مبلغ 50 تومان ماهانه برايم مقرر شد. در مرتبهى بعد همان آدم برايم يك حجره در مدرسهى علميهى عباسقلىخان {كه در چند قدمى حرم امام رضا واقع بود }گرفت. و من مستقل شدم .
مدرسهى علميهى عباسقلىخان كه خيلى زيبا و بهصورت چهارباغ ساخته شده ، بهطور سنتى در اختيار طلاب و روحانيونى بوده است كه داراى اصالت افغانستانى بودند ، چون در اصل ، طبق وصيت بانى خود وقف خاص طلاب هراتى مىباشد. مرحوم «عباسقلىخان» يكفرد مؤمن هراتى بوده كه در عهد صفوى {زمانى كه مرزهاى كنونى وجود نداشته} زندگى مىكرده است. برخى او را حاكم غور و هرات و برخى تاجر برجسته مىدانند. او بنا بهاعتقادات مذهبى اين مدرسه را در مجاورت آرامگاه امام هشتم ساخته و در آن زمان تمام مخارج و مايحتاج طلاب و اساتيد آن را نيز در نظر گرفته بوده. يك بازارچه بههمين منظور در مجاورت مدرسه ساخته و آن را وقف كرده بوده .
مىگويند اين محل قبل از احداث مدرسه ، كاروانسرا بوده كه زوار و تجار هراتى در آن اُطراق مىكردند. داستانى وجود دارد مبنى براينكه عباسقلىخان ابتدا بهفرزندش وصيت مىكند كه پس از فوتش كاروانسرا را مبدل بهمدرسه نمايد ؛ فرزند عباسقلى خان ضمن يك صحنهسازى بهپدرش مىفهماند كه اين وصيت به مانند چراغ از پشت سر ، در شب تاريك است. اگر تو مىخواهى ، چرا در زمان حيات خودت اين كار را نمىكنى. الى آخر ...
در زمان ما اين مدرسه و موقوفات تابع آن زير نظر توليت آستان قدس رضوى اداره مىشد. هر از گاهى هدايايى از سوى آن آستان بهطلاب و اساتيد اين مدرسه پرداخت مىشد. هريك شخصاً آن را از دفتر آستانه دريافت مىنمودند كه شامل مواد خوراكى ، وجه نقد و بعضاً البسه بود. وقتى من براى نخستينبار براى اخذ هدايا بهدفتر آستانه رفتم ، يك كارتن حاوى قند ، شيرينى ، شكر ، نبات ، روغن ، برنج ؛ با مقدارى وجه نقد بهمن تعلق گرفت كه بهمدرسه آوردم .
اين مدرسه كه در مجاورت حرم امام رضا موقعيت داشت و از طرفى زير نظر آستانهى مقدسه اداره مىشد ، از نذورات فراوان زوار برخوردار بود. تقريباً هر روز يكى دو رأس گوسپند نذرى زوار در آن ذبح مىشد. گاه وجوه نقدى بين طلاب توزيع مىگرديد. اكثر اوقات ما را بهدعوت مىبردند. گاه كارتهاى دعوت بهصرف غذا در يكى از هتلهاى لوكس مشهد بهدست ما مىرسيد ، غذاى پخته مىآوردند. همهى اينها از طرف زوار و خيرانديشان بود. در آنجا نعمت آنقدر فراوان بود كه ما اغلب نمىتوانستيم سهميهى خود را مصرف كنيم. طلبه هم كم بود ، بسيارى از حجرههاى مدرسه خالى بود. برخى از حجرهها را افرادى مسن و متأهل بهخود اختصاص داده و درب آن را قفل زده بودند. آنها ساعاتى از روز را بهمنظور بهرهمندى از نذورات در حجرات مىگذرانيدند ، شبها بهمنازل خود مىرفتند .
در مدت سه سالى كه من در مدرسهى عباسقلىخان مشغول تحصيل بودم سه بار محمد رضا شاه پهلوى - شاهنشاه ايران بهزيارت امام رضا مشرف شد. هربار در فصل تابستان مىآمد. هليكوپتر حامل شاه در وسط چمن جديدالاحداث دور حرم بهزمين مىنشست ، مردى لاغراندام و متوسطالقامة بهاتفاق معدود همراهان از آن پياده مىشد ، و وارد حرم مىگرديد كه ساعاتى قبل تخليه شده و انتظار ورودش را مىكشيد .
محمد رضا شاه پس از اداى زيارت و انجام طواف بهدور ضريح ، در سالن بزرگى موسوم به «دارالزُّهد» مىآمد ، درحالى كه گروه كوچكى از طلاب و روحانيون نيز در آنجا حضور داشتند ؛ در جمع آنان مىنشست و روضه گوش مىداد. بنا بهدلايل پيش گفته ، طلاب مدرسهى ما ملزم بودند همراه با شمارى ديگر از روحانيون اوقافى سطح شهر ، در مجلس روضهى شاه شركت نمايند. واعظ و روضهخوان ثابت او كسى بهنام «شيخ محمد رضا نوغانى» بود كه سخنورى بىمانند بود. اين واعظ شاه ، واقعاً «شاه واعظان» بود ، من ديگر چنان سخنران نديدم، در اداى آهنگين كلمات ، و تأكيد روى حروف و كلمات محورى تسلط و نبوغ منحصر بهفرد نشان مىداد. دهنش بهاندازهى يك غار باز مىشد ... وقتى او سخن مىگفت زمان متوقف مىگرديد .
نوغانى در اين موقع معاون عبدالعظيم وليان {استاندار وقت و توليت آستان قدس رضوى} هم بود. گفته مىشد دختر نوغانى نيز سمت مهمى در استاندارى خراسان دارد. عبدالعظيم وليان شخصى فرهيخته و تحصيلكرده بود ، ملت افغانستان را خوب مىشناخت ، بهاهميت و حساسيت روابط دو ملت آگاه بود. كتاب ارزشمندى در مورد افغانستان دارد .
شاه در اين مواقع در اوج قدرت و عظمت قرار داشت. طى دههى قبل از آن پلان كمپلكس اصلاحى او تحت عنوان «انقلاب سفيد» با موفقيت بهاجرا در آمده و ايران را وارد عصر جديد كرده بود. افزون برآن ، كشورش زير 30 ميليون نفر جمعيت داشت ، روزانه 6 ميليون بشكه نفت توليد مىكرد كه در بازار جهانى از قرار هربشكه بالغ بر 30 دالر مىفروخت. ارزش پول كشورش در مقابل دالر آمريكا نسبت 7 بر 1 بود. دراين موقع درآمد سرانهى مردم ايران بالغ بر ..85 دالر مىگرديد. از جانب ديگر پس از جنگ دوم جهانى و اجراى طرح مارشال در اروپا نسيمى از آن طرح بهايران نيز رسيده و آن را از موقعيت جهانى مستحكم و مطلوب برخوردار كرده بود. چون شاه يك سنگربان مهم غرب در مواجه با اتحاد جماهير شوروى بود. به همين خاطر بالاى غربيان ناز مىفروخت. و اتحاد شوروى از او خوشش نمىآمد .
محمد رضا شاه خود را راهبر كشورهاى توليد كنندهى نفت در منطقه مىدانست و از سطح نازل قيمت نفت گلايه داشت. بهرغم شخصيت باطنىء شكنندهى كه داشت ، سخنان گُنده گُنده زد و بدينترتيب خود را در منظر شركتها و كارتلهاى نفتى غرب عنصرى نامطلوب نشان داد. با اينكه از ديد سياستمداران و استراتژيستهاى غربى فردى وفادار بود ؛ لكن نفتخواران غربى او را عامل اصلى عدم ثبات در بازار نفت تشخيص داده و در پى تضعيف و حذف او برآمدند. مبارزهى شاه با شركتهاى نفتى غرب تا آنجا پيشرفت كه او طى كنفرانس مطبوعاتى گفت : «از اين پس قيمت نفت را من تعيين مىكنم.» اين حرف او جهان غرب را كه بهتازگى از شوك ناشى از تحريم نفتى اعراب رهايى يافته بود ، بهوحشت جديد انداخت. شاه شرح مبسوطى از اهداف و موفقيتهاى خود را در كتابى تحت عنوان «پاسخ بهتاريخ» آورده است .
«نفت» مادهى است رقيق و سياهرنگ كه از دل زمين بهدست مىآيد و لزوماً و بهسرعت تبديل به «باد» مىشود. شما جريان خروج اين " باد " را همهروزه از مخرج موترها گرفته تا اگزوز هواپيماها و موشكهاى فضاپيما مشاهده مىكنيد ؛ نظير همين بادها در كلهى سلاطين نفت نيز پيدا مىشود كه در تصاميم و اظهارات شان عامل نخستين است. بههمين قرار ، شاه ايران متكى بر «باد نفت» با برپايى جشنهاى باشكوه دوهزار و پانصدساله در تخت جمشيد شيراز ، اوج عظمت و غرور خود را بهنمايش گذاشت ؛ او كه خود را وارث تاج و تخت كوروشكبير مىدانست ، متعاقب برگزارى اين جشنها ، تقويم رسمى ايران را كه چون افغانستان برگرفته از هجرى شمسى بود ، حدود يك هزار و دوصد سال عقب برد و دورهى سلطنت كوروش كبير را مبداء گرفت. سال 1355 هجرى شمسى مصادف شد با 2535 شاهنشاهى .
اين تصميم او مستند تاريخىء مهم داشت ؛ زيرا «كوروش كبير» فرزند «كامبوزيا» پادشاه هخامنشى ، از قوم «پارت» بود كه از مادرى بهنام «ماندانا» دختر «آستياكس» آخرين پادشاه قوم «ماد» متولد شد. او پادشاهى هردو قوم را بهارث برد و خود مهمترين حلقهى اتصال ميان دو قوم " پارت " و " ماد " گرديد. همين مطلب در تدوين منشور منتسب بهاو نقش داشت و كوروش را شخص قابل احترام در تاريخ بشرى كرد .
شاه سپس شعار «بسوى تمدن بزرگ» را وجههى نظر قرار داد. او در سال 1356 {كه مصادف با 2536 خودش بود} گفت : «ايران 10 سال بعد بهتمدن بزرگ مىرسد.» از آنجا كه سقوط رژيمهاى استبدادى و خودكامه بسا ناگهانى است ، يك سال بعد از آن مفتضحانه كشور را ترك نمود و سلطنتش سقوط كرد ؛ 10 سال بعد )1366 = 2546( ديگر خود در اين دنيا وجود نداشت ، انقلاب اسلامى در كشورش پيروز ، و جمهورى اسلامى برقرار شده بود. جنگ ايران و عراق در اوج خود بود و بخشهاى از خاك ايران در اشغال ارتش عراق قرار داشت .
آتش در نیستان
در مدرسهى عباسقلىخان در مجاورت حجرهى ما يك شيخ عجمى زندگى مىكرد كه حدود 40 سال سن داشت. امّا ، قبراق و بانشاط بود ، طرز قيافه و عمامه بستنش آدم را بهياد نوغانى مىانداخت. قاعدتاً او نبايد در آن سن و سال ساكن حجرهى مدرسه مىبود ؛ علت هرچه بود ، بسيار اهل مطالعه بود ، انواع روزنامهها ، مجلات و كتابها را مىخواند و منظماً بهاخبار راديوها گوش مىداد .
شايد ارزش گفتن داشته باشد كه بارها بين من و آن شيخ ، بحث ناتمامى در اين مورد در مىگرفت كه : «ايران پيش رفتهتر است ، يا افغانستان ؟!» چنين بحثى اغلب موقع شستن ظروف در كنار حوض بزرگ وسط صحن مدرسه آغاز مىشد. همهگاه ادامه داشت !
من تأكيد داشتم كه افغانستان پيشرفتهتر از ايران است ! فارغ از هرنوع تعصب ، اعتقادم همين بود. من در آن موقع كابل را با مشهد مقايسه مىكردم ، تهران را نديده بودم. كابل بسا پر ازدحام بود و پر زرق و برقتر از مشهد آن روز مىنمود ؛ ولى آن شيخ خلاف گفتهى من جواب مىداد و استدلال مىكرد كه كشور ايران پيشرفتهتر است. از جمله دلايل محكم و كمرشكن او اين بود كه «افغانها براى كارگرى بهايران مىآيند ، در صورتى خلاف اين واقع نمىشود.»
متأسفانه پاسخى در مقابل اين گفتهى او نداشتم ، سرم پايين مىافتاد. اكنون فكر مىكنم كه خوب بود او افغانستان را نديده بود ، وگرنه از وضعيت شرمآور كوچهها و جوىچههاى كابل چه مىگفت ؟! امروزه پس از گذشت سى و پنج سال اوضاع بدتر نيز شده است .
من مىديدم كه هر از گاهى يك سيد افغانستانى ، با قيافه و تيپ استثنايى (درست شبيهه خود همان شيخ) بهديدارش مىآيد. آن دونفر ساعتهاى طولانى درب حجره را مىبستند و باهم گپ مىزدند. هيچ فهميده نشد كه دربارهى چه چيزهاى باهم صحبت مىكردند. سيّد افغانستانى از نظر سن و سال كوچكتر از آن شيخ ايرانى بود. حدود 25 - 24 سال سن داشت. و قيافهى شبيهه بهسيّد جمال ، عمامهى خود را نيز شبيهه او مىپيچيد. در ناحيهى پيشانى يك داغمهى بزرگ داشت كه در نگاه اول جلب توجه مىكرد. شمايل غير عادى او در بيننده اين كشش را ايجاد مىكرد تا لحظات زيادى بهاو چشم بدوزد. واقعاً اشخاصى كه چيزى در درون دارند ، در سيماى شان نيز متجلى است .
رابطين آن شيخ عجمى و سيد افغانى گاه از روى اشتباه ، نشرات ، يا كتب مطالعاتى متعلق بهآن دو را بهحجرهى ما مىانداختند. اول بار كه چنان بسته را باز كرديم ، ديديم محتوى آن شامل چندين نسخه از كتابها ، جزوات و اعلاميههاى متعلق بهسازمان مجاهدين خلق ايران است .
سيّد افغانستانى در آن موقع در مدرسهى جعفريه سكونت داشت ، جاى كه برخلاف مدرسهى ما گروه زيادى از طلاب جوان افغانستانى را در خود جا داده بود و علىالاصول خارج از برنامهى اوقاف بود. آن مدرسه يكى از مراكز ناراضيان شناخته مىشد. آن سيّد در آن مدرسه و برخى مدارس ديگر حلقههاى روشنفكرى تشكيل داده و با آنان كتابهاى سيّد محمد باقر صدر ، شيخ على تهرانى ، مرتضى مطهرى ، دكتر على شريعتى و نشريات سياسى مىخواند. امتياز بزرگ او اين بود كه تمام سطوح حوزه را در حد عالى بلد بود. از اول تا آخر تدريس مىكرد. از صبح علىالطّلوع تا غروب درس مىگفت. بسيارى از طلبههاى جوان مناطق مركزى كه بعدها هريك آنان از اعضاى شوراى رهبرى گروهاى جهادى شدند ، نخستينبار توسط او با دنياى سياست و روشنفكرى آشنا گشتند . او را مىتوان نخستين معلم نوانديشى و آغازگر عصر روشنگرى در ميان طلاب و جوانان افغانستانى دانست .
او قبل از عزيمت بهمشهد در مدارس علميهى متعلق بهسيّد حسن رئيس يكاولنگى ، سيّد عالمى بلخابى ، بصير هراتى و عبداللّه واثق تا سطوح عالى حوزوى را تحصيل كرده بود ، هنگامى كه در مشهد بهسر مىبرد با رهبران فكرى ايران ارتباط نزديك داشت .
در هر زمان و زمينى تعداد معدودى آدم پيدا مىشوند كه بنا بهدلايل پيچيدهى روانى و عاطفى منشأ عشق يا نفرت شديد قرار مىگيرند. آن سيد افغانى از اين قماش بود. دوستان و دشمنان مخصوص بهخود را داشت. دوستانى كه تا سرحد عشق بهاو دل بسته بودند و دشمنانى كه يك لحظه از تبليغات سوء برضد او غافل نبودند ؛ هردو طرف براى او افسانهها مىبافتند. روزى اماناللّه موحدى دايكندى ، از شاگردان او بهديدنم آمد. از او خيلى تعريف كرد ، سپس برايم يك برنامهى مطالعاتى ارايه كرد و تأكيد نمود كه كتابهاى دكترعلى شريعتى را مطالعه كنم .
سرانجام ، جمع و جوش مدرسهى جعفريه از چشم ساواك پنهان نماند. در يك شب زمستانى سال 1355 طى شبيخون بهآن مدرسه ، گروهى از طلاب ، شامل آن سيّد را دستگير كرد. گروهى ديگر تا چندين روز متوارى بودند. پس از چند روز بقيهى طلاب آزاد شدند ؛ امّا ، آن سيّد مدتى زندانى و سپس بهافغانستان ديپورت شد. ديگر بهايران باز نگشت .
او آتشى در دلها افروخته بود كه خاموش شدنى نبود .
سنت دايمى و تغييرناپذير در جوامع ما اين است كه چنين اشخاصى سرِ سالم بهگور نمىبرند "محمد كاظم فاضل " در كتاب «عربها و سادات افغانستان» دربارهى او مىنويسد :
پس از وقوع كودتاى 7 ثور سال 1357 مورد بد گمانى دولت كمونيستى قرار گرفت و بهمناطق ارزگان و سپس درهصوف و چاركنت فرار كرد ، در آنجاها نيز آرام نگرفت و بهتشكيل هستههاى مقاومت مبادرت ورزيد. سيّد داوود مصباح ، والى وقت باميان ، گزارشهاى در مورد او به«كابل» فرستاد. در نتيجه از طريق ولايت سمنگان مورد پىگرد قرار گرفت. از آنجا به«كابل» فرار كرد و مدتى بهنام " سيّد حيدر قالين فروش " فعاليت نمود .
از «كابل» بهغزنى نقل مكان نمود و در غزنى توسط مأمورين حكومتى دستگير شد. مأمورين ولايت غزنى نتوانستند هويت او را تثبيت نمايند ، بناءاً براى احراز هويت ابتدا به«كابل» و در آخر بهباميان فرستاده شد ، بهمحض رسيدن خبر ورودش بهزندان باميان ، شمارى از بستگانش شامل پدر ، عمو ، برادران ... بهقصد وساطت بهديدن او رفتند ، اين حركت وابستگان باعث شناسايى آن سيّد گشت كه نهايتاً منجر بهاعدام دستهجمعى همهى آنان گرديد. در اينجا پديدهى بهنام «سيّد حيدر محمودى» بهپايان كار خود رسيد .
«حسين شفايى» نيز در كتاب «زندانيان روحانيت تشيع» مختصرى از شرح حال محمودى را آورده است. يك دهه بعد از آن ، مجلهى «حبلاللّه» ضمن نشر بخشى از آثار فكرى محمودى تحت عنوان «ارزشيابى ايديولوژى اسلامى» او را چنين معرفى كرد :
«سلسله مقالات ايديولوژيكى انتشار نيافته از «محمودى» يكى از طلبههاى جوان كشور كه در شرايط خفقان و سركوبگرانهى داوود شاهى بهتنوير افكار جوانان همت گماشته است ، به دست ما رسيد ... محمودى يكى از طلاب روشنفكر كشور بوده كه در زمان رياست جمهورى قلابى داوود شاه كلاسهاى درس جهت روشنگرى جوانان در سطح شهر كابل ايجاد نموده بود. و با روىكار آمدن كودتا ، محمودى چون خيلى از روحانيون و روشنضميران كشور به سياهچالهاى رژيم كودتا افتاد كه از سرنوشت او اطلاعى در دست نيست.»
بازگشت بهخويش
در آخرين روزهاى فصل بهار سال 1356 «دكتر على شريعتى» با مرگ مشكوك در «لندن» درگذشت. متعاقباً ، نام و آثار او بيش از پيش سر زبانها افتاد. سالها بعد از آن ، اين جر و بحث لفظى و عوامانه {مطلق گرايانه} در ميان طلاب حوزات علميه ادامه داشت كه «آيا ، آثار دكتر على شريعتى خوب است ، يا بد ؟!» ، «آن را بخوانيم ، يا نخوانيم؟!»
شريعتى پس از تحمل يك دوره زندان ، از تهران به«لندن» رفته بود ، او تا آن موقع توانسته بود حرفهاى خود را بزند و بهقول خودش «مبانى اسلام منهاى روحانيت ]مشهور بهاسلام راستين[ را پىريزى نمايد» او با بيان و بنان قوى و منطق مجادلهآميز خود در مسير هرمبحثى كه قرار مىگرفت ، بهبهترين شيوه و استدلال آن را بهنتيجه مىرسانيد ؛ در جلسهى بعد اگر قصهى معارض با مبحث قبل را در پيش مىگرفت ، باز هم چنان استدلال مىنمود كه در اين وسط خود هم نمىتوانست نسبتى بين اين دو مقوله برقرار نمايد. فىالمثل اگر نمط حرف او در جهت بيان نقش مثبت روحانيت در جامعهى سنتى كشيده مىشد ، آن چنان نسبت بهاهمّيت و ضرورت نقش آنان استدلال مىكرد كه خود روحانيون هم نمىتوانستند نسبت بهنقش وجودى خود آنسان استدلال كنند ؛ لكن هرگاه در مقام انتقاد و بيان ضعفها و كاستىهاى ملاّها برمىآمد ، چنان پنبهى همه را مىزد كه بههيچ يك امان نمىداد. سرانجام ، خود را بنيانگذار «اسلام منهاى روحانيت» قلمداد مىكرد . شريعتى يك جدالكار ماهر بود ، مخاطبان را از اعتقادات سنتى جدا مىكرد و در وادى برهوت ، هشت و منگ رها مىنمود. آن چنانكه شخص، در عين احساس هواى تازه در وجود خود ، نمىدانست گام بعدى چيست ؟
با همهى اين اوصاف ، شريعتى بهاتفاق اقبال لاهورى و سيّد جمالالدّين افغان مظهر «اسلام منهاى روحانيت» در بين روشنفكران و نخبگان مسلمان قرار گرفت .
او ، در كتاب «ما و اقبال» بهتفصيل در اين مورد سخن زد و اين خط را ترسيم كرد .
در صورتى كه قبل از شريعتى ، سيّد جمال و اقبال مظهر و منادى بيدارى شرق {اسلامى }در برابر غرب استعمارگر شناخته شده بودند ؛ شعارى كه آنها سر زبان كنشگران مسلمان انداختند «از خواب گران ، خواب گران ، خواب گران خيز» بود .
امّا ، شريعتى شعار «بازگشت بهخويش» را عميقتر و شفافتر كرد ، در كتابى بههمين عنوان بهطرح سئوال : «كدامين خويش؟» پرداخت و انواع مخلتف «خويش» شامل خون ، نژاد ، طبقه ، سرزمين ، دين ، مذهب ، كيش ، آيين ... مبادرت ورزيده و روى انديشه ، زبان و فرهنگ تأكيد ورزيد و گفتمان مبارزه با ارتجاع داخلى ، استحمار محلى ، استبداد و خرافات را نيز در دستور كار قرار داد ... شريعتى گفت : «اسلام رسالت ، نه اسلام رساله» و اين جملهى يكى از بزرگان سلف دينى را كه مىفرمايد : «لُبِس الاسلام لبسه المقلوب» اينگونه برگردان نمود : «اسلام پوستين خود را چپه پوشيده است» و اذعان داشت : سيّد جمالالدّين افغان ، اين بنيانگذار پاناسلاميسم ، آشكارا گفت : «اسلام ، نه اين است كه هست.»
- بعد از سيّد جمالالدّين افغان اقبال لاهورى آمد و گفت :
تا ته و بالا نگردد اين نظام
دانش و تهذيب و دين سوداى خام
در آخر دكترعلى شريعتى آمد و گفت : «همانسان كه دكتر محمد مصدق اقتصاد منهاى نفت را پايهگذارى نمود ، من هم " اسلام منهاى روحانيت " را اساس گذاشتم.» ...
خلاصه : آن سه نفر منحيث راهگشا و معمار ديگرانديشى ، سرخط جديدى در سير تفكر اسلامى ترسيم نموده و پيوند عميق ميان ديگرانديشان منطقه بهوجود آوردند. افكار اين سه نفر نقل و نباتى شد براى طيفهاى جوان و تحول طلب مسلمان كه نه «لاخدايى» و تندى و تيزى ماركسيسم را مىپذيرفتند ، نه «لاادرىگرى» و اباحهگرى ليبراليسم غربى را ؛ و نهمواعظ كليشهاى ، تكرارى و سرد و بىروح و بىعمل و پر از رياى ملاّيان سنتى را ؛
لذا مسلك خود را «اسلام منهاى روحانيت» معرفى مىكردند .
- محصول اين «اسلام منهاى روحانيت» چه بايد بود؟
= «جامعه بىطبقه توحيدى» ، «يا انترناسيونال طبقاتى» كه در آن زمان وِرد زبانها بود. اين پيام در ميان نسل جديد افغانى (كه سخت تشنهى آگاهى و برابرى بودند) چنين دريافت شد :
«نه شرقى ، نه غربى» در واقع بيان ديگرى است از «بازگشت بهخويش» كه سيّد جمالالدّين افغان آن را مطرح كرد و اقبال و شريعتى آن را پروراند و بارور ساخت. و جهان سوم آن را از زبان پاكبازانى چون «فانون» فرياد برآورد.» ××× )1( قسيم اخگر: سلسله مقالاتى تحت عنوان: «نگرشى برشعار نه شرقى نه غربى» مندرج در نشريهى «پيام مستضعفين» شمارههاى 23 تا 27 ، بهار و تابستان سال 1360 - مشهد . ×××.
- «جامعه بىطبقه توحيدى» با «جامعهى بىطبقه كمونيستى» چه فرقى داشت؟
= در آن عصر مكاتب همه بهدنبال برابرى بودند. لذا رژيم شاه همه را از دم و (بهحق) «ماركسيستهاى اسلامى» مىخواند. بالاخره ، در آن زمان ، جهان دو قطبى بود : امپرياليسم ؛ كمونيسم. سرنخ بسيارى انديشههاى برابرىطلب يا مستقيماً ، يا با عبور از چند پيچ بهكمونيسم مىرسيد ، حتى اگر ندانسته و نا خواسته بود. بايد اعتراف كرد كه در آن عصر مكاتب ، ايديولوژى ماركسيسم - لنينيسم مبتنى بر فلسفهى ماترياليسم ديالكتيك با الهام از اتحاد شوروى در سطح جهان پيشگام بود. احزاب و جريانهاى كمونيستىء منطقه نسبت بهغير خود ، برستيغ قله قرار داشتند. هر بحث تازه را ابتدا آنها طرح مىكردند و در چارچوب ايدههاى خود بهنتيجه مىرساندند ، سپس متفكران اديان و مذاهب از مواضع ]اغلب[ منفعلانه بهنقد و تنقيص آن مبادرت مىكردند. يا بهآن لعاب و رنگى ديگر مىزدند و مىگفتند : «اين حرف ما است»!
بالاخره ، هرچه بود ، يك نبرد مقدس فكرى در سطح جهان راه افتاده بود كه امواج آن در منطقهى بسيار تاريك ما هم مىرسيد. دراين آوردگاه با شكوه بود كه در نيمهى دوم قرن بيستم در منطقهى ما متفكران اسلامى فراوان ، با گرايش «اسلام منهاى روحانيت» ظهور كردند كه اغلب حد وسط را گرفتند و على الاصول با روحانيت سنتى اختلاف مبنايى داشتند ؛ اختلافات روى اين پرسش اساسى دور مىزد كه : «دين براى انسان ، يا انسان براى دين؟»
اسلام بحيث ايديولوژى !
معلوم است كه روحانيت سنتى انسان را براى دين مىخواهد ؛ لكن دستهى دومى بر عكس مىگويد. كسانى چون سيد قُطب با تدوين كتاب «عدالت اجتماعى در اسلام» و برادرش محمد قطب با كتاب «آيا ما مسلمان هستيم؟» و نصر حامد ابوزيد با كتاب «النّص ، السّلطة الحقيقية» و ديگر كسان چون رشيد رضا ، شيخ محمد عبده ... و سيد محمد طنطاوى در مصر ؛ سيد محمد باقر صدر با تدوين كتابهاى «فلسفتنا» و «اقتصادنا» در عراق ، كسانى چون جلال الدّين فارسى ، على شريعى ، مرتضى مطهرى ، سيد محمود طالقانى ، مهدى بازرگان ... در ايران ، ابوالاعلى مودودى در پاكستان ... و ديگر كسان در جاى جاى جهان اسلام تلاش كردند تا تعاليم اسلام را از حد نوعى «عقيده» (كه فقها جانبدار آن هستند) بهايديولوژى (آرمانشناسى) اقتدارگرا ارتقاء دهند كه بدانوسيله بتواند با مكاتب نيرومند و مهاجم كمونيسم و سرمايهدارى همآوردى كند. در آن زمان جهان غرب نيز با تمام توان فكرى ، فلسفى و تكنولوژيك خويش ، درگير جنگ ]سرد[ تمام عيار با هيولاى موسوم بهكمونيسم بود كه شامل همه قلمروهاى فرهنگى ، سياسى ، اقتصادى ، نظامى و غيره مىشد .
از اين زاويه ، ميان جهان غرب و ارباب مذاهب نوعى همآهنگى نانوشته و تفاهمآميز در ضديت مشترك با كفر و الحاد كمونيسم منعقد شد كه تا زمان فروپاشى اتحاد شوروى ادامه داشت. متعاقب سقوط اتحاد شوروى در سال 1990 و در نتيجه ، زوال كمونيسم ، بشريت يك تكيهكاه بزرگ فكرى را از دست داد و همچنين اديان و مذاهب نيز يك شريك نيرومند و فعال را اين موجب شد تا در جبههى متحد ضد كمونيسم شقاق بهوجود آيد. رقابت در عرصههاى انديشه متوقف گرديد. ركود در جهان اسلام حكمفرما شد. محصولات فكرىء اسلامى توليد شده در عصر مكاتب بىمصرف گرديد (مانند فلسفتنا و اقتصادنا و درسهاى دربارهى ماركسيسم ...) چون غالب آنها اساساً يا در احتجاج با كمونيسم و ماترياليسم ديالكتيك بودند ، يا اقتباسى از آن در هردو صورت، وقتى كمونيسم وجود نداشت ، طبيعةً آن افكار و استدلالات نيز خريدارى نداشت. از آنسو هم فكر جديد توليد نشد، لذا نوعى ركود بر منظومهى فكر دينى - اسلامى عارض گرديد. حال آنكه جهان غرب پس از زوال كمونيسم توانست در پناه ليبرالدموكراسى بهراه خويش ادامه دهد. نظريهى «پايان تاريخ» عرضه كرد ؛ لكن جهان اسلام نه استعداد پذيرش دموكراسى غربى را داشت و نه توان رقابت با آن را ؛ در نتيجه دچار خشونت افسارگسيخته شد.
روحانيت منهاى اسلام
«شكست اسلام سياسى» عنوانى است كه «اوليويه روآ» براى اثر خود برگزيده است. واقع هم اين است كه نسل دوم «اسلام ايديولوژيك» كه طى چند دههى اخير در گوشه و كنار عالم اسلام وارد بازار سياست شدند وقتى مزهى قدرت، رياست و ثروت را چشيدند در تقابل ميان ذهنيت و عينيت عملاً واقعگرا شده و (بدون اينكه خود اعتراف كنند) سر از سكولاريسم در آوردند. آنها در ظاهر و در ملاء عام وجههى صنفى خود را حفظ كردند ، لكن در باطن كاملاً فرو ريختند. در عين كه سازمانهاى عريض و طويل وابسته به«روحانيت» بهوجو آمد ، امّا در درون آن ظواهر مجلل چيزى زيادى وجود نداشت ...
اين تجربهى شد براى آنكه اگر قرار باشد دين و مقدسات حفظ شود بهتر است در همان قالب سنتى خود بماند. حالاً بهتر مىتوانيم بفهميم كه جانبداران سكولار معكوس چه مىگويند .
نوسلفى، يا اسلام منهاى روحانيت
= از اين عنوان نبايد ترسيد ؛ آن، همان اعتقادات ناب و سُچه و بىتكلّف و خالى از تفرعن است كه داراى سه ضلع مساوى است : يك ، ارتباط انسان با خدايش مستقيم و بىواسطه است ؛ دو ، انسان در برابر كنش و منش خويش مسئول است ؛ سه ، انسان در برابر همنوع خويش تعهد و مسئوليت ازلى دارد و همهى مسلمانان عضو يك حلقه هستند كه ما بهآن «حلقهى اخوت نبوى» مىگوييم ؛ اين است اسلام اصيل نبوى : ثابت است كه پيامبر اسلام داراى فرم و نشان مشخص و جايگاه معين و ثابت براى نشستن در جلسه نبود ، در جلسات اصحاب ، يكى از افراد حلقهى آنان محسوب مىشد چنانكه هرگاه فردى ناشناس بر آنها وارد مىگرديد و حضرت را نمىشناخت ، خطاب بهعموم افراد حلقه مىپرسيد: «كدام يك از شما محمد هستيد؟»
آن حضرت بهامر " شورى " و ارادهى جمعى اهتمام فوقالعاده مىداد و در تمام تصميمات، خود حايز يك رأى بود. پس ، در اسلام «حكومت» تشكيل نشد ، بلكه «حلقهى اخوت» شكل گرفت كه در ماهيت خود هيچ مسانختى با حكومتها و امپراطورىهاى همعصر خود ، از نوع حاكم بر حبشه ، مصر ، روم ، ايران و غيره نداشت. اين «حلقهى اخوت نبوى» گرچه از جهاتى ، بهدولتشهر يونان شباهت داشت ، لكن از زواياى ديگر بر آن رجحان داشت. من جمله معنويت ، صميميت ، اعتماد ، احساس مسئوليت و فداكارى در راه جمع و آرمان جمعى .
اين خلفاى اموى بودند كه مديريت اسلامى را از «حلقهى اخوت» بهامپراطورى خشن و خونريز مبدل ساختند. آن را از خصلت و محتواى «اخوت» تهى ساختند و عناوين پر طمطراق شاهنشاهى برآن بار كردند ، بههمان دليل دوام هم نياوردند .
حضرت محمد بهآزادى و ارادهى انسانها ارج مىنهاد. هيچگاه از القاب و عناوين دهن پركن و خوفناك استفاده نكرد. بههنگام صحبت ، صداى خود را كلفت نمىكرد. وقتى با كسى سخن مىگفت ، تمام صورت و جلو بدن خود را بهطرف مخاطب برمىگرداند ، بسيار مبادى آداب بود ، حليم و بردبار بود و خيلى مهربان. زندگى شخصى او مانند عموم مردم بود .
الگوى روشن " حلقهى اخوت نبوى " همان جامعهى است كه هر سال يكبار در «مكه» تشكيل مىشود. جامعهى كه يك هدف دارد ، يك صدا دارد، يك رنگ دارد ... در اين جامعه ، دستور دادن تقصير است ، اطاعت دستور تقصير است ، بىجان كردن جاندار ، تقصير است ، اضرار و ضرر تقصير است ، دروغ تقصير است ، رياء و تفاخر تقصير است ... همه آزادند ، مافوق و مادونى نيست ، حاكم و محكومى نيست ، زورگو و زوربردارى نيست ؛ مرزهاى طبقاتى ، نژادى، ملى ، زبانى ... وجود ندارد ... مشهور است كه در زمان رسول اللّه اعرابىء خدمت آن جناب مشرف شد و از او تقاضا كرد تا قرآن يادش دهد ، حضرت او را بهيكى از صحابه معرفى كرد ، آن صحابى آموزش قرآن را از سورهى «زلزال» شروع كرد ، همينكه بهآيههاى آخر رسيد:
«فمن يّعمل مثقال ذرّةٍ خيراً يره × و من يّعمل مثقال ذرّةٍ شرّاً يره ×»
- اعرابى پرسيد اين وحى است؟
= پاسخ شنيد ، بله .
اعرابى گفت : پس ، حرف تمام است. و همين دو آيه براى طول زندگى كافى است ، بلند شد و رفت. صحابى آمد خدمت پيغمبر و جريان را بازگو نمود ؛
حضرت فرمود : «او عامى آمد و فقيه برگشت.»
نظاير اين ، زياد وارد شده ، از جمله اينكه اعرابى آمد خدمت حضرت و از ايشان پرسيد چه عملى انجام دهد تا مستحق بهشت گردد؟
حضرت چهار نكته بهاو يادآور شد و فرمود بهاينها عمل كن تا از اهل بهشت باشى .
اعرابى آن چهار نكته را فىالمجلس فرا گرفت و رفت .
كسانى از صحابى كه در مجلس حضور داشتند و شاهد ماجرا بودند ، از حضرت پرسيدند:
آيا او ، با عمل بهاين چهار مورد واقعاً بهشتى خواهد بود؟
= حضرت پاسخ داد : بله .
امّا ، اسلام فقهاء سراسر بازى با الفاظ است ...
آنچه ما با آن سر و كار داريم ، قيل و قال برتافته از نظرات اشخاص در فرايند جدال الفاظ است ، نه وحى ، يا قول شارع ؛ نه كشف حقيقت و حتى نه تأمين مصلحت .
بهنظر مىرسد چيزى كه در ملاحظات فقهاى متأخر جاى ندارد عقول رو بهگسترش و رو بهتعميق آدميان است ، گويا آن بزرگان اصلاً كارى بهعقلاء ندارند ، مخاطب ايشان عوامالنّاس و كودكانى هستند كه هميشه كماكان كودك مىمانند .
- عاقبت چنين برخورد با احكام و افكار دينى چه خواهد بود ؟
= خيلى واضح است : گسست بين نسلها و گروهاى انسانى ؛
در بخش عوام ، بهسبب غلبهى جهل و ترس بر ايشان ، موجب انسداد فكرى و گسست بين دين و عقلانيت مىگردد ؛ و در بخش اقشار تحصيلكرده و خواص كه پردههاى جهل و ترس از پيش چشم آنها كنار رفته است ، منجر بهگسست با اصل دين خواهد شد ، چون آنها دينى را مىبينند كه حكمت عقلانى در احكام آن وجود ندارد ، اين در تنافى با آيهى مباركهى قرآن است : «اُدعُ الى سبيلِ ربّك بالحكمةِ والموعظةِالحسنة، و جادلهم بالّتى هى احسن، 125:16« .
از ديگرسو ، سادهزيستى نبوى كجا و امپراطورى مراجع دينى امروزى كجا؟
حلقهى «اخوت نبوى» كجا و شاهنشاهى فقهاء كجا ؟
متأسفانه ، اوضاع در همهى اديان همين گونه است. در حالىكه ، حضرت عيسى شبها سنگ و كلوخ زير سر مىنهاد و مىخوابيد ، ولى جلال و شكوه كليسا چشمها را خيره كرد. حضرت محمد هنگام رحلت فقط مبلغ 700 درهم از بيتالمال در اختيار داشت ، آن را بهحضرت على داد تا بين مستحقين توزيع نمايد ، ولى امروزه ثروت شخصى رهبران دينى سر بهآسمان مىسايد ، در واقع ثروتمندترين كسان در ميان جوامع ، رهبران مذهبى هستند !
متأسفانه ، حجم عظيمى از آن ثروتها از رهگذر كار و كسب مشروع حاصل نشدهاند .
آيا اين مظهرى از «روحانيت منهاى اسلام» نيست ؟ جواهر لعل نهرو مىگويد :
«جاى هيچ ترديدى نيست كه بنيانگذاران مذاهب از زمرهى بزرگترين و نجيبترين مردانى هستند كه در دنيا بهوجود آمدهاند. امّا ، پيروان آنها و كسانى كه بعدها پس از ايشان آمدهاند اغلب از نيكى و بزرگى بهدور بودهاند.»
«ما اغلب در تاريخ مىبينيم كه مذهب هرچند كه براى تكامل ما و بهتر ساختن ما و نجيبانهتر شدن رفتار ما بوده است ، عملاً مردم را به صورت حيوانات پست درآورده است. بهجاى اينكه در مردم روشنبينى بهوجود آورد اغلب آنها را در تيرگى نگاهداشته است. بهجاى آنكه وسعت ذهن و فكر در آنها ايجاد كند اغلب موجب تنك فكرى و كوتهنظرى و تحمل نكردن ديگران شده است. با كمك مذهب كارها و چيزهاى بسيار عالى و بزرگ انجام گرفته است امّا ، بهنام مذهب نيز هزاران هزار و ميليونها نفوس بشرى كشته شدهاند و جنايات مهيب و تصورناپذير صورت گرفته است.×××
)1( جواهر لعل نهرو: "نگاهى به تاريخ جهان " برگردان: محمود تفضلى ج 1 / صص:92/91. ××׫
سيّد جمال ، و انكار تقليد از مراجع سنتى
سيّد جمال الدّين افغان بنيانگذار «نومعتزله» در عالم اسلام است. نقش او در تلفيق «نومعتزلى» با «مدرنيته» تا كنون مورد توجه جمالپژوهان قرار نگرفته ، از سيّد سئوال شد:
«پيرو چه دينى هستى ؟»
سيّد پاسخ داد : «مسلمانم»
مجدداً سئوال شد : «از كدام طريقت ؟»
فرمود : «كسى را بزرگتر از خود نمى دانم كه طريقت او را قبول كنم××× )2( مجلهى حوزه ، چاپ قم ، شمارههاى پنجم و ششم - سال دهم 1372 - صص 113 - 112. ××׫
منظور از «طريقت» در اينجا همان «مذهب فقهى» يا «فرقهى مذهبى» است××× )3( اصطلاح «مذهب» در عرف اُدباى عرب بهيك معنى ، در علم جامعه شناختى بهديگر معنى ، و در علوم فقهى بهمعنى ديگر است. در عرف اُدبا بهمعنى رأى و نظر فنى و ادبى است ، در جامعه شناختى ، مطلق «دين و آيين» را گويند كه به نحوى با عالم عليا مرتبط است. مانند كيش يهود ، مسيحيت ، اسلام و هندو كه هركدام يك مذهب محسوب مىشود ؛
امّا ، در قاموس فقه اسلامى كلمهى «مذهب» تعريف خاصتر كسب نموده كه عبارت از رأى و نظر لازمالعمل فقهى باشد ؛ مانند: مذهب امام احمدبن حنبل ، مذهب امام محمدبن ادريس شافعى ، مذهب امام جعفربن محمد ، مذهب امام ابو حنيفه و مذهب امام مالك كه جمعاً بهمذاهب خمسه معروفاند و مبانى استنباطى نزديك بههم دارند . ×××
پارتيشنبندى و استنباط و استنتاج كاربردى " فقهى " از مبانى و مفاهيم «دين» را " مذهب " گويند : مصدر باب " ذَهَبَ " {از افعال ثلاثى مجرد} مراد از آن ، معنى اصطلاحى است كه عبارت از " راه و رسم پيشينيان باشد ". نيز ، " مذهب " در اصطلاح اُدباى عرب بهمعنى " رأى و نظر " آمده است ؛ مانند اينكه در متون ادبى عرب بهكرات گفته مىشود : «مذهب سيبويه در اين مورد چنين است ، مذهب اخفش چنان ، مذهب سكاكى اين است ، مذهب ابن جوزى آن ... معنى اين گفته آن است كه " نظر " آن حضرات سلف در مورد فلان نكته اين است.»
بر همين اساس ، بايد گفت : " مذاهب " حاصل دريافتهاى بشرى از " حقيقت واحد " در حد لحاظ و اعتبار است. از آنجاكه اين استنباط (دريافتها) توسط بشرى " جايزالخطاء " صورت مىگيرد ، هيچ تضمينى برصحت قطعى آن دريافتهاى بشرى وجود ندارد. از همينرو ، هر " مُفتى " بهطور يكسان در مظان صواب و خطاء نظر قرار دارد. اين مطلب را خود ارباب آراء و مذاهب نيز قبول دارند. آنها بهطور خلاصه ، كار خود را چيزى در اين مايهها معرفى مىكنند:
«ما مأمور بهظاهر هستيم ، نه مأمور بهواقع ، حكم واقعى نزد خدا است؛ ما بر اساس ادراك و ترجمهى خود از ظواهر كتاب و بيان شارع فتوى مىدهيم. از طرفى مطمئن هستيم كه منظور شارع را درست فهميدهايم. از آنجا كه قطع قاطع حجّت است، ما هم بهفهم خود اعتبار مىدهيم. حتى اگر فىالواقع اشتباه هم كرده باشيم ، خداوند ما را مآخذه نخواهد كرد؛ چون: «لِلمُصيبِ اجران و لِلمُخطى اجرٌ واحدٌ.»
بنابراين مُفتى در هر حال ضرر نخواهد كرد ، اگر ادراك و حُكمش مطابق با حكماللّه واقعى درآمد ، دو اجر مىبرد؛ اگر مطابق با واقع هم نباشد ، بازهم بهخاطر زحماتى كه در راه كشف حكماللّه متحمل شده و اقدام بهتأمين هدف اصلى شارع كه همانا مصلحت بزرگ و جارى چون ارشاد عوامالنّاس است، نموده ، خداوند بهاو يك اجر مىدهد. افزون براين خود شارع فرموده: "رُفِعَ من امّتى تسعة ... = نُه چيز از امتم برداشته شده است. " كه خطاى نظر ، يكى از آنها است. هرخطاى را همان مصلحتى بزرگ ، اساسى و جارى مىپوشاند.»
تازه ، اين كل اسلام نيست ؛ از قديمالايام اسلام با دو شعبهى «شريعت» و «طريقت» بسط يافته كه هريك بهنوبهى خود بهدها و صدها فرقه و نحله منشعب شده است. بين اين خطوط موازى تمايزى وجود دارد و نگرگاهاى هريك نسبت بههستى ، انسان و تكاليف او متفاوت است : فىالمثل بين اسلام مولوى بلخى با اسلام ابن تيميه و صاحب فصول زمين تا آسمان فاصله است : اسلام و مذهب مولوى «ديد موسى يك شبانى را بهراه» است. كه درآن :
هيچ آدابى و ترتيبى مجوى
هرچه مىخواهد دل تنگت بگوى
ما بُرون را ننگريم و قال را
ما درون را بنگريم و حال را
حال آنكه در مذهب ابن تيميّه ، صاحب فصول و همقطاران ايشان اگر رطوبت مسح با رطوبت وضوء متصل شد ، ديگر كار خراب است !
سه اقنوم : از منظر حكمت «هستى» متشكل از سه اقنوم است : يك، خدا ؛ دو ، طبيعت ؛ سه ، انسان ؛ جنگ اصلى ميان انسان و طبيعت است. نقش خدا تنها بههوادارى از انسان دراين نبرد مرگ و زندگى محدود مىشود. آنچه ما بهعنوان دين و مذهب مىشناسيم ، حقيقت محض ، يا عين ذات نيست ؛ بلكه يك رشته اعتباريات مىباشد كه متكى بر استنباطات و تلقى اين آقا و آن آقا در اينجا و آنجا لحاظ شده است و لامحاله متأثر از زمان و مكان نيز است. در مجموع ، همه براى آن است كه بهانسان كمك كند تا راه بهنجار زندگى را دريابد. با همهى اين اوصاف ، اعتقاد عموم بر اين است كه هريك در مقام خود مجزى مىباشد .
بههمين نمط ، در تاريخ پر فراز و نشيب بشر كيش و آيين يا اديان و مذاهب زيادى در گوشه و كنار اين كرهى خاكى پديد آمده و هركدام بهنوبهى خود مدعىء حقانيت بودهاند ؛ لكن بهمرور منسوخ گرديده و آنچه كماكان پا برجا مانده است ، حيات بشر و نيازهاى اوليهى او مىباشد .
بناءاً پرسش اينكه كدام كيش و آيين برحق و كدام يك ناحق مىباشد يك سئوال كاملاً انحرافى و بىمورد است. بهتر است گفته گردد كه «ما هستيم و حقيقتهاى اعتبارى» هيچكس اجازه ندارد حقايق اعتبارى بهظاهر گونه گون را باهم بجنگاند ؛ زيرا هريك بهروش خود چون حبهى انگور بهحقيقت غايى متصل است. آن حقيقت غايى كه در عين حال ، دست نيافتنى نيز است. از آنجاكه تمام اديان و مذاهب در اصول و ماهيت خود حايز وحدت باطنى است، از منابع يكسان مايه گرفته و هدف واحدى را دنبال مىكنند ، بههمين دليل از اعتبار و حقوق و حرمت مشترك نيز برخوردارند .
پس ، هيچ مذهب و طريقتى نمىتواند بهتنهايى ادعا كند كه فقط خود يكجا برحق بوده و الباقى مطلقاً باطلاند. يك چنين ادعا از آنجا مردود است كه «كشف و نيل بهحقيقت مطلق و غايى بهطور كلى از محالات قطعيه بوده و براى هيچ فرد بشرى مقدور نمىباشد.» هرمذهبى در حد ظرفيت خود رگههاى از حقيقت را در حد نسبى دريافته و بههمان نسبت امكان خبط و خطا نظر نيز در خود دارد. آنچنانكه مولوى در حكايت «فيل و تاريكخانه» بيان فرموده است :
در كف هركه اگر شمعى بدى
اختلاف از گفت شان بيرون شدى
واقع آن است كه يك چنين شمعى بهدست هيچكس نيست ؛ پس ، نتيجه اين مىشود :
اين حقيقت دان نه حقاند اين همه
نى بهكلى گمرهانند اين رمه
آنكه گويد جمله حقاند، احمقى است
آنكه گويد جمله باطل، او شقى است
اين عين سخن گاندى است :
«مذاهب راههاى گوناگونى هستند ، كه بهسوى نقطهى واحد و مشترك مىروند. تا وقتى كه ما همه بهسوى يك مقصد مىرويم و بهيك سرمنزل مىرسيم؛ اگر راههاى ما متفاوت باشند اهميّتى نخواهد داشت. در واقع تعداد مذاهب بهتعداد نفوس افراد آدمى است. اگر كسى بهحقيقت و قلب مذهب خود برسد ، بهحقيقت و قلب مذهب ديگرى نيز رسيده است.»××× )1( مهاتما گاندى، محمود تفضلى: «همه مردم برادرند» گردآورى شده از سوى سازمان فرهنگى «يونسكو» بهمناسبت صدمين سال تولد «گاندى»، چ: 1368 - 8 تهران - ص: 100 ×××
اختلاف خلق از " نام " افتاد
چون به " معنى " رفت ، آرام افتاد
«مذهب و حقيقت» توصيفهاى اهل حكمت و معرفت از تجربيات عرفانى خود شباهتهاى قابل ملاحظه در سراسر سرزمينهاى فرهنگى دارد. جريانات عرفانى كه در چارچوب اديان بهوجود آمدهاند بسيار متشابه بهنظر مىرسند. توجيه اين مشابهت كمتر مربوط بهمأخوذات فِرَق و جريانات از يكديگر است ، بلكه بيشتر بهطرق مشترك تكامل داخلى معتقدات دينى در شرايط و محيطهاى مشابه شناخته شده است. لذا «مهاتما گاندى» عين سخن مولوى را مىزند ، او در خصوص «چيستى حقيقت» مىگويد :
«حقيقت چيست ؟ اين پرسش بسيار دشوار است ؛ امّا ، من آن را براى خود بهاين صورت حل كردهام كه حقيقت آنچيزى است كه صداى درونى بهشما مىگويد. حقيقت در دل هر بشرى خانه دارد و هركس بايد آن را در آنجا جستجو كند و حقيقت را بههمان صورت كه مىبيند دنبال كند ؛ امّا ، هيچكس حق ندارد ديگران را مجبور كند كه موافق نظرى كه او دربارهى حقيقت دارد ، عمل نمايد.»
«حقيقت نخستين چيزى است كه بايد جستجو كرد. حقيقت را بجوييد ، زيبايى و خوبى خود بهخود بهسوى شما خواهد آمد ... حقيقت خدا است ، خدا وجود دارد از آن جهت كه حقيقت وجود دارد. ما بهجستجو مىپردازيم زيرا عقيده داريم كه حقيقتى هست و از راه جستجوى ساعيانه و رعايت دقيق قوانين و دستورهاى شناخته و آزمايش شدهى آن مىتوانيم حقيقت را بيابيم. تاريخ نشان نمىدهد كه چنان جستجوى بهناكامى انجاميده باشد ... حتى لامذهبانى كه تصور مىكنند بهخدا عقيده ندارند بهحقيقت اعتقاد داشتهاند. رمز كارشان اين است كه بهخدا نامى ديگر مىدهند ، كه نامى تازه هم نيست. براى او هزاران هزار نام هست.»
«حقيقت» عالىترين نامى است كه مىتوان بهاو داد.»××× )2( مهاتما گاندى ، محمود تفضلى: «همه مردم برادرند» گردآورى شده از سوى سازمان «يونسكو» بهمناسبت صدمين سال تولد «گاندى» ، چ : 1368 - 8 تهران - ص 100. ×××
بدين قرار (بهفرض) اگر تمام مذاهب را در يككاسه بريزيم ، بازهم بهكلّ حقيقت نرسيدهايم؛ چون حقيقت مطلق بسا فراتر و گستردهتر از حدود ادراك همهى خادمان مذاهب است. آموزههاى مذاهب متناسب باسطح استعداد بشرى موجود تنظيم شده است ، حال آنكه " حقيقت " بهپهناى وسعت هستى عمق و عرض داشته و متناسب با پيچيدگى و تنوع پديدههاى آن داراى معنا و مفهوم است. ادراك و تبيين آن معانى و مفاهيم اساساً از قلمرو وظايف مذاهب خارج است. خود مذاهب نيز مدعى ادراك كامل حقيقت نيستند. از همين رو ظواهر را حجت دانسته و خود را نيز مأمور بهبيان و اجراى احكام ظاهرى مىدانند (چنانكه در فوق آمد).
پس ، با خوشبينى مىتوان گفت : همهى مذاهب در مبانى و تعاليم اصيل خود واجد سطوح عالى از خصلت انساندوستى و خيرخواهى است. در حقيقت هيچ مذهب در اصالت خود بدخواه بشريت نيست ، مگر آنكه دستخوش تحريف گردد .
مذهب و سياست : اگر روزى شنيديد كه خدا و شيطان باهم آشتى كردهاند ، آنگاه احتمال بدهيد كه سياست و ديانت نيز ممكن است بتوانند يكجا جمع شوند. مذهب خود مىپذيرد كه امروزه نوعى جديدى ديوار تحت عنوان مرزهاى سياسى و ملى ، بهآهستگى و نرمى ، مرزهاى عقيدتى او را تحت تأثير قرار داده است. چنانكه مقولهى " منافع ملى " يكى از امهات مباحثات سياسى - استراتژيك را تشكيل مىدهد ، كه نه صرفاً در حوزههاى نظرى و آكادميك ، بلكه به طور عينى در وادى عمل ، و مشخصاً برسر ميز كار دولتها و نمايندگىهاى سياسى آنان ، بلا وقفه جارى است ، از آن رو كه تأمين و حفظ آن در صدر وظايف دولت قرار داشته و اساساً دولتها موجوديت و اقدامات خود را بهتأمين و حفظ آن مدلل مىكنند. مفاهيمى چون كشور ، دولت ، ملت ، مرز ، هويت ملى ، تابعيت ، پاسپورت ، ويزا ، گمرك ، پليس، ارتش ... از جمله متفرعات آن مبحث پايه و محورى است .
مسلماً مذهب نمىتواند با اشتراك در اين بحث ، همواره {در همه موارد} نظر موافق با "منافع ملى " ارايه نمايد ؛ چون در آن صورت از نگرگاه ثابت خويش كه مبتنى بر «وحدت عالم انسانى» است ، عدول خواهد كرد. مرزهاى مذهب عقيدتى است ، لاغير .
اين مطلب سواى از آن است كه كسانى بخواهند بهنمايندگى از دين و مذهب وارد اين بحث شوند و نظرات خود را با زور و تحكّم ، رنگ دينى زنند ، يا تعاليم دين و مذهب را مانند فنر و تسمه (به زور) كش و قوس داده ، بانظر خود مطابقت دهند. معلوم است كه آشكارا اقدام به«بدعتگذارى» كرده و تجاوز بهقلمرو دين و مذهب روا داشتهاند. كه خود گناهى است عظيم. و دين مبين پيروان خود را جداً از اقدام بهيك چنان شيوهها برحذر داشته است .
افزون براين ، مذهب درك مىكند كه سياست ، علم لحظهها و فرصتها است ، بايد متناسب با اوضاع و شرايط متغير ، زيكزاك بردارد ؛ حال آنكه مذهب ، خود را پرتوى از آن جوهرهى ثابت و لايزال ازلى و سرمدى مىداند كه نمىتواند لحظه بهلحظه و آن بهآن بهمقتضاى حال پيچ و تاب بردارد. در غير اين صورت ، مذهب نخواهد بود ، بايد نامى ديگر برخود برگزيند و بدون اينكه خجالت بكشد ، مىتواند آزاد و علنى پا بهعرصهى سياست بگذارد ؛ وقتى كه وارد ميدان سياست شد ، آنجا ديگر متكلم وحده نخواهد بود ، صبغهى قدسى و ملكوتى هم نخواهد داشت ، چون يكى از شركاء است. بهعبارتى : نمىتواند خربزه بخورد و لرز نكند ، وارد دريا بشود؛ امّا ، نَم برندارد ! اين مساوى خواهد بود با عدول از بسيارى نظرات مختص بهخود. زيرا وارد بازىء شده كه چون ديگر شركاء ، ناچار از رعايت قواعد و مقررات آن است ؛ آن نمىتواند در آن واحد هم بازيگر باشد ، هم داور .
مذهب ، زمانى مىتواند قدسى بماند كه آنبالا بايستد و نسبت بهاعمال عموم خلقاللّه داورى عادلانه ، مبتنى بر بىطرفى مثبت بر مبناى اصول اخلاقىء خير و شر پيشه سازد ، مطابق با ملاكهاى اخلاقى خود بهكردار بنىبشر نمره دهد ، محل اظهار تظلم خلق باشد ، و بهدرد دل آنها گوش سپارد ؛ ولى هرگاه بهنام مذهب بهخلقاللّه ستم شود ، كجا بايد رفت ؟××× )1( براى تفصيل بيشتر بهكتاب «حكمت ، مصلحت و حقيقت» از همين قلم ، مراجعه شود . ×××
چهرهى منطقه ديگرگون مىشود
طى ربع اخير قرن بيستم ، سرنوشت چهار كشور مهم حوزهى جنوب غرب آسيا شامل افغانستان ، پاكستان ، ايران و عراق بهرغم برخى مميزات ظاهرى ، ماهيت يكسان داشته است. بهويژه از اين بابت كه در اواخر دههى هفتم قرن بيستم ، هرچهار كشور بهفواصل اندك و يكى بعد از ديگرى دچار بحرانهاى داخلى گرديده و از مدار ايالات متحده آمريكا ، خارج شدند؛ قبل از آن چهار كشور ايران ، پاكستان ، تركيه و عراق در پيمان نظامى - امنيتى موسوم به «پيمان بغداد» (منعقده در 1960 كه بهسنتو نيز تعبير مىشد) عضويت داشتند كه ضد شوروى بود:
- در ماه اسد سال 1356 (هش) «ذوالفقار على بوتو» صدر اعظم وقت پاكستان در نتيجهى كودتاى نظامى توسط «جنرال ضياءالحق» لوى درستيز اردو سرنگون ، زندانى ؛ و سپس بهجوخهى اعدام سپرده شد. ضياءالحق با سازماندهى جنگهاى افغانستان منطقه را بهيكى از داغترين نقاط جهان مبدل نمود .
- كمتر از يك سال بعد از كودتاى ضياءالحق ، در افغانستان احزاب خلق و پرچم با انجام كودتاى خونين هفت ثور 1357 محمد داوود خان اولين رئيس جمهور افغانستان را بهقتل رسانيد و با تصرف قدرت ، كشور بىطرف و فقير افغانستان را بهسوى كمپ اتحاد جماهير شوروى سوسياليستى و پيمان ورشو متمايل ساخت و نگرانى عميق رژيمهاى منطقه را برانگيخت .
- هشتماه پس از آن ، شاه ايران كه از هيولاى كمونيسم بىنهايت وحشت داشت در نتيجهى وقوع آشوبهاى ممتد داخلى ، از تاج و تخت موروثى صرفنظر نموده و كشور خود را ترك كرد. او كه بلحاظ روحى و عاطفى بيشتر بهيك فيلسوف و رجل فرهنگى مىماند تا يك سلطان خشن جهان سومى ؛ از بيمارى سرطان خون نيز در عذاب بود ، شخصاً توان تصميمگيرى و اِعمال قدرت نداشت. از يكسو در درون دربار گرفتار مثلث زنانه ، شامل مادر ، همسر و خواهر همقلوى خود شده بود ؛ از ديگرسو خيال مىكرد محافل غربى همواره بهنفع او اعجاز خواهند كرد. مشهور است كه : رهبران رژيمها در آستانهى سقوط ، سفيه مىشوند .
- چهار ماه بعد از آن ، صدام حسين در عراق احمد حسنالبكر را از مقام رياست جمهورى آن كشور بركنار نموده و خود برآن جايگاه تكيه زد. او با شروع جنگ ايران و عراق منطقهى شرق ميانه را بهميدان رزم مبدل كرد .
بدينترتيب ، طىمدت زمان 15 ماه چهرهى جنوب غرب آسيا بالكل ديگرگون شد. التهابات جديد سراسر منطقه را فرا گرفت كه براى مردم افغانستان ، جز جنگ ، ويرانى ، خشونت، فقر و آوارگى نداشت. در مقدمهى كتاب گفتم ، طى سى سال گذشته (بهموازات رخ دادهاى جهانى) آنقدر حوادث سهمگين در كشور ما روى داده كه كس را مجال و توان تحليل و ترصد نيست. هنوز مسألهى قبلى حل و فصل نشده كه روىداد سهمگين بعدى رخ مىكند ...
- همهگاه بهذهنم مىرسد كه نسل ما در بدترين و بهترين شرايط تاريخى بهسر برده است؛ بدتر از آن بابت كه كشور ما بهيك كورهى گدازان مبدل شد ؛
- بهتر از اين رو كه شاهد چرخشها و تغييرات بزرگ در سطح منطقه و جهان بوديم. اين تغييرات چندان فراگير بود كه تمام عرصههاى زندگى بنىبشر را دربر گرفت. بهويژه اينكه بشريت وارد سومين كهكشان ارتباطى شد ، انقلاب الكترونيك و آى . تى . پيدايش ماهواره ، موبايل و انترنت شرايط اطلاعرسانى را بهبود قابل ملاحظه بخشيد. بههمين نسبت سطح شعور و آگاهى عمومى را ارتقاء داد و مطالبات ملى و دموكراتيك از شفافيت و جديت لازم برخوردار گرديد.
اطلاعرسانى ، اگر درست و دقيق باشد ، بيدارى بيش از پيش تودهها را درپى دارد و حكومت گران را بالاجبار بهانعطاف مىكشاند. گويند: هرملتى همان حكومتى را دارد كه مستحق آن است
فراموش نمىكنم كه ما كتاب «سرمايه» از كارل ماركس ، كتاب سرخ - مائو ، امپرياليسم بهمثابه بالاترين حد سرمايهدارى ، و بيمارى كودكى چپگرايى - از لنين ... عكسهاى از «ارنستو چهگوارا» جزوههاى آموزشى و خبرنامههاى سياسى را در ميان چند لايه پلاستيك پيچيده و در زير راهپلهها ، كف اتاقها ، لولهى بخارى و هواكش ... پنهان مىكرديم .
ولى اكنون اوضاع آنگونه نيست. از جهاتى بهنظر مىرسد شرايط كنونى سكهى دو رويه است : امروزه سطح سواد كلاسيك خيلى بالا رفته ، منابع اطلاعرسانى فوقالعاده متنوع و زياد شده ، ديوارهاى آهنين فرو ريخته ؛ ولى از ديگرسو همه چيز شبيهه محصول غذايى موسوم به«پُفك» مىنمايد كه يك بوجى از آن نمىتواند يك دهن را پر كند .
امروزه بهرغم اين سطوح سواد ، نوعى ارتجاع و بازگشت بهنخستين كهكشان ارتباطى مشهود است فرهنگها شفاهى و بصرى گرديده (فرهنگ ماقبل گوتنبرگ !) كتاب خواندن منسوخ شده ، لذا «انديشيدن» هم قديمى شده. كيست كه نداند : بين «كتاب خواندن» و «انديشيدن» و «چيزى فهميدن» و «چيزى شدن» رابطهى مستقيم و علت و معلولى وجود دارد. البته اگر كتاب «كتاب» باشد ... اكنون گمان مىرود همه چيز براى سرگرمى ]فريبكارانه[ و اغوى كننده عيار شده. جوان امروز فرصت و فضاى «انديشيدن» ندارد ، چنانكه حوصلهى كتاب خواندن ندارد. و «كتاب» (يعنى كتاب) هم مانند كيميا كمياب است. چنين وضعى نه تنها بهرشد كيفى و عمقى و ارتقاء درك زيرسطحى جوان كمك نمىكند ، كه او را هورهورى مذهب ، سطحىنگر ، آسانطلب ، يكجاطلب ، رؤيايى ، خيالباف ، پرتوقع ، بىحوصله، نامقاوم ، تسليمپذير ، غيرارزشى ، فاقد هدفهاى بزرگ و در عينحال اهل فيس و افاده بار مىآورد .
در دنيا سرمايهى گرانبهاتر از مقطع جوانى نيست. بههمان نسبت صيدى ارزشمندتر و در عينحال آسانتر از نسل جوان هم نيست ؛ نسل جوان طعمهى است كه هركس در همه جا بهدنبال آن است. لذا در هر زمان با تهديدهاى بخصوصى مواجه است. متأسفانه صياد جوانان همهگاه موفقاند ؛ آن هم با چه آسانى !
جوان امروزى از دام فالگير نجات يافته و بهدست دزد افتاده است. اين بدان معنى است كه رسانههاى مدرن امروزى ، اعم از نوشتارى ، ديدارى و شنيدارى ، از جهاتى جاى همان ملاّهاى قديمى را گرفتهاند ، و نقشى بدتر از آنها در جهت ممانعت از رشد انديشهى رئالى جوانان ايفاء مىنمايند. همانگونه كه ملاّهاى قديم مغز بچههاى مردم را با مشتى اوهام و خرافات و تزريق جهل و ترس خراب مىكردند ، و اين منتج بهانسداد راه رشد ذهنى و فكرى آنان مىگرديد ، رسانههاى امروزى نيز با ايجاد هيجانات كاذب ، طرح سوژههاى مبتذل ، درج اراجيف و نمايش آنيميشن و فيلمهاى تخيلى ، عملاً ضربات نابود كننده بهذوق و ذايقهى جوانان وارد آورده و استعداد «چيزى شدن» آنها را مختل نموده است. كه در قياس با خرابكارى ملاّهاى قديم بسا گستردهتر ، بىرحمانهتر ، و مخربتر است ؛ بدينترتيب ، بچههاى مردم از دست موجودات مجرد و نرم و لطيف چون : جن و پرى ملاّها نجات يافتند و در زير پنجههاى پرقدرت و بىاحساس غولهاى آهنين و الكترونيك خرد شدند. غولهاى صنعت و ارتباطات ، فكر آنها را از مدار درستآموزى و واقعنگرى خارج نموده و دچار رشد كاذب و «پفكى» مىنمايند ، بهنحوى كه جوان امروز در عين باسوادى ، بىسواد است همه چيز مىداند ، در همان حال هيچ چيز نمىداند. و از حل سادهترينمسايل عاجز است. يعنى كه : «نمىتواند بيانديشد و نظريهپردازى كند.»
«اين يك فاجعه است.»
چرخشهاى داوود خان
در اواخر سال 1356 (ه ش) و اوايل 1978 م ، محمد داوود بهطور غير مترقبه نزد مارشال «جوزف بروز تيتو» بهعنوان يكى از دوستان قديمش و هم بهعنوان بنيانگذار جنبش عدم انسلاك ، بهبلگراد سفر نمود و جانبدارى " تيتو " را در پروگرامهاى اصلاحى خود حاصل نمود. هنگام برگشت در مسكو با " لئونيد ايليچ برژنف " صدر هيأت رئيسهى اتحاد جماهير شوروى سوسياليستى نيز ملاقات داشت. در اين ملاقات رهبر شوروى بهداوود صراحتاً گفت:
«چه فرقى مىكرد هرگاه قبل از سفرتان بهكشورهاى ديگر با همسايهى شمالىتان يكبار در تماس مىشديد ؟» (در آن موقع روابط اتحاد شوروى با تيتو متشنج بود.)
- داوود با احساس و غرور ملىء كه داشت ، خيلى عصبانى شده جواب داد :
«افغانها هركسى را كه بهكشورشان بخواهند اجازه خواهند داد ، و اگر بخواهند بيرون كنند ، خارج خواهند كرد.»
بنا بهگفتهى عبدالصّمد غوث معين رئيس تشريفات وزارت امور خارجه {كه اخيراً كتابى تحت عنوان " سقوط افغانستان " نوشته است} در اين ملاقات برژنف به داوود گفت:
«در گذشته حكومت افغانستان متخصصين كشورهاى عضو پيمان ناتو را اجازه نمىداد كه در شمال افغانستان مستقر شوند ؛ لكن حالاً از اين تعامل پيروى نمىشود. حكومت شوروى اين انكشاف را با نارضايتى تعقيب نموده و مىخواهد كه حكومت افغانستان خود را از شر آنها ، كه جواسيسى بيش نيستند ، رها سازد.»
- اتاق را خاموشى و سردى فرا گرفته بود. بعضى از روسها دستپاچه شدند .
- داوود با يك صداى سرد و غير هيجانى گفت : «آنچه گفته شد براى افغانها ، هيچگاه قابل قبول نخواهد بود. افغانها سخنان شما را يك مداخلهى صريح در امور داخلى افغانستان مىدانند ... ما هيچگاه به شما اجازه نخواهيم داد كه به ما دستور بدهيد كه مملكت خويش را چگونه اداره كنيم. و چه كسانى را استخدام نماييم. اين موضوع كه چگونه و در كجا خارجىها را استخدام كنيم ، امتيازى است كه منحصراً به دولت افغانستان تعلق دارد. افغانستان اگر ضرورت افتد ترجيح مىدهد فقير بماند ؛ امّا ، استقلال عمل و تصميمش را حفظ خواهد كرد.»
- محمد داوود با ارايهى اين مطلب از جايش برخاست و بهطرف درب بيرونى رفت .
- برژنف با شتاب خود را بهاو رسانيده و از طريق وحيد عبداللّه بهوى گفت :
- طبق اجندا ، ملاقات خصوصى نيز با او دارد. و داوود ضمن رد آن گفت :
«ديگر به ملاقات خصوصى ضرورت نيست.»
محمد داوود پس از برگشت بهكابل ، بهطور عاجل سه بار با انورالسادات رئيس جمهورى مصر در تماس شده و خواستار ملاقات باوى گرديد. (سادات ، جانشين جمال عبدالناصر ، بهتازگى از شرق بريده و بهسمت غرب چرخش كرده بود.) داوود برنامههاى سفر دورهى خود را بهكشورهاى مصر ، ليبى ، عربستان سعودى و ايران بهاجرا گذاشت. دراين سفر رونوشت پلان انكشافى هفتسالهى افغانستان را نيز بههمراه داشت. كه از آن جمله: تمديد راه آهن از اسلام قلعه تا كابل ، اعمار فرودگاه جديد بينالمللى كابل در دشت سقاوه لوگر ، سيستم مخابرات ماهوارهاى ، توسعهى تلويزيون ، تأسيس فابريكهى ذوب آهن در جوار معدن آهن حاجىگگ ، پروژهى مس عينك ، پروژهى جنگلدارى ولايت پكتيا ، تأسيس فابريكهى موترسازى فيات در كابل ، استخراج نفت و گاز جنوب افغانستان و تكميل بند برق كمال خان در سيستان بود .
داوود با ارايهى اين طرحها هرجا مىرسيد تقاضاى كمك مىنمود. سران كشورهاى متذكره نيز هركدام به نوبهى خود وعدهى كمكهاى بلاعوض ، يا قرضه به وى مىدادند .
همچنين داوود دعوت جيمى كارتر رئيس جمهورى وقت آمريكا را پذيرفت و قرار بود در ماه جوزاى سال 1357 به واشنگتن سفر نمايد .
داوود خان اشتراك در كنفرانس غير متعهدها را كه قرار بود در جوزاى سال 1357 تحت رياست فيدل كاسترو {جانبدار شوروى} در هاوانا برگزار شود ، پيشاپيش تحريم كرده بود .
در عرصهى داخلى نيز احزاب خلق و پرچم را كه در دستگاهاى دولتى نفوذ گسترده داشتند از خود دور كرده و به آنها گفت: «از سلام و عليك با شما پشيمانم.»
- حتى در آن ملاقات با روسها هم بهبرژنف گفته بوده : عدهى در كشور ما بهخرابكارى و ايجاد آشوب و ناامنى مشغولند و گويا مدعى هستند كه از جانب شما حمايت مىشوند...»
اينها چرخشهاى بزرگ در سياست خارجى افغانستان بود كه به مذاق روسها خوش نمىآمد. چرخشهاى ديگرى كه قبل از آن به عمل آمده بود سفر داوود خان به پاكستان بود كه در ماه اسد سال 1355 بهدعوت ذوالفقار على بوتو انجام گرفت .
متقابلاً در ماه ميزان سال سال 1356 جنرال ضياءالحق بنا بهدعوت داوودخان از كابل ديدن نمود. دو طرف در هردو ملاقات مذاكرات دوستانهى پيرامون حل نهايى موضوع پشتونستان انجام دادند. داوود خان از ارتباطاتى كه با احزاب بلوچ و نيشنلعوامى پاكستان و شخصيتهاى چون خان عبدالغفار خان ، خان عبدالولى خان ، اجمل ختك و ديگران داشت ، درك نموده بود كه اين جناحهاى سياسى جز اينكه از افغانستان منحيث گاو شيرى استفاده نمايند ، بهدرد قضيهى پشتونستان نخواهند خورد .
لذا در ملاقاتهاى سران افغانى و پاكستانى نرمشهاى از ناحيهى هردو جانب بهمشاهده رسيد. چنانكه برابر با شايعات مطبوعاتى ، دو جانب بهتوافق رسيده بودند كه دولت افغانستان از ادعاى ارضى خود نسبت بهبخشى از خاك پاكستان دست برداشته و سرحد موجود بين دو كشور {خط معروف به «ديورند»} را بهرسميت بشناسد ؛ در عوض دولت پاكستان از سمت جنوب غرب خاك خود (ناحيهى مرز ايران و پاكستان) بازوى بهشعاع بيست كيلومتر براى افغانستان بگشايد تا اين كشور مرزى با درياى آزاد داشته باشد .
يعنى از نقطهى تلاقى بين 3 كشور افغانستان ، ايران و پاكستان {رباط} تا خليج «گوادر» در سواحل شمالى درياى عمان ، يك راه ترانزيت به پهناى 20 كيلومتر و طول 600 كيلومتر بهافغانستان داده شود تا اين كشور بهدرياى آزاد دسترسى پيدا كند .
«سردار محمد داوود با انضباط ، سختگير ، مستبد و مغرور كه عشق جنونآميزى نسبت بهترقى و اعتلاى كشور داشت ، مردى بود خداپرست ، پرهيزگار ، مؤمن و متقى ، كلهى طاس، قامت متوسط و اندام فربه او مظهر تشخص و اشرافيت وى بودند. زندگى ساده و بىتجملى داشت و از بدمستىها و عربده جويىها و عياشىهاى " خانواده " بهدور بود و پرهيز مىكرد. عياشى و فحاشى را مذمت مىكرد و با عاملين آن كينه مىورزيد. داراى استقلال رأى بود و مردى صاحب عمل.»
اين مرد ماركسيست و كمونيست نبود ، مسلمان سادهى بود كه خط فكرى او را نوعى ناسيوناليسم ناب و سُچهى افغانى تشكيل مىداد ، كه قبل از همه تعصب نسبت بهمسألهى پشتونستان آن را متبازر مىساخت. از لحاظ سياسى ديدگاه او با افغان ملتىها مشابهت و نزديكى داشت ، نهبا پرچمىها و خلقىها. بيهوده سعى كردهاند كه او را با چپىها ، خاصتاً با پرچمىها همفكر و همنظر بشمارند. او حتى با شوروىها ، طورى كه اكنون ادعا مىكنند نزديك نبود. او در عالم يأس و نوميدى از كمكهاى آمريكا و غرب ، در كمال مجبوريت بهشوروى روى آورده بود. زيرا كه او نمىتوانست از ادعايش در برابر پاكستان بگذرد. مىگويند او فاشيست بود و طرفدار افكار و نظريات نازىها و دهها القاب و صفاتى كه غرضآلود ، ميانتهى و دور از حقيقت است.»××× )
1( از منابع ذيل استفاده شده است :
1 - عبدالصمد غوث : " سقوط افغانستان " ص:346.
2 - عبدالحميد مبارز " تحليل واقعات سياسى افغانستان " ص: 0217
3 - دكتر ظاهر طنين: " افغانستان در قرن بيستم " ص: 200
4 - دكتر محمد حليم تنوير: "تاريخ و روزنامهنگارى افغانستان " صص:0214 - 213
5 - روزنامهى «نواى وقت» كابل / 23 حوت 01370
6 - محمد نبى عظيمى : " اردو و سياست در سه دههى اخير افغانستان " پيشاور، ص: 77 ×××
بخش سوم
===============
خط سوم
------------------------
در روز 25 ماه حوت سال 1357 براى نخستين بار شمارى از طلاب افغانستانى مقيم «قم» جلسهى باشكوه بهمنظور گرامىداشت ياد و خاطرهى علامه سيّد اسماعيل بلخى برگزار كردند. يك سال قبل از آن نيز ، جلسهى مشابه در مشهد برگزار شده بود .
داستان از اينجا شروع مىشود كه ما يك روز يك نسخه بروشور 12 صفحهاى خيلى قشنگ و مزين بهعكس علامه بلخى دريافت كرديم تحت عنوان «شب ديجور» كه دوازدههمين سالگرد درگذشت علامه بلخى در آن گرامى داشته شده بود. فصلالخطاب مطالب آن بروشور اين گزاره بود: »12 سال پيش در چنين روزهاى ، زندانى تنها مشغول سرودن شعرى است.» عنوان «شب ديجور» نيز عنايت داشت بهآن قصيدهى طويل و معروفى كه بلخى در يكى از شبهاى سرد زمستان «كابل» در زندان دهمزنگ سروده و آخر هر فرد شعر كلمهى «امشب» دارد .
آن بروشور بهقدرى بديع و زيبا تحرير ، تنظيم و طراحى شده بود كه بهتنهايى حكايت از آغاز يك راهنو مىنمود. كاغذى بهرنگ «ماشى» داشت كه از كيفيتى فوقالعاده بالا و مدرن برخوردار بود. بههمراه آن بروشور يك كارت دعوت هم برايم آمده بود كه طى آن براى شركت در يك جلسه دعوت شده بودم. يك طرف آن كارت با ستارهى نسبتاً ساده مزين شده بود كه روى نقشهى افغانستان درخشيده بود. در وسط آن ستاره ، آيهى قرآنى «النّجمالثّاقب» بهچشم مىخورد. براى نخستين بار بود كه يك چنين چيزى از افغانستانىها مىديدم ، جالب و هيجانانگيز بود .
در همان بعد از ظهر روز موعود بهآدرس مندرج در آن كارت رفتم كه بهمنزل نيمه تمام آقاى سيّد محمد على جاويد ، واقع در محلهى فقيرنشين و مهاجرنشين موسوم به «شهرك قايم» رسيدم. منزل سقف نداشت و روى آن را پلاستيك كشيده بودند. ديدم جمعيتى زياد حدود 90 - 80 نفر از طلبههاى افغانستانى در آنجا اجتماع كردهاند. در صدر مجلس ميز و چوكى قرار داشت ، عكس بزرگى از علامه بلخى روى ميز جلب توجه مىكرد (همان عكس معروفى كه عمامهى سفيد بهسر دارد) يك سبد گُل در كنار آن عكس نهاده شده بود .
دقايقى بعد ، جلسه رسماً با قرائت يك چند آيه از قرآن مجيد شروع شد ، بهدنبال آن آقاى سلمان رنجبر درحالى كه يك قرهكُل خرمايى رنگ بهسر داشت ، پشت ميز قرار گرفته و با حالت ايستاده از حضار تشكر نموده ، بهآنها خير مقدم گفت. سپس بدون مقدمهبافى زياد ، مستقيماً سراغ اصل موضوع رفت و متن همان بروشور را با رِتم مخصوص و صداى كَرَپ و گرفتهى خود شروع بهخواندن كرد و تا آخر خواند. صحنه خيلى در خاطرم زنده است ، گويا همين اكنون مىشنوم كه او با صداى دو رگه و بغض آلودش دَم بهدَم مىگويد: «دوازده سال پيش در چنين روزهاى زندانى تنها مشغول سرودن شعرى است.» او بهزودى ، مرد شماره 2 كانون مهاجر شد .
در ادامهى جلسه ، سخنرانىهاى كوتاه و چند دقيقهى انجام شد كه بوى خون داشت و گويا خبر از وقوع تحولات بزرگ در آيندهى كشور مىداد. (تا آن موقع حدود 7 - 6 ماه از وقوع كودتاى هفت ثور سپرى مىشد ؛ لكن تا هنوز آشوبهاى بزرگ در كشور راه نيافتاده بود ؛ كشور در آرامش قبل از توفان بهسر مىبرد.) در همين جلسه يك نسخه از همان بروشور «شب ديجور» و نسخهى ديگر از يادوارهى علامه بلخى كه در قطع و شباهت يك نشريه ، در چهار صفحه چاپ شده بود و عكس بزرگى از بلخى ، شامل تمام صفحهى آخر خود داشت ، توزيع شد. در قسمت بالاى صفحهى اول آن يادواره چنين آمده بود: «ماه حوت 1357 دومين يادواره ، افغانستانىهاى خارج از كشور.» بازهم در وسط صفحهى سوم ، در داخل يك كادر مربع 4 * 3 خود را چنين معرفى كرده و اينگونه آدرس داده بود : «كانون مهاجر 1356 افغانستانىهاى خارج از كشور ، نشانى: ايران ، قم ، كتاب سحر ، بهاء پنج افغانى.»
مىتوان گفت آن زندگىنامه در حقيقت پيش شمارهى نشريهى «پيام مهاجر» بود كه بهزودى در همان قطع و فرم منتشر گرديد و بسيار صدا كرد .
مىخواهم خاطرنشان نمايم كه كارهاى فرهنگى و اجتماعى در گذر تاريخ ، دقيقاً مانند يك كولهپشتى سنگين مىمانند كه در هر برههى ، فردى آن را پشت مىنمايد ، تا قسمتى از راه مىبرد سرانجام ، از پا مىافتد ؛ گروهاى ديگر از راه مىرسند و آن كولهپشتى را بر مىدارند و حركت مىكنند ... اين تسلسل ادامه مىيابد و جريان تاريخ شكل مىگيرد. بدينقرار ، كانون مهاجر نخستين گروه روشنفكرى بود كه يك سال بعد از فروپاشى حلقهى سيّد حيدر محمودى {و متأثر از افكار او} در مشهد و قم بين طلاب جوان افغانستانى تشكيل مىشد. و خود پيش از تمام گروهبندىهاى مسلح افغانستانى ظاهر شد. هدف اين گروه دقيقاً مانند حلقهى محمودى ، صرفاً كار فكرى و فرهنگى بود. اعتقادى بهاقدامات مسلحانه و خشونتآميز نداشت. حتى سياسى بهمفهوم مصطلح هم نبود. در مورد روابط اعضاى موأثر «كانون مهاجر» با سيّد حيدر محمودى، يك عضو «كانون مهاجر» چنين مىگويد :
«ما سيّد حيدر محمودى را خوب مىشناختيم ، من سالها قبل در قندهار او را ديده بودم ، در آن موقع من در مدرسهى آيةاللّه محسنى درس مىخواندم ، محمودى در هرات درس مىخواند ، گاهى بهآنجا مىآمد ، يك روز هردوتامان در قندهار سخنرانى كرديم ، ابتدا من منبر رفتم ، چون مطالبى از مجلهى مكتب اسلام حفظ كرده بودم ، آن را خيلى داغ و آتشين ، و كوبنده و شلاقى روى منبر بازگو نمودم ، بعد از من سيّد حيدر محمودى روى منبر رفت و دربارهى «مفهوم رزق» صحبت كرد. ايشان ضمن صحبتهاى خود ، گوشهى هم بهمن زد و گفت: «بايد درخور فهم مردم صحبت كنيد.»
«هنگامى كه محمودى در هرات درس مىخواند ، من چندين بار بهديدن او رفتم ، بعداً وقتى كه من در قم و او در مشهد درس مىخوانديم ، چندين مرتبه در مدرسهى مؤمنيه (قم) بهديدنم آمد و صحبتهاى زيادى بين ما انجام گرفت .
از هر زاويه كه بنگريم «جنبش روشنفكرى ملى - مستقل» معاصر كشور بدون هيچ ابهامى با نام سيّد حيدر محمودى عطف مىشود. بهجرأت مىتوان او را " سيّد جمالالدّين ثانى" لقب داد. استارت نوانديشى در ميان جوانان مذهبى وابسته بهجامعهى تشيع افغانى را او زده است. دو سال بعد از او كانون مهاجر آغاز بهكار نمود. در مورد چند و چون تشكيل و ادامهى كار «كانون مهاجر» گفت و شنود مفصلى با همان عضو كانون داشتم كه محتوى آن از كست استخراج شده و پس از انجام ويرايش و ترتيبات لازم ، در اينجا درج گرديده است:
«در سال 1357 در جريان انقلاب ايران ، رژيم شاه متزلزل شده بود و يك رشته آزادىهاى سياسى بهوجود آمده بود. فصل پاييز بود و ما يك عدهى همفكر در يك منزلى واقع در كوچهى مدرسهى حجتيه دور هم گرد مىآمديم ؛ در رأس ما سيّد عسكر موسوى بود ، هرگاه او حضور نداشت ، رنجبر محور جلسه قرار مىگرفت. بنا بود يك رشته كارهاى فرهنگى بكنيم ، مخصوصاً مقاله بنويسيم. هركسى چيزى مىنوشت و در جلسات بعدى مطرح مىكرد. سطوح و محتويات مقالات افراد ، بسيار متفاوت بود ، يكى خيلى قوى و ديگرى خيلى ضعيف بود.»
«مدتى اين چنين ادامه داديم ، تا اينكه همين جلسه منتقل شد بهمنزلى واقع در محلهى «جوب شور» پس از مدتى كار بههمان روش سابق ، تصميم گرفتيم گروهى تشكيل بدهيم تا كارهاى سياسى ، اجتماعى و فرهنگى نمايد. طى جلسهى ، چند نام پيشنهاد شد ، كه همان عنوان «كانون مهاجر» بهتصويب رسيد ؛ متعاقب آن يك آرم درست كرديم كه شامل نقشهى افغانستان بود ، يك ستارهى بزرگ روى نقشهى افغانستان و آيهى قرآنى «النّجمالثّاقب» هم در جوف ستاره جا داده شده بود.»
«در اواخر زمستان سال 1357 تصميم گرفتيم كه يك جلسهى علنى برگزار نماييم كه همان جلسهى منزل آقاى جاويد در حقيقت بهمنزلهى اعلام موجوديت «كانون مهاجر» بود. در آن جلسه ، يك نشريهى چهار صفحهاى ، كه بهتيراژ ده هزار نسخه چاپ كرده بوديم ، توزيع شد. يكى از مقالات مندرج در آن ، نوشتهى آقاى موسوى بود تحت عنوان «از هابيل تا خمينى» ؛ كه بسيار عالى بود .
مقالهى ديگر بهقلم آقاى رنجبر بود تحت عنوان «گل سرخ محمدى» كه دربارهى بلخى بود. اين اولين نشريهى بود كه «كانون مهاجر» منتشر كرد.»
«همانطورى كه خود شما هم در آن جلسه بوديد و ديديد ، تعدادى از رفقا مقاله خواندند ، قرآن خوانديم و ترجمه كرديم ، عدهى سخنرانى كردند ، عدهى هم شعر و دكلمه خواندند ؛ اين كارها كلاً تازگى داشت كه قبل از آن نمىشد.»
«نمىدانم چه مدتى گذشت ، انقلاب اسلامى ايران هم پيروز شده بود و فضاى مناسبى جهت انجام فعاليتهاى سياسى و فرهنگى بهوجود آمده بود. در اين مرحله ، عدهى از علماء و طلاب جمع شدند در يك مسجد ، در آن جلسه سخن از اين بود كه برويم تهران ، جلو سفارت افغانستان راهپيمايى كنيم و كودتاى خلقىها را محكوم نماييم ؛ منتهى در نحوهى سازماندهى كار بين هم جور نمىآمدند. هركس يك چيزى مىگفت ، سخنها و طرحها هيچ باهم تطابق نمىكرد. در آن جلسه سيزده نفر ، يكى پشت سرهم ، بلند شدند و سخنرانى كردند و راهكار ارائه نمودند. هركسى كه سخن مىگفت ، صحبتهاى نفر قبلى را باطل مىكرد ، همهى حضار هم حرف همان را تأييد مىكردند ؛ نفربعدى كه شروع بهصحبت مىكرد ، همين طور. اين نشان مىداد كه افراد چقدر خام و بىتحربه بودند. هيچكس حرفى براى گفتن نداشت .
سيزدهمين نفر من بودم ، من تا آن موقع ساكت نشسته بودم ، آيةاللّه صالحى تركمنى و مرحوم محمد كاظم افكارى شهرستانى هم در جلسه حضور داشتند ، آنها رو بهمن كردند و گفتند: «تو هيچ چيز نمىگويى.»
«بالاخره طبق روال جلسه ، صحبتهاى من مورد تأييد قرار گرفت و متعاقب آن رفتيم تهران ، جلو سفارت دولت كابل مظاهره كرديم. در آنجا بيانيهى را رنجبر قرأت كرد كه در آخرش آمده بود: «كانون مهاجر - افغانستانىهاى خارج از كشور»
متن آن بيانيه در پايان برنامه بين شركت كنندهگان توزيع شد.»
«بعد از ختم برنامه ، همه پراكنده شدند ، من بهاتفاق مرحوم شهيد ضامن على واحدى {كه خيلى باهم دوست صميمى بوديم} رفتيم طرف حسينيهى ارشاد. واحدى كه فهميده بود " من هم در اين جمع هستم " سخن را كشانيد روى آرم «كانون مهاجر» و گفت: «اين ستاره خوب نيست ، چون آرم دولت اسرائيل را در ذهن تداعى مىكند ، اگرچه ستارهى اسرائيل داراى شش پر مىباشد و ستارهى شما پنج گوشه دارد ، با اين هم خالى از نسبت نيست.»
«من دفاعياتى كردم و گفتم: «كار ، كارى فرهنگى است.»
«وقتى او متوجه شد من خيلى جدى هستم ، گفت: «خوب ، حالاً كه هستى ، باش.»
«كارها قوت و شتاب بيشتر گرفت ، ما منزلى را در محلهى نيروگاه قم اجاره نموديم و آن را دفتر خود قرار داديم. با آيةاللّه ميشكينى {كه در آن موقع شخص اول حوزه علميه قم محسوب مىشد} ملاقات كرديم ، ايشان مارا تشويق كردند ، قول هرنوع همكارى و حمايت دادند ؛ لكن در آن مرحله خودشان كمك مادى بهما نكردند ؛ امّا ، ما را بهيكى از ارگانهاى انقلاب اسلامى در اصفهان معرفى نمودند .
من بهاتفاق آقاى نوروزعلى حميدى رفتيم بهاصفهان ، مقدارى امكانات شامل يك دستگاه ماشين پلىكپى ، مقدارى رنگ ، جوهر و مبلغى وجه نقد از آن ارگان گرفتيم و بهقم آورديم.»
«بدينترتيب ، دفتر ما تجهيز شد و ما با شور و شوق توصيفناپذير دست اندركار نشريهى «پيام مهاجر» شديم. تا شمارهى چهارم - پنجم چنان صدا كرد كه همهى نگاهها را متوجه خود نمود. چون فضاى سياسى - فرهنگى خالى بود ، عطش آگاهى طلبى در نسل جوان كشور بهوجود آمده بود ، غير از ما كسى ديگر هم نمىتوانست آن را پاسخ گويد. ماهم جوان بوديم و پر شور ، هيچ رقيبى نداشتيم و هيچ مانعى سر راه ما نبود. بهقول طلبهها: «مقتضى موجود ، مانع مفقود.»
«تا نفس داشتيم ، تاختيم.»
«استقبال از نشريهى «پيام مهاجر» چنان شد كه هرشماره ، با تيراژ پنج هزار نسخه ، وقتى از چاپ خارج مىشد بههفته نمىكشيد كه تمام مىگشت. يكى از اعضاى ما شخصى بهنام سيّد هدايت بود كه آدمى صادق و پرتلاش بود ؛ او حجم عظيمى از هرشماره نشريه را كه از چاپ خارج مىشد ، جلو دانشگاه تهران مىبرد ، همه را سه - چهار روزه مىفروخت ، همهاش پول نقد مىشد. بسته ، بسته نشريه را بهشهرهاى مشهد ، اصفهان و ديگر شهرها مىفرستاديم ، از دم فروش مىرفت»
«قم كه جاى خود داشت.»
«به همين صورت تا شمارههاى چهارم - پنجم نشريه ، خيلى موفق بوديم ، مخارج نشريه و دفتر از محل فروش «پيام مهاجر» تأمين مىشد و ما هيچ مشكل مالى نداشتيم. بههمين سبب پيش هيچكس دست كمك دراز نمىكرديم. آزاد و خودكفا بهراه خود ادامه مىداديم. همهى اعضاى كانون يك چنان اخلاص و ايمانى داشتند كه اصلاً در فكر پول ، زندگى شخصى ، يا در فكر اينكه مردم بهما چه مىگويند نبودند.»
مىگفتيم: «اين راه ما است ، و برحق هم هستيم.»
«از شمارهى پنجم بهبعد يك عده گروهاى در عرصهى سياسى ظهور كردند كه در نشرات خود مواضع مارا بهچالش گرفتند ؛ بهخصوص كسانى در سازمان نصر بهطور جدى با «كانون مهاجر» بهمقابله برخاستند. ماهم كتمان نمىكنيم كه تند روىها و حتى اشتباهاتى داشتيم ؛ امّا ، مواضع ما پيوسته شفاف ، صريح و عدولناپذير بود. ما همواره روى دو اصل «آگاهى» و «استقلال» تأكيد شديد داشتيم. پافشارى روى اين دواصل ، گاه ناگزير ما را بهمواضع تندروانه و افراطى مىكشانيد. «روى اصل «آگاهى» از آن بابت تأكيد خدشهناپذير داشتيم كه معتقد بوده و هستيم: «وقتى تودهها آگاه شدند ، خودشان راه خود را پيدا خواهند كرد.»
«ماروى اصل «استقلال» آن قدر تأكيد داشتيم كه از هيچ مرجعى پول قبول نمىكرديم ؛ زيرا معتقد بوديم كه وقتى از كسى پول بگيريم ، ديگر آن پول ما را جهت خواهد داد. در آن صورت دستهاى ما بسته و زبان ما بريده خواهد شد. ديگر نمىتوانيم آزادانه بنويسيم و حرف دل خود را بزنيم. بايد براى كسانى حرف بزنيم كه از آنها پول گرفتهايم.»
«با اينكه در آن زمان روابط ما با اعضاى دفتر آيةاللّه منتظرى و بهويژه شخص ايشان خيلى گرم و صميمى بود. حتى يك بار منشى مخصوص آيةاللّه منتظرى بهدفتر ما آمد ، ما نماز جماعت داشتيم ، او هم اقتداء كرد. سپس گفت: «شما فكر نكنيد كه ما بهشما عقيده نداريم.» چون تبليغات عليه ما زياد شده بود ، منشى آيةاللّه منتظرى مىخواست بفرمايد كه: «اين حرفها بهما تأثيرى نداشته است.»
«بايد بگويم كه بهرغم اتهاماتى كه بهما مىزدند ، ما در دفتر خود نماز جماعت داشتيم ، دعاى كميل مىخوانديم ، دعاهاى متعلق بهماه مبارك رمضان را مىخوانديم ، گاه شب تا صبح مىنشستيم و كار ، مطالعه و مباحثه مىكرديم.»
«در مجموع ، همهى افراد وابسته به«كانون مهاجر» آدمهاى مسلمان و معتقد بودند ، اكثريت شان را همين طلبههاى حوزه تشكيل مىدادند ، از آنجا كه زبان و قلم شان تند بود ، بههمه كس و همه جا برمىخورد.»
«ما در آن موقع كل تنظيمها را دكاندار حساب مىكرديم و معتقد بوديم كه آنها از اعتقادات ناب مردم ، از سادگى مردم سوء استفاده مىكنند و از آنها اخاذى مىنمايند. بهخود شان هم مىگفتيم كه شما هيچى نيستيد ، هيچى نمىفهميد ، هيچكاره هم هستيد ، از امور سياست و نظام اطلاع نداريد ، تازه از كنج مدارس و مساجد و مكتب خانهها و تكيه خانهها خارج شدهايد ، بىجهت مدعى رهبرى سياسى جامعه هستيد ، بهاين وسيله زندگى و امنيت و سلامت جامعه را با مخاطرات جدى مواجه ساختهايد ...»
«آنها بههمين دلايل از ما خوش شان نمىآمد ، تا مىتوانستند عليه ما سنگ اندازى مىكردند.»
«در همين مواقع كانون نشريه ديگرى هم انتشار مىداد تحت عنوان «جوالى» كه آن هم جايگاه رفيعى در بين خوانندگان كسب نمود ؛ حتى نامههاى زيادى از جانب برادران پشتون و تاجيك بهدفتر كانون مواصلت كرد كه ضمن آن از مجموع كار كانون و بهويژه «جوالى» تمجيد شده بود. آنها مىگفتند كه شما مطالبى خوبى مىنويسيد ؛ امّا ، بيشتر از امام باقر و امام صادق روايت نقل مىكنيد ، كسانى كه بهآنها عقيده ندارند چكار كنند؟»
«بهتر است از كسانى روايت نقل كنيد كه مورد توافق همه باشند.»
«در شمارهى ششم پيام مهاجر ستونى چاپ شد تحت عنوان «نيم نگاهى بهوضعيت مهاجرين افغانى در ايران» كه طى آن وضعيت مهاجرين افغانى و نحوهى برخورد مقامات ايرانى با آنها ، مورد انتقاد قرار گرفته بود. مثل اينكه اشاراتى بهوضعيت اسفبار مهاجرين افغانى در اردوگاه «جهرم××× )1( جهرم» بروزن «گندم» نام شهرى است در استان فارس كه بهفاصلهى 170 كيلومترى جنوب شرق شيراز موقعيت دارد . ×××» هم داشت. و از سوء رفتار مديرت اردوگاه انتقاد شده بود ، علاوه برآن ، مطلب ديگرى هم بهقلم فاضل درى (فاضل سانچاركى) بود كه بهطور مستقل توسط ماشين پلىكپى تكثير كرده بوديم.»
«دونفر از اعضاى ما بهنامهاى سيّد كاظمى (كه فعلاً مقيم فرانسه است) و شريفى بايك از جاغورى (كه تاهنوز در قم ساكن است) نشريه را براى توزيع بهجهرم بردند و در نواحى شهر و اطراف اردوگاه پخش كردند.»
«در همان حول و حوش ، يك روز دم دم غروب بود ، من در دفتر بودم كه يك نامهى خيلى مختصر {كه معلوم بود با عجله هم نوشته شده بود} از آن آقايان بهدستم رسيد كه طى آن نوشته بودند: «ما توسط نيروهاى امنيتى دستگير شديم ، و ما را بهطرف تهران بردند.» گويا موقعى كه آنها را از شيراز بهطرف تهران مىبردند ، اتوبوس در محدودهى پل آهنچى قم توقفى داشته و آنها هم با استفاده از اين فرصت نامهى براى ما مىنويسند و از پنجرهى اتوبوس بهسمت بيرون پرتاب مىكنند ، بهطور شانسى اين نامه بهدست كسى مىافتد ، كه طبق آدرس بهدفتر ما مىآورد.»
«از فرداى آن روز من شخصاً بهدنبال آنها گشتم ، دو ماه و دو روز طول كشيد تا توانستم رد شان را پيدا كنم و بفهمم كه در كجا هستند.»
«در جانب ديگر ، حملات تنظيمها از هرطرف عليه ما شدت گرفت و ما كم كم منزوى شده و بهحاشيه رانده شديم. اين وضع تأثير آشكارى در درون «كانون مهاجر» گذاشت ، از جمله اينكه اكثريت اعضاى «كانون مهاجر» سيد عسكر موسوى را مسئول تندروىها دانستند. چون اكثريت اعضاء را طلبهها تشكيل مىدادند ، كه با افراطىگرى مخالف بودند ؛ اعتراضات نسبت بهمواضع موسوى ادامه يافت تا اينكه در حدود شمارهى هفتم ، يا هشتم ، يك جلسهى با حضور موسوى تشكيل شد. طى آن صريحاً بهموسوى گفتيم كه: «امير صاحب ، تو ديگر نيستى.»
او هم گفت: «خوب است. هيچ اشكالى ندارد. شما كار كنيد ، من اخراج.»
«بعد از آن هم بهدفتر مىآمد ، رفاقتها كماكان برقرار بود ، مطالبش هم چاپ مىشد ؛ ولى كارهاى اجرايى نمىكرد.»
اتحاد با جنبش عاقلى
«موضوعى ديگر اتحاد «كانون مهاجر» با «جنبش اسلامى مستضعفين» تحت رهبرى عبدالحسين عاقلى بود كه نام هردو گروه به«جنبش مقاومت اسلامى» تغيير كرد. اين اتحاد بيش از چند ماه طول نكشيد ، كه بىسر و صدا ، بهمرور سست شد. آنها يك دفتر در مجموعهى كاخ نياوران داشتند كه ما گاهى بهآنجا مىرفتيم و جلساتى مشترك تشكيل مىداديم. از جمله: طرح اشغال سفارت افغانستان در همانجا ريخته شد. در روز موعود همه آمدند ؛ لكن عاقلى خودش را گمزد و نيامد. رنجبر بود ، همه بودند امّا ، عاقلى نامردى كرد و در عمليات شركت نكرد.»
«حين درگيرى براى تسخير سفارت ، ناگهان يك موتر گشت پليس آمد ؛ امّا ، هيچ مداخله نكرد ، فقط تماشا مىكرد. پشت سر آن بلا فاصله يك موتر پر از خبرنگار آمد ، خبرنگاران شروع كردند بهتهيهى اخبار و عكس. اين موضوع بيشتر موجب هيجان بچهها شد ، يكى از بچهها تكه سنگى را برداشت و زد بهدر شيشهاى سفارت كه يك گوشهى آن شكست ، سپس من بالكد بهدر زدم همهاش فرو ريخت. وارد ساختمان سفارت شديم ، يكى يكى تمام اتاقها و داخل كشوها را گشتيم تا اسنادى پيدا كنيم ؛ هيچ چيز بهدست نيامد. زنها در يك اتاق جمع شده بودند و روزنامه بالاى سر خود گرفته بودند. مردان هم در اتاق جداگانه جمع شده بودند و هيچ چيز نمىگفتند. ما بهآنها پرخاش مىكرديم كه شما خاك وطن را فروختيد ! امّا ، آنها موش شده بودند.»
«دسته جمعى وضوء گرفتيم و در سالن زير زمينى سفارت نماز جماعت خوانديم. پليسهاى نگهبان سفارت بهما مىگفتند : شما بهزور اينجا وارد شدهايد ، نمازتان باطل است ، ما گفتيم اينجا خانهى ما است.»
«پس از ساعتى آقاى خرازى {معاون وزير خارجهى ايران آمد} و از ما تقاضا نمود كه ساختمان سفارت را ترك كنيم. ما سماجت مىكرديم. آقاى خرازى گفت:
«بالاخره امام راضى نيست. و فرموده كه ما در حال حاضر با آمريكا مشكل داريم ، با شوروى هم درگير شويم درست نيست.»
«ما ديگر حرفى نزديم. گفتيم امام كه راضى نباشد ، ماهم بهاين كار ادامه نمىدهيم. دم غروب بود سفارت را تخليه كرديم. اخبار بهسراسر دنيا گزارش شده بود. آن شب و صبح روز بعد راديوها و روزنامهها موضوع را در حد گسترده منعكس نمودند.»
روابط با مجاهدين مستضعفين
«موسوى كه عضو كانون بود ؛ علىپور غفورى هم گاهى بهدفتر ما مىآمد. موسوى گاه مىگفت «صفىها» گروه علىپوراند. نشريهى «صف» كه از آلمان منتشر مىشد منظماً و در حد انبوه بهدفتر كانون مىآمد ، و نزد ما منزلت رفيع داشت، حتى ما از باب همكارى آن را توزيع هم مىكرديم ، آنها هم نشريات ما را توزيع مىكردند .
موسوى و علىپور {علاوه به، برادرى }هرچه در بين خود داشتند ، بماند ؛ امّا ، هيچ وقت علنى گفته نمىتوانستند كه بياييد عضو مجاهدين شويم ، چرا كه اكثريت اعضاى كانون را طلبهها تشكيل مىدادند و طلبهها هيچ وقت از مجاهدين خلق خوش شان نمىآمدند. نشريات ايشان را مىخوانديم ، تحليلهاى شان بهنظر ما سُست و بىپايه و شعارى مىنمود.»
«ما مىدانستيم كه مجاهدين خلق افغانستان بهلحاظ تئوريك تحت تأثير مجاهدين خلق ايران است. وجه افتراق ديگر اين بود كه اعضاى مجاهدين بيشتر بچه مكتبىها بودند ، حال آنكه ما طلبهى حوزه بوديم. افزون براينكه روحيات ما باهم نمىخورد ، مىدانستيم كه آنها از لحاظ مبانى اعتقادى ضعيف هستند. هرچند كه تلاش داشتند تا خود را يك گروه اعتقادى جلوه دهند ، جزوههاى كوچك كوچك منتشر مىكردند كه طى آن مباحثات اعتقادى را پيش مىكشيدند ؛ ولى از عهدهى طرح و استدلال و استنتاج آن برنمى آمدند ، حتى نمىتوانستند آيات قرآن را ترجمهى صحيح كنند. وقتى بهايشان گوش زد مىكرديم مىگفتند: ما طلبه نيستيم ، عربى نخواندهايم ، شما هم كه با ما همكارى نمىكنيد.»
«به هرترتيب ما باهم روابط گرم داشتيم ، همچنانكه با ديگر تنظيمها و حلقات همسو خوب بوديم. فقط با گروهاى بسيار مذهبى و ملاّيى ميانهى نداشتيم ، آنها از ما خوش شان نمىآمد ، ما هم از آنها خوش مان نمىآمد.»
«يك وقت كمپول شديم. نه تنها هيچى در بساط نداشتيم ، كه بدهكار هم شديم. چنانكه حتى نتوانستيم كرايهى دفتر خود را بپردازيم. چاپ نشريه هم سه - چهار ماه بهتأخير افتاد. چهار - پنج نفر از اعضاء در كورهپز خانهها رفتند و خشت زدند ، مزد كارشان را بهدفتر كانون دادند تا بتواند بدهىهاى خود را بپردازد.»
«پايان گفت و شنود»××× )1( در اين مورد نظر سلمان على رنجبر ، ديگر عضو رده اول كانون مهاجر را نيز گرفتهايم كه در پايان كتاب مندرج است . ×××
تا جاى كه بهخاطر دارم ، نشريهى «پيام مهاجر» نخستين جريده حاوى پيام «ديگرانديشى» در ميان بخش ملى و مستقل «جنبش روشنفكرى افغانى» بود. آن نشريه با موضعگيرىهاى صريح ، فرم و ديزاين جذاب ، عناوين و سوژههاى ناب و دلچسپ و بسيارى جهات ديگر كه مهمترين آن «قطع چشمداشت از خارج» ، «بازگشت بهخويش» و «ايمان بهارزشهاى ملى» بود ، در تاريخ مطبوعات كشور بىسابقه بود. آن نشريه مدام اين بيت از علامه بلخى را بهخط جلى در بالاى صفحهى خود چاپ مىكرد و عملاً ثابت كرد كه تا آخر بهمفاهيم آن وفادار است:
لعن ارباب قلم برآن كسى كو با قلم
بهر نفع خويش از بيدادگر تمجيد داشت
«پيام مهاجر» با حلول سال 1358 با قطع 03 × 04 ) ( A 3 در هشت صفحه آغاز بهكار كرد. نخستين شماره مصادف بود با ماه حمل 1358 در مطلبى تحت عنوان «نخستين پيام» كه حكم سرمقالهى نخستين شماره ، و هم اعلام پلاتفرم كانون را داشت ، خود را چنين معرفى نمود:
«... چنين بود ، كه در 28 حوت 1356 نخستين " يادوارهى شهيد بلخى» را كه شهادتنامهى ما نيز هست ، منتشر كرديم. يادواره ، در نخست ، غرولندهاى بسيارى به همراه داشت و آنهاى كه نه كارى مىكنند ، و نه كارى را كه ديگران مىآفرينند ، مىپذيرند. آنها ، و آن ديگران كمبخت كه با توطئهى سكوت ، بهجنگ هر خلاقيت و ابتكارى مىروند ، آنها كه از جهل و نادانى مردم تغذيه مىكنند ، و از مردمى كه دوست خدايند ، و وارث خدا ، " عوامكالانعام " مىسازند ، تا با تحميقها و تزريقها هرچه بيشتر آنها را بمكند ، و با همتاى چاپندهى ديگر خود ، "جور " جاى پاى شيطان را هرچه بازتر كنند ، و آنها و آنها ، بهتحريم و تكفير و تهديدمان گرفتند ، چنانكه گويى كارمان ، خدنگى بر قلب سياهشان بوده است ، و شرنگى بر كام ناكامشان ...»
«تا آنكه ، آبها از آسياب افتاد ، و جاى آب گلآلود را زلال پاك حقيقت گرفت ، و چه دستهاى كه براى يارى مان دراز نشد ، و چه تشويقها و يارىهاى كه فراراه مان نيامد ، و در يك كلمه: "چه يارىء بهتر از اينكه همچنانكه ما با هيچ شروع كرده بوديم، از آنهاى كه هيچى هم ندارند ، همه چيز براى مان رسيد " همه چيز ... كه خجسته باد كلام ربّالمستضعفين كه فرمود: ان تنصراللّه ينصركم و يثبّت اقدامكم.»
«از همان تاريخ انتشار نخستين يادواره بود كه برادران ما كارهاى شان را فشردهتر كردند و علاوه بر قم در مشهد نيز كانونهاى ادبى گسترش يافت ، چنانكه برادران ما در مشهد بهكارهاى دست يازيدند ، كه هرچند ابتدايى بود ، ولى سرشا از اخلاص و ايمان ، و آبستن آيندهى روشن و پيروزمند...»
«تا آنكه در نخستين نشستى كه در تاريخ 25 حوت 1357 از سوى برادران ما در كانونهاى ادبى انجام شد ، ضمن يادبود شهيد بلخى ، موجوديت كانون مهاجر بهگونهى تشكيلاتى ، آزاد و فعال نيز اعلام گرديد.»
كانون مهاجر:
« «كانون مهاجر» كانونى است فرهنگى ، كه تلاش آن درراه باز شناسايى فرهنگ اصيل اسلامى و ملى در ميان مردم افغانستان مىباشد و آرمان نهايى كانون تحقق جامعهى جهانى "امت " است.»
«و در واقع «كانون مهاجر» فشرده شدهى همان كانونهاى ادبى است كه در گذشته بهصورتهاى پراكنده ، ولى فعال كار مىكرد.»
« «كانون مهاجر» فراگيرندهى همهى افغانستانىهاى خارج از كشور مىباشد ، چه كارگر و دانشجو ، چه عالم و طالب ، چه تبعيدى و سياسى ، چه فرارى و مهجور ، همه و همه در كانون سهيم مىباشند. «كانون مهاجر» بههيچ گروه و دار و دستهى بخصوصى وابسته نيست ، و متعلق بههمهى كسانى است كه بهخاطر خدا و خلق مستضعف افغانستان در ستيزند ، هرچند موضع مرحلهاى كانون ، ملى است ، و لى موضع عقيدتى و نهايى آن ، موضعى است "امتى".»
پيام مهاجر:
«پيام مهاجر» تنها نشريهى رسمى و ارگان نشراتى و منعكس كنندهى خواستها و آرمانهاى كانون مىباشد كه هرماه يكبار پخش مىشود. پيام مهاجر ، از منظر درج مقالات و نظرات با حفظ اصول بنيادى كانون آزاد است و بيشتر مقالاتى را مىتواند بپذيرد كه دربردارندهى روشنگرى عقيدتى ، و يا ملى باشد. پيام مهاجر در منعكس كردن اوضاع افغانستان ، تنها و تنها كل جنبش اسلامى و مردمى افغانستان را در نظر دارد و بههيچ حزب و جرگهاى ، چه بهنام اسلامى يا غير آن وابسته نيست. اميد ما براين است تا بتوانيم از اين طريق هم كارى در اداى دين دينى خويش كرده باشيم و هم با اين اولين گام ، گامهاى بلندترى در احياى فكر دينى ، حس ملى و در نتيجه انديشهى مكتبى اسلامى داشته باشيم.»
افغانستان در سياهترين دوران تاريخ
مطلب ديگرى در اين شماره چاپ شد تحت عنوان : «افغانستان بين محروميتهاى گذشته و دشوارىهاى آينده» (عنايت داريد كه عنوان چقدر زنده است.) در آن زمان اوضاع كشور بهسرعت بههم مىريخت. اين نشريه از سراسر كشور گزارشهاى دقيق و تحليلهاى روشن و مصور ارايه مىداد. چنين كارى در آن زمان پتانسيل بسيار بالا مىطلبيد ؛ زيرا مانند امروز وسايل ارتباط جمعى گسترده از قبيل موبايل ، ماهواره و انترنت وجود نداشت .
بهدنبال آغاز بهكار كانون مهاجر ، تابستان سال 1358 فصل رويش يكبارهى گروهاى جهادى افغانى شامل هردو بخش سنى و شيعه در ايران و پاكستان نيز بود. در اين موقع اوضاع داخلى افغانستان بهم خورده بود و جنگهاى شديد در مناطق كوهستانى بين ساكنين محلى و قواى دولتى تازه بهقدرت رسيده جريان داشت. بسيارى از مناطق كوهستانى از كنترل دولت كودتايى خارج شده و توسط كميتههاى محلى اداره مىشد هرروز گروهبندىهاى مسلح جديد پا بهميدان مىنهاد. در طرف ديگر گسلهاى عميق ميان احزاب خلق و پرچم نيز روز بهروز عميقتر مىشد كه اتوريتهى دولتى را از درون تضعيف مىكرد :
- «اولين درگيرىهاى نظامى بين دولت و مخالفين بهتاريخ 12 ميزان سال 1357 در درهى كامديش نورستان شرقى روى داد كه رهبرى آن را لطيف خان مهرديش ، ملاّ حضرت على و رحمت نبى بهعهده داشتند ، اين حمله بالاى كاروان تداركاتى و اكمالاتى قولاردوى يك كه از كامديش بهبريكوت باز مىگشت صورت گرفت.»××× )1( پيام زن» نشريهى جمعيت انقلابى زنان افغانستان، شماره 37 سال 1994 ص: 89 ×××
- «اولين درگيرى نظامى بين دولت و مخالفين در درهىپيچ و بهقوماندانى انور امين واقع شد كه در آن برخورد در حدود دو هزار مردم نورستانى پايگاه نظامى دولت را تصرف كرده و مدت سه روز حوزهى نظامى دولت را در اختيار داشتند.»××× )2( مير محمد صديق فرهنگ : «افغانستان در پنج قرن اخير» ص: 15 ×××
براى گذراندن تعطيلات تابستانى ، از قم بهمشهد رفتم. در همان مدرسهى عباسقلىخان ، مأوا گرفتم. بيش از 5 - 4 ماه از پيروزى انقلاب ايران نمىگذشت. در آن فصل گرما ، تب جنبش روشنفكرى {بهويژه چپى} ايران نيز خيلى بالا بود 9 - 8 جريان عمدهى چپ و التقاطى شامل حزب توده ايران ، سازمان مجاهدين خلق ايران ، جنبش مسلمانان مبارز ، حزب رنجبران ايران ، حزب توفان {جانبدار مشىء انور خوجه = رييس جمهور وقت آلبانى }استالينيستها، رويزيونيستها (تجديد نظر طلبان) ... و در كنار آنها تشكلهاى خردهپاى مانند كانون ابلاغ انديشههاى شريعتى ، گروه فرقان و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامى ... در فضاى آشفتهى سياست و فرهنگ و انديشه پهلو مىزدند. حزب (حاكم) و جديدالتأسيس جمهورى اسلامى هم كه جاى خود را داشت. سراسر ايران آكنده از پوسترها ، عكسها ، بيانيهها و نشريات هريك از آن گروها بود. بعدها اين دوره معروف به «ترميدور» ايران شد (ماههاى گرم)××× )1( اين عبارت در جريان انقلابكبير فرانسه وارد ادبيات سياسى گرديد ، «لئو تروتسكى» در كتاب «تاريخ انقلاب بلشويك» و مهندس مهدى بازرگان در كتاب " انقلاب ايران در دو حركت " آن را بهكار بردهاند . ××× از ميان آن همه جريان سازمان مجاهدين انقلاب اسلامى جانبدار مشى رهبرى انقلاب بود كه بهمرور در اركان نظام ، خاصه سپاه پاسداران جذب شد و اعضاى آن قريب بهدو دهه سمتهاى مهمى را احراز كردند. اين سازمان در آن موقع دو شعار برجسته داشت :
1 - «ولايت فقيه استمرار حركت انبياء است.»
2 - «پيش بسوى تشكيل اتحاد جماهير اسلامى.»
مشهد يكى از سه شهر بزرگ و فرهنگى ايران است ، تمام جريانهاى فوق در آنجا فعاليت داشتند. در يك ارزيابى بنيادى ، ميان بسيارى آن گروها وجه تمايز اساسى وجود نداشت ؛ لكن از آنجا كه «عصر مكاتب بود» و جدال بر سر الفاظ و مفاهيم جوهرهى اصلى كارها را تشكيل مىداد ، هريك از آنان ميان خود و ساير رقبا ديوارى بلند قايل بودند. بحثهاى سياسى - ايديولوژيك سخت داغ بود و جريانها حملات تند مطبوعاتى عليه يكديگر سامان مىدادند. سراسر شهر آكنده از پوسترها ، عكسها ، بيانيهها و نشرات هريك از آن گروها بود. هريك كلاسهاى مختلف در زمينهى آموزشهاى سياسى - ايديولوژيك در سطح شهر برگزار مىكردند.
من در يكى از كلاسهاى آموزشى وابسته به «جنبش مسلمانان مبارز» ثبت نام كردم كه تحت عنوان «بررسى مكاتب فلسفى» تشكيل مىشد. جوانان زياد در آن اشتراك داشتند. شور و جذبهى جوانى اعضاء كلاس از يك سو و حرارت بالاى فضاى سياسى از سوى ديگر موجب مىشد كه در كلاس ما از همه چيز سخن رود ؛ جز فلسفه. مباحثات منوط بهسياست روز همواره برمقولات فلسفى سايه مىانداخت . گو اينكه فلسفه بهمحيطِ آرام و عقلانى نياز دارد ، چون خود محصول دقت عقلى است. درحالىكه التهابات سياسى اساساً مبتنى براحساسات تهييج شده مىباشد كه مخصوصاً در جوامع رو بهرشد لزوماً با عقلانيت توأم نيست.
در مسير رفت و آمدم ، تيترهاى روزنامهها و نشريات وابسته بهجريانهاى چپ و راست را كه مانند برگ خزان فضاى شهر را پوشانيده بود ، مرور مىكردم ، كتابهاى تازه را مد نظر داشتم. يك روز يك نسخه كتابى حدوداً 80 صفحهاى در قطع بزرگ وزيرى توجه مرا جلب نمود كه عنوانش چنين بود: «افغانستان آغاز زندگى نوين» محتوى آن ، گزارشگونهى بود كه بهشيوهى تحليلى از اهداف و دستآوردهاى دولت 14 ماههى نور محمد ترهكى ارايه شده بود. چيز خيلى زيادى نداشت ؛ لكن اهمّيت قضيه در اين نكته نهفته بود كه براى نخستينبار وقايع جارى كشور ما تحت عنوان مستقلى در عرصهى مطبوعات ايران جلوه مىكرد .
درحالى كه نسبت آن كتاب با هيچ جريان سياسى ايرانى داده نشده بود ؛ امّا ، معلوم بود كه كارى از حزب توده ايران است. آن حزب بهمسألهى افغانستان اهتمام جدى بهخرج مىداد. اندكى بعد از آن «محمود بهآذين» شخصيت فرهنگى و عضو كميتهى مركزى حزب بهافغانستان سفر كرد و در برگشت بهايران ، كتاب «گواهى چشم و گوش» را بهدفاع از دولت كودتايى نوشت سپس كتاب «دوستى از بوتهى آزمايش درآمده» بقلم «بوريس پتكف» (بلغارى) را ترجمه و نشر نمود كه در موضوع كمكهاى اتحاد شوروى بهدولت افغانستان نگاشته شده بود و هكذا...
كتاب «افغانستان آغاز زندگى نوين» را خريدم ، باولع زياد خواندم ، از محتوى و موضعگيرىهاى آن خوشم نيامد. عواطف و احساساتم تحريك شد ، تصميم گرفتم يك كتابى در ردّ مندرجات آن بنويسم ، همين كار را كردم. از آنجا كه كار من يك اقدام منفعلانه بود ، بناءاً نام آن را «افغانستان در سياهترين دوران تاريخ» گذاردم تا خوب بتواند با عنوان «افغانستان آغاز زندگى نوين» مقابله كند !
بايد اعتراف كنم كه اين اقدام من با توجه بهپتانسيل حزب توده ايران ، شبيهه كار مورچهى بود كه بهجنگ فيل رود. من بعدها از زبان اشخاص ديگر نيز شنيدم كه مىگفتند: «نخستين اثر يك نويسنده ، سند جنايت او است.» يك چنان سند جنايت را من در تابستان سال 1358 برجاى نهادم. بعضى از صفحات آن سخت احساساتى است و بعضى ريشخندآميز و همراه با اظهار بدبينىها و خوشبينىهاى موهوم ... با كمال تأسف ، گذشت زمان نشان داد كه نويدهاى رنگين كتاب متعلق بهحزب توده در افغانستان محقق نشد ؛ ولى فال بد من دقيق تعبير شد. چنانكه كشورم در سه دههى آخر قرن بيستم از مسير زندگى نوين و رو بهكمال منحرف شد و بهسياهترين دوران تاريخ خود گرفتار آمد. جهل و تاريكى برهمه اركان زندگى مستولى شد .
اىكاش من اشتباه گفته بودم و فال نيك حزب توده بهظهور مىرسيد .
در همان فصل گرم بود كه هيأتهاى از سوى دو جريان عمدهى اهل سنت شامل جمعيت اسلامى و حزب اسلامى جهت افتتاح دفاتر نمايندگى تنظيمهاى مربوطه ، از پيشاور بهايران آمدند. همچنين آقاى عبدالعلى مزارى بهاتفاق مير حسين صادقى پروانى ، از طريق پاكستان بهمشهد آمدند. گويا آنها يكديگر را در پاكستان ديده و با هم قول و قرار كارى گذاشته بودند. طبق توصيف صادقى پروانى ، آقاى مزارى ابتدا قصد آمدن بهايران را نداشته ، او در پيشاور دنبال اسلحه آمده بوده و در آنجا باحزب اسلامى بهرهبرى گلبالدّين حكمتيار قرار همكارى نهاده و ضمن پذيرش عضويت آن حزب ، پذيرفته بود كه منحيث نماينده و قوماندان آن حزب در سمت شمال عمل كند. اين گزارشى بود كه صادقى پروانى از وضعيت كشور ، در جمع طلاب افغانى مدرسهى عباسقلىخان ارايه داد. خود آقاى مزارى بعدها اشاراتى بهاين موضوع دارد:
«در آن وقت در پيشاور عدهى دور هم جمع مىشدند، دفتركى بازكرده بودند ... من مدتى در آنجا بودم و تمام اين دفاترى كه بهوجود آمده بودند، رفتم، ديدم و با برادران صحبت نمودم و در همانجا بود كه احوال آمد شمال سربلند حركت و قيام نموده»××× )1( احياى هويت ؛ چاپ اول ، زمستان 1374 ص: 16. انتشارات سراج - قم ×××
آنها مدتى در مدرسهى عباسقلىخان بيتوته كردند ، و سراغ نيروهاى فعال را گرفتند. در ميان طلاب افغانستانى مقيم مشهد هم تعدادى از شاگردان سيّد حيدر محمودى ، اغلب شامل طلاب مناطق مركزى بهويژه دايكندى كتابخانهى موسوم به «رسالت» را داير نموده و خود را «گروه مستضعفين» مىخواندند. پس از چندى آقايان مزارى و صادقى بهقم عزيمت كردند ، با شمارى ديگر از طلاب افغانستانى كه قبلاً از نجف آمده و ساكن قم شده بودند ، مانند آقايان سيد حسين حسينى درهصوفى و قربان على عرفانى يكاولنگى ملاقات و گفت و گو نمودند .
حاصل مجموعهى تلاشهاى داخل ، مشهد و قم منتج بهپيدايش حلقهى موسوم به «گروه نصر» شد كه در همان اوايل تابستان سال 1358 با صدور اعلاميهى در قم اعلام موجوديت نمود. و يك آرم لوزى شكل هم براى خود رسم كرد .
گروه نصر خيلى زود موفق شد با گروه «مستضعفين» كه همان شاگردان سيّد حيدر محمودى و اعضاى كتابخانهى رسالت بودند و در مشهد فعاليت داشتند ، بهوحدت برسد. در اين موقع سركردگان گروه «مستضعفين» عبارت بودند از على اكبر مهدوى ، امان اللّه موحدى ، مصطفى اعتمادى ، سيد عبداللّه موسوى (مشهور بهموسوى سفيد) از اين پس نام «گروه نصر» به«سازمان نصر» ارتقاء يافت و بههمان دليل قرار شد نام نشريهى سازمان «پيام مستضعفين» گذاشته شود. حتى شكل آرم هم تغيير نموده و حالت دايرهى كامل بهخود گرفت كه متكى بهنوك قلم بود. بازهم بههمان سبب ، مركز فرهنگى سازمان و محل نشر «پيام مستضعفين» شهر مشهد مقرر گرديد. تفصيل اين مطلب در شمارهى نخست پيام مستضعفين آمده است .
در آن موقع هرسازمان و گروهى كه تشكيل مىشد ، سعى داشت سابقهى تاريخى خود را يك چند سال بيشتر وانمود سازد و خود را بهيكى - دو سه شخص ، ياروىداد مهم منتسب نمايد ؛ ولى حقيقت اين بود كه اين گروها قبل از سال 1358 تشكيل نشده بودند. اشخاص بهنحو انفرادى ، يا محفلى و حلقهاى كار مىكردند ؛ امّا، گروه منظم سياسى بهمفهوم واقعى كلمه نبودند .
بنابراين سال 1358 يك سرفصل تاريخى براى اكثريت گروهاى شيعى افغانستانى است كه بعدها عنوان «گروهاى جهادى» «هشتگانه» يا «نهگانه» بهخود گرفتند .
بلخى و بازگشت بهخويش
براى چندين سال ميان «كانون مهاجر» و سازمان نصر پيرامون تصاحب انحصارى نام سيّد اسماعيل بلخى رقابت تنگاتنگ جريان داشت ، هريك از آن دو گروه تلاش داشت تا بلخى را پدرخوانده يا پير و پيشواى منحصر بهخود قلمداد نمايد و از اين طريق وجهه و اعتبار كمايى كند. شمارههاى نشريات پيام مهاجر ، پيام مستضعفين و جرايد ساير تنظيمها آكنده از تصاوير و اشعار بلخى و مقالات اندر وصف او است. در حقيقت نام بلخى توانست مدت بيش از يك دهه گروهاى شيعى افغانى را چارج كند. پيام مهاجر او را «امام انقلاب افغانستان» مىخواند و بخشهاى از سخنرانىهاى او را در خود چاپ مىنمود .
چنانكه سازمان نصر نام انتشاراتى خود را «انتشارات شهيد بلخى» نهاد ، با انتشار كتابها و جزوات زياد در وصف بلخى، او را بهمعراج رسانيد. از جمله كتابهاى منتشره از سوى اين سازمان دربارهى بلخى عناوين ذيلاند :××× )1( در آن زمانها (شايد) بنا بهملاحظات امنيتى ، يا تأسى از گروهاى انقلابى نيمقرن اخير منطقه ، اسامى هيچيك از نويسندگان آن كتابها درج نشده و امتياز آن بهسازمان مربوطه نسبت داده شده است. در آن زمان همهى تنظيمها همينطور بودند. هيچيك از مقالات 27 شماره «پيام مهاجر» و كتابهاى منتشره از سوى كانون مهاجر بهنام كسى بهثبت نرسيده است. اوضاع در حركت اسلامى و ديگر گروها نيز چنين بود ؛ واقعاً چه فداكارىهاى بزرگى از ناحيهى اعضاء و پرسنل بهظهور مىرسيد و چه تجارتى بىدرد سر و پرسود براى رهبران عيار مىشد! ثبت مطالب بهنام اشخاص ، از اوايل دههى 1370 رواج يافت . ×××
«چكامههاى علامهى شهيد بلخى» ، «خروش آزادى» ، «يادوارهى علامهى شهيد بلخى» «فريادهاى جاويدان» و جلد اول ديوان علامه بلخى. فريادهاى جاويدان ، كتابى داراى 300 صفحهى رقعى است كه محتوى بخشهاى متعددى تحت عناوين : بلخى فريادگر مظلوميت افغانستان ، بلخى آغازگر جنبش اسلامى افغانستان ، نسل جوان و ضرورت شناخت بلخى ، نسل جوان در پرتو انديشههاى بلخى ، آگاهى و عرفان در انديشهى بلخى ... مىباشد .
در اين ميان ، حركت اسلامى و آيةاللّه محسنى از بلخى خوش شان نمىآمد ؛ بههمين نمط ، سادات بهسودى از خاندان آقاى سيد سرور واعظ كه در آن زمان در چارت تشكيلات حركت اسلامى قدرتى زياد داشتند ، از بلخى خوب نمىگفتند ؛ گواينكه در گذشته روابط ميان آقايان واعظ و بلخى ، حسنه نبوده و جناب واعظ ، بلخى را بهدليل رفت و آمد بهدانشگاه و سلام و عليك با دختران و زنان سرلُچ تفسيق مىكرده است .
بهخاطر دارم در سال 1364 در يك مورد ، سيّد عبدالحميد ناصرى مقالهى بلندبالا در مورد توصيف و تشريح قيام بلخى نوشته بود ؛ قرار بود آن مقاله در يكى از شمارههاى مجلهى «استقامت» چاپ شود. در آن موقع من ويراستار و سردبير مجلهى مذكور بودم ؛ مقاله آماده شد بهعنوان مطلب دوم (بعد از سرمقاله كه همهگاه اختصاص بهخود آيةاللّه محسنى داشت) درج گرديد ؛ طبق معمول ، بهمنظور بررسى نهايى حضور آيةاللّه تقديم شد ؛ او مقالهى ناصرى را پس كرد ، ما مجبور شديم بهجاى آن مطلب ديگرى بگنجانيم. شخصاً از آيةاللّه محسنى شنيدم كه :
«بلخى را كسى نكشته است ، او در اثر پرخورى جان خود را از دست داد. بعد از آزادى از زندان با ظاهرشاه آشتى كرد ، اغلب اوقات در مهمانىهاى ظاهرشاه همراه او بود ، خيلى چاق شده بود ، غذاى شاهانه چرب و لذيذ بود ، بلخى هم نتوانسته بود خود را كنترل نمايد ، زياد خورد و مرد! ... بلخى پلو را با ظاهر شاه مىخورد ، خنده و عشقاش با تاجيكها بود و گريهاش با هزارهها.»
بلخى بهحيث «يك مكتب»
واقع اين است كه بلخى بسا بزرگتر از اين حرفها بوده است. در تاريخ معاصر كشور ما نام «علامه سيد اسماعيل بلخى» بر ستيغ قلهى مبارزات ضد استبدادى مىدرخشد. بدون شك بلخى پرچمدار جنبش «عدالتخواهى» ، «بازگشت بهخويش» و آرمان ديگرگونى و پيشرفت در قرن اخير است. ديوان او را تورق مىكنيم و درمىيابيم كه بلخى يك شورشى و انقلابى {بهمعنى محدود كلمه} نبوده است ؛ بلكه رهبر بزرگ ملى بوده كه فلسفهى روشن ، ايدهآلهاى بلند ، اهداف معين ، بينش عميق و چشمانداز وسيع و برنامهى جامع در ميدانهاى تئورى و عمل داشته است. بدينقرار ، بلخى يك «مكتب» است ، نه يك فرد. آثار او نشان مىدهد كه براى همه قشر اجتماعى برنامه داشته است .
بسيار ناصواب خواهد بود اگر بلخى در قالب يك فرد مورد مطالعه قرار گيرد. چنان رويكردى نسبت بهمقولهى «بلخىشناسى» نه تنها راه بهجاى نمىبرد كه ما را در يك ، يا چند زاويه محدود مىكند و بهدرك ناقص مىكشاند ؛ كه نتايج آن نخواهد توانست راهنماى آزادىخواهان و عدالتجويان در وادى عمل گردد. پژوهش و مطالعهى سيستماتيك پيرامون ابعاد شخصيتى بلخى بهحيث يك «مكتب» پيوسته مىتواند بهمثابه يك الگو و نيروى محركه جهت استمرار مبارزات آزادىخواهانه منشاء توجه و عمل قرار گيرد .
حتماً لازم است كه يك مصلح اجتماعى حايز تيورىهاى مدون و منبعث از مغز خويش باشد تا اولاً بدانوسيله شناخته گردد ، بهقول فلاسفه «بايد از اثر پى بهموأثر برده شود.» و همگان بدانند كه او داراى چه نوع شخصيت و كاراكتر است ، بهدنبال چيست ، چه مىخواهد و چگونه مىخواهد ...؟ ثانياً كنش و منش او با استناد بههمان تيورىهاى خود در كشاكش زمان مورد ارزيابى و قضاوت جامعه و تاريخ قرار گيرد ؛ در غير اين صورت ، سخن گفتن از هرنوع حركت اجتماعى ، سياسى و اصلاحى لاجرم بهلومپنيسم و فساد و اوباشگرى و بدمعاشى منتهى مىشود ... آخر ، مگر مىشود يك حركت اجتماعى در فضاى عارى از تحليل و تيورى و چشمانداز آغاز كردد ، بهراه درست ادامه دهد و بهنتايج مطلوب و اهداف معين هم برسد ؟!
بلخى و «عرفان گرم»
آتشى كاندر درون ما فتاد
گرچه ما را سوخت ؛ امّا زنده باد
تلفيق «حماسه» و «عرفان» از مختصات برجستهى مكتب بلخى است. در ادبيات عرفانى بلخى كلمات و عبارات چون : مستى ، خمارى ، نترسى ، غمزه ، جانان ، خرابات ، خراباتى ، پير ، مراد ، مريد ، مَى ، ساقى ، باده ، عشق ، جنون ، نى ، نواختن ، طرب ، تمكين ، زلف، ابرو ، شيخ ، زاهد ، رياء ، تزوير ، طعن ، بهتان ، هوس ، مشرب ، مشروب ... بار همان معانى را دارد كه در منظومهى مكتب «عرفان محض» مولانا جلالالدّين محمد بلخى ، مكتب حافظ و ديگر بزرگان اين عرصه بهكار رفته است. معانى نيز همان است كه شيخالاشراق شهابالدّين سهروردى مىآموزد ؛ لكن ، ادبيات «حماسى» بلخى خشن است كه در پى ملاحظه خواهد شد.
مضافاً براينكه مكتب بلخى در جنب حيات معنوى انسان ، زندگى روزمرهى جامعهى انسانى را نيز عميقاً تحت نظر دارد و بهحيث يك نقاد و اصلاحگر چيره دست ظاهر مىشود :
كجىء شيخ اگر راست نشد علت داشت
«قاف» قاضىگرى و «فاى» فضايل همراه
هردو تركيب شد و «قِف» شد و معنى اين شد :
كه توقف كن و مگذر ز سر منصب و جاه
اُف براين طايفهى رهزن و اسلام فروش
زحمت خلق خريدند بهخود ، بار گناه
بلخيا خصم اگر جيش و سپاهى دارد
جيش ما را است مدد در دل شب لشكر آه
مىگويند : «يك انقلابى مىتواند دوستان شخصى داشته باشد ؛ امّا دشمنان شخصى ؛ هرگز» دشمنان يك رهبر انقلابى ، همان دشمنان هدفهاى عالى او است. چنين گفته ، در مورد بلخى قابلالصدق است و گزارشات فراوان در اين زمينه موجود مىباشد. همچنين است وقتى بلخى در اشعار و آثارش طيفها و طبقات معين جامعه (مثلاً شيخ و زاهد) را زير ضربات انتقاد مىگيرد با آنان خصومت شخصى ندارد ، چه بلخى خود در هر موقعيتى قرار داشته باشد ، در جايگاهى بهمراتب بالاتر از آنها ايستاده است. بنابراين دليل معقول وجود ندارد تا بلخى با آنان از در خصومت شخصى در آيد ، بلكه از غايت دلسوزى برمبناى بينش مكتبى است و مرتبط با آن توقعاتى مىباشد كه براساس وظايف محوله از آنان داشته است. همان وظايفى كه علىالظاهر خود آنان نيز مدعى عهدهدارى آن بودند ؛ امّا در عمل قصور داشتند ، يا خطا مىزدند :
شيخ يك نكته نياموخت ز قرآن مجيد
گرچه با ورد زبان سوره ياسين آموخت
لحن انتقادى بلخى از كسانى كه انتظار خير از آنها دارد ؛ امّا خلاف آن را مىبيند ، دقيقاً منطبق با لحن قرآن كريم است كه اصطلاحاً بهآن «عتاب» گفته مىشود:
1 - «ولقد عهدنا الى آدم من قبل فنسى ولم نجد له عزماً ، 115:20.«
-: ]و بهتحقيق، پيشاپيش از آدم پيمان گرفتيم؛ امّا دراو ارادهى استوار نيافتيم[
2 - «الم اعهد اليكم يا بنىآدم انلا تعبدوا الشّيطان انّه لكم عدو مّبين ، 60 :36.«
- : ] آيا پيمان نبستم با تو ، اى پسر آدم! اينكه شيطان را پرستش مكنيد ؛ بهتحقيق كه او دشمن آشكار شما است.[
3 - «قُتل الانسان ما اكفره» )18:80(
-: ]مرگ برانسان ! چه چيزى او را بهكفر كشيده است ؟![
اين " عتاب " است ، نه " خصومت " . قرآن كه با كسى خصومت، يا اخوت ندارد. از اين نوع عتابها در قرآن مجيد زياد آمده. واضح است كه همهى آنها از غايت لطف و مرحمت خدايى نسبت بهبشر مىباشد. عتاب بلخى نيز از همين سنخ است. او بهحيث يك رهبرِ جامعنگر خير و صلاح جامعه را مىخواهد. و عارى از هرنوع ملاحظات شخصى سخن مىگويد بهاين مىگوييم : «برخورد مكتبى» و «سيستماتيك» كه با ملاحظات شخصى تفاوتى بسيار دارد. بلخى با شخص كار ندارد. نه دشمنى دارد ، نه ترس و نه تعارف بىجا مىكند. او با سيستم كار دارد. او منافع علياى همگانى در سطوح كلان را در نظر مىگيرد. چه او حقيقةً بنيانگذار يك مكتب مىباشد. چنان مكتبى كه حايز نظرگاه سياسى ، اجتماعى و عرفانى رفيع است. و من دوست دارم آن را «عرفان گرم» بنامم. زيرا چنان حماسى و داغ است كه بلادرنگ درون را بهآتش مىكشد و مخاطب را بهجنبش و اقدام عملى وامىدارد .
بلخى و «وطن»
جاى هيچ بحث و استدلال نيست كه «وطن» يك شخص ، يا ملت ، همه چيز او است. اين مطلبى است كه همه كس در همه جا روى آن اجماع دارند ؛ مگر كسى كه مريض باشد .
«بلخى» ثابت كرد كه يك وطندوست واقعى است ، وطن او (چون سقراط و افلاطون و مولوى) در لاهوت و ملكوت نيست ، كه همين محدودهى «آب و خاكى» است كه براى هر قطعهى آن ابراز عشق و وفادارى نموده است : براى هرات ، براى قندهار ، كابل ، زابل ، گرديز ، لوگر ... و همزمان تأكيد مىكند كه مردم دوست و ديگرگونطلب آتشينمزاج نيز است :
اى هموطنان ! هموطنان ! هموطنان كو؟
اى اهل دلان ! اهل دلان ! اهل دلان كو؟
از بس كه فزون گشت بهما ، درد نهانى
در سينه نفس تنگ شده ، همنفسان كو؟
شد بلبل دل ، خسته ز پرواز و چنين گفت :
آثار چمن هست ، ولى سرو روان كو؟
اى مادر ما ! اى وطن ! آيا كه عقيمى ؟
آن روز كه ميزادى تو شيران ژيان كو؟
اولاد تو امروز چرا بزدل و ترسو است ؟
اى زابل من ! رستم و آن گرز گران كو؟
گفتم بهرفيقى كه بود باغ وطن سبز
گفتا كه بلى هست ، ولى حاصل آن كو؟
از حالت اين ملت افسرده چه گويم ؟
جز خواب گران ، خواب گران ، خواب گران كو؟
بلخى شده كو كوى تو بسيار ، ز خود گو
جز گوشهى محبس ، ز تو هم نام و نشان كو؟
بلخى سمبل وحدت ملى
همه مىدانند كه «افغانستان كشورى بدون ملت است» در آنجا تا هنوز ملت تشكيل نشده و تعهدات بيشتر قومى است ، نه ملى و نه آبى و خاكى ؛ اين وضعيت بهزيان همه است زيرا در شرايط از همپاشيدگى ، دلالان و كلاهبرداران هرقوم بهآسانى مىتوانند مردم را فريب دهند ، در جهت منافع شخصى بهكار گيرند و اوضاع را وخيمتر كنند ، تا زمانىكه در اين سرزمين ملت تشكيل نشود ، هيچ مشكلى حل نخواهد شد. تا هنوز هويت جامعهى افغانى {مانند زرافه} شتر گاو پلنگ است ، زمانى اين هويت قابل تعريف خواهد شد كه ملت تشكيل شود و ملت زمانى تشكيل خواهد شد كه اقوام افغانى بههمديگر اعتماد كنند ، اين راهى بسيار دراز و دشوار است .
بههمين ترتيب در تاريخ افغانستان بهندرت اتفاق افتاده كه رهبرى مورد اجماع و مقبوليت همهى قبايل و اقوام افغانى قرار گيرد. اگر دو نفر با اين ويژهگى ظهور كرده باشند ، يكى از آنها بلخى است و اگر يك نفر با اين صفت پيدا شود ، همان خود بلخى است .
مىگويند «مقايسه» دروازهى همهى دانشها و مفتاح علوم است ، در يك مقايسهى ساده بهاين حقيقت پى مىبريم كه وقتى بلخى لب بهسخن مىگشايد ، در مقياس كل كشور و همهى مردم افغانستان حرف مىزند ؛ در حالىكه برخى تنها در سطح محدود قوميت خويش گپ مىزنند و فراتر از آن ، همه را آشكارا دشمن مىخوانند!
در جانب ديگر «جنبش آزادانديشى و برابرى طلبى» افغانستان در دو سوم عمر خود (دههى 1320 بهبعد) بهطور انكارناپذير وامدار علامه بلخى است. دههى 1320 از تاريخ كشور اوج شكوفايى جنبش ديگرگونخواهى را بهنمايش مىگذارد كه با تشكيل حزب سياسى «ارشاد» بهرهبرى علامه بلخى در پى تخسير قدرت از طريق انجام كودتا عليه سلطنت خاندان نادرى و اعلام نظام جمهورى در كشور برآمد. نقشهى كودتا در روز اول حمل 1329 افشاء گرديد ، برنامه با شكست مواجه شد و تعداد سيصد و چهارده نفر بهزندان افتادند. سيصد نفر از آنها پس از شش - هفت ماه آزاد شدند ؛ امّا 14 نفر بهاسامى ذيل مدت 14 سال در زندان ماندند:
1 - سيد اسماعيل بلخى فرزند سيد محمد از بلخاب ، ساكن چنداول ، پارسى زبان .
2 - وكيل سيد مير علىگوهر غوربندى فرزند سيد جوهرشاه {كه در زمان مشروطهى اول در زمان امير حبيباللّهخان اعدام شد} زبان پارسى درى .
3 - سيد اسماعيل سرورى فرزند سيد سرور لولنجى ، ساكن چنداول ، وكيل سرخ و پارسا، زبان پارسى درى .
4 - غلام حيدرخان مولايى فرزند مسجدىخان مولايى غزنوى ، قوماندان فابريكهى حربى ، زبان پارسى ، قوم بيات .
5 - محمد حسنخان مولايى فرزند مسجدىخان غزنوى ، وكيل مجلس ؛ زبان پارسى درى ، قوم بيات .
6 - محمد صفرخان مولايى فرزند مسجدىخان غزنوى ، وكيل مجلس ؛ زبان پارسى درى ، قوم بيات .
7 - محمد ابراهيمخان گاوسوار شهرستانى ، زبان پارسى درى ، قوم هزاره .
8 - فرقه مشر محمد فتيحخان بهسودى ، زبان پارسى درى ، قوم هزاره .
9 - وكيل محمد اسلمخان شريفى از جغتوى غزنى ، زبان پارسى درى ، قوم هزاره .
10 - وكيل عبدالطيفخان ، سرباز هروى ، افسر پليس ؛ زبان پارسى ، قوم قزلباش.
11 - خواجه محمد نعيمخان قوماندان امنية ولايت كابل ؛ افسر عالى رتبه ، زبان پشتون ، قوم پشتون .
12 - قربان نظرخان تركمن ، از اندخوى ، وكيل مجلس شوراى ملى ؛ زبان ازبكى (تركمنى) قوم تركمن .
13 - عبدالقدوسخان تركمنى از اندخوى ، وكيل مجلس شوراى ملى ؛ زبان ازبكى (تركمنى) قوم تركمن .
14 - عبدالغياث خان كوهستانى (پروانى) كندكمشر نظامى ، زبان درى ، قوم ، تاجيك××× )1( دكتر سيد مير محمد حسين رياضى (هدى) : بلخىشناسى «ستارهى شب ديجور» صص: 197 - 195 (منبع: سيد اسداللّه نكتهدان.)
مير غلام محمد غبار: افغانستان در مسير تاريخ ، جلد دوم ، نشر خصوصى (طبع غير انبوه) ×××
امروزه ايجاد يك چنان اجماع ملى نخستين آرزوى هرافغان وطن دوست است. اى كاش اقوام افغانى مىتوانستند بازهم بهيكديگر اعتماد نموده و اينگونه دور هم گرد مىآمدند .
گفتيم كه در جنگ مردم افغانستان عليه تجاوز خارجى در دههى 1360 تعاليم ، تجربيات ، انديشهها و حتى نام بلخى الهامبخش مبارزان ملى {بهويژه در بخش شيعى} بود. در آن موقع خود بلخى در قيد حيات نبود ؛ امّا آموزهها و ياد او حبلالمتين وحدت ملى بوده و محور تجمع نيروهاى آزادانديش قرار گرفت و نقش بزرگى در آزادى ميهن از اشغال خارجى ايفاء نمود .
بلخى و خدمات بهفرهنگ كشور
هرگاه آمار و ارقامى كه طرفداران بلخى ارايه دادهاند مقرون بهصحت باشد : تعداد 2500 جلسه سخنرانى ××× )2( آواى بلخى - سيد محمد حسينى» ××× تعداد 75/000 بيت شعر××× )3( نخستين سطر از پيشگفتار «ديوان علامهى شهيد سيد اسماعيل بلخى ره» بهاهتمام «مركز تحقيقات و مطالعات علامهى شهيد بلخى.» ××× (كه 5/000 بيت آن هماكنون در دسترس عموم قرار دارد××× )4( آواى بلخى - سيد محمد حسينى» ×××) كار بزرگ فرهنگى و ادبى است ، آن هم در دورانى كه تلاشهاى آشكار بهعمل مىآمد تا استوانههاى تاريخى زبان پارسى درى را نابود سازند. خوب است در مقام مقايسه بگوييم : مثنوى معنوى مولوى حاوى 30/000 بيت است ، كليات شمس 40/000 بيت ؛ شاهنامهى فردوسى كه مبناى ايديولوژى سپاه فاتح سلطان محمود غزنوى را تشكيل داده و براى غزنويان قدرت و عظمت بىمانند بهارمغان آورد ، همهاش حاوى 30/000 بيت است××× )5( بهگواهى " احمد كريمى حكاك " شاهنامهى موجود داراى حشو و زواييد است:
در فضاى شووينيستى عصر پهلوى شخصى بهنام "ابراهيم پورداوود" تعداد زيادى اشعار حماسى بهسبك و سياق شاهنامه سروده و وارد آن كتاب عظيم نموده است. كريمى حكاك گفت : از جمله عبارت «چو ايران نباشد، تن من مباد» از فردوسى نيست و در شاهنامهى اصلى وجود ندارد. (احمد كريمى حكاك : گفتگو با علىزاده طوسى، سلسله گفتار دربارهى زندگى و آثار صادق هدايت بهمناسبت صدمين سال تولد هدايت. راديو بى بى سى شامگاه 1387/7/6.(
بهگفتهى " جواهر لعل نهرو " عنوان ايران براى اينكشور در سال 1314 (هش) توسط رضا شاه پهلوى رسميت يافت، قبل از آن به " فارس " يا " پرشيا " معروف بود .
(نگاهى بهتاريخ جهان نامه 125( ××× معتبرترين نسخهى ديوان خواجه حافظ (نسخههاى موسوم بهخلخالى و قزوينى) 495 غزل است ، رباعيات حكيم عمر خيام جمعاً 178 عدد رباعى است ... امّا ، سرودههاى بلخى 75/000 بيت! ... در نظامهاى سركوبگر و فاشيستى ، چه جرمى بزرگتر از آنكه كسى بگويد :
به آزادى جوانا فديه بايست
چو اين نعمت كسى را رايگان نيست
بگو حق و بههر ديوار بنويس
چو نامردان و بىدردان نترسى
فرهنگى كه بلخى در كشور ترويج و نهادينه كرد ، همانا فرهنگ آزادهگى و آزادىخواهى در سطوح كلان ملى بود. كه البته همراه با نتايج فعاليت خستگىناپذير ديگر مبارزان راه آزادى ، بالمئال بهتدوين و انفاذ قانون اساسى جديد ، تشكيل مجلس شوراى ملى و برقرارى دموكراسى هدايت شده در كشور گرديد ، تعاليم و انديشههاى بلخى در تحقق همهى آن موارد سهم برجسته داشت. بلخى هم آزاده بود ، هم آزادىخواه. او بهدرستى فهميده بود كه آزادهگى اصل و اساس آزادىخواهى است. مادامى كه شخص خود بهآزادهگى نرسيده است ، نمىتواند منادى آزادى باشد و آن را بهديگران ببخشد ، چه بقول فلاسفه: «فاقد شىء معطى شىء نتواند شد» چنانكه باباطاهر عريان گفته باشد: «شعله از تنور سرد نايد»
هان اىجوان بكوش ، بيابى رهى درست
گم كرده ره بهمردم رهگم چه مىكند؟
بلخى فرهنگ تملق ، كرنشگرى ، چاكرمنشى ، پابوسى و ثناخوانى دربار استبداد را كه متأسفانه طريق معيشت و حفظ موقعيت رجال مملكت شده بود و بهصورت امر معمول روزمره درآمده بود ، زير ضربات انتقاد مىگيرد و اصحاب آن را سخت تحقير مىكند:
دست برسينه كج و هم سر و گردن شده كج
كج سرايد كه همين بنده غلام درگاه
گاه گويد كه قدر قدرت و كيوان رفعت
گه نويسد بهجرايد: شه اسلام پناه
گاه از شرك خفى تكيه كنند بر كرمش
گاه از شرك جلى نام دهند : ظلاللّه !
سم اسبش بهسر ماهىء موهوم بنهند
وزدُمش گرد بزدايند همى از رخ ماه
ز غرورش بهره و كوچهى غفلت ببرند
كه تو را ريگ بيابان نجومند و سپاه
بلخى متعاقباً اذعان مىكند كه همين چاپلوسىهاى رجال كشور موجب مىشود تا حكام مستبد اغواى بهجهل شوند و بهطور يكجانبه ميداندارى نمايند، از آن طريق احساس توانمندى كنند ، اشتباهات و خطاهاى خويش را نبينند و بهاين احساس رسند كه خطاءناپذيراند ! در چنين شرايط است كه مدّاح پرورى ، فضيلت تراشى و كاربرد القاب و عناوين بلندبالا مد روز مىشود. مداحان در مقابل دريافت ثمنى بخس ، فضايل و صفاتى براى آنان مىتراشند كه در حقيقت فاقدش هستند. بالمقابل : آزادىخواهان مبغوض واقع مىشوند :
بود از جور همين نفس پرستان دغل
كه گروهى شده زندانى و افتاده بهچاه
صادقان را همه در جرم خيانت بندند
كه فلان گفت ، فلان روز ، زغال است سياه
هست اين عادت ديرينه ز بسيار زمان
شير در دام بسى رفته ز مكر روباه
بلخى و خشونت ادبى
مىدانيم كه جامعهى افغانى از هرسو قربانى خشونت افسارگسيخته است. و باز مىتوانيم بفهميم كه توسل بهخشونت بدترين خطاى است كه ممكن است عناصر و نيروهاى مبارز مرتكب آن شوند. تجربه ثابت كرده كه خشونت همواره نتيجهى عكس داشته و بهسود جبههى مقابل مىانجامد. توسل بهخشونت از ناحيهى هرسو كه صورت گيرد نتيجهى مستقيم ضعف و عقبماندگى است. چنان كه مولانا جلالالدّين محمد بلخى فرمايد :
سختگيرى و تعصب خامى است
تا جنينى كار خون آشامى است
لذا در جامعهى بسته انواع مختلفى از شيوههاى خشونتآميز در روابط آدميان بهظهور مىرسد كه تمام جوانب آن را تحت تأثير قرار مىدهد : خشونت حاكمان با شهروندان و مخالفان سياسى ، خشونت سازمانها و دستجات سياسى در پىگيرى مطالبات ، خشونت در خانواده ، خشونت در برابر كودكان از آن جمله است .
متأسفانه ، ادبيات «حماسى» بلخى نيز بسيار خشن است و سراسر سخن از خون مىزند :
ز خون بنويس بر ديوار ظالم
كه آخر سيل اين بنياد خون است»
«تا خون نداد قومى ، هرگز نگشت آزاد» ، «عاشورا جشن خون» ... و هكذا در عمل ، هرگاه طرح كودتاى اول حمل 1329 موفق مىشد ، قطعاً خونهاى زيادى بهزمين مىريخت ...
پدران عقده بهدل رفتند كه شايد ز قفا
نسل آيندهى ما عقدهگشا برخيزند
جناب «زكى كريمى» معتقد است : «بخش اعظم خشونت و پرخاشگرى در جامعهى تشيع افغانستان براى دو دههى 1360 و 1370 منبعث از افكار و ادبيات بلخى است و دراين مورد سازمان نصر از آن بابت كه خود را پيرو بلخى مىخواند ، در ابتداى فهرست قرار مىگيرد.»
با همهى اوصاف ، درك ما اين است كه روش كار بلخى مانند سيّد جمالالدّين افغانى و اقبال لاهورى بهصورت «اصلاحات از بالا» بوده است. بههمين منظور حتى بهتسخير قدرت از طريق كودتا مبادرت ورزيد. همين اقدام بهكودتا ، بهاضافهى ادبيات خشن ، بلخى را از اقبال و سيّد جمال متمايز مىكند و نشان مىدهد كه بلخى خشونت را موجه مىدانسته ، و خون دادن و خون ريختن را راه نجات مىپنداشته است ...
ديگر واقعيت آنكه: در طول زمان ، يك بلخى ، با دو روش متفاوت وجود داشته :
1 - بلخىء قبل از زندان در پى تسخير قدرت ، حتى از طريق توسل بهكودتا است .
2 - همان بلخى بعد از زندان مىخواسته بين طبقات حاكم و محكوم نوعى مصالحه برقرار كند. او در اين مرحله بادستى در دست تودهها ، و دستى در دست حاكميت ، مىخواسته خطالرّأس حقوق هردو جانب را بهروشنى ترسيم نمايد و رفتار هردو طرف را دموكراتيك و قانونمند سازد. فعاليت بلخى در اين دوره در قالب نوعى جنبش نرم مدنى ادامه پيدا كرد. در اين موقع يك تفاوت عمدهى ديگر در سطح ملى پديدآمده كه همانا تدوين و تنفيذ قانون اساسى (جديد) تشكيل مجلس شوراى ملى و اعطاى آزادىهاى محدود است (دههى 1340( كه بعداً موسوم بهدههى دموكراسى شد و تا حدى قدرت سلطنت مطلقهى خاندان نادرى را محدود كرد.
البته ، بهرغم خصلتهاى «پوپوليستى» بلخى ، تعريف «اصلاحات از بالا» وجه مشترك هردو مرحله است.» بهويژه كه در دورهى اول (مرحلهى اقدام بهكودتا) نيز اصحاب بلخى تماماً از ميان خوانين و متنفذين محلى ، فرماندهان اردو ، و كارگزاران سطوح بالاى ادارى برگزيده شده بودند. صرفاً بدان دليل كه در آن دوره نوعى سيستم قبيلهاى و ملوكالطّوايفى بركشور حكمفرما بود ، هنوز جامعهى شهرى مبتنى بر روابط و مناسبات بورژوايى تشكيل نشده بود. دانشگاها و مراكز آموزش عالى توسعه نيافته بود ؛ بنابراين قشرى مركب از جوانان تحصيلكرده و دانشجو در مملكت پا نگرفته بود ، تا از چندان كميت و كيفتى برخوردار باشد كه بلخى بتواند جنبش خود را بهآنان متكى نمايد. چنانكه خود مىگويد :
دركشور ماهم سخن از نسل جوان است
علم و هنر و عزم جوان جاى توخالى
بيداد مستبد دل آزادگان فسرد
روح جوان ز فتنه و تزوير شيخ مرد
ريش زاهد قلم منشى و فرم افسر
حلقهى حزب جوانها همه دام است اينجا
بلخى و جوانان
گويا در كشور ما تمام بافتها و سازوكار مديريت جامعه دست بهدست هم داده و تعمداً نمىگذارند نسل جوان اين مملكت رشد كند و بهعلم و آگاهى رسد. بلخى من حيث پيشواى عشق و آزادى ، پرده از اين راز عقب مىزند و بهجوانان وطن چنين هشدار مىدهد :
اى جوان هشدار ! كه اينجا رشد فكر آزاد نيست
تيغ جوهردار ما خوابيده در زنگ است و بس
سخت ، خصم عشق و آزادى است شيخ و مستبد
زين سبب ما را بديشان دائماً جنگ است و بس
اى جوان ! مركز شياد بود كوچهى عمر
بر سر راه تو صدها گذر صياد است
بلخى اصلاً تعريف ديگر براى مقولهى «جوان» قايل است و آن را ملازم و مساوى با رشد علم و هنر ، دانش ، روحيهى آزادگى و آزادانديشى مىداند :
گفتم كه بيا تا ره چاره بسنجيم
گفتا كه در اين راه دسپلين و پلان كو؟
گفتم كه دسپلين و پلان نزد جوانان
گفتا كه جوان هست ولى فكر جوان كو؟
آن جمع كه امروز جوان جلوه نمايند
درفكرتشان جز هوس گودى پران كو؟
اطلاق جوان بهر چنين قوم نشايد
برگو چو زنان ، پودر و سرخاب زنان كو؟
از منظر بلخى تا هنوز نسل «جوان» مطابق باتعريف دقيق كلمه در كشور شكل نگرفته است : «اطلاق جوان بهر چنين قوم نشايد»
چرا كه : «آن جمع كه امروز جوان جلوه نمايند» داراى صفات و ويژهگىهاى جوانى نيستند : «فكر جوان كو ؟» از ديد بلخى «جوانى» صرفاً يك برههى خاص از عمر آدميان نيست ، بلكه «جوانى» همان مرحلهى ظهور و پرورش فضايل و كمالات و صفات پسنديده ، سازنده و سازندگى است كه بايد در آن مقطع از بهار عمر افراد آدمى محقق شود ؛ در غير اين صورت نمىتوان عنوان «جوان» برآنان اطلاق كرد. بايد نام ديگرى براى آن جستجو نمود :
آنكس كه از خود نگذرد نام جوان بر وى منه
شرم است هر بىدرد را برخود نهد نام جوان
در مكتب بلخى جوان اينگونه است :
الف - جوان و آزادگى :
آرى جوان كسى است كه وقت صلاة عشق
جز پير مىفروش بهكس اقتدا نكرد
چو خوش آنكه باشد دل مهربانش
مخالف نباشد دلش با زبانش
فريبنده ، مكار و خودخواه نباشد
تملق نيايد ز طرز بيانش
جز آزادگى راه ديگر نپويد
مصفا بود آشكار و نهانش
چو خاشاك از باد تندى نجنبد
نگيرد هوا و هوسها عنانش
نزيبد جز اين شيوه از راد مردان
وگرنه بهاوصاف مردى نخوانش
بهلاف و گزاف كسان دل نبندد
بهمعيار سختى نما امتحانش
مگو يار ، آن زشت پيرايه گر را
ز خون كسان سرخ باشد لبانش
كسى كو بههر سفله تعظيم آرد
نخانيم مردش ، ندانيم جوانش
جوان جز خيانت ز چيزى نترسد
اگر خرد گردد همه استخوانش
بهموى نيرزد نويسندگانى
كه سير بنان است برنقش نانش
بلخى جوانى پاك و پيراسته ، آزاده و سرمست مىخواهد ؛ از ديد او ضعف و سستى ، چاپلوسى ، ريا و تظاهر دون شأن و كرامت هرانسان ، خاصه جوانان است :
برنسل جوان حيف است چون شيخ تظاهرها
اصلاح وطن خواهى اصلاح بطون بايد
بلخى بهحيث يك آموزگار بزرگ ، بهجوانان وطن درس كَر شو ، كور شو نمىدهد ، بهآنان نمىگويد : «بچهها آرام و موأدب بنشينيد و فضولى نكنيد» ! برعكس : بهآنان درس مستى و سرمستى مىدهد و مىگويد: اگر بهراستى جوان هستى ؛ خطر بپذير و سرت را با فولاد بجنگان!
اگر از غمزهى جانان نترسى
در اول بايدت كز جان نترسى
خراباتى شدن خواهى؟ ببايد
ز طعن شيخ و از بهتان نترسى
به كوى مىفروشان گر زنى گام
ز اتلاف سر و سامان نترسى
رفاقت گر كنى با باده خوران
ز غرش غرش مستان نترسى
نمىگويم مده دل را بهخوبان
به شرطى كز غم هجران نترسى
به دريا غوص كن اى بحر پيما
ز شور و فتنهى طوفان نترسى
ز چشمت پردهى موهوم بردار
زجن و ديو ، اى انسان! نترسى
به خود گر مىنهى فخر سخاوت
زآمد آمد مهمان نترسى
مده خوف و خلل در استقامت
ز هر تاريكى دالان نترسى
ثبات از كف مده در هرطريقى
شب مهتاب در پغمان نترسى
جوانا باد آزادى حلالت
ولى از دار و از زندان نترسى
تورا هم ديدم اىشيخ رياكار
جَوى از دين و از ايمان نترسى
چراغت بركف اى دزد دلاور
ز دشمن دارىء قرآن نترسى
ب - جوان و انضباط شخصى :
مىدانيم كه جوانان داراى احساسات سرشاراند ، قدرت خيال در آنها قوىتر از واقعنگرى است ، اصولاً مقطع جوانى دورهى پرورش ايدهآلها و آرزوهاى بزرگ عملى و غير عملى است. بلخى تلاش دارد جوانان را بهواقعنگرى و درست ديدن و درست فهميدن واقعيتها دعوت كند. بهآنها مىگويد همواره سعى كنند واقعيتها را آنچنانكه هست ، ببينند. پيوسته دريافتهاى خود را محك زنند تا از صحت ادراك خود مطمئن شوند ، مسؤليتپذير باشند و بدانند تنها از رهگذر ادراك و عمل واقعبينانه و انضباط شخصى بههدفهاى خود مىرسند. نفس داشتن آرزوهاى طلايى نمىتواند آنان را بهمنزلت رفيع رساند. جوانى كه بلخى مىخواهد خردمند ، منظم ، دقيق ، با انضباط و پرتلاش است :
اىجوان راست برو راست بنه طرفه كلاه
راست شو دلبر آزادى و جمهورى خواه
گر رهى راست روى عمر درازت بادا
ورنه فرقى نكند عمر دراز و كوتاه
راست بين شو تو رخ يار بهپاكى بنگر
همچو احول منما هرزه بهسو نگاه
تو كج و چرخ كج و زلف كج و ابرو كج
زين همه كج كجكى كار جهان گشت تباه
ج - جوان و انضباط اخلاقى :
بلخى بهحيث يك رهبر جامعنگر ، هرگز منادى پوچى ، لودگى ، بىمسئوليتى ، بيعارى و فروپاشى ارزشهاى اخلاقى در بين جوانان نيست. برعكس : سخت جانبدار نظم و انضباط اخلاقى جوانان است. آنها را از هرنوع لغزش اخلاقى شديداً برحذر مىدارد و نهيب مىزند:
اى پسر امروز از بند هوس آزاد باش
تا بهروز واپسين كمتر كشى جنجال مرگ
در مكتب بلخى برقرارى موازنهى مثبت بين ارزشهاى مادى و معنوى ، يك ركن اساسى است. او نمىپسندد تا جوان از يك سو فرار كند و بهيك جهت روى آورد. آخرتگراى مطلق ، يا دنياطلب صرف باشد. مكتب بلخى دنيا و آخرت را بهنحو يكسان بهجوان پيشكش مىكند :
نه جوان مدعى شو ، نه جناب شيخ باش
كين قد و بالا فروشد ، آن ديگر مولا فروش
د - جوان و مسؤليتپذيرى :
علامه بلخى در عين كه از وضعيت اسفبار جوانان وطن ، و دامها و دانههاى موجود بر سر راه آنان بهروشنى آگاه است و پيوسته بهجوانان بيدارباش مىدهد ؛ در همانحال از همت فاخر و استعداد ذاتى جوانان وطن مأيوس نيست. و معتقد است هرگاه نسل جوان وطن بهخود آيد ، مسؤليتپذير باشد و متكى برهمت خويش قدم بردارد ، مىتواند برعقب ماندگىهاى موجوده فايق آمده ، هم خود بهشكوفايى رسد ، هم سرزمين اجدادى و مخروبه را آباد سازد و آن را بهكاروان تمدن جهانى ملحق نمايد. لذا با آگاهى و اطمينان اذعان مىكند كه هرچند بهدليل عقب ماندگىهاى مفرط و همه جانبه ، راه پيشرفت و توسعهى وطن بسيار طولانى و ناهموار است ؛ امّا ، اين مسافت دور باهمت عالى جوانان وطن ، طى شدنى است :
از دورى منزل مرا واعظ مترسان آنقدر
صدساله ره طى مىكند باعزم ، يك كام جوان
اى نى نواز از حال من ، برگو بهابناى وطن
دارد نواى بوالعجب گفتار سرسام جوان
بلخى ز زندان هر نفس تلقين همت مىدهد
هان اى جوانان ! همتى ، اين است پيغام جوان
بلخى در اظهار اميد از جوانان وطن تا آنحد جلو مىرود كه رهبرى آنان را هم باور مىكند و مىگويد اگر جوانان درست گام بردارند ، مىتوانند بهپيران هم حركت و اميد دهند:
بنيان وحدتى بنه ، اى جوان قدم
تا شيخ هم ببندد بهخود خضاب نو
ه - جوان ، هدفمندى و خطرپذيرى :
اى كمال زندگانى ، اى خطر !
اى حيات جاودانى ، اى خطر !
نكتهى حكمتآميزى وجود دارد مبنى براينكه : «جوانى فرصتى است براى درس خواندن و چيزى شدن» بههمين روال ، بلخى نيز جوانى فرهيخته ، با تحصيلات ، همت عالى و هدفمند مىخواهد. بهجوانان توصيه مىكند رنج و حرمان كسب فضايل و كمالات را بهجان بخرند و راه دشوار موفقيت را برخود هموار كنند. بدانند كه هيچ چيز با تنآسايى و تنبلى بهدست نمىآيد ، انسان هركارى خواهد در زندگى انجام دهد ، بايد اسباب و مقدمات آن را در جوانى فراهم آورد
بىرنج و محنت نگذرد يكدم ز ايام جوان
زهر جفاى زندگى شهد است در كام جوان
در تنگناى امتحان مغلوب ظلمت كى شود؟
انوار صبح معرفت صبح است از شام جوان
چون بوالهوس كى مىرود در بند زلف هر صنم
آزادى مشرب بود سرو گل اندام جوان
جز گمرهى حاصل نشد از درس ما اين شيخ را
از قصر وحدت مىرسد هرلحظه الهام جوان
و - جوان و برخورد عالمانه با مدرنيته :
از ديگر ويژهگىهاى برجستهى بلخى آگاهى عميق از شرايط جهانى در عصر خود است. او تمدن جديد و پيشرفتهاى دنياى غرب را خوب مىشناسد و دستآوردهاى آن را آلات و ابزار شيطانى نمىشمارد ؛ در عين حال ، تقليد كورانه از مظاهر غربى را نمىپسندد و افغانستان را بهگورستانى تشبيه مىكند كه در آن هر نوع حركت و نوآورى مرده است ؛ توصيهى او به جوانان وطن در برخورد با مدرنيسم چنين است :
شرقىجوان كهوضعاروپايت آرزوست
سرخوش از آنشدى كه سراپايت آرزوست
سوداى بس عجيب بهسر پروريدهاى
درزير قبر رونق دنيايت آرزوست
بيرون نجستهاى تو زدام هوس هنوز
اىمرغ پر شكسته! ثريايت آرزوست
با مُد خشك خويش شبيهى بهزاهدى
طاعت ريا نموده و عقبايت آرزوست
بىعشق بهاز آنكه زنى لاف عشق خام
مجنون نگشته طرهى ليلايت آرزوست
صيد خدنگ فتنهى نفسى و بازهم
موهوم آشيانهى عنقايت آرزوست
در حوض و جوى غوطه زدن را نديدهاى
نا آشنا شنا ته دريايت آرزوست
مقصودت از يروپ اگر وضع ظاهر است
از جام زهر شهد مصفايت آرزوست
گرنيستى ز اهل تظاهر بهراستى
بگذر ز شرح لفظ چو معنايت آرزوست
دلداده گر بهنقطهى فرهنگ و دانشى
بادت نصيب نيك معمايت آرزوست
لكن بدون سعى و عمل كى رسى بهوصل
بيدار شو چو خلوت شبهايت آرزوست
نابرده رنج گنج ميسر نمىشود
نشنيدهاى كه مفت تمنايت آرزوست
شرطه نخست دادن جان در طريق عشق
بسپار جان كه شاهد زيبايت آرزوست
كارنامه «كانون مهاجر»
در آغاز سال تحصيلى 59 - 1358 مجدداً بهقم برگشتم. در آن موقع گروه فرهنگى ادبى «كانون مهاجر» دفترى در قم داير كرده بود كه نشريهى «پيام مهاجر» را از آنجا منتشر مىنمود. در آن هنگام يك چند گروهبندى ديگر نيز در آن شهر اعلام موجوديت كرده و دفاترى بهنام خود گشوده بودند ؛ امّا ، فرق همهى آنها با «كانون مهاجر» مانند «زين حسن تا آن حسن صد گز رسن» بود. تعجبى ندارد اگر همواره تأكيد نمايم كه نمىشد وجه مشتركى ميان دفتر «كانون مهاجر» و بسيارى دفاتر گروهبندىهاى افغانى مستقر در شهر قم قايل شد ؛ دفتر كانون سراسر مشغول كار ، تلاش ، آموزش و انتشارات بود ، حال آنكه دفاتر ديگر تنظيمها فقط بنگاهى جهت پولسازى و باشگاهى براى استراحت و تفريح رهبران و اشخاص پيرامون بودند .
بهراستى اگر قرار بود روزى آنها بهمردم خود گزارش دهند ؛ چه مىگفتند ؟!
نشريهى «پيام مهاجر» با زيباترين قطع و ديزاين و حاوى تازهترين و مهيجترين اخبار و مطالب بهطور منظم سر هرماه منتشر مىگرديد. مانند آن بود گاهنامهى فرهنگى تحت عنوان «جيحون» و نشريهى كارگرى «جُوالى» ؛ در شماره دوم «جوالى» «دكلمهى» طولانى بر وزن شعر سپيد چاپ شده كه چند صفحهى آن را در بر مىگيرد. فرازهاى نخستين آن چنين است :
من يك جُوالى هستم ،
خانهام در انبار منزل يك امير است ،
من ، هم خودم كار مىكنم ،
و هم زنم.
زنم از آغاز زندگى ،
هنوز نوعروسى بود كه ، بهنوكريى خانهها رفت .
«لباس شست» ، «بچههاى ديگران را نگهدارى كرد»
و «مزدورى» نيز...
اولين فرزند ما ،
در يك «گاراژ» تولد يافت .
او را ، بالقمههاى مزدورى بزرگ كرديم .
هنوز صاحب كمايى نشده بود ،
كه از افغانستان فرار كرد .
- شنيديم كه به ايران رفته است.
- شنيديم كه «كارگرى» مىكند.
و باز شنيديم ، كه «چريك» شده است .
×××
من يك جوالى هستم ،
من ، از تمامى زندگى ،
يك «ريسمان» دارم .
بايك «پالان» شبيهه بهكرتى
حتى اسمم را نيز ، كه گذاشتند ،
- گفتند:
- "جُوالى "
چون جُوال ، از " ارباب " و "ملك " بود
و من نيز منسوب بهجوال "ملك " و "ارباب ".
اين اسم را ، سالهاى سال و نسلهاى نسل دارم .
من ، اسمم و زندگىام از همين جوالها ،
و صاحب جوالها است .
در زندگى هيچى ندارم
خانهام "گاراژ" "موتر" هاست ،
اين نوع خانهها ، زياد نيستند ،
هر اربابى ، چندتا گاراژ ، دارد
هر گاراژى ، متعلق بهيك "موتر" است .
گاهى هم ، بهجاى موتر ،
امثال مرا ،
- يعنى يك "جوالى" را
در آن ، جا مىدهند.
خب ، قيمت اين خانهها هم معلوم است:
نوكرى و مزدورى زن هر جوالى ...
جمعآورى ، چاپ و انتشار قسمتهاى مهمى از اشعار علامه بلخى ، برگردان ، چاپ و انتشار كتاب افغانستان نوشتهى محمود شاكر - نويسندهى مشهور لبنانى - چاپ و انتشار كتاب «ديروز و امروز افغانستان ، نوشتهى طالب حسين قندهارى ، و از همه مهمتر : ويرايش و چاپ كتاب فوقالعاده مهم «افغانستان در مسير تاريخ» و انتشار چندين بولتن ، بيانيه و اعلاميه از جمله كنشهاى بود كه «كانون مهاجر» طى نخستين سال فعاليت خود بهانجام رسانيد .
برگزارى مداوم كلاسهاى ادبى كمپلكس شامل مقالهنويسى ، اصلاحات املايى و انشايى مقالات ، نقد و بازبينى مفاهيم ادبى ، تدريس دستور زبان پارسى و حتى تصحيح و تدقيق واژگان آن ، مانند اينكه مثلاً «اسب» درست است ، يا «اسپ» ؟ «بزرگان» يا «بزركان» ... آموزش شيوههاى تحليل مسايل سياسى از آن جمله بود .
من بهعضويت جلسهى ادبى درآمدم ، هرهفته يك مقاله مىنوشتم ، آنرا طبق نوبت در جمع اعضاء مىخواندم. رئيس جلسه همواره «سلمان رنجبر» بود. او دربارهى مفاهيم و محتوى مقالات نظر مىداد و روىكردها را نقد مىزد. هم اغلاط املايى - انشايى را مىگرفت ، هم دربارهى مفاهيم ادبى بحث مىشد. جلسات بسيار پر بار بود. آخرين مفاهيم و دستآوردهاى ادبى جهان مورد بررسى قرار مىگرفت. از مفاهيم نوين ادبى استفاده مىشد. در يك جلسه رنجبر از يك نويسندهى روسى نقل كرد كه «برخلاف تعابير رايج «عقاب» مظهر قدرت و شجاعت نيست ، بلكه سمبل ستمگرى ، زورگويى ، خشونت و حتى همنوع خوارى است ؛ هم چنانكه «جُغد» نيز بايد جايگاه ادبى خود را از منفى بهمثبت تغيير دهد ، چون در هنگامههاى شب تار ، موقعى كه همه خوابند ، او بيدار است !...
بهذهنم رسيد كه بگويم : محتملاً آن نوسيندهى روسى بيش از حد كمونيست بوده و از عُقاب بدان دليل كه آرم پرچم امپرياليسم آمريكا است ، خوشش نيامده است ؛
امّا ، از ترس سخن كلفت و گزندهى رنجبر زبان در دهان قفل كردم .
بهخاطر دارم كه در نخستين جلسه دست خالى شركت كرده بودم ، هريك از اعضاء چيزى داشت و خواند ، نوبت كه بهمن رسيد هيچ چيز نداشتم .
رنجبر بهمن گفت : «برو در آن اتاق بغلى ، در فضاى خلوت و آرام يك چيزى بنويس ، براى ما بياور تاببينيم تو در چه حدى هستى.» سپس صرفاً براى راهنمايى گفت : «اصلاً جريان آمدن از اتاق خودت تا اينجا را براى ما بنويس ، آنچه در طول مسير برايت جالب بوده است ، تعريف كن.» من فوراً بهاتاق مجاور رفتم ، شروع بهنوشتن مشاهداتم از لحظهى خروج از اتاق تا دم دفتر كانون نمودم ، آن را بهنحوى گزارشگونه در يك صفحه نوشتم ، خيلى طول نكشيد كه درجلسه آورده و بهدست رنجبر دادم. با صداى بلند خواند ، اعضاى جلسه گوش مىدادند ، در مورد برخىتعابير و تشبيهات مىخنديدند. احساس كردم كه رنجبر خوشش آمده است .
در جلسهى بعد كه موضوع مقاله را خودم انتخاب كرده بودم ، گويا محتوى آن براى رنجبر گيج كننده بود و نمىتوانست تعريف روشنى از مكنونات درونىام ارايه دهد ، لذا از من پرسيد : «اصلاً تو بگو مىخواهى چكاره بشوى ؛ مثلاً مىخواهى چه كسى بشوى تا ما هم بفهميم چگونه با تو كار كنيم ؟»
هريك از اعضاى حاضر در جلسه در آن لحظه خود را بهدليل داشتن سوابق شركت در اين جلسه ، يك سر و گردن بالاتر از من مىديدند. در آن موقع هيچيك از آنان نمىدانستند كه من بهتازگى كتاب «افغانستان در سياهترين دوران تاريخ» را در مشهد منتشر كردهام. بعدها رنجبر اين كتاب را ديد ؛ لكن دربارهى محتويات آن هيچ اظهار نظر نكرد. من هيچ وقت آن را زير بغلم نگرفته ، بهدفتر كانون نبردم. گرچه سطح آن كتاب نسبت بهكار كانون نازلتر بود ؛ امّا ، آنها يك جمع بودند و من يك فرد. در اين موقع «كانون مهاجر» داراى 18 - 17 نفر عضو اصلى بود كه همهى آنان از ميان طلبههاى جوان و خوش استعداد «حوزه علميه» گلچين شده بودند .
همهى افراد و تنظيمها از آنان حساب مىبردند و هراس داشتند .
فضاء مسموم مىشود ماشين دروغپردازى بهكار افتاد ، بهموازات شدت يافتن درگيرىهاى داخلى ، طبق معمول از جانب اشخاص و محافل منحط زمزمههاى بلند شد كه «گويا بچههاى كانون بهاندازهى كافى متدين نيستند ! بهنظر مىرسد همگى دچار انحرافات اخلاقى هستند ... !» بالمقابل ، كانونىها در نشرات ، بيانيهها و اعلاميههاى خود برچهرههاى شاخص مذهبى تاختند. آنها را وامانده ، واپسگرا ، رياكار و آدمفروش معرفى نمودند. از شماره سوم بهبعد ، اين شعارهاى رِيتميك با خط جلى در زير صفحههاى «پياممهاجر» ظاهر شد كه در هر شماره تكرار مىگرديد : «تقوى تنها سلاح مجاهد است.» «وتهمت تنها سلاح منافق است.» در حاشيهى تحتاتى شمارههاى مشترك چهارم و پنجم خود اين شعار را نيز اضافه كرد : «آگاهى انقلابى تنها راهى رسيدن بههدف انقلابى است»
در همين شماره ناگهان و بىبهانه سر از لاك در آورده و بهسيم آخر زد. با درج مقالهى تحت عنوان : «با مارهاى درون آستين چه بايد كرد؟» كليه گروهاى گذشتهگرا را بهچالش فراخواند. در اين مقاله تعبير «انگيزيسيون روحانى» = (تفتيش عقاييد) را بهكار برده و ضمن اظهار ترس از آن ، رهبران گروهاى سنتى را بهجهل سياسى ، حقهبازى و اخاذى متهم كرد و گفت :
«با دشمن تا دندان مسلح ، با فن و فوت ملاّيى مىجنگند ، نه با تز انقلابى و كارمايهى روشن ايديولوژيكى ...»
در ادامه افزود : «اگر بهجزئيات مسئله ، بهخاطر حفظ اسرار درونگروهى نپردازيم ، اين حقيقت را بايد بگوييم كه بيش از اين بهمصلحت قشر و دستهى خاص نبايد سكوت كرد ، بلكه به خاطر منافع 22 ميليون جمعيت مظلوم و تحت ستم ، بهافشاگرى اين همه «اولوالعزمان معجزهگر» بپردازيم. و اين همه رهبران تا ديروز دعاگوى سر خان و خاقان و امروز ، خيلى انقلابى را رسوا كنيم ... برخيزيم و رسواگر اين همه آيهها و سايههاى خدايان زمينى شويم ، اين كاسبان دزد ، اين راهبان خايين و اين احبار حمار، همينها كه تا ديروز سرى در آخور شاه و دولت داشتند و دستى در جيب جوالىها. اين فراريان ترسو ، اين مدعيان راهبرى قوم ، همينها كه جنگ ايديولوژيكى مردم مارا به سود شخصى شان بهجنگ مرحلهاى زودرس و آلتى تبديل كردند ، همينها كه از آب گل آلود ماهى دلخواه مىگيرند ...»
«آرى ، اينها را و همينها را مىگوييم ، كه يك عمر بهنام دين چريدند و شكمها انداختند ، و تركتازىها كردند ، كافر كردند ، مسلمان كردند ، بهشت و دوزخ را قباله دادند ، و در نتيجه هم مغز مردم را و هم جيبشان را خالى نمودند.»
«...با مارهاى درون آستين چه بايد كرد ؟ اين شايد مهمترين و حساسترين سئوالى باشد كه بيشتر احزاب خيلى انقلابى افغانستان را دربر مىگيرد: با مارهاى درون آستين چه بايد كرد ؟ با ارتجاع سياه كه امروز در لباس چريكگير خيلى مسلمان و انقلابى در آمده است ، چه بايد كرد ؟»
ما از موضعى كه داريم ، بهطور افشاگرانهى حاد ، در اين امر سهممان را خواهيم پرداخت ، و معتقديم اين بار پيش از آنكه استعمارچى را از مرزها بيرون برانيم ، گور ارتجاع را بايد كنده باشيم. ارتجاع تنها موريانهى است كه با رخنه كردن در درون كادرهاى انقلابى ، هستى آنرا از هم مىپاشد و قدرت كوبندهى آنرا درهم مىكوبد. ارتجاع هيچگاهى بهانقلاب و بهقدرت لايزال مردم مؤمن نبوده و تجسم نهايى و عينى اپورتونيسم در جوامع بشرى است. از اينجا است كه ما فرياد مىكشيم: ارتجاع را ريشهكن كنيد ، استعمار نيز ريشهكن خواهد شد ...»
در شماره شش بهتحليل بازتاب مقالهى «مارهاى درون آستين» پرداخته و ضمن درج نظرات موافقان و مخالفان چنين برخوردها گفت :
«ما از انتقادهاى خوب تجربه مىگيريم ، از فحش و تهديد و ارعاب درجهى كار خود را مىسنجيم ، كه نيش قلم ما تا چه اندازه بهبيخ ريش مكارهها خورده است.»
در پايان گفت : «ارتجاع خطرى است كه خبر نمىكند ، هم پيش از استعمار وجود دارد ، هم بعد از آن.»
شماره هفتم پيام مهاجر آرام است ، و در شماره هشت مقالهى را مىآورد كه خبر از اتحاد با «جنبش اسلامى مستضعفين» بهرهبرى عبدالحسين عاقلى مىدهد. در شماره 9 كه مصادف است با ماه جدى 1358 اين وصلت انجام يافته و از اين پس تا آخر ، عنوان : «كانون مهاجر» از بين رفت و «پيام مهاجر» با تعريف : «ماهنامهى جنبش مقاومت اسلامى» منتشر شد. پس از آن اتحاد ، در تاريخ 1358 / 10 / 11 سفارت افغانستان در تهران را بهاشغال درآوردند كه مشروح اخبار آن در شماره دهم آمده است .
در شمارهى مشترك 12 - 11 ضمن مطلبى تحت عنوان : «نگاهى بهگذشته» بهارايهى بيلان كارى يك سالهى خويش پرداخته و تأكيد نمود : «كانون مهاجر ، همان " كانون مهاجر" است ، بههيچ حزب و گروه وابسته نشده است ...» و بهتكرار شعارهاى خود پرداخت .
«پيام مهاجر» بهويژه با آيةاللّه محسنى قندهارى از رهبران اهل تشيع ، و گلبالدّين حكمتيار از رهبران اهل سنت ، جدالهاى ممتد راه انداخت. اين دو نفر در آن زمان از موقعيت ممتاز مردمى و توان مالىء بالا برخوردار بودند. بچههاى كانون مخصوصاً شيفتهى اين عبارت بودند كه : «نوك قلم ما ، بيخ ريش فلانى اصابت كرد.» اين گزاره را بهكرات در اعلاميهها و مقالات مندرج در «پيام مهاجر» در مورد هركسى كه او را زير حمله گرفته بودند ، بهكار مىبردند. و از اين تعبير كيف مىكردند. شايد نتوان هيچ شماره از پيام مهاجر را سراغ كرد كه عارى از حملات تند عليه آيةاللّه محسنى باشد .
در ادامهى مناقشات «پيام مهاجر» با حزب اسلامى گُلبُالدّين حكمتيار ، در تابستان سال 1359 يكى از اعضاى دونپايهى «كانون مهاجر» (محمد نبى صادقى درهصوفى كه از ناحيهى گوش تكليف داشت) در يكى از خيابانهاى مشهد مشغول فروش پيام مهاجر بوده ، توسط افراد آن حزب ربوده شده و براى چند روزى در زير زمين دفتر حزب حبس و شكنجه شده بود ؛ افراد حزب از او اعترافات گرفته و صدايش را ضبط نموده بودند ، سپس با اخذ تعهدات سنگين كتبى و امضاء و انگشت متهم ، مبنى بر ترك فورى عضويت كانون مهاجر و عدم فروش ديگربار پيام مهاجر ، آزادش كرده بودند. شبيهه اين عمل در اصفهان و جاهاى ديگر نيز اتفاق افتاده بود. پيام مهاجر در شماره 17 مطابق باماه اسد سال 1359 ضمن شرح واقعهى فوق چنين نوشت :
«چند بار ديگر نيز برادران مارا در اصفهان و تهران و جاهاى ديگر گرفته بهدفتر حزب برده و در گوشه و كنار تهديد كرده است و بهيكى از آنانى كه در اصفهان بهدفتر حزب برده شده بود ، چنين گفتهاند: " چرا بدون اجازهى حزب نشرياتى را منتشر مىسازيد. در افغانستان تنها حزب ، حزب اسلامى است و بس ، و باز گفته بوده كه چرا بهامير (حكمتيار) توهين مىكنيد...»
شمارههاى 17 و 18 پيام مهاجر ، متعلق بهماههاى اسد و سنبلهى سال 1359 اوج تقابل با حزب اسلامى بهرهبرى گُلبُالدّين حكمتيار را بهنمايش مىگذارد. بهدنبال وقوع جريان مشهد «پيام مهاجر» بيش از نيمى محتويات آن دو شمارهى خود را به شرح جزئيات اين ماجرا و چاپ مقالاتى تحت عناوين : «حزب اسلامى را بهتر بشناسيم» ، «باز هم صداى فاشيسم» ، «واكنش طلاب» اختصاص داده و ضمن ترتيب مصاحبه با آن شخص ربوده شده ، ماجرا را بيش از حد آب و تاب داد. آن شخص ماجراى ربوده شدن و حبس و شكنجهى چند روزه و تهديد شدن خود بهمرگ را بهطور مشروح بيان كرده است .
در شماره 17 متن تلگراف بهگُلبُالدّين حكمتيار را بهچاپ رسانيد كه گويا پس از واقعهى مشهد خطاب بهايشان مخابره شده و بلاجواب مانده بود. در همين شماره نيمنگاهى هم بهوضعيت رقتبار مهاجرين افغانى در «تايباد» دارد. مهمتر از آن اينكه «پيام مهاجر» در شمارههاى 17 و 18 گزارش مفصل و مستند چند صفحهاى ، بهقلم «دگرمن عبدالرئوف احمد صافى» قوماندان لواى كوهى "اسمار" را چاپ نمود كه ضمن آن سراسر از خيانتهاى اعضاى حزب اسلامى گلبالدّين حكمتيار در جريان «تصرف آن لواى كوهى» سخن رفته بود . (حادثهى كه جنرال محمد نبى عظيمى در صفحهى 211 از كتاب «اردو و سياست» آن را مهمترين روىداد نظامى در دوران حفيظاللّه امين مىشمارد.) در شماره 18 با درج مقالهى استراتژيك تحت عنوان «ما و دشمنان ما» و مقالهى ديگر با عنوان «نقش ارتجاع در تاريخ وطن ما» تمامى نيروهاى سياسى موجود كشور را زير ضربات گرفت .
پس از شماره 18 تا شمارههاى مشترك 24 - 23 متعلق بهماههاى دلو و حوت سال 1359 فضا آرام است ، و نوك تيز حملات پيام مهاجر بيشتر متوجه روسها و دولت دست نشاندهى آنها در كابل مىباشد ؛ امّا ، در شمارههاى 24 - 23 ناگهان پلنگى مىشود و با درج سر مقالهى با عنوان «ارتجاع و استعمار» و شعرنو از موسوى {با عنوان «خواستگاه خورشيد» }كه در دهلى نو عليه ارتجاع سروده بود ، موج جديدى از حملات عليه جريانها و تيپهاى گذشتهگرا و سنتى را سامان مىدهد .
اين شماره كه مصادف با دومين سالگشت آغاز بهكار كانون مهاجر مىباشد ، مقالهى مفصلى دربارهى علامه بلخى دارد. افزون برآن ، متن كامل يكى از سخنرانىهاى بلخى را چاپ نمود كه حدود 10 صفحه را در بر مىگيرد. بدينترتيب ، حجم نشريه تا 20 صفحه افزايش يافت. در همين شماره طى مطلبى با عنوان «نگاهى بهآنچه گذشت» بيلان دوساله از كار خود عرضه نموده و پس از حملات تند عليه حزب حاكم خلق ، ارتجاع سياه را بهسنگاندازى عليه خود متهم مىكند و مىگويد :
«... دستهى ديگر آن كوربينان و كج انديشانىاند كه بهفرمودهى امام على: ... (وراى نظريه و مذهب خود ، عقيده و نظريهى را نمىبينند.) اين دگمانديشى و خودبينى وقتى با غرضها و مرضها و منافع ديگر يكجا مىشود ، جهنموار زبانه مىكشد و بههرسو هجوم مىآورد. و اين است كه چون ، چو اينان نمىانديشيم و برضد منافع خودپرستانه شان قدم مىزنيم و قلم ، همواره مورد حملهى اينان واقع مىشويم ، در محافل و منابر رياء و تزويرشان ، هَى بر ضد ما سخن پراكنى مىكنند و روضهخوانى مىفرمايند ، و از متن قرآن دليل كفريت مان را استخراج مىكنند و در اغوى نامههاى شان مقالهها مىنويسند و با چوب ناحق اتهام بر سر ما مىكوبند و «ضد روحانيت» ، «منافق» ، «التقاطى» ، «مائوئيست» و «ماركسيست» مان مىخوانند . و در همين حال كه از سوى اين واپسگرايان و باند و ادارهى «اِخوان××× )1( منظور تنظيمهاى اهل سنت مستقر در پيشاور است . ×××» اين اتهامات بهمازده مىشود ، چپهاى ارتجاعى و مدعيان راست و دروغ جريان «دموكراتيك نوين××× )2( منظور جريانات موسوم به«شعلهاى» است . ×××» ما را دگماتيستهاى مذهبى و قشون مذهبى و ... مىخوانند!!»
در شماره 25 كه براى ماه ثور 1360 تنظيم شده بود ، مقالهى طولانى و مفصل استراتژيك تحت عنوان «بازهم تب ارتجاع بالا گرفته و دم از وحدت مىزند» چاپ شد ، كه شش صفحه از آن نشريهى هشت صفحهاى را دربر گرفت .
جالب اينكه : اين مقاله ، هرنوع مفسدهجويى ، ديگرستيزى و تمايلات سكتاريستى را خطرى براى وحدت ملى و آرمان عدالتخواهى دانسته و عواقب فاجعهبار شعارهاى تجزيهطلبانه را عيناً پيشبينى مىنمايد ، همان عواقبى كه در نتيجهى جهل سياسى و سوء مديرت رهبران قبايلى در جريان جنگهاى گروهى و قبايلى ، در دههى 1370 اتفاق افتاد .
من در اينجا با تمام وجود گواهى مىكنم كه همهى عناصر و حلقات جنبش آزادانديشى و روشنفكرى بهدرستى مىدانستند كه افغانستان كشورى كثيرالملة است و هركس بهنام آن سرزمين سخن گويد لاجرم تمام اقوام ساكن در آن را در نظر گيرد. نيز ناگزير است حساسيت اوضاع و روابط شكنندهى اقوام در افغانستان را بهروشنى درك كند. شك ندارم چنانچه حلقات وابسته بهجنبش روشنفكرى مىتوانستند اتوريتهى جنبش سراسرى را بهدست گيرند ، قطعاً از بروز منازعات قومى جلوگيرى كرده و فرمول همكارى برادرانه ميان تمام اقوام ساكن در كشور را كشف و عملى مىنمودند. اين مطلب از پيام مهاجر ، سند زندهى ما است :
«... اين جريان كه با پيوند نا مقدس "مَلاء" و "مُترف" و اتحاد "مَلِك" و "ملاّ" در مناطق آزاد شدهى افغانستان بهوجود آمده و اينك طرح جديدى براى چگونگى اتحاد ارايه نموده ، در حقيقت خود ماهيت نفاق افگنانه و ضد انقلابى دارد و نمايندهى ارتجاعىترين جريان فكرى فيودالى در افغانستان است ... گرايشهاى بسيار عفن منطقوى و نژادى را دامن مىزنند ، و مبلغ تشيع نفاقانگيز صفوى شده و خود را مدافع حقوق مردم هزاره و پاسدار مذهب شيعه جار مىزنند ، تا اختلافات ريشهدار و قديمى را كه كم ، كم رو بهفراموشى نهاده بود ، بهياد مردم آورند. اختلافاتى كه در طول تاريخ افغانستان دشمن از آن بهرهبردارى كرده و با دامن زدن بهآن ، پيكر وطن را پاره ، پاره ساخته و خلق ما را بهسياه روزى نشانده است ، فاشيستهاى بىخرد پشتون كه سالهاى سال با ناديده گرفتن وجود و حقوق مليتهاى ديگر ، با سلاح زور و فريب بر مردم ما حكومت كرده و افغانستان را بهمسند جهل و جايگاه فقر و كشتارگاه انديشه و علم تبديل كردهاند ، اينك بازهم بهفكر همان خواب و خيال افتاده و از مليت پشتون و مذهب حنفى سخن مىگويند و در پى ايجاد نظام قبيلوى ديگر برآمدهاند. و اينان هم بهعنوان عكسالعمل در برابر آنها ، هزاره پرستى و شيعهگرى را پيشه كردهاند (...) و مگر كوششهاى عملى اينها منجر بهجدا سازى هزارهجات از پيكر مام وطن نيست ؟ و آيا اينان چنين نيت شومى ندارند كه با دامن زدن بهمسايل فاشيستى و قومى و منطقهاى نظام قبايلى ديگرى در افغانستان به وجو بياورند ، تا سران پر نفوذ قبيله و فيودالان كله پوك و مقتدر قوم بتوانند بهنام نمايندگى مردم در آن نظام بهحكومت برسند ؟! اگر نه اين پندار احمقانه را كه «كشورهاى در دنيا هست كه كمتر از سه ميليون نفوس دارد ، پس هزارهجات و مردم شيعه كه جمعيت آن بيشتر از پنج ميليون است ، بايد كشورى مستقلى داشته باشند!» چه كسى در بين عوام تبليغ و ترويج مىكند ؟ و جز اينان (قوم پرستان كوربين هزاره و پشتون و تاجيك (...) چه كسى باندهاى مسلح قومى و قبيلوى تيار كرده و درحالى كه مردم ما در يك جنگ بزرگ ملى و اسلامى براى استرداد استقلال وطن ، با دشمنان خارج از مرز مىجنگند ، سنگرهاى جهاد را تقسيم بندى قومى و قبيلوى مىكنند و خود را مسئول تنها اطراف خانه و درهى تنگ خود مىدانند و بس! و هرروز با رو در رو قراردادن دارههاى قومى و تحريك عصبيتهاى جاهلانهى منطقوى ، جنگهاى انحرافى و غايلههاى وحشتناك درون خلقى ايجاد مىكنند و زمينه را براى رويا رويى اقوام بزرگ كشور و تكرار تراژدى غمانگيز دوران عبدالرّحمن خان خبيث آماده مىكنند ؟» ××× )1( جات بر مىگشتيم...» (اظهارات عبدالكريم خليلى ، پس از تحمل شكست در جنگهاى گروهى غرب كابل ؛ " صفحهى نو " / 5(
«...بهراستى ، تاريخ پر فراز و نشيب افغانستان سردمداران احمقتر ، نادانتر ، خودخواهتر و كودنتر از اين مدعيان رهبرى بهخود نديده است! بدون تعارف اينها چه دستآوردى در رابطه با مصالح ملى و آرمانهاى مكتبى داشتهاند؟ ظاهرشاه فاسد و مفسد بود؛ امّا ، اين دست آورد را داشت كه در بين ملتهاى ساكن در كشور ، الفت و سازگارى ايجاد نمايد ، قسمى كه يك نفر هزاره مىتوانست از شمال كشور حركت نموده ، تا جنوبىترين نقطهى كشور برود بدون اينكه جان خويش را از دست بدهد. و همينطور يك نفر پشتون مىتوانست با كمال امنيت جانى و مالى در همه نقاط كشور سفر نمايد ، ولى اكنون ... پشتون تحمل حضور هزاره را در كابل ندارد و بعد ازبك و تاجيك ...»(ع - افسرده خاطر، نبرد هزارهها در كابل صص: 36 35.( ×××
1 - الف - يازده سال بعد از آن تاريخ = 1371 :
«... جنگ اخير در كابل ، ارچند عنوان نبرد در بين دو گروه حزب وحدت اسلامى و اتحاد اسلامى را داشت ؛ امّا ، واقعيت امر غير از اين بود. حقيقت اين بود كه جنگ اخير يك جنگ تمام عيار در بين نيروهاى پشتون و نيروهاى هزاره بود ، همهى نيروهاى پشتون در اين جنگ سهم گرفتند و حتى نيروهاى پشتون كه در جمعيت اسلامى عضويت داشتند ، بىطرف نمانده وارد معركه شدند... نيروهاى پشتون در زير ضربات خرد كنندهى هزاره قرار گرفته خانهها ، كوچهها ، خيابانها... شهر كابل را با سر افكندگى و خفت تمام ، درحالى ترك مىكردند كه بهشدت تمام تحت تعقيب نيروهاى تحقير شدهى هزاره بسوى كوها فرار مىكردند! آرى ، كينهها ، نفرتها ، توهينها ، تحقيرها ، تكبر بهخرج دادنها و... چون آتشفشان بعد از قرن دهن گشوده بود!! زنها با بچههاى خرد سال و پيرمردان از خانههاى شان فرار كرده بودند ، وقتى كه چشم شان به بچههاى مجاهد مىافتاد مىگفتند اونَه هزارهها آمد ، از ديدن ما وحشت مىكردند.» (ع - افسرده خاطر = عليجان زاهدى ، نبرد هزارهها در كابل صص: 26 25.(
ب - سيزده سال بعد = 1373 :
«هيچ جريانى در افغانستان وجود نداشت كه با ما و شما جنگ نكرده باشد ، بعد سنگرهاى ما و شما هم در همين غرب كابل خانه بهخانه بود ، ولى وقتى شما خواستيد ، خدا شما را يارى كرد و همهى مناطق پاك شد و از قندهار ، از هرات ، از تخار ، از بدخشان ، از هلمند و از همه جا آمدند مرده بردند. اين تجربه شده است.» ××× )1( اسى در خلاء قابل تحليل نيستند ؛ لذا من تاريخ افغانستان را برمبناى تفكرى كه شخصاً بهآن مؤمن هستم ، نوشتهام. از آنجا كه ايمان از هرنوعى باشد ، داراى ريشههاى مشترك است ، مؤمنين بههرمكتب نيز بهراحتى مىتوانند با هم افهام و تفهيم داشته باشند. بنابراين من هرمؤمن صادق را دوست دارم.» ××× سخنرانىهاى آقاى مزارى - ص: 1) ***.218( از سرودههاى سيد عسكر موسوى در سال 1352 مندرج در پيام مهاجر 22 / دلو 1359
××××ج - چهارده سال بعد = 1375 :
«... در قندهار و هرات جا نداشتيم ، در مشرقى نمىشد ، كابل از دست ما گرفته شده بود ، در مزار هم مناسب نبود و نمى توانستيم ؛ اين بود كه آمديم اين پرچم را در " يكاولنگ " ، در اين محل پر افتخار بلند كرديم ، بايد در هزاره «... بنا براين دشمن درون خانهى ما آن هزارهها و آنهاى هستند كه اين حقايق را نمىدانند و يا نمىخواهند بدانند ، و شرانگيزانه مىنويسند:
" تاريخشان (تاريخ شيعهها ، هزارهها) را رهبانيت تشكيل داده است ."
و يا كجانديشانه و جاهلانه بهنام طرفدارى از هزارهها ، طرح جداسازى هزارهجات را از پيكر مام وطن در سردارند ...»
در پانويس اين مقاله نكاتى را مىآورد كه گويا اشاره بهطرز نگرش «كويته» دارد :
»1 - اينكه از اين داعيان وحدت بهعنوان " يك جريان " ياد كردهايم ، بهخاطر اين است كه دستها و دستههاى گوناگونى در جهت تكوين و كارگردانى اين سناريو شركت دارند و " شوراى اتفاق " تنها علم بردار و بلندگوى دعوت است ، نه اينكه مثلاً از اظهار صريح مطلب كدام اباى داشته و حقايق را در لفافه بيان كنيم...»
»2 - منظور از جداسازى هزارهجات تشكيل كشور مستقلى بهاين نام نيست ، يعنى از مقامات رسمى اين جريان چنين چيزى شنيده نشده است ، بلكه هدف جدا ساختن مردم هزارهجات است ، در برابر قبايل ديگر ، و اراجيفى كه بهنام استقلال و... اين سو و آن سو در رابطه با اين جريان پخش مىشود ، تماماً در رابطه با هدف بالا و آمادهسازى زمينه براى تشكيل يك حكومت قبايلى است...»
اين شماره نكتهى از سيّد جمالالدّين افغان و مطلبى با عنوان «اقبال نواى شاعر فردا» در خود دارد ؛ در شمارههاى پيشين مطالب و اشعار مفصل دربارهى انديشههاى دكتر على شريعتى نيز بهنشر رسانيده و او را «شمع شهيد» لقب داده بود. بدينترتيب ، توجه پيام مهاجر بهاين سه امام «اسلام منهاى روحانيت» پيوسته برقرار بود .
مغز بچههاى كانون انباشته از ايدههاى ملى در سطوح كلان بود. بهطور كلى مىتوان گفت : پس از آن سه نفر ، پيشواى فكرى تمام حلقات «جنبش روشنفكرى ملى - مستقل» ميرغلام محمد غبار بود. اعضاى اين جنبش ، آثار فكرى و تحريرى غبار ، خاصه كتاب «افغانستان در مسير تاريخ» را مانند صُحُف مقدس گرامى مىداشتند. همه بهاين باور بودند كه آثار غبار ، بسا فراتر از واقعهنگارى است ، آن يك مكتب است ، يك فلسفه است ، ايديولوژى است كه مىتواند در فرايند «گفتمان ملتسازى» و «پيدايش و شكوفايى وجدان مشترك ملى - افغانى» بهمثابه يك «مانيفيست» مورد توجه و عمل قرار گيرد و هويتبخش باشد.»
بهخاطرم است كه در سال 1359 يك روز ، وقتى بهدفتر «كانون مهاجر» وارد شدم ، كتاب «افغانستان در مسير تاريخ» تازه از چاپ خارج شده بود ، چند نسخه از آن روى ميز بود ، يكى از اعضاى كانون كه پشت ميز نشسته بود ، كتاب را روى ميز بهگردش درآورده و با لحنى غرورآميز و كشيده صداى خود را كلفت كرد و گفت : «اينه كتاب» .
متعاقباً حزب اسلامى بهرهبرى حكمتيار هواداران خود را از خواندن آن كتاب منع كرد. حتى گفته شد نسخههاى زيادى از آن كتاب را سوزانيد. يا حد اقل طى اقدام سمبليك نسخههاى از آن را آتش زدند. نشريهى «راه حق» كه از دفتر تهران نشر مىشد در يكى از شمارههاى خود مطلبى در رد اين كتاب نوشت. كتاب هم در پيشاور و هم در كابل قاچاق شد. با اين حال ، هيچ چيز نمىتوانست مانع گسترش انديشههاى ملى غبار در ميان جوانان گردد. در حقيقت بخش بزرگى از انگيزههاى جنگ رهايىبخش برضد تجاوز خارجى ، از انديشههاى ملى غبار الهام مىگرفت. اين آثار غبار بود كه براى جوانان غرور ملى ، اميد و نيرو مىبخشيد. ××× )1( اردو و سياست در سه دههى اخير افغانستان» چاپ سوم / ص: 0583 ×××
- جناب «سيّد غلام حسين موسوى» طى مكتوبى بهنويسنده ، خاطرهى ملاقات خود با «ميرغلام محمد غبار» را اينگونه تحرير نموده است:
«در نخستين سفر بهزادگاهم ، در كابل بهاتفاق مرحوم مبلغ ، بهديدار دانشمند ، محقق و مورخ معروف افغانستان «مير غلام محمد غبار» رفتم ، كه دوران غربت ، مظلوميت و گوشهنشينى خود را مىگذرانيد. ايشان تا آن موقع بهترين و عالىترين اثر خود را بهتحقيق پيرامون تاريخ افغانستان اختصاص داده بود: «افغانستان در مسير تاريخ» كتاب او جالب ، تحقيقى و عميق است. من تا آن موقع نسخههاى كپى شدهى آن را خوانده بودم.»
«پس از سلام و عليك و احوالپرسى ، بسيار اظهار خوشحالى و هم اظهار تعجب نمود از اينكه: «يك روحانى بهديدار و ملاقات يك شخصى بهظاهر ملحد و محكوم بهكفر و زندقه آمده است.» ضمن گفت و گو بهايشان گفتم: «كتابتان بىنظير است. عالى و محققانه نوشته شده ؛ امّا ، يك سويه رفته و برمبناى بينش و تفكر مادى تحرير شده ؛ يعنى تاريخ افغانستان برمبناى تفكر ديالكتيكى تدوين شده است ، و اين حقيقتى غير قابل انكار است.»
مرحوم غبار حقيقتاً يك پاسخ عالمانه داد ؛ و گفت:
«هيچ پديدهى تاريخى ، اجتماعى ، اقتصادى و سياسى را نمى توان بدون انديشه ، تفكر و ايمان و اعتقاد مكتبى تحليل و تفسيركرد ؛ منتهى ممكن است آن مكتب ماركسيسم باشد ، يا اسلام ، يا هر مكتبى ديگر. انسان نمىتواند بدون انديشه و بدون اعتقاد بهيك مكتب زندگى كند ، انسانى بدون مكتب در خلاء بهسر مىبرد و قادر بهبيان تحليلى و تفسيرى پديدهها نخواهد بود ، زيرا پديدههاى تاريخى ، اجتماعى ، اقتصادى و سياسی در خلاء قابل تحلیل نیست>
اينكه آن جنبش نتوانست رهبرى شايستهى خود را بپروراند و در قدمهاى بعدى بهابتذال ، قهقرا ، لومپنيسم و گنگستريسم گراييد ، تحليل ديگرى دارد كه اساس آن از يكسو منوط بهشرايط تاريخى جامعهى افغانى است ، و از ديگرسو در اثر شدت دخالت بىمهاباى خارجى تا سرحد هژمونى ارتجاع منطقه بر اركان جنگ بود ، چنانكه رهبران فاسد و بىكفايت گروهاى قومى تنها آلات بىاراده در دست اين و آن بودند .
" كانون مهاجر " و سانتيمانتاليسم
امروزه چقدر مضحك و مسخره مىنمايد اگر كسى بگويد :
من نه ز كابل ،
نه ز تهرانم ؛
نه ز كشمير ،
نه ز هندوستانم ؛
بلكه انسانم ،
و مسلمانم !
××× )2( پيام مهاجر ، نخستين شماره ، حمل 1358 ، قم . ×××
كانون مهاجر «جامعهى جهانى " امت "» مىخواست ؛ در حالى كه شرايط عينى كه در آن بهسر مىبرد اين گونه بود : پيام مهاجر ، شماره سيزده : «در حاشيهى منع تظاهرات» :
«در حديث است كه در زمانهاى نه چندان قديم كه مردم هزاره با امير كله منارساز عبدالرّحمن جنگ داشتند ، مردم يك منطقه كه از لشكر امير شكست خورده و بهقلعهى خود پناه برده بودند ، طى نامهى بهامير نوشتند كه توهم مردى و از خود ناموس دارى ، حالاً كه ما در جنگ شكست خوردهايم ، تسليم شما مىشويم و تمام زمينها و املاك ما از شما ، بهشرطى كه همين قلعه را از ما نگيرى تا بتوانيم زن و بچههاىمان را در اينجا حفظ كنيم.»
«بابا كله منازساز در جواب گفته بود كه عجب گپى! من مىخواهم نسل تان را نابود كنم ، شما هنوز بهفكر زن و بچهايد ...»
«... چندى پيش از سوى جبههى آزادىبخش انقلاب اسلامى افغانستان - كه ساخت كارخانهى صنعت مونتاژ همين منطقه هست - و بعضى ديگر از احزاب ، اعلام شد كه در سالگشت كودتاى هفتم ثور نوكران روسى در افغانستان ، بهمنظور اعتراض بهتهاجم ارتش سرخ در افغانستان ، در تهران و نمىدانم كجاى ديگر ايران راهپيمايى برگزار مىشود و مهاجران افغانستانى بايد در اين مراسم شركت كنند ، روز موعود كه فرارسيد و مردم در محل جمع شدند ، مقامات ايران اعلام كردند كه چون امپرياليسم آمريكا در ايران مداخلهى نظامى نافرجام كردهاند ، لذا افغانستانىها نبايد به خاطر محكوم نمودن تجاوز بد فرجام امپرياليسم روس ، در ايران تظاهرات كنند ، و آرامش خوب اطراف سفارت روسيه را بههم بزنند. ما هرچه كوشيديم تا كاشف به عمل آوريم كه تجاوز آمريكا بهايران چه ربطى بهمنع تظاهرات ضد روسى افغانستانىها دارد ، چيزى گيرمان نيامد ، و فقط بهياد حرف مرحوم كله منارساز خود افتاديم كه گويا مقامات ايرانى هم همان را مىگويند كه: ما از وجودتان با اين همه حزب و مزب و دم و دستگاهتان بيزاريم ، شما بهفكر ايجاد درد سر ديگر هم هستيد ، اگر فرصت باشد و شرم زمانه جلوگير ما نشود ، ايران اسلامى را از وجود شما مهمانهاى ناخوانده و پاچه ورماليدههاى زيردار گريخته پاك مىكنيم. برادر ، برادر گفتيم حالا شما هم ايران را وطن خودتان فرض كردهايد ...»
«به راستى كه حق مطلب هم همين است ، افغانستانىها ايران را خانهى خود خيال كرده و از حزب سازى و اين چيزها هم پارا فراتر گذاشتهاند ، چنانكه در همان روز ديده شد كه چند رأس مولوى ريش دراز پفيوز مىخواستند از پخش اعلاميهى ديگران جلوگيرى كنند ، چرا كه در آن بهجناب كل پسر كور ظاهرشاهخان حمله شده است ، و نيش قلم نويسندهى كجقلم آن اعلاميه بهبيخ ريش مجددىها رسيده است ... بدبختها خيال كرده بودند اينجا سرچوك كابل است و يا مسجد پلخشتى ، و جناب ظاهرخان هم بر سرير سلطنت پادشاهى...»
«وطنداران مهاجر! بهگفتهى يك آفريقايى ، وطن هركس ، هرچه باشد - گذشته از سخاوت و مهماننوازى كه ممكن است در كشورهاى ديگر با آن رو بهرو شود - خيلى بيشتر از يك تكه زمين ارزش دارد ، چه رسد اگر آدم با نارضايتى و سرزنش ديگران رو بهرو گردد ، بهتر اين است كه از اين امنيت ، ذلت چشم بپوشيم و بهوطن خويش باز گرديم و در كنار غازى برادران مان در سنگر باشيم ، يا شرافتمندانه بميريم ، يا اشغالگران را از وطن خود بيرون كرده و خود و ديگران را از اين همه بدبختى و گرفتارى برهانيم.»
در همين شماره متن كامل آن اعلاميه را نيز درج نموده كه در مجموع از زهرمار هم تلختر است. بىمهابا بههر طرف حمله مىبرد و بههيچكس امان نمىدهد. از جمله ، نيش قلمشان اينگونه بيخ ريش مجددىها اصابت كرده است :
«... از سوى ديگر دشمنان ديرينهى خلق ما كه امروز در لباس دوست ظاهر شدهاند: دلالان تقاعدى (بازنشسته) سياسى ، مداحان در و دربار ظاهرخان خبيث، جاسوسان پليد C . I . A در افغانستان ، مجددىها و حضرتهاى مزدور خانان و اميران خيانت پيشه و حجةالمفلسينهاى فرارى از جبههى جهاد ، در هر گوشهى كمين كرده و هريك نغمههاى ناموزونى را ساز كرده و منتظر فرصت نشستهاند ، تا از خون خلق ما بهنفع خود و اربابان خود بهرهبردارى كنند.»
چنانكه مىبينيم گروهى بهنام «جبههى ملى نجات افغانستان» بهسردمدارى مجددىها ، با علم كردن آرم و نشان ظاهر شاهى كه سمبل جنايت و آدمكشى و بىناموسى ، و مظهر استبداد نظام قبيلوى در افغانستان است ، داعيهى رهبرى خلق ما را دارد و براى رسيدن بهقدرت ، خود را بهدامن آمريكا انداخته و امپرياليسم خونخوار غرب را چنين مىستايد: ... و شرم آورتر اينكه مجددىخان خود را مسلمان جازده و نگهبانان لولهى نفت عربستان سعودى را بهعنوان رهبر عالم اسلام قلمداد كرده و خواهان اسلاميارى او گشته است ...»
دو شمارهى متوالى 26 و 27 سرطان و اسد سال 1360 مطالب مفصل باعناوين «آوارگان افغانى و مشكل بىپناهى» و «آوارگان افغانستان و معماى سياسى آن» بهنشر رسانيد كه بخش اعظم از حجم نشريه را احتوى مىكند و نگاهى انتقادى نسبت بهبرخورد ميزبانان با مهاجران افغان دارد. اينجا ديگر نقطهى پايان بر فعاليت «پيام مهاجر» نهاده مىشود ؛ تمام و «چُب»!
يك سال بعد رنجبر از افغانستان آمد و در كويته بلوچستان مستقر شد ، سه شمارهى ديگر از «پيام مهاجر» را يكه و تنها با دستخط خود در همان قطع و اندازهى سابق منتشر نمود ، در صفحهى نخست ، اين شعر مثنوى معنوى مولوى ، و در صفحهى آخر شعرى از سيّد اسماعيل بلخى را بهاين ترتيب درج كرده بود :
مدتى اين مثنوى تأخير شد
مهلتى بايد كه تا خون شير شد
شيخ را رهبر ملت مشماريد ، چرا ؟
كه بههر در ، جهت لقمهى نانى آيد
در اواسط سال 1359 سيد عسكر موسوى عضو اوليه و بنيانگذار كانون از طريق زمين مرزهاى دو كشور «پاكستان» و «هند» را در نورديد و از شهر مرزى «پونا» نامهى براى اعضاء كانون نوشت. ضمن ارايهى يك چند دستورالعمل ، مطالب و اشعارى مفصل براى پيام مهاجر فرستاد كه بخشى از آن در شماره مشترك 21 - 20 و بخشهاى ديگر در شمارههاى بعدى منتشر گرديد. از جمله ، بازهم شعرى با عنوان «آتش بهنام خدا» :
سخن پذيره نخواهند شد
- بهعرش و فرش قسم
كه ذات شان زِ دَدان است و دون و بد فطرت!
هزار باره يزيدند و شمر ذىالجوشن .
سخن پذيره نخواهند شد.
نه وعظ و موعظه ،
- ياهر نصيحتى ديگر
اثر نخواهد كرد ،
كه گوش خر نتواند شنيد "ياسين" را
چه خوانىاش هزار و هزاران بار ،
- باز گوش خر ، كر است و كر!
سخن پذيره نخواهند شد
بگير ماشهام ، يك را ،
بكش! بهنام خدا
آتش! بهنام خدا
كه اين! همين سخن انقلاب خلق خدا است
- دونان و ددان را ،
ع - كابلى ، پونا 1980 / 10 / 9
موسوى بهدهلىنو رفت ، پس از مدتى عازم «لندن» شد. در دانشگاه آكسفورت بهتحصيل در رشتهى انسانشناسى ! پرداخت و انسان شناس شد! با خروج موسوى از گردونهى سياستگذارى كانون ، رهبرى آن عملاً و تماماً بهدوش سلمان رنجبر افتاد. هيچ ترديد ندارم كه رنجبر نابغه بود. او داراى ادراك عالى و قدرت فكر و وسعت خيال خارقالعاده بود. حقيقت موضوعات پيرامون را آنچنانكه بود ، مىفهميد ؛ او يك پارچه مغز بود ، اگر كف پاى او را تيغ مىزدى ، بهجاى خون " مغز " تراوش مىكرد. شخص در نخستين برخورد متوجه مىشد كه با انسان متفكر و فرهيخته رو بهرو است. ضمن انديشيدن دربارهى شخصيت او ، همهگاه اين پرسش در ذهنم برجسته مىگرديد كه : «او اين قدر دانش را در كجا و كى فراگرفته است ؟»
رنجبر در جلسات رسمى ، هنگامى كه در مقام ادارهى جلسه قرار داشت ، گاه كلماتى تند بهزبان مىآورد ؛ امّا ، هرگاه كسى از روى شتابزدگى و ضعف تجربه سخنان او را قطع مىكرد، با حوصله گوش مىداد. گاهى هم مىگفت : «جناب وطى كلام مكن» كمابيش خصلت درويشى داشت ، تمام دنيا و مافيها نزد او پشيزى ارزش نداشت. گو اينكه شكم و شهوت نداشت !
از كسانى كه دنبال مال دنيا بودند ، سخت متنفر بود. مانند غالب تيپهاى روشنفكرى دنياپرستى و زراندوزى را براى مرد ، عيب مىدانست. فقط بهراه و هدف خود باور داشت ، لاغير ؛ او جداً از فولادِ آبديده ساخته شده بود. خستگى ، ترس و نا اميدى در نهاد او راه نداشت؛ او نمونهى مثال زدنى از «يك مبارز حرفهاى» بود و در بين قشر فوقانى «جنبش روشنفكرى» داراى منزلت رفيع بود ، چنانكه آرام آرام مىرفت تا به «ارنستو چهگوارا» تشبيهه شود. من شخصاً در چند مورد چنين تشبيهه را از زبان اشخاصى شنيدم ؛ امّا... افسوس كه او خود را ضايع كرد. بعدها حذف او از صحنهى مبارزه موجب تأثر و تأسف عميق ديگرانديشان گرديد. او قلب كانون بود ، هرگاه كار مىكرد تمام بخشهاى كانون بهطور منظم بهوظايف خود ادامه مىداد. آنگاه كه او دست از كار كشيد ، همه چيز بهيكباره خوابيد و تمام شد .
يك بستر و چند رؤيا
چه مىخواستيم و چه شد ؟!
اساساً مسير كار كانون پردازش بهامور سياسى نبود ؛ ولى التهابات موجود در فضاى سياسى منطقه و داخل كشور ، بهانضمام شور جوانى و فقدان تجربه ، جمعاً موجب شد تا كانون مهاجر يكباره خود را در وسط گلخن سياست بياندازد. طاهر مفيد از قول سيّد عسكر موسوى نقل كرد:
«ما كانون مهاجر را براى اين درست نكرديم كه با دولت مركزى بجنگد ، بلكه قصد ما اين بود كه هزارهها ابتداء يك هويت روشن سياسى پيدا كنند ، تا مبتنى برآن بتوانند با دولت مركزى گپ بزنند و بهحقوق ملى خود دست يابند.»
وادى سياست مانند باتلاق است ، تلاشها در جهت فايق آمدن برآن ، بهغرق شدن بيشتر منجر مىشود «كانون مهاجر» در مسير خبطآميزى كه گرفتار آمده بود ، نتوانست خود را از مرداب سياست دور نگهدارد ، بهشدت سياسى شد ، بهدام عبدالحسين عاقلى افتاد ؛ با كشته شدن عاقلى همه چيز از هم پاشيد. نه از تاك نشان ماند و نه از تاك نشان .
«تاوان اشتباه هميشه سنگين است.»
كالبد شكافى جريان كلى روشنفكرى افغانستان در عصر مكاتب ، اين واقعيت را بهدست مىدهد كه فاصله ميان عموم روشنفكران با تودههاى مردم بسيار زياد بوده است. پس از قرنى ، هنوز مردم زبان روشنفكران را درك كرده نمىتوانند ؛ روشنفكران نيازهاى حياتى مردم و منافع علياى ملى را نمىفهمند. بههمينقرار، تقابل جريانهاى روشنفكرى با حكومت متعلق بهاحزاب خلق و پرچم نيز از اساس اشتباه بوده است. هرچند كه آن حكومت ، در ماهيت خود كودتايى و غير دموكراتيك بود. بههمينرو ، از ظرفيتهاى كلان نيز بىبهره بود ؛ امّا ، با نظرداشت همهى عيوب و نواقص ، در آن برهه از تاريخ كشور ، خيرالموجودين هم بود. امروزه بر اثر تحقيقات و مقايسه ثابت شده كه دولتهاى خلقييان و پرچميان مدرنترين سازه در تاريخ كشور بوده و پاكترين ادارات را داشته و فساد و رشوت كمتر بهآن راه داشته است ، بقاى آن مىتوانست براى كشور مفيد باشد :
«اگر تمامى نيروهاى ملى و دموكراتيك ، از آغاز بهقدرت رسيدن ح . د . خ . ا . يكديگر را بهدرستى پيدا مىكردند ، قطعاً ضرورت ورود قواى اتحاد شوروى بهافغانستان منتفى مىشد. قواى شوروى دقيقاً 20 ماه پس از بهقدرت رسيدن حزب خلق ، به افغانستان وارد شدند ؛ زمانى كه آشوبهاى داخلى بنا بهابتكار «سيا» و «آى . اس . آى» بهاوج رسيده و موجوديت دولت كابل را با مخاطرات مواجه ساخته بود.»
اين نظر شمارى از اعضاى ارشد آن حزب در كابل بود ؛ و اضافه نمودند :
«از ابتدا در درون حزب و دولت مخالفتهاى پنهان و مقاومت منفى عليه ورود قواى اتحاد شوروى بهكشور وجود داشت. با اين باور كه اگر اتحاد شوروى به كمكهاى موأثر تسليحاتى ، اقتصادى و فنى خود ادامه دهد ، نيازى بهدخالت نظامى آن كشور نيست. دولت افغانستان مىتواند با اتكاء بهقواى مسلح كشور ، از مرزهاى كشور و موجوديت خويش دفاع نمايد ، درحالىكه دخالت آشكار نظامى تعادل قوا را بهنفع مخالفان برهم مىزند و موجبات تحريك بيشتر در سطح بينالمللى و مشروعيت جنگ مىگردد. اگر قواى اتحاد شوروى وارد افغانستان نمىشدند ، مخالفان ما در سطح محدود براى مقابله با دولت افغانستان تسليح مىشدند ؛ امّا ، با ورود قواى شوروى بهافغانستان ، قدرتهاى غربى مخالفان ما را در سطح جنگ با اتحاد شوروى مسلح كردند. اين امر در كابل پيشبينى شده بود؛ امّا ، در مسكو، خير.»
جنرال محمد نبى عظيمى نيز بهسهم خود در مورد خطاهاى حزب و دولت چنين مىنگارد:
«اسباب و عوامل سقوط دولت بىشمارند ، كه بهمشكل مىتوان عناصر اصلى و فرعى آن را تشخيص داد يا تقدم و تأخر عوامل را در آن در نظر گرفت ، هر جزء اين زنجيره در جاى خود و بهموقع خود اهميت داشته و اگر انسان نتواند آن را در نظر بگيرد ، در زنجيرهى مذكور حلقههاى مفقودهى زيادى پيدا خواهد شد ، كه ديگر نمىتوان بدان زنجير گفت.»
«پس اين قصه سر دراز دارد:»
«حزب ما ، كه در مخالفت با كهنه و از بطن كهنه بنا برجبر زمان سر را بلند كرده بود و در جنگل سياه و تاريك جهالت و عقبمانى بهمثابه شمع كوچك كمفروغى روشنى مىافگند ، از بدو زايش خود محكوم بهفنا گرديده بود ، زيرا كه يكبار ديگر همان اشتباهات و خطاهاى را تكرار مىنمود كه سالهاى قبل تاريخ نهضت و ترقى كشور آن را تجربه كرده و بهمثابه درس بزرگى بهارمغان گذاشته بود ، همان شتاب ، همان تعجيل ، همان اقدامات قبل از وقت و همان برخوردهاى ذهنى و سطحى با مذهب، عقايد و سنتها، اين خطاى بزرگى بود. مريضى قدرت، كشمكش براى تصاحب قدرت بها ندادن بهاراده و خواست مردم بعد از گرفتن قدرت، عوامل اين فنا و بربادى بود.»
«پياده شدن قواى روسى و لشكر بيگانه در كشور ، ديگر اين شكست را حتمى ساخت ، مقاومت آغازين در برابر اصلاحات و ريفرمها كه حقير و كوچك بودند ، به "جهاد " تبديل شد ، جهاد در عقول و قلوب مردم راه باز نمود و سرتاسرى گرديد. جهان از آن پشتيبانى كرده و پاكستان بهمركز جهاد تبديل شد و ضياءالحق رهبرى جهاد را بهعهده گرفت. جنگهاى چريكى و محلى ، بهجنگهاى تنظيمى و تمام عيار تبديل گرديد و بيلانس قوا برهم خورد ...»××× )1( دكتر احمد رنجبر : «خراسان بزرگ» ص: 103 ×××
در سالهاى ميانى دههى 1360 اين احساس در قشر بالاى حزب حاكم خلق بهوجود آمد كه مصالحه و آشتى ملى يگانه راه برونرفت از غرقاب جنگ برادركشى در كشور است ؛ ولى بسيار دير شده بود. مسألهى افغانستان بينالمللى شده بود و هريك از طرفها طيفى از عناصر مسلح افغانى را بهاستخدام خود درآورده و بر بخشهاى از خاك كشور مسلط ساخته بود. درحالىكه عناصر ملى - مستقل در همه جا ايزوله شده بودند و قدرت تعيين كننده بهحساب نمىآمدند. چنين بود كه جريانهاى موسوم به «جنبش ملى - مستقل» آن فرصت طلايى و نقد را از دست دادند و بهاميد نسيهى فردا ، خود را تباه ساختند .
فرداى كه تا هنوز بعد از گذشت سى سال نيامده است !
اكنون وقتى پشت سر خود مىنگريم ، قبل از هرچيز با اين پرسش بزرگ مواجه مىشويم كه:
- «سى سال جنگ براى كشور و مردم افغانستان چه ارمغانى داشت ؟»
= اين جنگ منحوس ، مردم افغانستان را پارچه پارچه ساخت ، براى اولينبار (يعنى بعد از هرگز) غيرت و غرور افغانى را شكست و افغانها را نزد ملل همسايه تحقير ، تعجيز و محتاج نمود. ابهت شان شكست و حرمت و شأن آنها از بين رفت. امروزه پس از سىسال جنگهاى دورهاى بهروشنى مىبينيم كه افغانها (بهاثر پلشتى رهبران قومى و محلى خويش) از لحاظ فرهنگى و روانى ، مردمى بار آمدهاند كه در مقابل يكديگر ، پلنگ تيزدندان ؛ و در برابر بيگانگان ، موش هستند. چنانكه دريوزگى ، چاپلوسى ، گدايگرى ، كفشبردارى ، و چاكرى براى بيگانگان را هنر و فضيلت مىدانند ؛ از آن شكوه و غيرت و غرور چيزى باقى نمانده است ، بيم آن مىرود كه اين وضعيت بهعادت مبدل گردد. هرجامعهى كه در آن روح آزادگى ، تعاون ، خيرانديشى ، نيكوكارى ، ايثار ، هميارى و عزت نفس جاى خود را بهتماميتخواهى و نفسپرستى بسپارد ، لامحاله رو بهزوال است. از قول «فرانتس فانون» روايت است: «افتضاح بهخودى خود خطرناك نيست ؛ آنچه خطرناك است ، عادت گرفتن بهافتضاح است.»
بهاين ترتيب ، مىتوانيم خوب بفهميم كه شقاق در طيف گستردهى جنبش روشنفكرى و نخبگان سياسى افغانستان ، يك خطاى بزرگ و استراتژيك بود. گروه كوچك و فرهنگى كانون مهاجر {كه علىالاصول خواستار جامعهى جهانى «امت» بود××× )1( جنرال محمد نبى عظيمى: «اردو و سياست در سهدههى اخير افغانستان» ص:72 ××× { نمىتوانست مبرى از آن خطاى عمومى حركت نمايد. آن گروه در عينحال كه معتقد بهمبارزهى مسلحانه نبود ، از آشوبهاى داخلى كه در ماهيت حقيقى خود چيزى بيش از «شورش كور عوام فريب خورده» نبود {كه طبق قواعد عقلى بايد نقد و محكوم مىشد} بهطور سرسختانه حمايت نموده و در شعارها و تعابير خود ، آشوبگران را " غازيان ميهن " و «مجاهدان خستگىنشناس كوهاى هندوكش و بابا» مىخواند ! و اشعار آتشين ، اندر توصيف و تشويق آنان مىسرود. سراسر نشريهى پيام مهاجر آكنده از تشجيع و ستايش تفنگ بهدوشان كورمغز و بىسواد است كه از فرط جهل مقهور احساسات شده و عزم تخريب خانهى اجدادى نموده بودند. در شمارهى 13 پيام مهاجر شعر سپيد مقاومت تحت عنوان «آتش بهنام خدا» چنين آمده است :
برادر!
سرت را بالا نگهدار
و گردنى را كه هرگز خم نشده است ،
كرنش مياموز .
برادر!
دندانهايت را بههم بفشر
و جمجمهات را بهخدا بسپار
پاهايت را محكم بر زمين بكوب
همهى كينهات را در مردمك چشمانت گرد آور ،
و چشم ، در چشم دشمن ، راست بايست ،
و بىباك و بىامان ،
خشم و ترس را ،
بر درون جانش فرو بريز
اى فرزند رنج و كار!
كينهى مقدس تو
خون توست!
خون بناحق ريختهى برادران بردهى توست
اين خون سرخ و سيال را گرامى دار
و كينهات را
و دشمنت را هرگز فراموش مكن
كه زخمهاى كين را فراموشى نيست
×××
برادر!
تا ستم در دنيا هست
دشمن توهم هست
تا دشمن تو در دنيا هست
تفنگ تو هم هست
برخيز!
و تفنگت را برگير
و قلبت رابر سر نيزهى آن بزن
و بهسوى دشمن آتش كن:
بگير! اين قلب من است
بگير! اين خشم و خون من است
بگير! اين دين و كين من است
و ، بىامان قلب سياه و كدرش را از هم بپاش:
آتش! بهنام خدا و مردم
آتش! بهنام خون و خشم و حماسه
آتش! بهنام دست انتقام همهى مستضعفين
آتش ...
در همين موقع رهبران آشوبگران را از دَم تا دُم مردود مىداشتند. بخش شيعى آن را «حجةالمفلسين» و بخش اهل سنت را «ثناگويان دربار ظاهرخان» مىخواندند .
در مفهوم انقلاب : پس از «كانون مهاجر» تمام حلقات متعلق به«جنبش برابرى طلب» همينطور فكر مىكردند. آنها بهنحو مبهم و موهوم چشمانتظار اين معجزهى حتمىالوقوع بودند كه هرچه سريعتر رهبران نالايق موجود از صحنهى روزگار محو مىشوند ، جاى خود را بهرهبرى صالح مىسپارند. و اعتقاد داشتند : «قيام خلق! بهزودى رهبرى شايستهى خود را از درون بروز خواهد داد.» آنها از نظر فلسفى اعتقاد داشتند آنچه در افغانستان اتفاق افتاده ، يك انقلاب است ؛ از آنجا كه هر «انقلاب و جنبش لزوماً و بهحكم "ديترمينيسم تاريخ " حايز خصلت زايندگى است» پس «انقلاب افغانستان» نيز ناگزير رهبرى با كفايت خود را خواهد زاييد. انقلابات موفق دنيا مثال روشن شان بود. بهخصوص ، شرايط افغانستان را با الجزاير {عهد انقلاب} مقايسه مىنمودند و يقين داشتند : هر آنچه در آنجا رخ داده ، در افغانستان نيز قابل وقوع است. و گمان مىكردند بهزودى در افغانستان «بنبلا»ها، «بومدين»ها و «فرانتس فانون»هاى نيرومند ظهور خواهند نمود و رهبرى جنبش را بهدست خواهند گرفت ! در شماره 14 پيام مهاجر تحت عنوان «در نبرد مقاومت» چنين آمده است :
«... وظيفهى هرانقلابى پاكانديش و مؤمن بهآرمان خلق و وفادار بهپيمان خدايى خويش اين است كه در اين مرحلهى حساس تاريخ وطن ما با تمامى توان و امكان بهيارى مردم شتافته و تودههاى خشمگين و بهپا خواسته و عاشق جنگ و تشنهى آزادى را كه سخت نيازمند نظمدهى و ايجاد تشكيلات مخفى و زيرزمينىاند ، يارى دهند. و در شهرها كه شاهرك حيات مزدوران و متجاوزان بهحساب مىآيد ، هستههاى مقاومت نيرومند و فعال بهوجود بياورند. و چون اكثريت مطلق مردم كشور ما بىسواداند ... و در برابر نيرنگها و فريبهاى دشمن ضربه پذيرند ، و غير قابل اعتماد ، اين برعهدهى جوانان رشيد وطن و پيشاهنگان مسير انقلاب است كه با استفاده از تجارب انقلابى و اندوختههاى علمى و فكرى خويش ، برنامههاى وسيع و همه جانبهى دراز مدت را بهمرحلهى اجراء بگذارند و تودهها را براى يك نبرد دوامدار و پرمخاطره آماده سازند ...»
«... بنابراين همگام با پيكار بىامان ضد روسى و گرم نگاهداشتن سنگرهاى نبرد ، بايد براى رشد بينش سياسى ، مذهبى مردم و زدودن خرافات و اوهامى كه بهنام مذهب در جامعه حاكم است ، و نامذهبىهاى مردم فريب از آنان تغذيه مىكنند ، و نيز معرفى چهرههاى خايين بهظاهر انقلابى و طرفدار مردم ، مجدانه كوشش نماييم.»
همين ايده را طى مقالهى ديگرى با عنوان : «چرا چنين هستيم و چه بايد كرد ؟» كه در همين شماره چاپ شد ، نيز دنبال كرد. همچنين در شمارههاى مشترك 24 - 23 ، متعلق بهماههاى دلو و حوت سال 1359 اميدهاى خود نسبت بهآيندهى جنبش را ضمن درج مقالهى طولانى تحت عنوان «ارتجاع و استعمار» اينگونه بيان داشت :
«... ديگر ارتجاع و عمال اجانب ، آن باد و بروت دو سال پيش را ندارند و در تداوم جهاد خلق ، دلشكسته و مأيوس و نا اميد گشته و بهفرار آبرومندانه! مىانديشند ، پس هيچ باك و پرواى نداريم از اينكه اين خيرهسران در واپسين دم حيات بهننگ آلودهى خويش ، هَى زهر بپاشند و نيش و دندان نشان دهند. كه ما در تداوم راه خويش ، استوار و تسليم نشناسيم...»
امّا ، زمان گذشت ، هرچه انتظار كشيديم ، اين مادر بيمار و يائيسه چيزى نزاييد !
افغانستان دراينجا نيز همان قبرغهى كجى بود كه با هيچ فرمولى تطابق نكرد !
انقلاب ، خونهاى مرده را از كالبد جامعه ازاله مىكند ، بهجاى آن ، خونهاى تازه در عروق و شريانهاى جامعه جارى مىسازد و تجربيات جنبشهاى رهايىبخش جهان انتظارات «جنبش روشنفكرى ملى مستقل افغانستان» را تأييد مىكرد. تحليل فلسفهى تاريخ نيز بهما مىآموزد كه پديدهى نو از دل كهنه بيرون مىآيد. از همين رو پيشرفت جامعه قانونى است؛
- ولى در افغانستان «انقلاب» نشده بود .
= كل ماجرا اين بود كه در يك طرف رژيمى ناپخته و خشن كودتايى روى كار آمده بود ، در جانب مقابل شورش كور عوام روى داده بود. هر دو مورد بهتحريك عوامل خارجى !
در سوى ديگر روشنفكران خردهپا بودند كه تازه شروع بهتمرين مشق مىنمودند .
اصلاً در افغانستان شرايط تاريخى و پتانسيل يك انقلاب بهوجود نيامده بود ؛ بههمين دليل اين كشور نه توانمندى انقلاب كردن داشت و نه نيازى بهانقلاب داشت. فقط يك رشته اصلاحات هدفمند ، فراگير و نفسدار {از نوع انقلاب سفيد شاه ايران} مىتوانست براى آن آب حيات باشد. ]هنوز هم راهحل معضلات كشور همين است.[ چيزى كه در مخيلهى هيچكس نبوده و نيست. بسيار مضحك است كه همهى طرفها ]هركدام از ظن خود [هاى و هو مىكردند كه در كشور انقلاب شده است ! همگان فقط شيفتهى لفظ «انقلاب» بودند !
با اين وصف كه «جنبش روشنفكرى ملى - مستقل» از ابتدا متوجه خلاء رهبرى بود؛ انتظار داشت رهبرى صالح در مدت زمان قابل تعريف از درون جنبش ظهور نمايد ؛ لكن بهدليل وابستگى رهبران منحط و گذشتهگرا بهبيرون از مرزهاى كشور و همچنين بىسوادى و عقبماندگى مفرط جامعهى افغانى ، تحقق آن وعدهى تاريخى تأخير افتاد و جنبش روشنفكرى نتوانست در مدت زمان قابل پيشبينى ، اتوريتهى جنبش سراسرى را بهدست گيرد ؛ روشنفكران نتوانستند نقشهى راه وحدت ملى را ترسيم نمايند. آنها تا هنوز خمخمكى و در سايه راه مىروند. همين امر باعث شده كه امروزه روشنفكر واقعى با كلاهبردارانى كه گوسالهپرستى پيشه كرده و بهكفشبردارى و مدح و ستايش رهبران بىسواد و فاسد قبايلى افتخار مىنمايند، مشتبه شود ؛ رهبرانى كه لاقلم جنايتكار و محكوم تاريخاند ... شمارى روشنفكرنما هم براى سفارتخانههاى غربى و قواى آيساف حمالى و دلالى مىكنند و جهت كسب تقدم نزد آنها با يكديگر كورس مىگذارند! حرف شان بهاى نان شان است و نان را هم بهنرخ روز مىخورند .
بخش چهارم
================
تاريكخانه سياست
------------------------------
- بر سردرب معبد نوبهار " بلخ " اين جمله نوشته بود :
«پادشاهان را سه صفت لازم است : عقل و صبر و مال»
(خراسان برزگ = رنجبر ص ۲۰۰ ×××
)1( افغانستان در قرن بيستم/ ظاهر طنين. ×××
- «هنگامى كه در جلسهى سياسى ، يا كنفرانس خبرى شركت مىكنيد، حرفى تازه بزنيد. اگر مطلبى تازه نداريد ، سخنى گُنده بگوييد.» "آيةاللّه محسنى قندهارى"
- «وقتى يك ديپلمات مىگويد «بله» ، يعنى «شايد» ؛ وقتى مىگويد «شايد» ، يعنى «نه» ؛ و زمانى كه مىگويد «نه» ، ديگر ديپلمات نيست.» "ه. ل. منكن"
سياست ، سكهى دو رويه است ؛ بهتعبيرى مانند پياز داراى لايههاى پرشمار است. و بهقول صاحب سخن : «صورتى در زير دارد آنچه در بالاستى !» سياست يك معماى مجهول چند معادلهاى است ؛ ظاهرى دارد و باطنى. پشت پرده ؛ روى صحنه. يك بازى است ؛ جنگ است ؛ هنر است ؛ زندگى است ؛ همه چيز است ؛ در عينحال هيچ چيز نيست ! گفته شده كه سياست جنگى است با شيوهها و ظواهر بازى ؛ بازى است بهجديت و بىرحمى جنگ. آن جنگى بدون خونريزى است ، همچنانكه جنگ سياستى توأم با خونريزى است. سياست علم عبور از روى كشتزارهاى مين ، گذشتن ، از روى سيمهاى خاردار و خندقهاى نامرئى است ...
آن لبخندها و تهديدها همهاش دروغ است ، در عين كه همهاش راست هم است !
سياست ؛ اصول ، اخلاق ، ارزشها و باورهاى خاص خود را دارا است كه در عمل متغير و شناوراند. هرچند كتابهاى زيادى در موضوع علم سياست تحرير شده است ، معالوصف تكنيك اجرايى آن قابل ثبت و تقرير نيست. اصول و مبانى آن در خزانهى مغز آدمها تعبيه شده ، و ابزار اجرايى آن در وهلهى نخست ، همان قواى پنجگانه ، بهاضافهى حس ششم فوقالعاده قوى را بهكار مىطلبد. بهبيان روشنتر : قدرت سهگانهى نطق ، چشم و گوش سهم برجسته در تعامل سياسى ايفاء مىكنند : درست سخن گفتن ، درست شنيدن و درست ديدن كه نهايتاً به: «جمعبندى و حدس درست» بيانجامد «درك سياسى» تعريف مىشود .
سياست جنگ مغزها است ؛ در قاموس سياست هيچ چيز بىمعنى نيست و عبث صادر نمىشود يك بار انداختن ابرو بهسمت بالا ممكن است هزار و يك معنى دهد. يك تبسم ، يك لبخند ، يك نيشخند ، يك پوزخند ... يك تهديد ، يك قهر ، يك لطيفه ، يك نكته ... هريك از اينها در جاى خاص خود بهكار مىروند. هيچيك شان مفت و بىهدف صادر نمىشود ؛ در عين كه همه شان مفت است و در غايت كلام «سياست فقط يك كاخ شيشهى است» !
اين سطح فاخر سياست در دنياى مدرن است كه بهآن «هاى پليتيك» گفته مىشود ؛ امّا ، در جوامع منحط و قبايلى ، مانند جامعهى ما ، سياست يك بازار است كه درست شبيهه بازار مال فروشان مىماند. شما در آنجا تعدادى آدمنما مىبينيد كه هركدام گلههاى بشرى را پيش روى خود دارند ؛ يكى مىفروشد ، ديگرى مىخرد .
اين گفته در آتمسفر جنگى صادق است ، در شرايط صلح و حتى فضاهاى انتخاباتى نيز مصداق كامل دارد. همچنانكه در اينگونه جوامع ، ميكانيسم آموزش نيز برگردانى از «گلهدارى» و «گوسپندپرورى» را تداعى مىكند. در آنجا «انسان» تربيت نمى شود ، "بره" پروريده مىشود. لذا مراكز آموزشى تفاوت چندانى با آغل برهها ندارند .
سياست علم عوام نيست ، وقتى عوامانه شد ، ديگر سياست نيست. عوامى بدبخت در همه جا چشمش بهعلف سبز است و در بهترين حالت ، بيش از سياهى لشكر نيستند ؛ آنها چه مىدانند كه سياستمداران با ايشان چه مىكنند؟ عوام نمىانديشند ، فقط حس مىكنند ؛ و احساسات و شعور شان قابل اعتماد نتواند بود. آنها مسايل را بريده ، بريده و جدا از هم مىبينند ؛ از درك پيوند و علل مشترك ميان روىدادهاى ديروز و امروز و اينجا و آنجا عاجزاند. از ديد عوام هر روىداد سياسى اجتماعى بهطور مستقل اتفاق مىافتد. آنچه امروز است ؛ جدا از آن چيزى است كه ديروز بوده ؛ آنچه در اين ساحه روى نموده ، سوا از آنچيزى است كه در آن ناحيه واقع شده است ... حال آنكه خواص ، بين تمام روىدادها علت مشترك و پيوند عميق پيدا مىكنند. از ديد خواص همهى رخدادها مانند حلقات زنجير بههم پيوستهاند ؛ روىداد قبلى زمينهساز بروز روىدادهاى بعدى مىگردند .
جريانهاى سياسى تاريخ معاصر افغانستان
افغانها {بهطور گسترده} از دههى 1340 (هش) وارد عرصهى سياست شدند. اين دهه كه در تاريخ معاصر افغانستان «دههى دموكراسى» عنوان گرفته ، يك سر فصل مهم و تعيين كننده در حيات سياسى مردم افغانستان بهحساب مىآيد. در اين برهه ، عوامل و موألفههاى بىشمار ملى و بينالمللى دست بهدست هم داده و زمينهى ورود جامعهى افغانى بهعرصهى زندگى نوين سياسى را فراهم آوردند. شرايط جهانى و منطقوى در آنموقع اينگونه بود :
جنگ دوم جهانى تازه بهپايان رسيده بود )1324 - 1318( اجراى طرح مارشال بههدف بازسازى اروپا آغاز شده و با موفقيت پيش مىرفت ، رقابت تسليحاتى و جنگ سرد بين دو ابرقدرت فاتح شروع شده بود ، شبهقارهى هند از قيد استعمار انگليس آزاد شده و كشور جديدى بهنام پاكستان در همسايگى ما تولد يافته بود .
انقلاب دهقانى چين تحت رهبرى مائو تسهتونگ بهپيروزى رسيده بود ، آفريقاى سياه بهجنبش آمده بود ، منازعات اعراب و اسراييل برمنطقه سايه افكنده بود ، ناسيوناليسم عربى تحت رهبرى جمال عبدالنّاصر در اوج جوشش بود ، منطقهى شرقميانه بهحيث مخزن عظيم نفت شناخته شده و اهمّيت روزافزون كسب مىنمود ، قيمت نفت افزايش يافته بود و اين كالاى حياتى ارزش خود را در جنگ و صلح بهاثبات رسانيده بود. در ايران هم محمد رضا شاه پهلوى طرح همه جانبهى اصلاحات ارضى و اجتماعى خويش تحت عنوان «انقلاب سفيد» ، يا «انقلاب شاه و ملت» را موفقانه بهاجراء گذارده بود .
در اين مقطع تاريخى ، شرايط داخلى افغانستان اينگونه بود: اينكشور كه در جنگ دوم جهانى بىطرفى مطلق اختيار نموده و مرزهاى خود را بهروى خارجيان بسته بود ، از هرنوع آسيب مصون مانده و از جهتى هم سهمى در پيروزى متفقين برآلمان نازى نداشت. بناءاً نسيمى از بازسازى و اجراى طرح مارشال بهآن نرسيد. با اين وجود ، پس از ختم جنگ ، فضاى سياسى كشور تاحد زيادى گشوده شد و براى نخستينبار تيپهاى تحصيلكرده و جوان كشور كه بهرشد كمى و كيفى قابل ملاحظه رسيده بودند ، اراده كردند تا در نحوهى ادارهى كشور سهيم گردند .
قبل از آن ، سلسله جنبان مديريت و سياست در كشور خوانين ، متنفذين مذهبى و سران قبايل بودند. چنانكه خوانديم ، اصحاب بلخى از ميان خوانين و متنفذين محلى ، فرماندهان اردو و كارگزاران سطوح بالاى ادارى برگزيده شده بودند. دلايل اين موضوع كاملاً روشن است : در آندوره دانشگاها و مراكز آموزش عالى توسعه نيافته بود ، بنابراين قشر جوان تحصيلكرده و دانشجو در مملكت پا نگرفته بود ، تا از چندان كميت و كيفيتى برخوردار باشد كه بتواند بهحيث يك نيروى سياسى موأثر عرض اندام نمايد. بههمان نسبت طبقهى متوسط شهرى كه در هرجامعه بستر اصلى تحولات بزرگ مىباشد ، به وجود نيامده بود. و چندان صنايع و كارخانهى نيز داير نبود ؛ بناءاً طبقهى كارگر هم وجود نداشت در آنموقع روابط توليد برپايهى سيستم سرواژ (وابستگى دهقان بهزمين) استوار بود و مناسبات اجتماعى برمبناى قبيلهاى و ملوكالطّوايفى برپا بود. فقر و تنگدستى ، امراض و بىسوادى در مملكت بيداد مىكرد .
در دههى 1340 (اوج عصر مكاتب) بود كه انواع تمايلات فكرى ترجمه شده در خارج ، وارد عرصهى ادبيات سياسى كشور گرديد. گروهاى سياسى و جريانهاى روشنفكرى ملهم از همان ادبيات و مبتنى بر خط مشىء تعريف شده تشكيل شدند و مدلهاى برونمرزى مطمح نظر نخبگان سياسى افغانى قرار گرفت. بدنهى اصلى آن گروها را محصلين و دانشجويان دانشگاه كابل (تأسيس در 1328 - هش) و افسران اردو تشكيل مىدادند. دراين مرحله ، بهطور مشخص چند نوع گرايش در عرصههاى ملى و دانشجويى كشور بهوجود آمد :
1 - هوادارى از مسكو ، با خصلت الگوپذيرى از انقلاب بلشيويكى اكتبر ، در قالب تشكيل حزب دموكراتيك خلق افغانستان ، مشهور بهدوجناح خلق و پرچم تحت رهبرى نورمحمد ترهكى ، حفيظ اللّه امين ، ميراكبر خيبر و ببرك كارمل .
2 - هوادارى از پكينگ ، الگوپذيرى از انقلاب دهقانى مائو تسهتونگ ، در قالب جريانهاى معروف به «شعلهى جاويد» مانند «سازمان دموكراتيك نوين» تحت رهبرى انجنير عثمان لندى (استاد فاكولتهى ساينس پوهنتون كابل) دكتر سيد كاظم دادگر ، سيد بشير امين، پرفيسور محمد اسحاق ، سيفالرحمن ، سيد عباس باميانى ، برادران : دكتر عبدالرحيم و عبدالهادى محمودى (از قوم تاجيك) و برادران اكرم و صادق يارى (از قوم هزاره) اين جريان بهدليل انتشار نشريهى موسوم به«شعلهى جاويد» (نشر اولين شماره در 15 حمل 1347( مشهور به«شعلهاى» شدند. و در پيوند با همين طرز فكر بود جريانى موسوم به«سازمان انقلابى خلقهاى افغانستان - ساما» تحت رهبرى سيد عبدالمجيد كلكانى و برادرش سيد عبدالقيوم ؛ اينها بعداً بهگروهاى كوچك تحت عناوين " ساما" ، " ساوا " ، "سرخا " ، "جازا" ، "راوا"، "رهايى " ،" كار " ،" هجا " ،" فازا " ،" فاسا " ، اخگر ... و غيره تقسيم شدند. درگيرىهاى خونينى بين ايشان روى داد. براى تفصيل بيشتر بهبخش دوازدهم «شبح مائوئيسم» رجوع شود .
3 - «مذبذبين ملى - ايديولوژيك» برخلاف مشهور ، طاهر بدخشى و گروه مشهور به«ستم ملى» منشعب از حزب خلق (جناح پرچم) را نتوان مائوئيست ايديولوژيك ، يا «شعلهاى» دانست. هچنانكه نتوان خلقى يا پرچمى خواند ؛ لكن بعداً عناصر اين گروه بعضاً با «حزب خلق» و گاه با جريان «شعله» متحد مىشدند. " ظهوراللّه ظهورى " يك تن از همرزمان طاهر بدخشى دربارهى ماهيت و اهداف گروه مشهور به«ستم ملى» چنين توضيح داده است:
«يك سال بعد از انشعاب اول ح . د . خ . ا . «محمد طاهر بدخشى» و همراهانش بنا بر موجوديت حفيظ اللّه امين و بالا كشيدنش بهسطح رهبرى جناح خلق از طرف نور محمد ترهكى ، جدا شدند و با طرح مسألهى ملى در كشور كثيرالملهى افغانستان شاخهى ديگرى را بهنام " محفل انتظار " ايجاد نمودند. اين شاخه معتقد بود كه در افغانستان افزون بر تضاد طبقاتى ، تضاد ملى نيز وجود دارد ، ملت برادر پشتون كه پس از احمدشاه ابدالى 1747 م تاج و تخت كشور را تصاحب نموده است بهملت حاكم تبديل شده و صاحب امتيازاتى چند گرديده است: از پرداختن ماليات معاف است ، خدمات عسكرى انجام نمىدهد ، كرسىهاى بالاى دولتى را انحصار كرده ، بورسهاى خارج را قبضه نموده ، امكانات وسيع اقتصادى بهشمول زمينهاى زراعتى، تسهيلات صنعتى و تجارتى را در اختيار گرفته است ... و غيره ؛ بدينترتيب ، مليتهاى غير پشتون كه از اين همه امتيازات محروماند از دو ستم رنج مىكشند. يكى ستم طبقاتى و ديگرى ستم ملى. بنابراين كانون خيزش قيامهاى انقلابى بهدرجهى اول مناطق ملتهاى غير حاكم مىباشد كه بايد كار تهييج و سازماندهى مردم در آن جاها متمركز شود.»
«با اين تحليل ، متعصبينى چون افغان ملتىها و شووينيستهاى مختلف نام «ستم ملى» را بر همراهان طاهر بدخشى برچسپ زدند و وسيعاً آن را تبليغ نمودند. بعدها اين محفل انتظار بهدو شاخهى ديگر جدا شد كه يكى بهنام «سازمان انقلابى زحمتكشان افغانستان» (سازا) و ديگرى بهنام «سازمان فداييان زحمتكش افغانستان» (سفزا) كه دومى با پيوستنش در سال 1360 بهحزب حاكم، در آن منحل گرديد و اولى تا آخرين روزهاى پيروزى مجاهدين موجود بود. حزب مذكور نيز در بين افسران و سربازان صفحات شمال نفوذ كرده بود.»××× )2( گروه پژوهشى سينا: «افغانستان در سه دههى اخير» ص: 181. ×××
4 - «افغان ملت» كه با عنايت بهسرحدات تاريخى افغانستان ، شعار «افغانستان بزرگ» سر مىداد ؛ «افغان ملت» نيز مانند «شعلهى جاويد» داراى گروهاى مختلف و پراكنده بوده و هستند ، با اين تفاوت كه عناصرى از آنها پيوسته در پستهاى حساس و كليدى دولت قرار داشتند و دارند ؛ و لى «شعلهاىها» هرگز دست شان بهيك چوكى مهم نرسيد .
5 - ديگر جريانات خرد و ريز فراوان با گرايشهاى مختلف چون: افغان «سوسيال دموكرات» بهرهبرى غلام محمد فرهاد " مساواتىها " بهرهبرى محمد هاشم ميوندوال «حزب ملى و مترقى افغان» و غيره... تحت رهبرى مير احمدشاه ، عبدالواسع رويين ، غلام نبى ...
6 - هوادارى از جريان «اخوان المسلمين» و در پيوند با " جماعت اسلامى پاكستان " و افكار ابوالاعلى مودودى ، قاضى حسين احمد ... در قالب «جوانان مسلمان» تحت رهبرى منهاجالدّين گهيج ، غلام محمد نيازى ، حبيبالرّحمن ، سيد محمد عمر. استاد موسى توانا ، و بعداً برهانالدّين ربانى ، احمد شاه مسعود ، گلبالدّين حكمتيار ، عبدالرّب الرّسول سياف ...
سازمانهاى انقلابى و تأثيرگذار: از ميان آن همه دستجات و خط و خطوط ، سه جريان : «خلقى - پرچمى» ، «شعلهاى» و «اخوانى» را مهم ديدهايم :
بين افراد وابسته بهاين سه نوع گرايش ، مناقشات و درگيرىهاى دامنهدارى بر سر وجود ؛ يا عدم " خدا " روى مىداد. عرصهى درگيرىها اغلب محيطهاى آموزشى ، خاصتاً دانشگاه كابل بود. در سال 1351 يكى از رهبران شعلهاى بهنام " سيدال ناصرى " دراين درگيرىها كشته شد. يكى از مباشرين قتل ، گُلبُ الدّين حكمتيار بود كه مدتى زندانى گرديد. حكمتيار مىگويد :
«در دانشگاه كابل با كمونيستها بحث مىكرديم ؛ يكى از آنها بهمن گفت :
" تو چه دليل دارى كه خدا هست؟ " »
«اين اولينبار بود كه مىشنيدم براى اثبات وجود خدا بهدليل ضرورت است.××× )3( داكتر مير صديق فرهنگ: «افغانستان در پنج قرن اخير» ج1 صص: 23 - 22.
در اين مورد صفحات 105 تا 113 از كتاب «اردو و سياست در سهدههى اخير» خواندنى است. ×××»
در منبع ديگرى متعلق بههمين دوره آمده است :
«در مجموعهى دانشگاهى كابل كه تا بهحال اينقدر دانشجو بهخود نديده ، سالهاى جوش و خروش سياسى است. اين اغتشاشات بهدليل منش ليبرال رژيم و مشاجرات پر سر و صداى پارلمان ، آزادى عمل بيشترى مىيابد. شاخهى دانشجويى «اسلاميستها» موسوم به «سازمان جوانان مسلمان» بهزودى بهصورت فعالترين جنبش در مىآيد. ناظران غربى اين جنبش را بهچشم جنبش محافظهكار مىنگرند ؛ حال آنكه داراى جنبهى انقلابى و اصلاحطلبانه نيز هست. ضمناً بگوييم كه تمايلى كه ترقى خواهانه پيرو غرب براى يك قدرت حاكم محافظهكار و غير مذهبى داشتند تا در مقابل اعتراضات مذهبيون بايستند ، يك تمايل استوار بوده است.××× )1( اختلافات خونين ميان حكمتيار و مسعود بخشى اعظمى از تاريخ خبطآميز جهاد را بهخود اختصاص مىدهد. پس از ورود مجاهدين بهكابل در سال 1371 اختلافات بهاوج خود رسيده و منشأ فجايع بىشمار گرديد. منابع متعلق بهحزب اسلامى احمد شاه مسعود را مسلمان خالص نمىدانند ، او را تحت تأثير شعلهاىها مىخوانند خبرهاى در دست است كه از همان ابتدا در محيط دانشگاه كابل بين گلبالدّين حكمتيار و احمد شاه مسعود درگيرىهاى فيزيكى مكرر روى مىداده و در يك مورد آقاى حكمتيار بخشى از لالهى گوش احمد شاه مسعود را با دندان گرفته و كنده بوده. مشهور بود كه يكى از گوشهاى احمد شاه مسعود لاله نداشته است ، بههمين علت كلاه پكُل خود را همهگاه كج مىگذاشت تا آن قسمت را بپوشاند . ×××»
«در افغانستان همكارى فرهنگى با مصر پس از مسافرت جمال عبدالناصر در سال 1955 آغاز نهاد و در ضمن آن يك تعداد از فارغالتحصيلان مكاتب دينى جهت تحصيلات عالى بهآن كشور گسيل شده و در جامع الازهر و ساير مؤسسات بهتحصيل پرداختند. بعضى از اينان فلسفهى سياسى اخوان را پذيرفته و در حلقههاى فعال آن شركت نمودند. و چون بهافغانستان باز گشتند ، از سال 1968 بهبعد بهتأسيس حلقههاى مشابه در پوهنتون كابل و مدارس دينى آغاز نهادند. بههمين دليل جنبش مذكور در مرحلهى نخست در افغانستان به«جنبش اخوانى» شهرت يافت و بعداً اين عنوان براى تمام جريانهاى اسلامى علم شد. درحالىكه عنوان رسمى اولين جمعيتى كه در پوهنتون در اين خط تشكيل شد بهروايتى «جمعيت جوانان مسلمان» و بهروايت ديگر «جمعيت اسلامى افغانستان» بود.××× )1( حسين نايل: سرزمين و رجال هزارهجات ، ص: 444. ××׫
كودتاى 26 سرطان 1352 و اعلام جمهورى توسط سردار محمد داوودخان درگيرىهاى اين سازمانها را نيز وارد فاز جديد نموده و در دوسوى موازى بهعرصههاى اجتماعى و اركان دولت كشانيد. چنانكه عملاً و علناً بين سردار داوودخان و جريان جانبدار مسكو همكارىهاى تنگاتنگ منعقد شد و دستگاه پليس خفيهى داووخان بهانضمام اركان قواى مسلح آكنده از وجود عناصر خلقى و پرچمى شدند. ديگر گروها نيز بهسهم خود درپى نفوذ در آن مراكز بودند ؛ لكن بهپاى خلق و پرچم كه از امتيازاتى چون وجود مستشاران روسى در آن مراكز برخوردار بودند ، نمىرسيدند. همهى اينها درحالى بود كه روابط بين دولتين افغانستان و پاكستان بر سر مسألهى پشتونستان در نهايت تيرهگى قرار داشت. داوودخان كه فردى ناسيوناليست ، باگرايش افغانملت بود ، روى موضوع پشتونستان حساسيت خاص نشان مىداد .
بهدنبال كودتاى 1352 غلام محمد نيازى ، رهبر گروهبندى اخوانى و رييس فاكولتهى شرعيات بهزندان افتاد و پليس داوود خان سراغ ديگر رهبران و فعالان اخوانى را نيز گرفت. در اين گيرودار برخى دستگير و زندانى شدند ، عدهى هم موفق بهفرار گرديدند و يكراست راه پاكستان را در پيش گرفتند. برهانالدّين ربانى ، احمدشاه مسعود و گلبالدّين حكمتيار از آن جمله بودند كه در پاكستان مورد اقبال گرم ذوالفقار على بوتو قرار گرفتند و در پيوند با جريان فكرى ابوالاعلى مودودى و قاضى حسين احمد فعاليت مىكردند ؛ اين مطلب در تاريخچههاى كه خودشان جهت معرفى سوابق خود تحرير نمودهاند آمده است. حتى يك چند رشته عمليات محدود نظامى در نواحى شرقى كشور ، در زمان محمد داوود را بهخود نسبت مىدهند .
با وقوع كودتاى 7 ثور 1357 ح . د . خ . ا . مهار قدرت را بهدست گرفت ؛ امّا ، انحصارطلبى ، اقتدارگرايى ، تماميتخواهى ، سركوب و بهويژه شتاب آن حزب براى اجراى هرچه سريعتر تغييرات در جامعهى بسته و عقبماندهى كشور ، موجبات آشوب و جنگهاى داخلى را فراهم كرد كه عواقب آن را همه مىدانند .
اين بهآن معنى است كه : كودتاى هفت ثور سال 1357 ناگهان اين جريانهاى خام را وارد عرصههاى اجتماعى و عملى كرده و بارى را روى دوش آنها انداخت كه هنوز توانايى حمل آن را نداشتند. لذا كاستىهاى بىشمار از ناحيهى گروه حاكم بهمشاهده رسيد. خاصه آنكه سعى كرد با توسل بهخشونتهاى دامنهدار ، روى ضعفهاى خود سرپوش بگذارد. موج بزرگى از زندان و شكنجه و كشتار مخالفان بهراه افتاد .
بهموازات آن ، دو جريان مغلوب اخوانى و شعلهاى بهاضافهى " ستمى" كه نه تنها خود را از مشاركت در قدرت محروم يافتند ، بلكه مشروعيت و موجوديت خويش را نيز در مظان خطر ديدند ؛ هركدام بهسهم خود علم مخالفت برداشته و با حزب حاكم از در خصومت وارد شدند. اسلحه بهدست گرفته و با آن جنگيدند. البته بخشهاى از شعله در زمان سردار داووخان نيز تحركات نظامى و ايذايى بهسركردگى مجيد كلكانى مبادرت مىكرد كه همين روند در دوران حكومت خلقىها بهاوج رسيد و بهجنگ تمام عيار مبدل شد .
همچنين در آغاز اين گيرودار و تنها دو ماه از كودتاى هفت ثور گذشته بود كه طاهر بدخشى توسط دولت دستگير و زندانى شد ، سپس در تاريخ 26 سنبله 1358 بهجوخهى اعدام سپرده شد. يك سال پس از آن عبدالمجيد كلكانى ، طراح جنگ چريكى و مغز متفكر نظامى شعلهاىها طى يك درگيرى مسلحانه در خانهى امن تيمى در مكروريان كابل بهدام افتاد و دستگير شد. متعاقباً شعلهاىها با صدور اعلاميهى شديدالحن بهدولت اخطار دادند كه «هرگاه يك تار مو از سر مجيد كم شود ، كابل را جابجا خواهند كرد.» مجيد كلكانى بعدها بهيك اسطوره مبدل گرديد و قلم بهدستان وطنى و خارجى در مورد ابعاد شخصيت ، استعدادها و سرنوشت او مطالب نوشتند. منجمله آنتونى هايمن در كتاب «افغانستان زير سلطهى شوروى» ضمن شرح بيوگرافى كلكانى ، او را با " روبين هود " مقايسه مىكند. سپس تشابهات كلكانى را با هم محلىاش حبيب اللّه مشهور بهبچهى سقو برمىشمارد و مىگويد : تحت رهبرى مجيد تعداد سامايىها از چند نفر بههشت هزار فزونى يافت. محمد صديق فرهنگ نيز در كتاب «افغانستان در پنج قرن اخير» ضمن اظهارات مشابه مىگويد : مجيد در كابل دستگير ، محاكمه و اعدام گرديد. امّا ، روايت فرهنگ از نحوهى دستگيرى مجيد دقيق نيست ، نامبرده مىگويد : «مجيد مردم كوهدامن را عليه دولت بسيج كرد تا اينكه در سال 1980 در وقتى كه جهت فاتحهخوانى بهخانهى نيك محمد وكيل سابق كوهدامن و خويش نجيب اللّه رئيس خاد رفته بود ، غافلگير شد و اعدام گرديد.» همچنين جنرال محمد نبى عظيمى در كتاب «اردو و سياست در سه دههى اخير افغانستان» مىگويد : مجيد در كابل دستگير شد و در ماه جولاى 1980 محاكمه و تيرباران گرديد. روايتهاى ديگرى نيز وجود دارد .
بهر حال ، اين ضربات براى شعلهاىها و ستمىها (كه در آن موقع اتحاد عمل داشتند) كمر شكن بود. چنانكه هردو جريان شعلهاى و ستمى ديگر نتوانست قامت راست كنند. پس از قتل مجيد ، برادر وى ، سيد عبدالقيوم كلكانى بهحيث جانشينى او تقرر يافت. قيوم تا سال 1368 در پاكستان بود و سامايىها را رهبرى مىكرد ، در آن سال در حياتآباد پيشاور ترور شد .
متعاقب اعدام طاهر بدخشى و قتل مجيد كلكانى ، و سركوبهاى گسترده ، جريانهاى شعلهاى و ستمى بسيار ضعيف شدند ، چنانكه ديگر نقش تعيين كننده در حوادث كشور نداشتند. از اين پس ، حوادث آيندهى كشور را دو گروهبندى اول (شامل خلق و پرچم) و (جريانهاى اسلامى مشهور بهاخوانى) رقم مىزنند كه در فاز كلان مىتوانيم بگوييم «رويارويى اصلى ميان ايالات متحدهى آمريكا و اتحاد شوروى بر سر مسألهى افغانستان شكل مىگيرد.» مجموعههاى ميانى چون بقاياى شعلهاى ، ستمى و ديگر گروهاى كوچك با ماهيت قومى ، محلى و مذهبى پادَوَكهاى هستند كه چون پرندههاى مهاجر يا گربههاى سر سفره اين سو و آن مىروند .
سران گروهبندىهاى مشهور بهاخوانى ، كه از قبل در پاكستان مورد اقبال قرار گرفته بودند ، با وقوع كودتاى هفت ثور قدر و منزلت بيشتر يافته و با استفاده از فضاى مساعدى كه بنا بهدلايل متعدد در پاكستان براى آنها فراهم بود ، فعاليتهاى خود را بهسرعت ساماندهى نموده و تحت عناوين حزب اسلامى ، و جمعيت اسلامى دفاتر فعال گشودند .
حزب اسلامى توسط گُلبُالدّين حكمتيار رهبرى مىشد. او كه در خانوادهى پشتونتبار و مهاجر (اصالتاً كوچى) ساكن در ولسوالى «امام صاحب» واقع در شمال ولايت كندوز بهدنيا آمده بود ، تا چندى قبل از آن دانشجوى رشتهى مهندسى راه و ساختمان در دانشگاه كابل بود. بنابر مشهور ، با احمد شاه مسعود همكلاس بوده كه با شدت مخالف يگ ديگر نيز بودهاند.××× )2( همان . ×××
حزب اسلامى بيشتر جوانهاى پشتون را دور خود جمع نمود و منحيث نمايندهى پشتونها شناخته شد. هرچند كه ]شايد بهدليل همان محل ولادت حكمتيار و نيز اينكه او از قوم الحاقى خروط مىباشد[ پشتونهاى جنوبى و مشرقى ، هيچگاه او را منحيث يك پشتون اصيل قبول نداشتند. از ديگر مليتهاى ساكن در كشور ، بهخصوص تاجيكها نيز در حزب اسلامى عضويت داشتند و داراى سمتهاى مهم حزبى هم بودند ، مثل عبدالصبور فريد (از قوم تاجيك) كه در سال 1371 از جانب آقاى حكمتيار بهحيث صدراعظم حكومت مجاهدين معرفى شد و مدتى در اين سمت كار كرد ، سيد اسحاق دلجو كه در دههى 1360 مسئوليت بخش فرهنگى حزب اسلامى در تهران را عهدهدار بود و حسينعلى فاضلى از قوم هزاره ...
- ديگرى «جمعيت اسلامى» بود كه توسط پرفيسور برهانالدّين ربانى (از قوم تاجيك) متولد ولسوالى «يفتل» واقع در شمال ولايت بدخشان ، فارغالتحصيل جامعةالازهر و استاد الهيات در دانشگاه كابل رهبرى مىشد كه بيشتر مركز تجمع تاجيكها شناخته شد .
اين دو جريان از نخستين گروهاى جهادى بودند كه اندكى پس از كودتاى هفت ثور در پاكستان فعال شدند. هردو گروه در بهار سال 1358 در ايران نيز دفاتر نمايندگى گشودند. درآن موقع سه ماه از پيروزى انقلاب اسلامى ايران مىگذشت .
در يكى دو سال اول بين هردو جريان منازعاتى بر سر ميراثدارى از «سازمان جوانان مسلمان» ادامه داشت ، هريك بهتنهايى خود را علمبردار آن جنبش مذهبى - دانشجويى سابق در دانشگاه كابل مىخواندند. و حزب اسلامى عطش بيشتر از خود نشان مىداد .
معالوصف در پاكستان شرايط مساعد براى هردو گروه آماده بود. گسلها ميان هردو جريان كه حايز بار زبانى و قومى نيز بود ، ادامه يافت تا در سال 1370 پس از ورود پيروزمندانهى مجاهدين در كابل بهاوج رسيد و اين شهر پرآوازه را با خاك يكسان كرد ، تا اينكه در پاييز سال 1384 گروه موسوم بهطالبان مانند بلاى آسمانى برسرهمه فرود آمده و بساط شان را جمع كرد .
قبل از آن ، در سال 1363 جريان قدرتمندى در داخل كشور پا بهعرصهى وجود نهاد كه منحيث بازوى جمعيت اسلامى عمل نموده و اعتبار و توانايى آن را چندين برابر افزايش داد : آن «شوراى نظار» بود كه توسط احمد شاه مسعود در قلمرو خودش تشكيل گرديد. قصد مسعود مركبى از ادارهى امور مناطق آزاد شده و هم سوق و ادارهى جنگ بود. با اينكه احمد شاه مسعود در اصل يك قوماندان وفادار بهجمعيت اسلامى بود و برهانالدّين ربانى همهگاه او را فرزند خود مىخواند ، بهوجود او افتخار مىنمود ؛ ولى شوراى نظار تحت نظر مسعود تقريباً در عرض جمعيت اسلامى مطرح شد. از جانب حاميان غربى و پاكستانى يك كانال مستقل جهت اكمال آن اختصاص يافت. حتى اتحاديهى اروپا نيز مسعود و شوراى نظار را مستقل از جمعيت اسلامى فرض كرد. اين شورى نمايندگىهاى مستقلى در خارج از كشور افتتاح كرد كه احمد ولى مسعود برادر احمد شاه مسعود نمايندهى خاص او در لندن بود .
اين شرايط كه در غالب موارد نام مسعود را بالاتر از نام برهانالدّين ربانى قرار مىداد ، خيلىها را بهاين اشتباه انداخته بود كه بين احمد شاه مسعود و برهانالدّين ربانى گسل واقع شده و رقابت جريان دارد. ولى حقيقت چنين نبود .
بههرتيب ، گروهاى اخوانى از همان بدو ورود بهپاكستان ، بهبركت زمينههاى مساعدى كه در نتيجهى ادامهى جنگ سرد بين دو ابرقدرت آمريكا و اتحاد شوروى و مخاصماتى كه بيش از سه دهه بين دولتين پاكستان و افغانستان برسر خط ديورند وجود داشت ، دامنهى فعاليتشان بهسرعت گسترش يافت. متعاقباً آشوبهاى پراكندهى داخلى هم فرصت طلايى بهآنها بخشيد. و پرستژ و اعتبار آنها را نزد ميزبانان پاكستانى و ديگر حاميان بينالمللى افزايش داد .
افزون براينها ، ورود قواى نظامى اتحاد شوروى در شش جدى سال 1385 يعنى {دقيقاً 20 ماه پس از وقوع كودتاى هفت ثور سال قبل از آن} بهافغانستان ارزش و اهمّيت آن تنظيمها را چندين برابر بالابرد. و سال 1358 را بهيك سر فصل مهم ديگر در تاريخ معاصر افغانستان تبديل نمود. در اين شرايط بود كه ديگر احزاب و گروهاى جهادى اهل سنت بهفاصلهى نزديك بههم در پيشاور بهفعاليت آغاز كردند. تعداد آنها بهعدد «هفت» رسيد ؛ كه بعدها موسوم بههفتگانه شدند. و رسانههاى غربى ]بويژه صداى آمريكا[ آنها را «مجاهدين راه آزادى» عنوان دادند .
شدت و وسعت جنگ در داخل كشور ، امواج عظيم و پايانناپذير مهاجرت غيرنظاميان بهپاكستان را موجب شد. هر مهاجر افغانى كه بهپاكستان وارد مىشد براى اين تنظيمها اعتبارى تازه بهارمغان مىآورد. چنانكه تا سال 1359 بيش از دو و نيم ميليون نفر مهاجر در پاكستان ثبت نام كردند. جنرال محمد ضياءالحق هرازگاهى با در بغل گرفتن يك كودك افغان (كه يتيم وانمود مىشد) بر صفحهى تلويزيون ظاهر مىگرديد و باكشيدن دست نوازش برسر او ، دربارهى اوضاع افغانستان صحبت مىكرد. ضياءالحق مىگفت : «تا زمانى كه خانهى پدرى اين كودك آزاد نشده است ، خواب و راحتى بر من حرام است.» كمپهاى براى اسكان مهاجرين احداث گرديد كه ادارهى داخلى آن بهعهدهى احزاب جهادى گذاشته شد. در آن كمپها مراكز تعليمى مبتنى بر نصاب افغانى گذارده شد و بعداً تا مقاطع عالى و دانشگاهى پيش رفت .
بازار چنان گرم شد كه هر حزب و گروه جهادى دنبال جذب مهاجرى بيشتر مىگشتند. طبيعى بود كه داشتن مهاجرى بيشتر بهمنزلهى نفوذ زيادتر در داخل كشور و بهرهمند شدن از امكانات و كمكهاى بيشتر حاميان غربى و پاكستانى بود .
بالاخره ، پاكستان همزمان چند جبههى معاند افغانى را در آستين خود پروريد و آنان را بهجان افغانستان انداخت. پاكستان طى سالها قبل از آن پيوسته در صدد بود تا گوش اقوام افغانى را بهدست آورد ، ولى توفيق چندانى حاصل نكرده بود ؛ امّا ، در دو دههى پايانى قرن بيستم چه فرصت طلايى براى گوشمالى دادن افغانستان بهدست آورد و چه بىرحمانه بهآن مبادرت ورزيد ! متأسفانه داستان بسيار خونين است و بههمينجا ختم نمىشود .
اوضاع از آنجا پيچيدهتر مىشود كه پاكستان مهمترين كليدور حياتى افغانستان است ؛ در عين كه مشكلات ارضى و مرزى نيز دارند. بنابراين تا زمانى كه پاكستان رضايت ندهد ، آب خوش از گلوى افغانستان پايين نخواهد رفت. درآنجا نيروهاى شرور و تخريبكار از هر سو بههم رسيدهاند. رد پاى بسيارى از تروريستها و خرابكاران بينالمللى بهآنجا ختم مىشود. وقتى از بيرون بهاين كشور نگاه مىكنيم ، مانند يك تونل بزرگى مىماند كه همچنان در عمق تاريكى فرو رفته است و انتهاى ندارد ، از درون اين تونل صداهاى وحشتناك بهگوش مىرسد. گويا اشباح و موجودات هيولايى در آنجا مشغول كار مىباشند و دايماً در تدارك حمله عليه آدميان ، خاصه همسايگاناند ... درآنجا بيش از 12/000 مركز تجهيل و افساد ]تحت عنوان مدارس دينى[ داير شده است. برخى منابع تعداد اين مراكز فساد را تا 36/000 مىرسانند. تمامى آنها در پيوند ناگسستنى با وهابيت افراطى و تحت نظر «آى. اس. آى» اداره مىشوند. در آنها تنها چيزى كه تعليم داده نمىشود همانا تعاليم دين حنيف اسلام است .
اوضاع در ميان اهل تشيع
در عرف و فرهنگ محاوراتى عوامالنّاس افغانى الفاظى چون «تشيع» و «هزاره» مترادف است ، هرچند كه واقع چنين نيست ، ولى تسامحاً و از باب ضرورت بيان و سهولت استنتاج اغلب چنان مىكنند و ما نيز چنين كرديم .
بايد يادآور شد كه قصهى هزاره يا تشيع افغانى از جهاتى با اهل سنت كشور متفاوت است كه بخشى از تضادهاى جامعهى افغانى را تشكيل مىدهد. در اينجا نيازى بهآناتومى تاريخى نيست كه در اين سرزمين چه گذشته و براين قوم چه رفته است ؛ چنين كارى در جاهاى ديگر انجام گرفته. ما دورهى پس از عبدالرّحمن ، بهويژه مقطع استقلال افغانستان را يك سر فصل مهم براى اين كشور در نظر مىگيريم كه ]مطابق با ديگرانديشى غازى اماناللّه خان[ رواج بردگى در كشور ملغى گرديد ، از مردم هزاره اعادهى حيثيت شد و اين مردم مورد تمجيد غازى اماناللّه خان قرار گرفتند ؛ اماناللّه خان طى مكتوبى خطاب بهسران قوم هزاره ، از نقش شايستهى آنها در جنگ استقلال ، تمجيد نموده و براى ايشان آرزوى خير و خوبى مىكند .
متعاقباً كشور داراى نظامنامهى عرفى و سپس قانون اساسى شد. از همين مرحله بهبعد نطفهى يك جنبش نرم مدنى و مشاركت ملى از ناحيهى هزارهها منعقد گرديد كه حضور تعداد 53 نفر از سران هزاره در لوى جرگهى سال 1303 منحيث نمايندگان ولسوالىهاى هزارهنشين يك نمونهى برجستهى است.××× )3( همان: ص 469. ××× متعاقب آن ، در نخستين دورهى مجلس شوراى ملى كه در سال 1309 داير گرديد ، از تعداد 111 نفر نمايندگان ملت 7 تن از آنان هزاره بودند××× )1( اِستبداد» (عربى) مصدر ثلاثى مزيد از باب «اِستفعال» بهمعنى «خود رأى» بودن است ؛ در اصطلاح اهل سياست بهسيستم حكومتىء اطلاق مىشود كه بهنحو دلخواه در مقررات ادارى كشور تصرف كند ، بدون اينكه از ناحيهى شهروندان مورد بازخواست و مؤاخذه قرار گيرد. استبداد در بعد اجرايى خود با فاشيسم همآغوشى دارد و داراى شقوق مختلف مىباشد كه دو نوع آن علىالظاهر از هم متميز است : 1 - استبداد خشن و آشكار ؛ كه حايز خصلت «بزن» «بكش» بىپروا است ؛ 2 - استبداد آرام و پنهان كه بر سيستم «بگير» و «ببند» متكى است و اساس آن بر كلمهى «نه» بنياد شده : نگو ، نخوان ، نخور ، نيا ، نرو ، نبين ، نكن ، نه ، نه ، نه ...
نقطهى مقابل استبداد «حكومت قانون» و «مردم سالارى» است كه بنا بهارادهى آزاد و آگاهانهى مردم روى كار مىآيد و فرض آن بربهرهمندى همهى شهروندان از حقوق مساوى ، فرصتهاى برابر ، آزادىهاى اساسى ، نظارت بركار دولت و منع الزام و اجبار از ناحيهى دولت است .
در حكومت استبدادى اين فرض معكوس مىشود ، زيرا دولتهاى خودكامه و غير منتخب بهتشخيص خود ، بهجان و مال مردم و آزادىهاى مدنى اشخاص تصرف مىكنند.» ×××.
جنبش نرم مدنى و مشاركت ملى هزارهها در گردونهى زمان بهرشد خود ادامه داد و طى نيمهى دوم قرن بيستم بهنتايج مهمى رسيد: خروج آرام و تدريجى هزارهها از انزواى جغرافيايى در قالب مهاجرتهاى مستمر و سكونت در شهرهاى بزرگ ، تحصيل فرزندان ، مشاركت در قدرت ، شركت در انتخابات ، آزادىهاى مذهبى ، شامل تأسيس مراكز مذهبى چون مسجد ، حسينيه ، تكيهخانه و مدارس علوم دينى ؛ آزادى كسب و كار ، سرمايهگذارى ، تجارت ، تشكيل شركتهاى تجارى و ترانسپورتى ، آزادى مسافرتهاى داخلى و خارجى از آن جمله بود .
بدينترتيب ، هزارهها موفق شدند بهبركت و يُمن يك چنين جنبش نرم و هنجارمند ، در فرايند تنازع بقاء پيروز شوند ، راه درست زندگى در جوار ساير اقوام افغانى را بيابند و حقوق كامل شهروندى را كمايى كنند. از جانب ديگر ، سرباز مىدادند ، ماليات مىپرداختند و ]در حد بضاعت كشور [خدمات مىگرفتند. افرادى در سطح وزارت و نمايندگانى در مجالس سنا و شوراى ملى داشتند ... در سيزدهمين ]و آخرين[ دورهى مجلس شوراى ملى كه در سال 1347 با عضويت 216 نفر داير شد ، تعداد نمايندگان هزاره بهبيست نفر افزايش يافتند××× )1( رجوع كنيد بهاساسنامهى شوراى ائتلاف كه برمشروعيت حكومت ولايت فقيه تحت رهبرى آيةاللّه خمينى تأكيد مىورزد و خواستار حضور نمايندهى ايشان بهعنوان رييس شورا تا زمان تعيين سخنگو مىباشد ... و نخستين ماده از اساسنامهى 20 مادهاى حزب وحدت اسلامى كه خواهان ايجاد حكومت اسلامى مبتنى بر ولايت فقيه در افغانستان گرديده و در مادهى چهارم ، بهالتزام نسبت بهشعار «نه شرقى ، نه غربى» ]كه شعار سياست خارجى ايران مىباشد ، و بر سردرب عمارت وزارت خارجهى آن كشور نوشته شده[ تأكيد مىكند . ×××.
اينكه اين تعداد نماينده كم بودند ، يا زياد و يا عادلانه ؛ بحث ديگرى است ، مهم اين است كه جنبش مدنى هزارهها با اينكه فاقد هرنوع تشكل ارگانيك و فراگير بود ؛ لكن از آنجا كه مستظهر بهوجدان جمعى و درك ذاتى بود ، كاملاً منطبق با روح جهانى و تجربيات موفق جنبشهاى ملايم و معقول مدنى بود. بههمين دليل در بعد داخلى نيز از حمايتهاى معنوىء برخاسته از حكم وجدان جمعى ديگر ساكنين كشور برخوردار گرديده و همدردى و همگرايى آنها را جلب نمود. چون اين جنبش بهآينده نظر داشت ، نه بهگذشته. و فكر مىكرد: «گذشتهها ، گذشته ؛ و ديگر نمىتوان براى گذشته تصميم گرفت. رفتنىها رفتهاند و مىروند ؛ باقىماندهها بايد راه زندگى هنجارمند را بيابند و در جوار ديگر اقوام افغانى زندگى كنند.»
اين طرز فكر بهنحوى تحسين برانگيز ثمر بخش بود .
مانند هرجامعهى قبيلهاى ، نقش افراد و شخصيتها در پيشبرد جنبشنرم هزارهها نيز برجسته بود. ضرورتى ندارد كه از افراد بخصوصى نام برده شود. شما خود مىتوانيد ليست طولانى در ذهن ، يا صف طويلى از بزرگان اين قوم در برابر ديدگان خود تنظيم كنيد كه با كياست و زيركى موفق شدند اين قوم شكست خورده و لت و پار شده از مظالم ايام را مجدداً احياء و ساماندهى نموده و تا سطح صدارت عظماى كشور و رياست مجلس شوراى ملى برسانند .
طى اين مسير براى آنها آسان نبود ، چون در كشور استبداد و تبعيض وجود داشت ، فاشيسم زبانى و قومى حكومت مىكرد ؛ امّا ، تاريخ ثابت كرده است كه استبداد و فاشيسم هرچند هم خشن باشد ، بههيچ روى قادر نيست مقاومت منفى و يك جنبش نرم مدنى هنجارمند را سركوب و نابود سازد ، بلكه برعكس : «جنبش نرم مدنى از دل استبداد خشن بيرون مىآيد.»××× )1( از اين پس راه «سنتگرايان» و «بنيادگرايان» از هم جدا مىشود :
1 - «سنتگرايان» = كسانى هستند كه دين را يك امر معنوى و فردى مىدانستند ، بهخاطر حفظ شأن و منزلت قدسى دين ، جانبدار عدم دخالت ديانت در امور سياست شدند ؛ لكن از دين منحيث يك پشتوانهى اخلاقى بهره مىگرفتند. (ما بهاين دسته عنوان «سكولار معكوس» مىدهيم كه مىگويند: «دين بايد از سياست جدا باشد» فرق آن با سكولار مطلق آن است كه سكولار مطلق مىگويد: «سياست بايد از دين جدا باشد» آنها دين را امرى كاملاً شخصى خوانده و حايز ظرفيتهاى لازم جهت ادارهى حكومت در دنياى مدرن نمىدانند.)
2 - «بنيادگرايان» = گروهاى افراطى كه خواستار يككاسه كردن ديانت و سياست بودند و شعارشان تشكيل حكومت دينى بود. اين دسته خود را در برابر مردم مسؤل نمىدانستند. پيوسته تكرار مىكردند : «ما مأمور بهتكليفيم ؛ نه مأمور بهنتيجه» !
امّا، طرفداران "سكولار معكوس" افزون برآنكه اهل تسامح و تساهل شناخته شدند، مأمور بهنتيجه نيز هستند و در برابر اعمال و اقدات خود مسئوليتپذير مىنمايند. فعلاً اوضاع در كل جهان اسلام همينطور است، يك چنين صفبندى اختصاص بهاين يا آن مذهب يا ملت ندارد
در افغانستان حضرات مجددى ، پير گيلانى ، بهشتى و محسنى ... كه هم پيش از جنگ داخلى در حاشيهى قدرت قرار داشتند ، هم در دوران آن ، داراى تشكلهاى سياسى و جهادى بودند ؛ امّا ، هيچ وقت خواستار حكومت اسلامى بهروش طالبانيسم نشدند. اگر سخنى در باب تشكيل حكومت دينى هم گفته باشند ، بيشتر بنا بهضرورت شعرى و مقتضاى حال بوده است . ×××
علاوه بر تمام دستآوردهاى شيرينى كه جنبش مدنى هزارهها داشت ، بالاترين و والاترين حسن قابل ستايش آن ، همان تعادل مبتنى بر عقلانيت ناشى از عدم وابستگى بهخارج از مرزهاى ملى بود. همين خصيصه موجب دوام و رشد مداوم آن گرديد ؛ چون هيچكس نتوانست اين جنبش را بهبازار مكاره بكشاند و روى آن چانهزنى كند ؛ كما اينكه هيچ قدرتى خارجى هم نتوانست براى آن ريشسفيدى ، لاوىگرى و برادربرزگى بهخرج دهد ، يا آن را وجهالمصالحه قرار داده و بهنفع خود قربانى نمايد. بدا بهحال آن جنبشى كه چشم حمايت بهخارج از مرزهاى ملى داشته باشد. در دهههاى 1340 و 50 پاكستان تلاش كرد مهار اين جنبش را بهدست بگيرد ، اين تلاشها بهويژه در دورهى صدارت ذوالفقار على بوتو شدت بىسابقه كسب نمود ؛ امّا ، هر بار نا كام ماند ؛ زيرا آن يك جنبش سياسى ]به مفهوم رايج[ نبود. جنبش مدنى بود كه بهمرور، عناصرى از سياست را در بطن خود پروريد .
تنها در بحرانهاى حاد سياسى ، اجتماعى است كه الفاظ و كلمات محك مىخورند و مفهوم واقعى خود را پيدا مىكنند. در واقع ، الفاظ و مفاهيم بيان كنندهى اوضاع و شرايط نسيتند ؛ اين اوضاع و شرايط است كه بهالفاظ و مفاهيم معنى مىبخشند. جنبش نرم هزارهگى مصداق روشنى از اين گفته را بهنمايش گذاشت. در سال 1357 كه كودتاى ح . د . خ . ا . بهوقوع پيوست ، و متعاقب آن ، آشوبهاى داخلى در كشور راه افتاد ؛ جنبشنرم هزاره بهچندان بلوغ رسيده بود كه بلافاصله موفق شد در سال 1358 با تشكيل نهاد سراسرى موسوم به «شوراى انقلابى اتفاق اسلامى افغانستان» (ش . ا . ا . ا . ا.) ادارهى امور محلى را بهدست گيرد و اجازه ندهد آشوبگران و هرج و مرج طلبان متعرض اموال و نواميس مردم شوند ، يعنى پس از فروپاشى قدرت دولتى ، بلافاصله آلترناتيو محلى جاگزين گرديد .
بهموازات آن ، تنها در سالهاى 59 - 1358 بيش از 30 گروه و تشكل ، با ماهيت هزارگى و گرايشهاى مختلف در پاكستان و ايران تشكيل شدند. (سند شماره 2 در آخر كتاب) فارغ از هرنوع قضاوت در مورد علايق و تمايلات آنها ، درك اين نكته آسان است كه همهى آنها محصول تاريخى جنبشنرم و مدنى هزاره بود. اگر اين جنبش تاريخى حاصلى نداشت ، ممكن نبود با اين سرعت زمانى يك چنان آلترناتيو محلى و ديگر حركتهاى گروهى با هدفهاى سياسى سامان يابد. مىخواهم با تأكيد مضاعف خاطرنشان نمايم كه در سراسر دههى 1360 تمام «تشكلهاى شيعى» ]بهرغم منازعات خونينى كه بين خود داشتند[ سعىشان براين بود كه بهآرمان وحدت ملى وفادار باشند ، بهحساسيتهاى قومى و مناقشات فرقهاى دامن نزنند. {سواء از روابط اشخاص} در سراسر دههى 1360 نمىتوان موردى را سراغ كرد كه در گوشهى از كشور نزاع قومى ، يا فرقهاى تحت عنوان جنگ شيعه و سنى ، يا پشتون و تاجيك با هزاره رخ داده باشد. ذهنيت عمومى جامعهى افغانى همگى صلح و امنيت و برادرى مىخواهند .
امّا ... اينكه مىگويند «دخالت يك قدرت خارجى فاجعهبار است» شعر و شاعرى نيست؛ مطلبى است كه يك دريا معنى دارد و مستقيماً با گوشت و پوست و امنيت و زندگى ساكنان بومى ارتباط مىيابد. چنين دخالتى بهويژه اگر آرام و بىصدا و در لفافهى شعارهاى نرم و عامهپسند باشد ، بهمراتب خطرناكتر است ؛ چون ضايعات و تلفات بيشتر مىگيرد. بسيار دير طول مىكشد و تو هزينههاى زيادى مىپردازى تا فقط بهاين يك نكته برسى كه :
«اين اظهار برادرى دروغ است.»
شقاق و تنش در جنبش شيعى
در دو دههى پايانى قرن بيستم ، كشور ما بهعرصهى تاخت و تاز و زورآزمايى قدرتهاى جهانى و منطقوى مبدل شد. همهى مدعيان ، خرده حسابهاى فىمابين خود را در اين آوردگاه منتقل كردند كه شرح و نتايج آن برهمگان مشخص است. از جمله نتايج زيانبار آن ، مهاجرت بيش از شش ميليون نفر افغان بهكشورهاى پاكستان و ايران بود كه آن هم تبعات مخصوص خود را داشت. بروز شقاق در جنبش نرم هزارهها يكى از پس آمدهاى اين مهاجرت گسترده بود .
اين جنبش {بنا بههزار و يك دليل موجه و غير موجه} بهسه بخش عمده تفكيك شد :
1 - بخش داخلى در قالب دولت تحت رهبرى ح . د . خ . ا. راه مشاركت مدنى ، يعنى همان مسير سنتى و موفق يكصد ساله را دنبال كردند ؛ در صدر آنها كسانى چون سلطانعلى كشتمند {عضويت در شوراى انقلابى و دفتر سياسى ح . د . خ . ا. وزير پلان و صدر اعظم} شاه على اكبر شهرستانى {استاد دانشگاه ، عضويت در شوراى انقلابى و (بعداً) رييس مجلس شوراى ملى }كريم ميثاق {وزير} عبدالواحد سرابى {وزير} سيّد محمد نسيم علوى {وزير}... سيّد منصور نادرى كيان {رهبر مذهبى و شخصيت متنفذ در كابل ، سه ولايت قطغن و مزار شريف ، و فرزندش جنرال سيد جعفر نادرى والى بغلان و دامادش سيد حسامالدّين قوماندان فرقهى 80 پلخمرى} سيّد داوود مصباح {عضويت در شوراى انقلابى ح . د . خ . ا. والى باميان} سيّد على شاه توكلى {روحانى} شيخ حسنعلى نطاق پنجابى {روحانى} شيخ محمد على فكورى بهسودى ، وثوق الاسلام وثوقى {روحانى} ... در اينجا مىتوان ليست طولانى از شخصيتهاى اجتماعى ، مذهبى ، هنرى ، سياسى و نظامى هزارگى تنظيم نمود كه معتقد بهادامهى مشاركت ملى در قالب استمرار جنبش نرم مدنى بودند .
2 - بخشى از عناصر اين جنبش بهخارج از كشور مهاجرت كرده و در پاكستان مأوا گرفتند. تحت تأثير استراتژى پاكستان ]كه همواره خواهان نفاق ملى در افغانستان بوده و است[ تا توانست فاقيه را تنگ گرفت و مسايل را سطحى ديد ؛ راه خود را از مردم افغانستان جدا نموده و بهپنداشت خويش ، براى هزارهها نيز تاريخ و سرنوشت مجزى قايل شد. بدون نظرداشت واقعيتهاى جامعهى افغانى ، شعارها و گرايشهاى «نيونازى» پيشه كرد و اسير گذشته گرديد ؛ كينههاى ملى را دامن زد و بهزخمهاى كهنه كه رو بهالتيام بود ، نيشتر فرو كرد و نمك پاشيد. آن همه دستآورد تاريخىء حاصل از مشاركت ملى را ناديده گرفت ، از صدها مورد نقاط مثبت و مشترك اقوام باهمبرادر افغانى عبور كرد و مانند مگس دنبال نقاط منفى گشت. ارزشهاى وفادارى بهآب و خاك را ]كه مظهرى از وجود يك " ملت " با ويژهگىهاى چندگانگى است [بهارزشهاى قبيلهاى مادون «سرواژى» تنزل داد ... همهچيز دقيقاً در مقياس «تَنگى آجَى» !
نشرات «تَنگى آجَى» آكنده از شعارهاى تند «نيونازيستى» و دامن زدن بهدردهاى كهنه و مضامين نفاقانگيز و انتقامجويانه است. اين طيف كه بهعمق تاريخ پس رفته بود ، اصول و ضوابط اخلاقى و سياسى را زير پا كرد ، ابتدا ضد قوم پشتون بود ؛ متعاقباً ضديت با قوم تاجيك و ديگر اقوام را نيز در دستور كار قرار داد ! افغانستان را با «تَنگى آجَى» اشتباه گرفت. اصلاً نمىتوانست ملازمات سياسى در يكجامعهى متكثّر را درك نموده و محيط اطراف و فضاى آينده را ببيند. قادر نبود دستآوردهاى صدسالهى جنبش مدنى هزارهها را احصاء كند .
3 - بخشى ديگر از «گروهاى جهادى شيعه» در ايران شكل گرفتند كه اغلب متأثر از فضاى جديدى حاكم بر ايران ، تحت رهبرى روحانيون اداره مىشدند. اكثريت آنها خواستار برقرارى حكومت اسلامى تحت رهبرى ولايت فقيه از نوع حاكم بر ايران ، در افغانستان بودند××× )1( دگروال يوسف " و "مارك ادكين " : «تلگ خرس» ص: 120 ××× بدينقرار ، اين بخش نيز ، از اين طرف بام افتادند ! حال آنكه هرشخص كورى هم مىتوانست ببيند كه تشكيل يك چنان حكومت در افغانستان امكان ندارد. قطعاً خود ايرانىها نيز اين امر را درك مىكردند ؛ امّا ، در عينحال از اين نوع سخنان خوش شان مىآمد و هواداران افغانى را تشويق مىنمودند تا اين ملودى را مستمراً تكرار كنند .
بدينترتيب ، جنبش مدنى هزارهها پس از نزديك بهيك قرن ، تحت شرايط زمانى و زمينى بهشدت سياسى شد و بهسه شعبهى معارض ، با گرايشهاى متفاوت و نگاهاى بهخارج تقسيم گرديد. در مجموع تا سال 1360 متأثر از اوضاع و شرايط موجوده در افغانستان ، پاكستان و ايران بيش از 30 عنوان گروه و تشكل ، وابسته بهجامعهى شيعهى افغانى تشكيل و فعال شدند. عمدهى آنها حدود ده گروه و سازمان مىشدند كه يك بار تحت عنوان «جبههى آزادىبخش» بههم رسيدند، آن جبهه بهزودى از هم پاشيد و تعداد گروها بهمرور به «نه» گروه تنقيص شد كه در سالهاى نيمهى دوم دههى 1360 موسوم به «نهگانه» شدند. لذا در منابع متعلق بهآن سالها عناوين «سهگانه» و «هفتگانه» و «نهگانه» زياد بهكار رفته است. «سهگانه» و «هفتگانه» عبارت بودند از گروهاى اهل سنت با مركزيت پيشاور ؛ «نهگانه» اشاره داشت بهگروهاى شيعى با مركزيت قم، كه اغلب در قالب «شوراى ائتلاف» فعاليت مىكردند .
آرايش نيروهاى سياسى كشور
در مجموع ، در سال 1360 صفبندى كليهى نيروهاى درگير افغانستانى (اعم از هر قوم و طايفه و هرنوع طيف و تمايل) كه تقريباً بهمدت يك دهه بعد از آن ادامه يافت ، بدينترتيب بود:
1 - نيروهاى چپ غالب و بر سر اقتدار ، شامل احزاب خلق و پرچم ، متمايل بهمسكو كه در آن موقع عملاً در مقابل مردم قرار گرفته بودند. قواى شوروى بهحمايت از آنها وارد كشور شده و تنها پايتخت و مراكز ولايات را در اختيار داشتند .
2 - نيروهاى چپ مغلوب ، شامل جريانهاى پراكندهى موسوم بهمائوئيستى ، متمايل بهچين ، بهاضافهى «ستم ملى» كه فاقد هويت و تشكيلات روشن و تأثيرگذار بودند ؛ امّا ، نامهاى بزرگ داشتند. مانند: ساما ، سرخا ، سازا ، فازا ، راوا ، رهايى ...
3 - نيروهاى «بنيادگرا» و دست راستى اهل سنت ]موسوم بههفتگانه[ شامل اخوانىها و غيره ، مستقر در پاكستان با خصلت خشونتطلبى ، متمايل بهغرب و در عينحال معتقد بهتشكيل حكومت اسلام و دخالت دين در امر حكومت ؛ كه قواى رزمى شان در محلات ، كوهستانها و برخى ولسوالىهاى پسيف استقرار داشتند مانند :
- حزب اسلامى = گلبالدّين حكمتيار .
- جمعيت اسلامى = برهانالدّين ربانى .
- اتحاد اسلامى = استاد عبدالرّب الرّسول سياف .
- حزب اسلامى = مولوى يونس خالص .
- حركت انقلاب اسلامى = مولوى نصراللّه منصور (انشعابى مولوى محمدنبى)
- حركت انقلاب اسلامى = مولوى رفيعاللّه موأذن (انشعابى مولوى محمد نبى.)
- جبههى ملى نجات افغانستان = مولوى محمد مير (انشعابى از مجددى.)
4 - نيروهاى «سنتگرا» اهل سنت ]موسوم بهسه گانه[ شامل تمام عناصر مشهور بهاريستوكراتها ، تكنوكراتها {متمايل بهسلطنت و غرب و معتقد بهعدم دخالت دين در امر حكومت ، با گرايش «سكولار معكوس»××× )2( افغانستان در سه دههى اخير ، ص: 919. ×××{ مستقر در پاكستان :
- محاذ ملى = پير سيّداحمد گيلانى .
- جبههى ملى نجات افغانستان = حضرت صبغةاللّه مجددى .
- حركت انقلاب = مولوى محمد نبى محمدى .
5 - نيروهاى سنتگرا و دست راستى شيعى ، داراى پايگاهاى وسيع مردمى ؛ امّا ، فاقد تحليل و مشىء مشخص ، فاقد برنامه ]كه نمىدانند با اين موقعيت و قدرت خود چه كنند؟[ متمايل بهغرب ، معتقد بهعدم دخالت دين در امر دولت {باگرايش سكولار معكوس }واجد خصلت ملوكالطّوايفى - مانند شوراى اتفاق ، بهرهبرى آيةاللّه بهشتى و حركت اسلامى ، بهرهبرى آيةاللّه محمد آصف محسنى قندهارى .
6 - نيروهاى نوظهور و متظاهر بهبنيادگرايى شيعى در ايران ، تحت حمايت ستاد پشتيبانى انقلاب اسلامى افغانستان مستقر در وزارت خارجهى ايران و واحد نهضتها : مانند سازمان نصر ، پاسداران جهاد ، حزباللّه ، نيروى اسلامى ، حزب دعوت اسلامى و نهضت اسلامى ...
7 - نيروهاى چپ «ملى - مستقل» {پيروان اسلام منهاى روحانيت} شامل مجاهدين مستضعفين ، كانون مهاجر ، انجمن سوم حوت ، اسلام مكتب توحيد ، جنبش اسلامى مستضعفين الحديد و حلقات آزادانديش اهل سنت تحت رهبرى سيد اسحاق دلجو و سيد بهاءالدّين مجروح .
8 - عناصر «نيونازيسم هزارگى» مستقر در كويته بلوچستان ، مانند : تنظيم نسلنو هزاره - مغل ، اتحاديههاى وكيل مقصودى ، حاج رسول ، حاج بركت ، عيسى غرجستانى ...
نقش پاكستان : در اين موقع پاكستان (من حيث ميزبان گروهاى اهل سنت) كانديداى خود را انتخاب كرده بود ، براى همه مثل آفتاب روشن بود كه ارتش پاكستان و ادارهى «آى. اس. آى» آقاى حكمتيار را براى فرداى افغانستان آماده مىكند. جنرال ضياءالحق يك بنيادگراى افراطى شبيهه خود حكمتيار بود ، او كه با كودتاى نظامى روى كار آمده بود ، حكومتش از عدم مشروعيت داخلى و بينالمللى رنج مىبرد ؛ در چنين شرايطى بحران افغانستان بهترين مستمسك بود. هكذا جنرالان اختر عبدالرحمن و متعاقباً حميد گل (از قوم پشتون) رييس ادارهى «آى. اس. آى» حكمتيار را بالاتر از همه قرار داده بودند. «دگروال يوسف» افسرى برجسته و رئيس شعبهى افغانى در «آى. اس. آى» جدول تخصيص كمكهاى قدرتهاى غربى جهت تسليح و اكمال مجاهدين افغانى را اينگونه شرح مىدهد: «حكمتيار 20 - 18 فىصد ، ربانى 19 - 18 فىصد ، سياف 18 - 17 فىصد ، خالص 15 - 13 فىصد مولوى محمد نبى 15 - 13 فىصد ، گيلانى 11 - 10 فىصد ، مجددى 5 - 3 فىصد.»××× )3( دكتر محمد حليم تنوير: «تاريخ و روزنامهنگارى افغانستان» ص 423. ××× يوسف كه در سال 1987 (م) )1365 هش) از اين سمت منفصل شد ، مقدار ورود اسلحه از پاكستان بهافغانستان تنها در همان يك سال را 65 /000 تن متذكر شده است .
با اين وصف ، باقى گروها همواره شكوه داشتند كه پاكستان از مجموع كمكهاى قدرتهاى غربى 40 % آن را بهحكمتيار و 60 % را بهباقى گروها اختصاص مىدهد. در حالى كه حزب اسلامى نتيجهگرا بود و خود را گرفتار زحمت جنگ با روسها نمىكرد و صبر مىنمود تا ديگر نيروها جلو بروند ، بجنگند و خود از پشت سر بهآنها شبيخون زده و هنگام خستگى و فشالت آنان ، تازهنفس وارد معركه شود و سهمخواهى كند. معهذا تبليغات بهنفع حكمتيار چندان گسترده و سحرآميز بود كه او را در هالهى رنگارنگ از اوصاف و فضايل و كمالات بىمانند نشان مىداد. در همهجا و در اردوگاهاى مخالفين و موافقين ، او را مظهر جهاد ، سمبل مقاومت ، سرسختى ، آشتىناپذيرى ، مهندس ، انجينير (؟!) مدير ، مدبر ، اولوالعزم ، مفسر قرآن ... و داراى يد بيضاء معرفى مىكردند. نشرات عربى او را «قلبالدّين» مىنوشتند. در همينحال ، حكمتيار طى يك اقدام رندانه بهنيروهاى حزب اسلامى دستور داد وضع لباس و كلاه و هيأت خود را مطابق با فرم و رنگ مورد استفادهى قبايل پشتونِ ساكن در نواحى صوبه سرحد {بهويژه شهر پيشاور} در آورند ، تا تعدادشان در مرءآ و منظر عمومى زياد ديده شوند. هرفرد خارجى و عربى كه وارد پيشاور شود ، آنجا را پر از مردان حزب اسلامى ببيند ! حكمتيار بعدها ادعا كرد:
»78 % مهاجرين (در پاكستان) متعهد بهحزب اسلامى هستند ، 90 % فشار جنگ (عليه شوروى و كمونيستهاى داخلى) بردوش مجاهدين حزب اسلامى سنگينى مىكرد.××× )1( عبدالعلى مزارى «احياى هويت» چاپ اول زمستان 1374، قم، صص: 216 - 215. ××׫
«غالباً بيش از هفتاد درصد مردم هرات عضويت حزب اسلامى را داشتند.××× )2( همان - ص: 52. ××׫
ايران : منحيث حامى و ميزبان گروهاى اهل تشيع ، تا آن موقع بهنتايج و كانديداى مشخص در مورد افغانستان نرسيده بود ، دليل اين امر بيشتر بهاوضاع داخلى خود اين كشور برمىگشت ؛ مثلاً در آن موقع موضوع افغانستان مسألهى درجه اول پاكستان را تشكيل مىداد؛ ولى در ايران شايد بهرتبهى دهم هم نمىرسيد ؛ انقلاب تازه پيروز شده بود و تعدادى مسايل بسيار مهمتر چون تحكيم پايههاى انقلاب در منازعات داخلى ، جنگ با عراق ، گروگانهاى آمريكايى و غيره وجود داشت كه ذهن رهبران ايران را بهخود مشغول كرده بود ؛ بناءاً در موضوع افغانستان هربخش و هر واحد ، شخص يا گروهى خاصى را مىپسنديد و ذهنيت خاص خود را اِعمال مىنمود. در اين موقع دستهبندى گروهاى اهل تشيع افغانى چنين بود :
1 - سنتگرايان - با گرايش سكولار معكوس (در هزارهجات و ايران):
الف - شوراى اتفاق (بعداً: حزب اتفاق) ، نشريه: توحيد .
ب - حركت اسلامى ، نشرات: استقامت ، فجر اميد ، صبح دانش .
2 - متظاهرين بهبنيادگرايى شيعى (پيروان تز ولايت فقيه ، در ايران):
الف - سازمان نصر ، نشريه : پيام مستضعفين ، حبلاللّه .
ب - پاسداران جهاد اسلامى ، نشريه : پيام پاسدار .
ج - روحانيت مبارز .
د - حزباللّه. (بهرهبرى قارى احمد هراتى)
ه - نهضت اسلامى ، نشريه: نهضت .
و - جمعيت العلماء .
ز - نيروى اسلامى افغانستان ، نشريه : دفاع .
3 - گروهاى بينابين گذشتهگرا و كمتأثير در فضاى سياسى - نظامى:
الف - حزب اسلامى رعد ؛ رهبر «شيخزاده غزنوى» نشريه: «پيكار اسلامى».
ب - حزب دعوت اسلامى ، نشريه : «پيام دعوت» .
ج - حزب دعوت اتحاد اسلامى .
د - سازمان فلاح اسلامى ؛ معلم بابه غزنوى .
ه - نهضت روحانيت و جوان ؛ «سيد محسن نقوى» ، نشريه: «هجرت» .
و - فداييان اسلام ؛ «سيد مصباح مزارى» .
ز - فداييان امت اسلامى ؛ «رضايى سرپلى» .
4 - جريانهاى كيفى «ملى - مستقل» با داعيهى «بازگشت بهخويش» :
الف - كانون مهاجر ، نشرات : پيام مهاجر ، جُوالى ، جيحون .
ب - مجاهدين مستضعفين ، « « پيام مبارز ، صف .
ج - جنبش مسلمانان مبارز ، « « پيام مبارز .
د - حزب وحدت اسلامى (اسماعيل رضوانى ، مفقودالاثر در تهران 1359(
ه - انجمن اسلامى سوم حوت ، « « سوم حوت .
و - جنبش اسلامى مستضعفين ، « « گاهنامه .
ز - اسلام مكتب توحيد ، « « امت اسلام ، بولتن خبرى ، ثار.
طى سالهاى 1358 تا 1360 تغييرات و چرخشهاى در اين كتهگورىها بهوجود آمد چنانكه ادغامها ، انشعابها ، و اتحادهاى در آن صورت گرفت. در برخى از آن تحولات حركت اسلامى و شوراى اتفاق نيز سهيم بودند. مانند: تشكيل «حزب اتحاد انقلاب اسلامى افغانستان» در اواخر سال 1358 و تشكيل جبههى آزادىبخش انقلاب اسلامى افغانستان در سال 1359 .
بههمين قرار نيروى اسلامى دچار انشعاب شد و شخصى بهنام حسن كريمى (قزلباش) از آن سازمان جدا گرديد و سازمانى تحت عنوان نيروى انقلاب اسلامى افغانستان پديد آورد كه نشريهى «سنان» را منتشر مىنمود. نيروى انقلاب بخش اعظم كار خود را جمعآورى نيروى داوطلب جنگى از بين جوانان مهاجر افغانى براى جبههى جنگ ايران و عراق قرار داد و در هرشماره از نشريهى سنان رشادتها و خط شكنىهاى جوانان افغانى را بههمراه عكسهاى از قربانيان منتشر مىنمود .
چنانكه در سازمان نهضت اسلامى نيز انشعابى بهوجود آمد : آقاى علىبابا رحيمى در رأس عدهى از آن سازمان جدا شده و گروه مستقلى بههمان نام تأسيس كرد. اختلافات بين هردو نهضت براى مدتها ادامه يافت. گروه اولى براى مدتى خود را «نهضت مؤسسين» مىخواند. از آنجا كه رهبران آن در دستگاه قدرتمند آيةاللّه منتظرى و واحد نهضتها موقعيتهاى خوبى داشتند ، توانستند علىبابا رحيمى را بهزندان بفرستند. در زندان بهاو اتهاماتى زيادى ، من جمله ارتباط با دولت كابل وارد آمد. از او اعترافاتى گرفته شد و بهصورت مكتوب منتشر گرديد .
علىبابا پس از رهايى از زندان باز هم توانست مدتى در عرصهى سياسى باقى بماند ؛ سرانجام ، مضمحل شد و بالاخره بهاستراليا مهاجرت كرد .
دههى 1360 فُرجهى زمانى براى كنش اين تنظيمها بود. بهمرور ، اوضاع شفافتر شد ، رفتنىها رفتند و ماندنىها بهراه خود ادامه دادند. در عينحال دو سه جريان روشنفكرى ديگر كه برخى عناصر آن از بدنهى سازمان نصر طرد شده بودند ، بهليست اضافه شدند :
1 - قيام توحيدى مستضعفين ؛ قسيم اخگر ، پاكستان ، نشريه : فجر آزادى .
2 - جنبش روشنفكران ملى ، بهرهبرى رحمةاللّه افتخارى در ايران .
3 - كانون همبستگى روشنفكران افغانستان ، نشريه : جهان نو .
5 - «نيونازىهاى» هزارگى (مستقر در پاكستان) شامل:
الف - «تنظيم نسل نو هزاره - مغل» منحيث الهامبخش و رهبر معنوى .
ب - اتحاديهى مجاهدين اسلام ، تحت رهبرى وكيل عبدالحسين مقصودى .
ج - اتحاديهى مجاهدين اسلام ، عيسى غرجستانى ؛ نشريهى «گل سرخ» .
د - اتحاديهى مجاهدين مسلمان افغانستان ؛ معروف بهاتحاديهى حاج رسول .
ه - اتحاديهى مسلمانان مجاهد افغانستان ؛ معروف بهاتحاديهى حاج بركت.
و - حزباللّه ؛ بهرهبرى «يزدانعلى وثوقى» (كه متعاقباً بهدولت پيوست.)
ز - بعدها جريانى باعنوان «شوراى انسجام اقليتهاى محروم» هم بهوجود آمد.
تقريباً مركز همهى آنها در كويته بلوچستان بود. بهموازات آنها ، گروهاى سنتى شيعى كه مركزيت شان در قم بود ، نيز هركدام دفاترى مطابق با وصفالحال خود در كويته داشتند. عجيب اينكه: از آن همه كمك سيلآساى غربى هيچى بهدست شان نرسيد. شايد يك علتش اين بود كه مهاجرين شيعه و هزاره در پاكستان توقف نمىكرند ؛ همهى آنها از همان افغانستان بهمقصد ايران حركت مىكردند و بههر نحوى خود را بهايران مىرسانيدند. حتى آن گروهاى «نيونازى» در ابتدا سعى كردند يك كمپ هزارگى در محل موسوم به «سرخ آباد» واقع در حوالى كويته بلوچستان احداث نمايند. اين كمپ داير شد ، تعداد معدودى مهاجر هزارگى در خود پذيرفت ، براى آنها «رشن» حواله گرديد ؛ لكن همانها هم در آنجا نماندند و كمپ تعطيل شد. پارهى از هزارهها كارشكنى گروهاى اهل سنت را مسبب محروميت خود از كمكهاى غربيان دانستند :
«در چهارده سال جهاد كه هفتاد ميليارد دالر براى افغانستان مصرف شد، باز براى ما يك دالر كسى كمك نكرد، تمام مؤسسههاى غربى كه در افغانستان كار مىكردند يك كنفرانسى در پيشاور داير كردند و تمام تنظيمها و صاحبنظران را هم در پيشاور جمع نمودند تا دربارهى بهبود جهاد افغانستان صحبت كنند، بعد يك نفر از خارجىها رفت پشت تريبون ايستاده شدند كه در اول انقلاب، مردم شيعه و مردم هزارهجات منطقهى خود را زود آزاد كرد و من الان در اين جمع از اينها كسى را نمىبينم. در ليست كمكهاى هم كه در افغانستان مىشود براى اينها وجود ندارد، اينها كجا است ؟...»
«بعد بىشرمانه يكى از مسئولين جهادى رفت پشت تريبون، گفت همين مسأله را من جواب مىگويم، گفت اينكه بهاينها دواء كمك بكنيد، احياناً مواد غذايى كمك بكنيد من موافق هستم، ولى اينها مبارزه كردند منطقه شان را آزاد كردند، ايران بهاينها يك مقدار سلاح داد، الآن در ميان خود شان جنگ دارند. اينها ظرفيت اين مسأله را ندارند كه بهاينها از نگاه تسليحاتى كمك شود، يعنى اشاره داد بهاين خارجى كه اينها بهايران وابسته است، احتياط بكنيد، اصل عمده مسأله اين گپ بود.»
«شايد خيلىها، مردم ما فكر بكند در اين مسأله كه شايد رهبران و مسئولين، نخواسته كمكهاى دنيا را بياورند بهما در هزارهجات سرازير بكند اينها مخالفت كردند، نه اين نبود، ما محكوميت داشتيم و كمك نكردند، اين محكوميت، محكوميت تاريخى بود براى ما، خوب در چهارده سال جهاد هفتاد ميليارد دالر مصرف شد، كه اكثر قاطعش در پاكستان مصرف شد.»××× )1( مرحوم «ابوذر غزنوى» در زمستان سال 1372 در شوراى مركزى مىگفت در تاريخ حزب وحدت اسلامى دوتا اعدام سياسى بود: يك اعدام در باميان ؛ وقتى آقاى صادقى نيلى شهيد شد ، يك عده را گرفتند ، بدون تحقيق اعدام كردند و قتل را بهگردن حركت اسلامى انداختند. درحالى كه قاتل كسى ديگرى بود. اين حرف ابوذر است در جمع شوراى مركزى.»
(متن سخنرانى حجةالاسلام مرتضوى سخنگوى اسبق حزب وحدت اسلامى افغانستان، مندرج در هفتهنامهى «نجات» شماره 1377 - 43 - قم) ×××
«برادرانى كه در پيشاور نشسته بودند گفتند كه شيعهها در افغانستان دو درصد يا سه درصد هستند و از كل راديوها اعلان شد... در اينجا بود كه ما فكر كرديم پس ما تا حالاً كه در سر و صورت مىزديم كه دولت در افغانستان تشكيل بدهيم و آن دولت وابسته نباشد حكومت ناب اسلامى باشد. وقتى كه ما در افغانستان موجوديت نداريم، اين حرف بىخودى است.××× )1( مجلهى «توحيد» ارگان نشراتى شوراى انقلابى اتفاق اسلامى افغانستان، شماره )0( ××׫
واقع اين بود كه شيفتگى بيش از حد هزارهها نسبت بهايران چنان بود كه غالب گروهاى مستقر در قم بطور افراطى خواستار برقرارى حكومت اسلامى از نوع ايران ، در افغانستان بودند. در شرايطى كه كشور شان تحت اشغال روسها قرار داشت {متأثر از فضاى ايران }شعارهاى «نه شرقى نه غربى» و «راه قدس از كربلا مىگذرد» سر مىدادند ، مرگ بر آمريكا ، انگليس ، منافقين و صدام مىگفتند ... آنهم در شرايطى كه روابط ايران با بلوك غرب بهشدت تنشآلود بود. همهى اينها نمىتوانست از چشمها بدور ماند. بعدها محمد اكبرى (سركردهى پاسداران جهاد) در مصاحبه با «راديو آزادى» اظهار تأسف كرد از اينكه گروهاى جهادى شيعى در دوران جهاد نتوانستند روابط مفيد و موأثرى با جهان غرب داشته باشند .
بههر دليلى بود ، تنظيمهاى «نيونازى» مستقر در پاكستان روز بهروز ضعيف و ضعيفتر شدند. تعداد از آنها در ابتدا جبهات نظامى داشتند ، حتى در نخستين سالهاى دههى 1360 يك چند فقره درگيرى داخلى را با گروهاى سنتى هوادار ايران ، در نواحى جاغورى و غزنى سازمان دادند. پلان نهايى آنها اين بود كه اتوريتهى خود را برسراسر هزارهجات تثبيت نمايند؛ ولى خيلى زود شكست خوردند و بهمرور جبهات نظامى ايشان منحل گرديد. حتى در عرصههاى سياسى ، فكرى و فرهنگى نيز عددى محسوب نمىشدند. هريكشان در آخرين روزهاى اقامت در كويته ، چيزى جز نام ميانتهى نداشتند و بهنان شب محتاج بودند ؛
تا اينكه با سقوط دولت دكتر نجيب در سال 1371 اوضاع در كابل آشفته گرديد ، تنظيمهاى جهادى نتوانستند الگوى قابل قبول در امر حكمرانى ارايه نمايند. معادلات برهم خورد ، ملغمهى از تمايلات سكتاريستى ، ديگرستيزى ، زيادهخواهى و مسئوليتناپذيرى آتش منازعات قومى و مذهبى را مشتعل كرد. چهار قوم عمده بهجان يكديگر افتادند. از اين پس شعارها و گرايشها سمت و سوى ديگر گرفت ، ارزشها و اعتقادات زير پاشد ، وفادارى و تعهدات از مام ميهن و " آب و خاك " بهقوميت ، نژاد ، زبان ، گروه و منافع شخصى چرخش نمود. ايديولوژىها بهكيششخصيت تنزل كرد و ميدان براى كلاهبرداران و سودجويان هر قوم ، باز شد .
ائتلافها و اتحادها
اتحاد معروف بههفتگانه اهل سنت (بنياد گرايان) شامل :
الف - جمعيت اسلامى = برهانالدّين ربانى .
ب - حزب اسلامى = گلبالدّين حكمتيار .
ج - حزب اسلامى = مولوى يونس خالص .
د - اتحاد اسلامى = استاد عبدالرّب الرّسول سياف .
ه - حركت انقلاب اسلامى = مولوى نصراللّه منصور (انشعابى محمد نبى.)
و - حركت انقلاب اسلامى = مولوى رفيعاللّه موأذن (انشعابى محمد نبى.)
ز - جبههى ملى نجات افغانستان = مولوى محمد مير (انشعابى از مجددى.)
اتحاد موسوم به سهگانه اهل سنت (ستت گرايان) شامل :
الف - محاذ ملى = پير سيّداحمد گيلانى .
ب - جبههى ملى نجات افغانستان = حضرت صبغةاللّه مجددى .
ج - حركت انقلاب = مولوى محمد نبى محمدى .
ائتلافها و اتحادهاى گروهاى شيعى طى دهه )1358 تا 1368( چنين است :
1 - «حزب اتحاد انقلاب اسلامى افغانستان» 1358 متشكل از سازمانهاى : نصر ، نهضت ، نيرو ، رعد ، فداييان ، جنبش و مجاهدين ؛ ارگان نشراتى: آزادى .
2 - «جنبش مقاوت اسلامى» سال 1359 متشكل از دوگروه : «كانون مهاجر» بهرهبرى سلمان رنجبر و «جنبش اسلامى مستضعفين» بهرهبرى عبدالحسين عاقلى» .
3 - «جبهه آزادىبخش انقلاب اسلامى افغانستان» سال 1359 متشكل از 10 گروه شامل: حركت ، شورى ، نصر ، نيرو ، رعد ، جنبش ، مجاهدين ، جمعيتالعلماء ، دعوت ، نهضت. دبيركل : «آيةاللّه محسنى» ؛ سپهسالار : «عليپور غفورى» ارگان نشراتى : «عاشورا» مدت فعاليت : فقط چندماه. كه در نتيجهى كارشكنى واحد نهضتها از هم پاشيد .
4 - «جبههى متحد انقلاب اسلامى افغانستان» از سال 1361 تا 68 متشكل از 4 گروه ، شامل : جنبش عاقلى ، فداييان اسلام ، فداييان امت اسلام و دعوت اسلامى. پس از قتل آقايان اخلاقى ، عاقلى و مصباح مزارى ، افراد شاخص اين جبهه سيدحسين عالمى بلخى و هاشمى لولنجى بودند. " سنگر انقلاب " را منتشر مىنمود .
5 - «شوراى ائتلاف» فعاليت از سال 1364 تا 1368 شامل : نصر ، نهضت ، پاسداران، حركت ، جبههى متحد ، نيرو ، و بقاياى شوراى اتفاق .
6 - «حزب وحدت اسلامى» (با مستشاريت وزارت خارجهى ايران) سال 1368 تا (...؟) متشكل از گروهاى : نصر ، نهضت ، نيرو ، پاسداران جهاد ، اتحاديه وكيل مقصودى ، بقاياى شوراى اتفاق ، جبههى متحد ، مجاهدين مستضعفين ، شمارى از عناصر استحاله شدهى كانون مهاجر و بخشى از حركت اسلامى. (رجوع بهجدول تشكلهاى افغانى ، در آخر كتاب)
در مجموع ، طى نيمهى دوم قرن بيستم ، كشور افغانستان بهيك " شهر فرنگ " رنگارنگ شباهت داشت كه دايماً شكلها و نقاشىهايش تغيير مىكرد و هيچ چيزى زيبا و تماشايى هم درآن نبود. يك چنين دورانى ، براى ماجراجويانى كه جرأت و گستاخى استفاده از فرصتها را دارند و به وسايل و روشها هم اهميتى نمىدهند ، بهترين زمان است. بهاين جهت بود كه ماجراجويان در سراسر افغانستان فراوان شدند. ماجراجويانى از خود كشور و كسان ديگرى كه از مرزها سرازير شدند. هركس و هر گروه نقش خود را اجراء مىكرد و براى منفعت خود مىكوشيد و حاضر بود كه تمام اشخاص ديگر را نابود كند و از ميان بردارد ، گاهى اوقات دو گروه يا بيشتر باهم متفق مىشدند تا سومى را نابود كنند ، بعد بلافاصله بهجان يكديگر مىافتادند. كوششهاى ديوانهوارى صورت مىگرفت تا كشور پارچه پارچه شود ، غارت نامحدودى در همه جا جريان داشت كه اغلب بهصورت بىپرده و بىشرمانه و علنى بود ، گاهى هم در زير عناوين و نقابهاى عوامفريبانه صورت مىگرفت .
بخش پنجم
=====================
روزهاى بىفردا
--------------------
در بهار سال 1360 تصميم گرفتم سفرى بهداخل كشور داشته باشم ، قصدم را با سلمان رنجبر در ميان نهادم ، او ضمن موافقت ، خيلى خوشحال شد. نامههاى مفصلى براى خانوادهى پدرى خود و ديگر دوستانى مرتبط با كانون مهاجر نوشت. دستورالعملهاى در مورد شيوهها و ميكانيزم تحقيق و مصاحبه با مردم ، فرماندهان و حاكمان محلى و در رأس آنها «شخص آيةاللّه سيّد على بهشتى» رياست نهاد اجرايى موسوم به«شوراى انقلابى اتفاق اسلامى افغانستان» اختصاراً: (ش. ا.ا.ا.ا) نوشته به من داد. او ريز برنامههاى مرا روشن كرد. حدود 30 سؤال مربوط بهمصاحبه با آقاى بهشتى را شخصاً طرح كرد و كتباً بهدستم داد. سپس طى يك جلسهى كارى ، چند بار سفارش كرد كه با آيةاللّه بهشتى حتماً مصاحبه داشته باشم و اين پرسش را از او بنمايم كه: «شوراى اتفاق يك حكومت ملوكالطّوايفى نيست ؟
- بهروابط اقوام لطمه نمىزند ؟ وحدت ملى را بهخطر نمىاندازد ؟ ...»
رنجبر بهمن گفت : «وقتى در بين مردم تحقيقات مىكنى متوجه اين نكته باش كه در افغانستان بحران عدم اعتماد حاكم است. مردم ما در اثر مظالم فراوان تاريخى ، دروغگو بار آمدهاند و اظهارات اوليهى ايشان قابل اعتبار نيست. تو سعىكن همان يك سوژه را از چندين منبع بپرسى ، آنگاه دريافتهايت را باهم تطبيق بده و خودت نتيجه بگير.» در آخرين لحظات خدا حافظى ، بهمنظور تأكيد بيشتر گفت : «اگر در اين سفر با آيةاللّه بهشتى مصاحبه نداشته باشى ، فكركن كه هيچ كارى نكردهاى ، رفتى افغانستان و دست خالى هم برگشتهاى !»
من هم بهاو اطمينان دادم كه بههرقيمتى اين كار را مىكنم .
تا اين موقع سراسر هزارهجات در اختيار شوراى اتفاق بود. آن شورى كميسيونهاى منظمى جهت ادارهى امور تشكيل داده بود. مىتوان گفت هر كميسيون حكم يك وزارت را داشت كه مركزيت همگى آنها در محلى بهنام «شهرنو - ورس» قرار داشت. شعبههاى هريك در مراكز ولسوالىها داير بود. در حكومت شوراى اتفاق بهرياست آقاى بهشتى ، هرولسوالى يك «حوزه» محسوب مىشد ، سرور حوزه در حكم ولسوال ، براجراى امور اشراف داشت. هكذا شوراى اتفاق نمايندگىهاى فعال در كشورهاى ايران و پاكستان داير كرده بود .
مسئوليت بخش ايران شوراى اتفاق بهعهدهى شيخ نادرعلى مهدوى شهرستانى بود كه در آن موقع در دفتر تهران بهسر مىبرد. دفتر تهران در مسجد سپهسالار ، واقع در بازار مستقر بود. امام اين مسجد كسى بهنام آيةاللّه حسن سعيد (از طرفداران آيةاللّه خويى) بود كه از باب رفاقت و همشاگردى با بهشتى (در دوران تحصيل در نجف) اين مركز را در اختيار شورى نهاده بود .
در همان موقع دفتر سازمان نصر در يك خانهى اعيانى و شيك ، واقع در نواحى بالاشهر تهران (خيابان انقلاب) مستقر بود ، اين مكان كه متعلق بهيكى از سران فرارى رژيم سابق بوده، در آغاز انقلاب مصادره شده و از جانب دولت ايران در اختيار سازمان نصر نهاده شده بود .
ما بهقصد هماهنگى و تدارك مقدمات سفر ، بهدفتر شورى رفتيم. شيخ نادر على مهدوى كه آن موقع در تهران حضور داشت ، در كارهاى مربوط بهمسافرتم منتهاى همكارى بهخرج داد ، برايم كارت عضويت شوراى اتفاق صادر نمود ، يك معرفى نامهى مفصل بهآقاى بهشتى نوشت تا هم بتوانم ايشان را ملاقات نموده و با او مصاحبه نمايم ، هم در سراسر قلمرو شورى آزادى و امنيت داشته باشم. او نامهى هم بهمركز نمايندگى شورى در پاكستان نوشت و ضمن آن از مسئولين آن مركز خواست تا با ما همكارى كنند .
سرانجام ، با مقدارى زياد نشريهى «پيام مهاجر» ، «جُوالى» ، سربرگ «پيام مهاجر» ، كتابهاى منتشره از سوى «كانون مهاجر» عازم پاكستان شدم. طبق برنامه در دفتر شوراى اتفاق ، واقع در «مرى آباد - كويته» وارد شدم ، در اين موقع مرحوم شيخ اكرم فاضلى (هم محلى خودم) نيز در آنجا بهسر مىبرد. او منتظر سهميهى اسلحه براى شوراى اتفاق بود كه از مراجع غربى توسط ارتش پاكستان منظماً هردو سه ماه يكبار بهگروهاى مسلح افغانستانى اعطاء مىشد. شيخ اكرم كه متوجه شد ما عازم داخل هستيم ، با انواع لطايفالحيل ما را نگهداشت تا در امر انتقال اسلحه با او مساعدت كنيم .
تا آنموقع دقيقاً يك سال و شش ماه از ورود قواى شوروى بهافغانستان مىگذشت شوراى اتفاق بهحيث تنها نمايندهى مردم شيعه نزد محافل غربى ، شناخته شده بود كه از سهميهى سلاح و امكانات برخوردار بود. سراسر هزارهجات تحت ادارهى منظم شورى قرار داشت. آنشورى گرچه يك نهاد گذشتهگرا و عارى از مبانى فكرى روز آمد بود ؛ لكن با شيوههاى ابتدايى دموكراتيك ، مانند انتخابات محلى ، وجود قواى سه گانه ، و توزيع عادلانهى قدرت بهوجود آمده بود. مزيت منحصر بهفرد آن ، همانا ظهور طبيعى از ميان تودههاى مردم بود كه بالمقابل احساس مسئوليت در برابر آنان مىنمود. هيچ تعهدى در برابر هيچ قدرت خارجى نداشت و سهم هزارهجات از حمايتهاى همه جانبهى قدرتهاى غربى را دريافت مىنمود .
بعداً وقتى جنگهاى داخلى در هزارهجات شروع شد ، قدرت شورى تضعيف گرديد و گروهاى جانبدار ايران در آنجا جان گرفتند ؛ كليهى اين كمكها قطع شد .
بازار سياست در كويته و پيشاور گرم شده بود. من از مراكز گروها در اين دو شهر ديدن كردم ، خبرنگاران غربى فوج فوج مانند مور و ملخ ريخته بودند. يك روز بعد از ظهر در دفتر كار و كيل عبدالحسين مقصودى ]رهبر اتحاديه مجاهدين[ سرگرم صحبت بوديم كه يك نوجوان آمريكايى بهاتفاق يك مترجم وارد شد ، باب گفت وگو را با عبدالحسين مقصودى گشود ؛ در پايان مصاحبه ، آن جوان آمريكايى كامرهى خود را درآورد و يك چند قطعه عكس از وكيل مقصودى برداشت ، سپس دستى در جيب كرده مبلغى دالر درآورده و شمرد ، حدود دوهزار دالر شد ، آن را گذاشت روى ميز عبدالحسين مقصودى و مقصودى هم آن را برداشت !
من از اين طرز كمك گدامنشانهى آن جوان آمريكايى و مخصوصاً از قبول عبدالحسين مقصودى حيرت كردم . - چطور آنها پيش چشم ما اين كار را كردند ؟!
براى آموزش نظامى به«ترلنينگ» واقع در منطقهى «ترىمنگل» معرفى شديم. در آنجا ارودگاه نظامى وسيع برپا بود. افراد گروهاى مسلح افغانى زيرنظر «ميليشياى پاكستانى» آموزش مىديدند. هرگروه جايگاه و نوبت خاص داشت ، افراد گروها كمتر مىتوانستند يكديگر را ببينند. آموزشها بيشتر در مورد تخريب و انفجارات بود ، روى بدنسازى و شستشوى مغزى اصلاً كار نمىشد ، تمركز اصلى روى هدفگيرى و «فيرينگ» بود. ما قبلاً شبيهه اين را در ايران ديده بوديم ، ايرانىها براى آدم زياد سخنرانى مىكنند و آواز مىخوانند. يكى بعد از ديگرى؛
امّا ، در آنجا بهمدت چهل روز هيچكس براى ما سخنرانى نكرد. از طرف شوراى اتفاق ما 10 نفر بوديم كه در حقيقت هيچيك از ما سرباز شورى نبوديم ؛ فقط رعيت شورى محسوب مىشديم. ما مسافران عادى بوديم كه از ايران بهوطن مىرفتيم ، هيچيك از ما علاقه بهامور نظامى نداشتيم ؛ پس از اتمام يك دورهى چهل روزه در «ترىمنگل» سرانجام ، سهميهى اسلحهى شوراى اتفاق درآمد كه جمعاً بار شش موتر لارى پاكستانى بود. ما در يك تنگ غروب سوار همان موترها شديم و روى جعبههاى مهمات و مواد منفجره نشستيم ، سراسر شب راه پيموديم تا قبل از ظهر روز بعد بهشهرك «بادنى» در مرز افغانستان رسيديم .
«بادنى» يك شهرك مافيايى بهتمام معنى بود كه در سكوت رمزآميز فرو رفته بود. اين شهر در اختيار گروهاى مسلح افغانى قرار داشت. هريك از آنها دفاتر و پايگاههاى در آنجا داشتند. آنها ذخاير و زرادخانههاى عظيمى در آنجا ايجاد كرده بودند. هريك محمولههاى متعلق بهخود را متدرجاً بهداخل افغانستان انتقال مىدادند. ما يك چند روزى در بادنى معطل شديم ، محيط ملالآور و پيچيده بود ، چنانكه آثارى از حيات و شادى در آن بهچشم نمىخورد. از در و ديوار و كوه و سنگش وحشت مىباريد. در نقاط مرتفع ، سلاحهاى ضد هوايى نصب بود .
از اين پس ديگر سر و كار ما با تراكتور ، تيلر ، خر ، اسب و شتر بود. مسير راه بادنى تا «انگورى جاغورى» حدود يك هفته طول كشيد. هفتهى كه ناچارم آن را «هفتهى مرگ» نام گذارى كنم ، پر زحمت و پر خطر بود. بايد بيش از صدتن بار را روى سر خود گرفته از ميان دزدان عبور بدهيم و بهمقصد برسانيم. در بعضى از جاها ، روزها مىخوابيديم ، شبها راه مىرفتيم. در آن زمان جادههاى كنونى و موترهاى امروزى وجود نداشت. در مناطق هموار تراكتور مىتوانست حركت كند ، و در مناطق دشوارگذر و رودخانهها بايد بارها را از تيلرها پايين مىآورديم و اسب ، شتر و الاغ كرايه مىكرديم. كارى بسيار دشوار بود : بيش از صد تن محموله را بار شتر و اسب و الاغ مىكرديم و پايين مىآورديم. بهخصوص كه بخشى از آن خيلى بدبار هم بود ، مثلاً ادواتى مانند «هاوان غرهنايى 120 ميلمترى» و «توپهاى بىپسلگد» را چگونه مىتوانستيم بار خران و اشتران كنيم ؟
از آن مهمتر مراقبت از وقوع سرقت بود ، بايد در آن شبهاى تاريك و آن كوره راهها چهار چشمى مىپاييديم كه حمله داران پشتون ما حيوانات خود را چپ راه نزنند ، بادزدان و رهزنان هم دست نباشند ، خودشان عليه ما اقدامى نكنند ... منطقه شان بود ، همهى جاها و همهى راهها را مىشناختند. بهخاطر دارم كه از مناطقى موسوم به«جعفر خيل» ، «ماما خيل» عبور نموديم. من مكرراً متوجه شدم كه افرادى سعى مىكردند سر دوراهىها الاغ خود را از كاروان جدا كنند ، برخى هم موفق مىشدند. اگر همهى آنها مىخواستند چنان كنند ، هيچ مانعى سر راه شان نبود ، ما چه مىتوانستيم در مقابل آنها انجام بدهيم ؟
لكن در آن موقع كرايهى كه ما براى آنها مىپرداختيم از اصل محموله بيشتر ارزش داشت، اسلحه براى آنها چه ارزشى داشت ؟ آنها پول مىخواستند كه ما هم پرداخت مىكرديم ، مبالغ شاهانه بود ، چون همراه با خود اسلحه از مصادر بزرگ آمده بود. با اين هم ، يك شب بين من و يك حملهدار جوان پشتون درگيرى ابلهانهى رخ داد : من متوجه شدم كه او در آن دشت ، پيوسته سعى مىكند خر خود را از قافله بيرون بكشد ، هربار سعى كردم جلو اين كار او را بگيرم ، آخرالامر عصبانى شد و روى من خنجر كشيد ، صحنه بسيار خطرناك شد. در آن دل شب تاريك بهراحتى مىتوانست مرا با خنجر بزند ، حالاً او چطورى نزد ، نشان مىدهد كه جوانى با تجربه بوده است. شب بدى بود. بالاخره افرادى از كاروان متوجه شدند ، وساطت كردند و اتفاقى نيافتاد. من هم خود را از تيررس آن جوان دور ساختم و موقعيت خود در طول قافله را تغيير دادم. بدين ترتيب اجازه دادم او بهميل خود عمل كند. مسلماً او نمىتوانست درازگوش خود را رها كند و در ميان قافله دنبال من بگردد تا ضربه زند .
در آن شبها بارها خود را ملامت كردم كه چرا بهميل شوراى اتفاق اينگونه خود را بهزحمت و خطر انداختم ؛ امّا ، از اينكه فكر مىكردم دارم كار مفيدى براى ميهن و مردمم انجام مىدهم شادمان مىشدم و تحمل دشوارىها ممكن مىشد .
در مسير راه با چگونگى زندگى اقوام پشتون آشنا شدم ، روستاهاى زيادى را ديدم كه از اثر جنگها و بمبارانها بهمخروبه مبدل شده بودند و آثارى از حيات در آنها بهچشم نمىخورد، مناطق خشك و عبوسى را ديدم كه ساكنان با دشوارى بهسر مىبردند ، در جاهاى ديدم كه با مواشى آب مىكشيدند و زراعت آبيارى مىنمودند ... زندگى بسيار دلگير بود .
- اين چه سرزمينى است كه انسان و حيوان در آن معذب است ؟ حيوانات زبان بستهى كه ما بهپشت آنها آهن بار مىكرديم از صاحبان خود محرومتر و گرسنهتر مىنمودند .
وقتى آدم از بيرون رفته ، در افغانستان قدم مىزند ، بلادرنگ ضمير ناخودآگاهش آن را باديگر كشورها مقايسه مىكند و فوراً بهاين نتيجه مىرسد كه در صد سال اخير نه تنها قدم مثبتى براى اين كشور برداشته نشده ، كه كشور از جهات متعدد تخريب شده و عقب هم رفته است .
در صورتى كه بسيارى ممالك جهان ]بهويژه منطقهى ما[ طى همين 60 - 50 سال اخير بهنان و نواى رسيدهاند ، قبل از آن وضع آنها از افغانستان هم بدتر بوده. افغانستان آبهاى سطحالارضى و رودخانههاى خروشان داشت ؛ امارات متحده عربى چه داشت ؟ كويت و قطر چه داشتند ؟ كدام رودخانه در صحراى عربستان جارى است؟ ... آنها فقط توانستند از فرصتهاى درخشان قرن حاضر كه نصيب منطقه شد ، خوب استفاده ببرند. درست در همين دورهى طلايى كه همه رو بهپيش حركت مىكردند ، افغانستان با سرعت زياد سير قهقرايى نمود .
ما سلاحهاى متعلق بهشوراى اتفاق را در سنگ ماشهى جاغورى بهسيّد امين عارف كه در آن زمان والى جاغورى بود ، تحويل داديم و رسيد گرفتيم. سيّد امين از همان جاغورى بهحوزهى شهرستان تلفن زد تا يك نفر سرباز بهخانهى پدرى ما بفرستد و خبر آمدن ما را بهآنها ابلاغ كند .
در آن زمان خطوط مخابراتى كشور برقرار بود. همان يك رشته سيم تلفن كه روى پايههاى چوبى كشيده شده بود ، ارتباط مخابراتى بين ولايات و ولسوالىها را تأمين مىنمود. شوراى اتفاق كه خود را بهمثابه يك دولت مىدانست ، جوانان را بهخدمت سربازى جلب نموده و آنها را بهمدت يك سال تحت فرمان مىگرفت .
امروزه عجيب مىنمايد اگر بگويم كه ما مدت هفت شب و روز را در راه سنگماشهى جاغورى تا صدخانهى شهرستان بوديم. در آنزمان هيچ موترى در هزارهجات تردد نمىكرد ، در بسيارى جاها اصلاً سرك وجود نداشت ، اگر هم قبلاً وجود داشته ، آن را تخريب و محو كرده بودند تا قواى دولتى نتوانند از آن استفاده نمايند. فقط در جاغورى يك چند دستگاه موتر خيلى كهنه و فرسوده موجود بود كه بين انگورى و سنگ ماشه تردد مىكرد .
سرانجام ، پس از گذشت هشت سال ، دوباره همان محل و دهكدهى خودمان را ديدم ؛
آن روز ، روزى بسيار خوبى بود ، جمعيت كثيرى بهفاصلهى چند كيلومتر بهپيشوازم آمده بودند ، پدرم جزء اولين گروهى بود كه با ما برخورد كرد ، بهدنبال او افراد در دستههاى چند نفرى، هركدام با فاصلهى نسبت بههم ... همه هيجان داشتيم. واقعاً مردم ما چقدر صميمى بودند. كمى جلوتر رفتيم ، ديدم مادرم همراه گروه كثيرى از زنان محلى بهطرفم مىآيند .
در روزها و هفتههاى بعد ، تقريباً تمامى اهالى محل «وطنك» و ساير روستاهاى همجوار بهديدنم آمدند ، آنها نسبت بهاين حقير آنقدر اظهار لطف و محبت كردند كه هيچ حد و حساب نداشت. افسوس كه هيچگاه قادر بهجبران الطاف بىدريغ آن مردم صميمى و با ايمان نيستم ؛ يك گلهى بزرگ از گوسپندان اهدايى مردم تشكيل شد ، تقريباً هرخانه يك گوسپند. در مواردى چند خانه مشتركاً يك گاو آوردند. ممكن نبود همهى اغنام اهدايى مردم براى خودشان ذبح شود ، لذا تعداد زيادى گوسپند اضافه آمد ، وقتى قاطى گلهى گوسپندان خودمان شد ، يك رمهى خيلى بزرگ (چند صدتايى) تشكيل گرديد .
در كمال تعجب ، زندگى مردم از هرنظر بهطور باور نكردنى رو بهبهبود نهاده بود ، از قرار معلوم ، نخستين پلان پنچسالهى سردار محمد داوود خان خيلى موفق بوده و تغييرات مثبت در زندگى مردم بهوجود آورده بود ؛ مثلاً لباسهاى مردم تميزتر و نوتر شده بود و كمتر وصله داشت. لباسها از انواع پارچههاى مرغوب ، ساخت كارخانههاى نساجى گلبهار (با ظرفيت توليدى 50 ميليون متر انواع تكه در سال) نساجى پلخمرى (با ظرفيت 25 ميليون متر) نساجى جنگلك (با ظرفيت 60 ميليون متر) نساجى بلخ (با ظرفيت 45 ميليون متر) و نساجى قندهار (با ظرفيت 60 ميليون متر) استفاده مىكردند. دراين مقطع ، محصول پنبهى محلوج در فابريكات حلاجى هرات بالغ بر 12 هزار تن در سال ، در بلخ 15 هزار تن و در بغلان 10 هزار تن بوده است ... حتى استفاده از انواع پارچهى مرغوب تترون ژاپنى در تهيهى لباسهاى محلى خيلى گسترش يافته بود ، نوع كلاهها و لُنگىها فرق كرده بود ؛ در بخش پاپوش نيز اغلب مردم گالشهاى پلاستيكى ساخت داخل كشور و تهيه شده در شركت «افغان پلاستيك» بهپا داشتند، استفاده از «بوت آهو» گسترش يافته بود ، يا نوعى پاپوش روسى را جاگزين انواع پاپوشهاى قديمى كرده بودند كه قبلاً از لاشهى تاير موتر تهيه مىشد و بهآن «چپلى» و «تيوپى» چنداولى مىگفتند. استفاده از «چپلى» و «تيوپى» بهحد اقل رسيده بود .
در بخش زراعت ، درصد استفادهى مردم از نهادههاى كشاورزى مانند كود كيمياوى و سموم دفع آفات نباتى افزايش يافته بود ، كارخانهى توليد كود كيمياوى در بلخ با ظرفيت 12 ميليون تن كود در سال ، بهكار افتاده بود .
در بخش لوازم خانگى ، تعداد زيادى چرخ خياطى ، راديو ، ضبط صوت ، ساعت ديوارى ، ساعت زنگىءروميزى ، ساعت مچى ، چراغ گيس ، چراغ فانوس ، چراغ چورباطرى و غيره در خانههاى مردم وجود داشت ... درحالى كه 8 سال پيش از آن {زمانى كه اين محل را ترك كرده بودم }هيچيك از اين مظاهر پيش گفته وجود نداشت ، فقط در خانهى ما يك دستگاه راديو موجود بود ، چرخ خياطى در كل محل پيدا نمىشد ؛ امّا ، اين بار همهى آنها در حد فراوان .
پوشش زنان و دختران نيز سبكتر و عصرىتر شده بود ، آنها ديگر از آن نوع «ايزار»هاى سرخرنگ و چيندار نمىپوشيدند ، بهجاى آن يك نوع تمبان صاف و ساده (اغلب سفيدرنگ) رواج يافته بود كه سر هردو پاچهاش بهنحوى زيبا گلدوزى و ياوهكارى شده بود ، چنانكه خيلى جذاب و وسوسهانگيز مىنمود. شخص جداً باور مىكرد كه «شادى و عشق و نشاط فقط در هزارهجات هست و بس !»
مجموع اين تغييرات در جامعهى سترون افغانى بسيار بزرگ بود ، كه بايد جزء كارنامهى افتخارآميز جمهوريت پنجسالهى سردار محمد داوود خان بهحساب آيد. تا آن زمان از سقوط جمهورى داوودخان و استقرار حكومت خلقىها دقيقاً سه سال و دو ماه مىگذشت. خلقىها در حقيقت حدود 6 - 5 ماه اول در هزارهجات اِعمال قدرت داشتند ، باقى اين مدت را شوراى اتفاق حكومت كرده بود. حالا بهراحتى مىتوان فهميد كه در زمان داوود خان ، چه زير ساختهاى استوار اقتصادى بهوجود آمده بوده كه بيش از سه سال بعد از انقضاى حكومتش ، اوضاع كماكان پايدار مانده بود. مانند همهگاه امنيت كامل در سراسر هزارهجات برقرار بود. زندگى اقتصادى بهطور عادى جريان داشت ، قيمتهاى ارزاق عمومى هيچ فرقى نكرده بود {قيمت هرچيزى درست برابر بازمان داوود خان بود} ارزش پول ملى همچنان بالا بود .
- مىگويند : «داوود خان در زمان رياست جمهورى " قرهكل " خود را روى ميز مىچرخاند و مىگفت : «اگر داوود هم نباشد ، پنچ سال اين كلاه حكومت خواهد كرد.»
من عيناً ديدم كه تا سال 1360 يعنى چهار سال پس از قتل داوود خان چگونه كلاه او بركشور حكومت مىكرد. من در طول سفرهاى بعد از آن نيز نمونههاى روشنى از اقدامات موفقيتآميز محمد داوود خان را در عرصههاى مختلف ديدم .
متأسفانه بحران عدم اعتماد ملى در افغانستان داراى چندان عرض و عمق است كه بسيارى از افغانها از باور اين مقطع درخشان از تاريخ كشور خود عاجزاند. بهخصوص طى دو سه دههى اخير ، يك بخش از افغانها در اثر تقليد و خودباختگى شديد عادت كردهاند بهطور مطلق همهى سوابق و پيشينهى ملى خود را رجم كنند : يا همه بد بودهاند ، يا آن از ما نيست!
چنين برخورد با حقايق تاريخى و واقعيتهاى ملى بههر دليل كه باشد ، عواقب بسيار زيانبار دارد ؛ حال آنكه اقوام افغانى قبل از هر چيز نياز مبرم به«ملت سازى» دارند .
حدود دو ماهى گذشت ، مهمانىها و ديد و بازديدها تمام شد ؛ آنگاه در صدد اجراى دستورات سلمان رنجبر برآمدم ؛ نخست بهديدار استاد اسبق خود جناب شيخ محمد حسين صادقى نيلى رفتم. او را درحالى ملاقات كردم كه سرگرم لَگَد زدن تودهى گِل جهت احداث بازار جديد نيلى بود. دستمالى بهسر خود بسته بود كه از اثر چِرك و عرق ، رنگ اصلىاش قابل تشخيص نبود. لباس كار برتن داشت كه آغشته با گِل و لاى بود. او مردى تنومند ، داراى عضلات قوى و اعضاى ستبر بود. سينهى پهن ، سر و صورت گِرد و بزرگ ، چشمان نافذ و صداى دو رَگَهى سنگين و كرپ داشت. ظاهرش خشن مىنمود ؛ لكن در باطن داراى احساسات و عواطف نيز بود
حالا كيست كه بتواند او را از ميان گِل و لاى بيرون بياورد و بهحرف و گفت و گو بكشاند ؟ او شخصِ يك دنده و سرسخت بود. بهزحمت توانستم در ذهنش بگنجانم كه شاگرد 8 سال پيش او هستم در مدرسهى نيلى ، پيش خودش درس خواندهام. او مظهر كاملى از يك انسان موج اولى بود ، خصوصاً آنجا كه احساس رقابت و خطر مىكرد. از آن جمله آدمهاى بود كه خيلى بطى جلو مىآيند ، وقتى هم كه «رام» شدند با صداقت و وفادار مىمانند.
من و همراهانم را زير چپر مخصوص خود راهنمايى كرد ، ساعتى منتظر نشستيم ، احتمالاً بهجهت حفظ غرور و تأكيد برشخصيت خود ، ديرتر از آنچه ما توقع داشتيم ، دست از كار كشيد و بهما ملحق شد. من بهجهت تقريب ذهن و افتتاح دريچهى خاطرات او ، از سفر سال قبلش بهايران سخن گفتم. بنا بهمنظور خاصى ، نتايج سفر او بهايران را پر رنگ جلوه داده و سعى كردم امتيازات و موفقيتهاى آن سفر را محصول شخصيت او قلم داد نمايم ؛ ولى متوجه شدم كه بهشنيدن آنگونه سخنان خيلى علاقه نشان نمىدهد. ذهنش معطوف روابط متشنج و كدورتآميز خود با شوراى اتفاق بود .
او درحالى كه از ابتداى كار شوراى اتفاق ، سمت معاون دوم آقاى بهشتى را بهعهده داشت ، مدتى مىشد كه بهمحل خود برگشته و از شركت در جلسات شورى خوددارى مىورزيد. من هيچ سعى نكردم نقش يك كاتاليزور بين او و شوراى اتفاق را بهنمايش بگذارم ؛ امّا ، در فضاى صميمانهى كه بين ما ايجاد شده بود ، در پايان گفتم مىخواهم با آقاى بهشتى نيز ديدارى داشته باشم ، اگر مطلبى را صلاح مىداند ، مىتوانم بهاو منتقل نمايم. در كمال تواضع گفت: «سلام مرا بهآقاى بهشتى برسان ، من قبلاً سخنانم را بهايشان گفتهام ، گپ زدن زياد فايده نداره.»
اين جملهى او بهروشنى نشان مىداد كه شكاف موجوده تا چه اندازه عميق بود .
او دير بهحرف مىآمد ؛ وقتى دهان باز مىكرد ، تا آخر مىرفت. من احساس كردم او بهيك گوش شنوا احتياج دارد ، تا همهى حرفهاى دل خود را بزند. من قبل از اين در منابع خوانده بودم كه «يك شنوندهى خوب بودن ، هنرى بزرگ است.» در اغلب موارد ، خوب شنيدن بهتر ما را بهمقصد مىرساند ، تا يك سخنرانى طولانى. هستند كسانى كه خيال مىكنند با افادههاى طويل مىتوانند بههدف خود رسند. مسلّم بود كه همهى حرفهاى او ارزش شنيدن نداشت ؛ لكن ما پذيرفته بوديم كه مهمانِ با نزاكت و شنوندهى خوب باشيم .
او بهويژه از افتخارات گذشتهى خود صحبت مىكرد. وقتى بهگذشتههاى دور مىرفت ، بهنحو ترحمانگيز از دوران كودكى و محروميتهاى خود سخن مىگفت: از اينكه من يتيم بودم و در خانهى چه كسانى بهسر مىبردم ، املاك پدرى مرا فلانىها و فلان ارباب تصاحب كرده بود ، من بزرگ شدم ، بهنجف رفتم ، در آنجا درس خواندم ... سپس بهوطن بازگشتم ، در زمان ظاهرشاه و داوود خان با فلانى و فلان ارباب دعوى ملكى راه انداختم ، آنها را شكست دادم ، املاك پدرى خود را پس گرفتم ، فلانى را چطور با لگد بهتخت سينهاش زدم كه بهته رودخانه سقوط كرد ، چطورى حوزهى علميه تأسيس كردم ... او بهويژه تأكيد داشت كه جنگ عليه حكومت ترهكى در هزارهجات را اولين بار ، من آغاز كردم ، ولسوالىهاى كجا و كجا را من آزاد نمودم ، آقاى بهشتى را من به رياست شورى برگزيدم ... در پايان اين فراز از سخنان خود مكثى كرد ، سپس درحالى كه سرش را تكان مىداد گفت: «كارى كه من در آن زمستان سرد و در ميان برفها انجام دادم ، هيچ "نرگاو " مست نمىكند ؛ بلى ! هيچ نرگاو مست !»
درست بهخاطر دارم كه اين جمله را در چندين جلسهى عمومى نيز بهكار برد. او ساده و عوامانه سخن مىگفت ، هنگامى كه جدّى و با احساس حرف مىزد ، از تعبيرات و كلمات ركيك نيز استفاده مىنمود. براى او فرقى نمىكرد كه در كنار چهكسى نشسته و با كى سخن مىگويد. تلاش نمىكرد بنا بهمقتضاى جلسه ، كلمات و مفاهيم متغير بهكار ببرد. روشهاى استدلالش منحصر بهخودش بود. هيچ مطالعهى سياسى نداشت ، داراى بينش مقايسهاى نبود ، هيچ چيز را با هيچ چيز مقايسه نمىكرد. برخلاف شيوهى روشنفكران ، در گفتارش از هيچكس نمونه نمىآورد. اعتقادى بهمشورت و استفاده از نظر ديگران نداشت ، از هيچكس نقل قول نمىكرد و تظاهر بهدانستن علوم نوين هم نداشت ، اصطلاحات سنگين بهكار نمىبرد. بلكه برعكس : بهسادهزيستى و سادهگويى خود مباهات مىنمود و مىگفت : «كار من چَپَوى است.»
او دچار بيمارى سوءظن بود ، او يك مرد تنهاى بهتمام معنى بود ، و آن تنهايى را دوست داشت. رقيبكشى صادقى تا آن حد جدى و قاطع بود كه در طول دورانش هيچ گروه و حزبى نتوانست در قلمرو او قدرت گيرد و بهخصوص در نيلى ظاهر شود. در طول آن مدت تعداد زيادى از طلبههاى نيلى مقيم ايران ابتدا با داشتن باد و بروت زياد بدانجا مىرفتند ؛ طولى نمىكشيد كه يك لنگ كفش خود را جا مىگذاشتند و فرار مىكردند. صادقى هيچ وقت رسك نمىكرد و بهكسى مجال دهن باز كردن نمىداد ، از اول بنا را برسوءظن و عدم اعتماد نسبت بهآنها گذارده بود و مىگفت: «مرا بهخير آنها اميدى نيست ، هريكشان بهحال و هواى خود غرق اند.»
با زيركى و پختگى براى هركدام شان آشى باب طبع خودشان مىپخت : يكى را گرفتار خون مىكرد ، ديگرى را گرفتار زن ، آن يكى ديگر را گرفتار دعاوى خردكنندهى ديگر ...
تمام وقت او صرف كارهاى اجرايى و عملى از قبيل رسيدگى بهامور ارباب رجوع ، يا كندن چشمه ، پاك كردن جوى آب ، ساخت و ساز بازارچههاى جديد ، منابر ، صاف كردن زمين و غيره مىشد. در قلمرو حكومت خود فرمان داده بود كه مردم بذرهاى علوفه و گياهان صحرايى را جمع نموده و از نو بپاشند ، فرمان داده بود تا حقوق حيوانات اهلى و وحشى را بهنحو شايسته رعايت كنند. او چشم طمع بهجيب و سفرهى مردم نداشت ، نان دسترنج خود را مىخورد ، امور خود را از طريق كار روى قطعه زمين شخصى و احياى اراضى موات مىگذرانيد ، هرجا جوى آب ، يا چشمهى جديد احداث مىكرد ، مال خودش بود. امّا ، رشوهخوارى و قبول هدايا در ليست كارىء او جاى نداشت. در قضاوتهايش سعى مىكرد حق بهحقدار برسد ، مگر اينكه نتواند كشف حقيقت نمايد .
بعداً گزارشهاى رسيد كه حاكى از تغيير شخصيت و اميال او بود. خبرهاى در دست است كه اذعان مىدارند خصلت تملّكخواهى ، ثروتاندوزى و تماميتخواهى بهسرعت در نهاد صادقى رشد نمود. مىگويند بهبهانههاى چون اصلاحات ارضى ، توزيع زمين براى دهقانان بىزمين و كمزمين و احياى اراضى موات ... بهمصادرهى اراضى مردم روى آورد ؛ هرجا اراضى مرغوب مىديد ، درپى بهانهجويى برآمده و مالكين را گرفتار و نابود مىكرد ، سپس اراضى آنها را تصاحب مىنمود. گويا يكى از آنها كسى بهنام سيّد وكيل و ديگرى ارباب اكبر بوده است كه هركدام مالك اراضى مرغوب ، باغهاى سرسبز و قلعههاى بزرگ و مستحكم در بهترين نقاط نيلى بودهاند. سيّد وكيل را (كه پسرش سيد علم شاه عضو بلند رتبهى ح . د . خ . ا . بود) بندى كرد و چوب زد ، او در زندان از شدت خونريزى معده درگذشت. املاكش را تصرف نمود و قلعهى سيد وكيل (واقع در كهنهده نيلى) را مركز اقتدار و حكمرانى خويش قرار داد .
ارباب اكبر از دست صادقى متوارى شد ، مدتى در هجرت بهسر برد ، از اثر كهولت و مريضى تحمل سختىهاى مهاجرت را نياورد ، براى صادقى نامه فرستاده و ضمن آن اذعان داشت كه همان املاك و اراضى من براى تو باشد ، فقط بهمن امان بده تا بهمحل برگشته و در همانجا بميرم ؛ صادقى باهمين شرط بهاو امان داد و آن شخص يكماه بعد از ورود بهمحل ، از دنيا رفت
مورد ديگر زمين مدرسهى سرنيلى است. شيخ محمد فاضلى نيلى مىگويد: زمين مدرسه در اصل مال پدرم مرحوم " شيخ خدابخش فاضلى " بود ، وقتى صادقى از نجف برگشت ، پدرم اين زمين را بهعنوان وقف امام زمان واگذار نمود تا روى آن حوزهى علميه تأسيس شود ، اينكار انجام شد ؛ امّا ، در دورهى انقلاب صادقى مدرسه را تخريب نمود و زمين و آب آن را فروخت. همچنين جناب شيخ ناظر حسين رضايى نيلى گواهى مىكند كه صادقى در جلسات عمومى ضمن سخنرانى گفت: «در افغانستان اولين نفر خودم هستم ، دومى وجود ندارد ؛ خدماتى كه من انجام دادهام ، حضرت على موفق بهانجام آن نشد ؛ حكومت من از حكومت حضرت على قوىتر است ؛ هركارى من كنم ، همان مورد نظر امام زمان است ، پشت سر هيچكس نماز جايز نيست ، فقط پشت سرخودم ، قضاوت هيچكس بهحق نيست ، جز قضاوت خودم ...»
مىگويند صادقى آنقدر زيرك شده بود كه وجوه نقدى خود را بهدكانداران نيلى و سنگموم مىسپرد تا روى آن معامله كنند ؛ بالمقابل اصلالمال و سود آن را با دالر آمريكا و بهنرخ روز محاسبه مىنمود ... ولى از آنجا كه ديوان و دفتر و شهودى در بين نبوده ، پس از كشته شدن صادقى همهى حسابها بههم مىخورد و تمام مطالبات لادرك مىشود .
در آن اوايل كه من با او ملاقات داشتم ، نه تنها اينگونه نبود و از آن حرفها نمىزد ، كه خيلى هم تواضع بهخرج مىداد. مواضع چپروانه و پوپوليستى داشت. در آن موقع دردش اين بود كه در شوراى اتفاق خوانين و اربابان نفوذ دارند. از اكبر خان نرگس و چند نفر خان از نواحى سرحد ، شهرستان ، لعل و دايكندى (مشهور بهتول چوله كور) نام برد كه گويا در شوراى اتفاق موقعيتهاى داشتند. هريك از آنها در حقيقت نمايندگان محل خود در مقر شورى بودند
بهطور دقيق متوجه شدم كه صادقى نيلى از نفوذ خوانين دايكندى در شوراى اتفاق نگران است. او چنين احساس كرده بود كه در قدمهاى بعدى اين خوانين مىتوانند رقباى سرسخت او در بازى قدرت محلى باشند. او مايل نبود در حوزهى لوى ولسوالى دايكندى كسى را بهعنوان شريك قدرت بپذيرد. ايدههاى او بهطور روشن بهاين چند گزارهى ساده و عدولناپذير فرمولبندى مىشد : «دنياى من دايكندى است ، ناف اين دنيا «نيلى» مىباشد ، اين قلمرو من است ، تحت هر شرايطى از آن دفاع خواهم نمود ، كسى را در آن شريك نخواهم كرد.»
صاقی نیلی
گرچه " رجبعلى جلالى تمرانى " در اثر خود چنين وانمود مىكند كه گويا در بدو امر صادقى هم شايستگى و هم توقع داشت كه بهجاى بهشتى منحيث رياست شورى برگزيده شود. او مىافزايد: اين اربابان ، خوانين ، تنظيمىها و شعلهاىهاى هزاره بودند كه مانع انتخاب ايشان گرديدند. سپس تصريح مىكند كه صادقى تاجيكتبار بود. (مردمان نواحى شهرستان ، لذير، نيلى، كجران ، كيسو ، تمران ... عموماً از قوم تاجيك هستند. لذا " نظر على موحدى كيسوى " در ارجوزهى با عنوان «قصيدهى افغانستان» (ص : 5( مىگويد: هزاره مركب از ترك و تاجيك است ...) با اين همه ، من فكر نمىكنم كه صادقى فراتر از دايكندى تعلق خاطرى داشته است .
او فقط مىخواست مالكالرّقاب تمام حوزهى دايكندى باشد ، خارج از آن هرچه مىشد بهاو تعلق نداشت. صادقى احساس كرده بود كه مشغوليت و اقامت دايمىاش در مركز شوراى اتفاق موجبات دورى از دايكندى - نيلى را فراهم آورده و اين منجر بهتضعيف موقعيت خود ، و تقويت موضع رقباى محلى خواهد شد .
در آن طرف ، بهشتى خيال كرده بود صادقى طى سفر سال گذشته بهايران ، بهسازمان نصر پيوسته و اصليت شوراى اتفاق و رهبرى او را بهچالش گرفته است ، بالمقابل صادقى خيال مىكرد كه بودن او در مركز شورى در واقع يك نوع قرنطينه شدن است تا رقباى او در منطقه پيشى گيرند. اين بدفهمى دو طرفه ، قدم بهقدم عميقتر شد و فرصت مناسب براى اشخاص فرصتطلب در درون و بيرون شوراى اتفاق ، بهويژه گروهاى تازهپاى مقيم ايران و مهمتر از همه : سيّد مهدى هاشمى و واحد نهضتها فراهم آورد تا آتش جنگهاى داخلى را برافروزند .
در آن موقع از صحبتهاى صادقى بهروشنى متوجه شدم كه هيچ ميل و طرحى براى لشكركشى عليه شوراى اتفاق و براندازى بهشتى ندارد ؛ فقط مايل بهبازگشت بهمركز شورى نبود. صادقى فقط دايكندى را مىخواست ؛ اين اشتباه بهشتى بود كه حدود دو ماه بعد از اين، لشكر عظيمى از نواحى سرحد براى سركوبى صادقى فرستاد. عناصرى از خوانين يا كسانى كه گرايشهاى تنظيمى داشتند سهم برجسته در اين لشكركشى ايفا كردند. " سرور سرخوش " كه از هنرمندان سرشناس هزاره بود ، منحيث قومندان شورى ميلودىء با اين شاهبيت عليه صادقى سرايش كرد و در هرجا كه مىرسيد آن را با نواى تنبورك دمساز مىكرد و كنسرت مىداد :
صادقى برهانى را در قريه صدخانه كشت
كودكان را در خلج آن قاتل ديوانه كشت
اندكى پيش از كشته شدن برهانى (كه بهانهى براى شروع جنگها شد) من در ديدارى كه با هر دو نفر داشتم ، هيچ ميل انتقامجويى و لشكركشى در ذهن هيچيك از آندو نسبت به يكديگر نيافتم ، نمىتوانستم تصور كنم كه اين امنيت يكصد سالهى هزارهجات در اثر خيرهسرى آن دو رهبر بهيكباره آن چنان برهم بخورد. در آنزمان اين نكته براى همه غير قابل تصور بود كه : «چگونه امكان دارد دونفر عالم دينى ، فرمان قتل و كشتار و غارت و تجاوز صادر كنند ؟»
= امّا ، زندگى ، خود روشنترين پاسخها را داد. حضرات ، شاخهى را كه خود بر آن قرار داشتند ، از بيخ مىبريدند. اين آنچيزى نبود كه از آنها توقع مىرفت. از قديمالايام در هزارهجات آن چنان امنيتى وجود داشت كه يك زن مىتوانست بهتنهايى از يك ولسوالى بهديگر ولسوالى مسافرت نمايد. يك زن بهتنهايى از كوه هيزم مىآورد. چوپانى مىكرد. بهبركت همين امنيت پايدار و اعتماد عمومى بود كه زنان هزارهجات نسبت بههرجاى ديگر كشور (به استثناى كابل) از آزادى زياد برخوردارند ، آنان با مردان معاشرت مىنمايند ، معامله مىكنند ، كار مىكنند و هرگز از مردان غريبه رو نگرفته و در تاريكخانهها پنهان نمىشوند. در سراسر هزارهجات از دزدى ، اعتياد ، مفاسد اخلاقى و مشروبات الكلى ابداً خبرى نبود .
متأسفانه خيرهسرى رهبران گروهاى متخاصم اين بناهاى استوار معنوى و اخلاقى را بهم ريخت و منجر بهجنگهاى خانمانسوز داخلى و بروز مفاسد گرديد .
هشت سال بعد از آن صادقى را در هتل لالهى تهران ملاقات كردم. در آن موقع درامهى شوراى اتفاق بهپردهى آخر خود رسيده بود و صادقى در آغاز دور ديگرى از بازى قرار داشت. براى امضاى قرارداد «حزب وحدت» بهايران دعوت شده بود ، سرحال و با روحيه بود. از او پرسيدم : آيا فكر مىكنيد طرح وحدت تحققپذير باشد؟ يعنى ما بهاين زودىها شاهد وحدت خواهيم بود ، يا اين يك پلان جديد براى جنگهاى جديد جهت حذف و امحاى ديگران است؟
پاسخى بهاين مضمون داد :
«اصل وحدت چيزى خوب است ، هيچكس نمىگويد وحدت بد ، و تفرقه خوب است منتهى در عمل مىبينيم كه يك عده اشخاص از عمق دل ، خواهان وحدت نيستند. آدم از بعضى حركتها خوشش نمىآيد ، دم غروب مىبينى كه " كون موتر يك عده سرخ - سرخ مىشود " سپس گُم مىشوند! و نصفههاى شب برمىگردند. فردايش مىشنويم كه ديشب جلسه داشتهاند ؛ اگر نيتها صاف است كه اين كارها درست نيست ...»
از او خواستم دورنماى وحدت فرضى را با موقعيت و ساختار شوراى اتفاق مقايسه نموده و جايگاه خود را در هردو مورد بازگو نمايد ، و اينكه آيا مرد شمار ه 2 - يا 3 حزب وحدت خواهد شد؟ او مطابق با صراحت لهجه و ادبيات خاص خود اينگونه جواب داد:
«من با اين اُزبك (منظورش آقاى مزارى بود) وحدت نكردهام كه همديگر را قبول داشته باشيم ، بلكه قرارداد مىبنديم كه بهزنان يكديگر تجاوز نكنيم.»
و افزود : «اگر امر داير شود بين «شورى» و «شوروى» شوروى از شورى بهتر است، چون قانون دارد ؛ و اگر امر داير باشد بين «سازمان نصر» و «شوراى اتفاق» شورى بهمراتب از سازمان نصر برتر است، چون شورى قول و لفظ و جوانمردى دارد و بهقسم و قرآن خودش پابند است ؛ در حالى كه سازمان نصر از همهى آن موارد بىبهره است، بههيچ چيز پابندى ندارد و سخت پيمان شكن است.»
بدينترتيب ، من پاسخ خود را گرفتم : «وحدتى در كار نيست ؛ فشارهاى بيرونى شديد است» وگرنه ، روابط ميان آقايان صادقى و مزارى و بهتبع آن، مناسبات سازمان نصر و سپاه هميشه خونين بود. رجبعلى جلالى تمرانى در كتاب «چراغى هميشه فروزان» (زندگىنامهى احسانى تمرانى ، صص : 131 - 126( روابط صادقى و مزارى را اينگونه گزارش مىكند :
«... آقاى مزارى تازه از ايران آمده بود، در اين زمان آقاى اخلاقى كومى نيز اعلام بىطرفى كرده بود، هيأت صلحى براى حل منازعهى نصر و سپاه تشكيل شد در رأس اين هيأت آقاى اخلاقى كومى قرار داشت و اعضاى ديگر آن عبارت بودند از من (جلالى) و شاه فداى بهشتى و سيد عالمى بادامك و شيح محمد صادقى كومى. آقاى اخلاقى براسب خود سوار شد و من و دوستان ديگر پياده بهطرف وئير و كيان حركت كرديم تا در وئير آقاى ناطقى حاضر شود آنگاه او و آقاى احسانى باهم مذاكره كنند.»
«در حسينيهى وئير جلسهى صلح داير شد، ولى از بس اختلافات شديد بود، به ثمر نرسيد. آقاى صادقى تهديد كرده بود كه ديگر سازمان نصر را تحمل نخواهد كرد، لذا او مىخواست براى سركوبى سازمانىها لشكر نانخور بفرستد. در اين زمان آقايان: استاد احسانى و ملا مولاداد اسلامى و شاه اكبر موسوى و سيد موسوى وئير و اخلاقى كومى در حضور آقاى صادقى رفته بودند و از او خواسته بودند كه از فرستادن لشكر بهسوى مناطق ديگر منصرف شود، بيايد در تمران از نزديك با مزارى معضلات سياسى خويش را حل كند. صادقى گفته بود كه من تمران مىآيم ، ولى با سپاه و لشكر. ما پنج نفر بهعنوان هيأت صلح خدمت آقاى مزارى در شاليزار رفتيم، ايشان اهداف سازمان را اينگونه بيان كرد: سازمان نصر يك گروه سابقهدار سياسى و نظامى و فرهنگى است و فعلاً در تمران و كيتى و كومى و كيسو ... از نفوذ برخوردار است ، ديگر آن زمان گذشت كه سازمان نصر ملاحظهى صادقى و احسانى را مىكرد و زير علم آنها سينه مىزد. ما اكنون بهعنوان يك گروه قدرتمند سياسى مىتوانيم با صادقى صلح كنيم و مىتوانيم بجنگيم، ما بىدرنگ از آقايان صادقى و احسانى مىخواهيم كه سازمان نصر از اين روز بهبعد در مناطق تمران و كيتى و كومى و كيسو ... پايگاهاى مستقل سياسى و نظامى داشته باشد. ديگر دوران تحمل و بردبارى گذشت.»
«اگر آقاى صادقى بهتمران آمد اين نظريهى مرا صريح و قاطع مطرح كنيد. آقاى ناطقى از بس از آقاى صادقى مىترسيد، با وجودى كه مزارى در تمران بود، از خوف شديد نتوانست بهطرف تمران بيايد. دو روز بعد آقاى صادقى با لشكر و سپاه خود وارد تمران شد، لشكريان او در كوها و تپههاى اطراف سر تمران و كهنهده سنگر گرفته بودند. و لشكريان فصيحى و سيد نادر هاشمى در كوها و تپههاى شاليزار و دهان انگورك و كيتى سنگر گرفته بودند. گويا هردو طرف حالت جنگى و رزمى به خود گرفته بودند! مىخواستند هردو طرف در زير سايهى تفنگ از صلح و آشتى سخن بگويند. ما مىخواستيم يك سخنگو تعيين كنيم تا نظريات دو طرف را مبادله كند ... بالاخره همه مان به اين نتيجه رسيديم كه آقاى اخلاقى سخنگو باشد. آقاى صادقى بههمراه چندين نفر نظامى در مدسهى تمران آمدند، در اتاقى نشسته بود كه ما رفتيم و مصافحه كرديم و نشستيم. آقاى اخلاقى آقاى صادقى را مخاطب قرارداد و سخنان آقاى مزارى را با ترس و لرز بيان كرد، من پهلوى آقاى اخلاقى نشسته بودم و مىديدم كه آقاى اخلاقى تحت تأثير ابهت آقاى صادقى رفته و بازوانش مىلرزد و زبانش لكنت پيدا كرده است ... آقاى صادقى از خشم مىلرزيد و با تندى سخنانش را چنين آغاز كرد: آقاى اخلاقى! من تو را آدمى ملايم و خوب مىدانستم، ولى شنيدم تو هم جبههى غولبارى متحد را فعال كردهاى و بين مردم تفرقه انداختهاى! وقتى كه پهلوى آقاى مزارى در شاليزار رفتى، اين سخنانم را واضح و قاطع بگو: آقاى مزارى تو وقتى كه ما در بهار سال 1358 (ه ش) انقلاب كرديم و پايگاههاى نظامى و حكومتى كمونيسم را از دايكندى و ورس و لعل و پنجاو ... بر انداختيم و خلقىها را تار و مار كرديم، كجا بودى؟»
«ما خون داديم و خون ريختيم و رنجها برديدم، تا اين مناطق را آزاد كرديم، حال بىدرنگ در اختيار تو و سازمان ضالهى نصر قرار بدهيم؟ هيهات منّاالذلّة! آقاى مزارى تو سالها راحت در ايران لميده بودى و كره و مربا مىخوردى، ما دراين جا با شكم گرسنه با يك عده آدمهاى پا برهنه بر ضد كمونيستها و خوانين قلدر كه در پشت سر شورى سنگر گرفته بودند، جنگيديم و صدها جوان را تقديم انقلاب كرديم، حالا مفت و مجانى براى تو پايگاه بدهيم تا تو مستى كنى؟ كور خواندهاى! آقاى ناطقى هنگامى كه لشكريان طرارا شورى مردم را قتل عام و شكنحه و غارت مىكردند، چرا فرار كرد؟ و چرا مثل من مقاومت نكردى؟ عجب! من بجنگم و من خون بدهم و من خون بريزم، تا آقاى عبدالعلى از مزار، از يك نطقهى دور دست بيايد و بر مردم ما حكومت كند! مگر صادقى تكه تكه شود، تا ناطقى و مزارى در سرزمين هزارهجات حكومت كنند! آقاى مزارى! تو مىگويى كه سازمان و سپاه بايد در تمران دو پايگاه مستقل و دو حكومت مستقل داشته باشند، دو حكومت و دو حاكم در يك اقليم مىگنجد؟»
آقاى اخلاقى بهآقاى مزارى بگو دو راه دارى : 1 - سازمان نصر بايد مثل گذشته با ما همكارى كند و ادعاى پايگاه مستقل نداشته باشد ... اگر اين نظريه را قبول ندارى، آماده شو براى جنگ ! و بالاخره من و آقاى اخلاقى و سه نفر ديگر در شاليزار رفتيم و خدمت مزارى رسيديم سخنان آقاى صادقى را از سير تا پياز برايش شرح داديم، ناگهان آقاى مزارى بهشدت عصبانى شد و با تندى گفت: اگر آقاى صادقى خواستههاى سازمان را نپذيرد، با مشت توى دهانش مىكوبيم و با او مىجنگيم؟ او چه خيال كرده است؟ و ...»
آقاى صادقى دو روز در مسجد بزرگ بازار سخنرانى كرد و اهداف خويش را در برابر مستمعين خويش ابراز مىكرد. او گفت من پلنگ هزاره هستم. روبهان خيال مىكنند كه مرا مثل گذشته ديگر فريب مىدهند! من ديگر فريب ناطقى و مزارى را نخواهم خورد! من با مزارى مىجنگم!»
«سرانجام ، آقاى صادقى دستور حملهى نظامى را برضد آقاى مزارى صادر كرد. خود آقاى مزارى برقآسا منطقهى تمران را ترك كرد و فرار را با آن همه رجزخوانى، بر قرار ترجيح داد و مردانه گريخت!»
«بدون شك، اگر آقاى مزارى در آن زمان بهدام آقاى صادقى مىافتاد، بدون درنگ او را اعدام مىكرد، امّا، او شانس آورد كه سريع و برقآسا صحنهى تمران را ترك كرد. دراين شبيخون نظامى كه در دو منطقهى وجونك و كيتى بر ضد لشكريان سازمان بهوقوع پيوست، استاد احسانى نقش فرماندهى داشت و آقاى صادقى نيز در تمران بود و مستقيماً بر نيروهاى نظامى و رزمى خويش نظارت و فرماندهى مىكرد. گويا نظاميان مسلح پاسداران جهاد كه در آن يورش شبانه دست داشتند، متشكل بودند از نيروهاى نيلى و دايكندى و نيروهاى نظامى تمران و كومى. - نيروهاى سازمان نصر در اين جنگ بهشدت شكست خوردند، فصيحى كه فرمانده كل سازمانىها بود، در ميان سنگر خويش در سر انگورك با چند نفر نظامى خود دستگير شد...»
سرانجام ، اين پلنگ هزاره بهتلك افتاد. اصل داستان از اين قرار بود كه متعاقب خروج قواى شوروى از افغانستان ، وزارت خارجهى ايران بر «نهگانه» فشار آورده بود تا با يكديگر متحد شوند كه سهمى بيشتر در دولت آيندهى مجاهدين (يا نجيب) كمايى كنند ؛ وزارت خارجهى ايران كه روى آقاى مزارى زياد سرمايهگذارى كرده بود ، خيال مىكرد مزارى براى ايران مىماند و منافع ايران را در افغانستان تأمين مىتواند. لذا مزارى را محور وحدت قرارداد.
هركس از امضاى آن پروژهى «وحدت ميكانيكى» امتناع مىكرد ، با بگير و ببند مواجه مىگرديد. عدهى ]شامل سران حركت اسلامى[ ايران را ترك كردند و شبانه بهپاكستان گريختند .
بهخاطر دارم كه در سال 1368 در جوش بگير و ببند براى تشكيل حزب وحدت ، يك روز
بهدفتر حركت اسلامى رفتم ، در آن موقع من در حركت اسلامى كار نمىكردم ، امّا ، با توجه بهحسن روابط سابقه ، گاهى بهآنجا مىرفتم و از صحبتهاى عمومى استفاده مىكردم .
آن روز آقاى محسنى از فشارهاى كه ايرانىها براى پيوستن حركت بهطرح وحدت ، برايشان وارد كرده بود ، سخن گفت ؛ محسنى با ذوق و قريحهى منحصر بهخود ، عادت داشت هرگاه مطلب مهمى را بيان كند ، در مطلع سخن يك جُك يا لطيفهى متناسب با موضوع تعريف مىكرد ، سپس وارد مطلب مىشد. او گفت : مردى از زنش ناراض بود و زن مريض شد ؛
مرد كنار بستر زن نشست و بهفكر فرو رفت ؛
زن كه متوجه اين حالت شد ، خطاب بههمسر گفت :
عزيزم ، حتماً خيلى نگرانى كه اگر من بميرم ، تو چه كار بكنى ؟!
مرد بلافاصله گفت : نه خير ؛ من بهاين فكر مىكنم كه اگر تونميرى من چكار كنم ؟!
محسنى گفت : مقامات ايرانى بهمن گفتند كه نمىترسيد ، هرگاه وحدتى صورت نگيرد ، سرنوشت شيعيان افغانستان در دولت مجاهدين چه مىشود ؟
= من (محسنى) پاسخ دادم : من از اين مىترسم كه هرگاه با فلانى و فلانى وحدت شود، سرنوشت شيعيان افغانستان چه خواهد شد؟ مگر قرار است جمهورى ديوانگان تشكيل شود؟!
... بالاخره ، محسنى وحدت نكرد ، بهپاكستان گريخت و زمان روشنترين پاسخها را بههمه چيز داد. از آنجا كه همهچيز نابههنگام و تحت فشارهاى شديد ايرانىها رفع و رجوع شده بود؛ نه تنها نتيجه نداد ، كه فجايع بهبار آورد : از جمله قتل خود صادقى و بدتر از آن ماجراهاى غرب كابل ... و حوادث سهمناك 23 سنبلهى 1373 ميان جناح سازمان نصر با گروه پاسداران بود ...
سرانجام ، ايرانىها نيز متوجه اشتباهات سخت خود شدند ، كه فايده نداشت ...
اين را هم بگويم كه سادات بهسودى موجود در حركت اسلامى فريب خوردند، يا مرعوب و يا تطميع شدند كه از شيخ آصف محسنى بريدند و بهپروژهى ميكانيكى حزب وحدت پيوستند. آنها نتوانستند موقعيت خود را در حزب وحدت حفظ كنند در كمترين زمان لت و پار شدند، همه چيز شان را از دست دادند و خانهنشين گرديدند. در حالىكه قبل از آن ، در حركت اسلامى موقعيت نيمهخدايى داشتند. بخشهاى اعظم اركان حركت اسلامى از دفتر مركزى قم گرفته تا داخل كشور در اختيار آنها بود ؛ امّا ، در حزب وحدت حتى كلاه خود را نيز نتوانستند نگهدارند!
اين يك تجربهى بسيار ناگوار بود ، از قرار معلوم ضربه بهقدرى سنگين بوده است كه اكنون بيش از بيست سال از آن روزها مىگذرد تا هنوز آن آقايان نتوانستهاند خود را بازسازى كنند ...
اين گروه از سادات نازپرورده كه ساليان دراز در فضاى تنگ فاميلى و شرايط گلخانهاى بهسر برده بودند ، براى اولين بار وارد فضاى رقابتى شدند بدون آنكه آمادگى لازم داشته باشند .
از مطلب دور نشويم ، در هتل لاله هستيم : ديگر سؤال سياسى از صادقى نپرسيدم ؛ سخن رفت روى موضوعات محلى. در اين لحظه ناگهان كودك درون او از خواب بيدار شد و اظهار كرد كه دوست دارد يك دستگاه تراكتور كوچك دستى ]ساخت كشورهاى ژاپن و كره [كه در مزارع برنجكارى شمال ايران بهكار مىرود ، خريده ، با خود بهنيلى ببرد. اينقدر شيفتهى اين نوع دستگاه شده بود كه نتوانست در يك ديدار خصوصى احساسات خود را پنهان كند. در كمال صداقت و سادگى از من پرسيد : اين نوع تراكتور مىتواند زمينهاى آنجا را خوب قُلبه كند نه؟!
- سوخت و قطعات آن چطورى مىشود ...؟
= واضح است كه پاسخهاى من بهجهت رعايت احساسات و علايق او مثبت بود. ضمن ابراز نظر موافق و كارشناسانه ! او را بهانجام اين امر تشويق كردم. او در آن موقع اراضى وسيعى را در محلى بهنام «غُدار» احياء نموده و بهنام خود ثبت كرده بود .
... يك سال و اندى بعد ، در گرماگرم بحران عراق و آمريكا بر سر اشغال كشور كوچك كويت و آغاز شمارش معكوس اولتيماتوم 15 ماه ژانويهى 1990 از سوى آمريكا بهصدام حسين ، مبنى برخروج فورى و بىقيد و شرط از خاك كويت ، در يك شامگاه سرد و زمستانى در هتل آرياناى كابل ، تلويزيون «كابل» و راديو «بى بى سى» را همزمان روشن نمودم ، تا اخبار مربوط بهبحران جنگ نفت را بشنوم ؛ درحالى كه تلويزيون «كابل» از شمارش معكوس ماه ژانويه سخن مىگفت ، راديو «بى بى سى» خبر داد : «صادقى نيلى در منطقهى خود كشته شده است.»
- اولين نكتهى كه بهذهنم رسيد اين بود :
= «او سال گذشته قرارداد مرگ خود را در تهران امضاء كرده بود.»
يكبار ديگر حرفهاى كه در هتل لالهى تهران گفته بود ، از ذهنم گذشت .
او چندبار با حالت اعتراض از جلسات «حزب وحدت» خارج شده و شركاى وحدتى خود را كلافه كرده بود. آخرينبار در باميان موتر جيپ او را از نيمههاى راه خروج از باميان برگردانيده بودند ، كه در پى مشاجرات شديد لفظى با آقاى مزارى ، جلسهى حزب را ترك نموه و مىخواست بهنيلى برگردد ... صادقى يك تاكتيك شناخته شده در كيسه داشت كه در همه جا به كار مىبرد : «هرگاه در جلسهى حرفى براى گفتن نداشت ؛ يا نمىتوانست حرف خود را به كرسى بنشاند ، بلافاصله رو بهدعوى مىآورد و قهر مىكرد و جلسه را ترك مىنمود ؛ در چنين حالت ، شركاء او ناچار مىشدند ، در برابرش كوتاه بيايند و بهاو امتياز دهند...»
امّا ، اين بار اوضاع متفاوت بود ، كسى از جنس خود صادقى در برابرش قرار گرفته بود: و آن «آقاى عبدالعلى مزارى» بود ... هم پيمانان جديد كه صادقى را مىشناختند، تصميم گرفتند: «يكبار ، براى هميشه او را آرام كنند.»××× )1( عبدالعلى مزارى: «احياى هويت» صص: 171 - 170. ×××
محل «نيلى» با فاصلهى 460 كيلومتر تا كابل ، از قبل داراى اهمّيت تجارى و باراندازى بود. نيلى آخرين ايستگاه يكى از معدود خطوط ترانسپورتى هزارهجات از زمان محمد ظاهر خان محسوب مىشد. در زمان محمد داوود خان داراى يك ميدان هوايى نيز شد. در همانحال بهيك قطب آموزشى نيز درآمد كه تا مقطع پايانى ليسه ادامه داشت. لكن در دوران صادقى از اعتبار قابل ملاحظهى سياسى نيز برخوردار گرديد و بهمركزى جهت حل دعاوى جامعهى محلى مبدل شد. اندكى بعد از يك دهه پس از كشته شدن صادقى و در تحولاتى پس از اجلاس «بن» محل «نيلى» از جانب دولت كرزى ، مركز ولايت جديدالتأسيس «دايكندى» اعلام شد. امرى كه تصويب و تسريع آن بىتأثير از نام صادقى نبود .
آن سوى بهشت
بعد از خدا حافظى گرم و صميمانه با آقاى صادقى نيلى ، مستقيماً عازم "ورس " پايتخت امپراتورى آسمانى آقاى بهشتى شديم كه عموم مردم در آن زمان آنجا را «مركز وحدت» مىگفتند. بعد از طى سه شب و روز پيادهروى بهمركز وحدت رسيديم. خورشيد از نقطهى زوال گذشته و هوا گرم بود. من چند دقيقه زودتر از همراهانم بهخط كنترل رسيدم. سرباز نگهبان مرا بازرسى كرد ، سلاح كمرى مرا تحويل گرفت و رسيد داد. ضمناً گفت هروقت قصد خروج از مركز را داشتى ، طبق همين رسيد ، اسلحهى خود را از قوماندانى امنيه تحويل بگير .
داخل بازار شدم ، بهسموات رفتم يكى - دو ساعت منتظر ماندم ، بچهها نيامدند ، ناگهان ديدم آنها مانند افرادى متهم ، باهمراهى يك سرباز وارد سموات شدند. گويا آنها را در مبدأ ورودى تفتيش كرده و از كولهپشتىهاشان مقاديرى نشريه ، يادداشت ، نقشه ، عكس ، كامرهى عكاسى ، دوربين شكارى ، تفنگچه ، نارنجك ، فشنگ ، خنجر و امثال آنها بهدست آورده بودند. همهى آنها در حقيقت اشياى عادى بودند كه مانند سنگ و چوب در دسترس همگان قرار داشت ؛ لكن مشكل اينجا بود كه با ظواهر بچهها نمىخورد. آن ايستگاه كنترل از آنجا گيج شده بود كه صاحب آن اشياء را نمىشناخت .
سربازان خط كنترل آن اشياء را ضبط كرده ، فقط بچهها را پيش من آوردند.
سرباز با هيجان و تندى گفت : «ما از اين آدمها اين طور چيزها گرفتيم ...»
- پاسخ دادم : «همهى آنها مال من است.» سرباز كمى قِرتيزك كرد ولى ما اهميت نداديم
- گفتم تو يك سرباز هستى و وظيفهى تو همين بوده ، بيشتر از اين بهتو مربوط نمىشود. من هم اصلاً باتو حرف ندارم.» او مىخواست مرا با خود ببرد ، گفتم برو از قوماندانى بالاى من امر بياور ، ضمناً رسيد وسايل ما را هم بياور .
سرباز با تهديد و ارعاب از سموات خارج شد و ديگر باز نگشت. ماهم پيش خود فكر مىكرديم كه وقتى نامهى آقاى مهدوى را با خود داريم ، يعنى كه قبالهى شورى در جيب چپ ما است. راحت نشستيم ، چاى صرف كرديم و از بچهها دلجويى نموديم. دم غروب پس از رفع خستگى دنبال وسايل و مدارك خارج شدم ، بدون اينكه بدانم آنها در كجا و پيش چه كسانى هستند. اول بهقوماندانى امنية رفتم. آنها اظهار بىاطلاعى كردند و گفتند شايد بهشاروالى احاله شده باشد. آنجا رفتم ، شخصى رنگ پريده و مريض احوال كه مانند تازى باريك و تكيده مىماند ، چيزهاى گفت كه من از بس بدم آمد ، اصلاً توجه نكردم كه چه مىخواهد بگويد. ما كه قبالهى نصف شورى را در جيب چپ داشتيم ، نيازى نمىديديم حرف او را بشنويم .
از آنجا مستقيماً بهمركز ولايت رفتم كه در قسمت بالاى شهرنو ، در دهانهى يك دره موقعيت داشت. آنجا محتملاً همان ساختمان ولسوالى قديم بوده است ، يك مجموعهى ادارى مطابق بافرم بود. ميز و چوكىهايش برقرار بود و محل ولايت شده بود. با زحمتى زياد توانستم خودم را بهوالى صاحب {كه در آن زمان كسى بهنام سيد محمد حسين علوى بود } رسانيدم. او جوانى حدوداً 30 ساله بود. بهنظر مىآمد آدمى تيز و چالاك و سالمالمزاج است. طرز استفاده از ميز و چوكى را خوب بلد بود. خودم را بهاو معرفى كردم و جريان ظهر آن روز را برايش بازگو نمودم و اطمينان خاطر دادم كه مدارك موجود هيچ كدام عليه شورى نبوده و من خودم واجد كارت عضويت شورى هستم و نمايندهى مهدوى شهرستانى مىباشم .
از صحبتهايش متوجه شدم كه او هم در جريان است و اسباب و مدارك ما را اينجا آوردهاند. بسيارى از اعضاى شورى نام «كانون مهاجر» را شنيده بودند ، سيّد عسكر موسوى و سلمان رنجبر را مىشناختند ؛ ولى بهاين اعتقاد بودند كه «كانون مهاجر» يك شعبه از سازمان نصر است ؛ حال آنكه سازمان نصر ، كانون را شاخهى فرهنگى مجاهدين مستضعفين مىپنداشت ! يك ملغمهى بهوجود آمده بود. شوراى اتفاق ، از سازمان نصر يك اختاپوسى در ذهن داشت. آن را نجاستى مىدانست كه اگر انگشت بهدريا زند ، دريا را آلوده خواهد كرد. عين چيز را سازمان نصر در خصوص مجاهدين مستضعفين فكر مىكرد. در همان موقع حدود چهار - پنج نفر شيخ و ملاّ از مناطق مختلف بهاتهام عضويت در سازمان نصر در همان مركز ورس زندانى بودند. دو سه نفر هم از مجاهدين مستضعفين در زندان داشتند. تيرهگى روابط شورى با صادقى نيلى نيز بر ذهنها سايه انداخته بود. مجموع اين عوامل و شرايط ، اوضاع را پيچيده مىكرد .
خوشبختانه سيّد علوى جوانى شاد و با نشاط بود. تجربه ثابت كرده است كه آدمهاى بانشاط ، كه در حقيقت از مزاج سالم و انرژىء مثبت برخورداراند ، منطقىتر مىانديشند. طى چانهزنى متوجه شدم او خود درك مىكند كه موضوع در اصليت خود چيزى مهمى نيست ؛ لكن دوست نداشت بازى را نيمهكاره و بىبهانه رها كند .
معمولاً در چنين مواقعى نقش يك كاتاليزور خيلى مهم است ، چون مدعى قلباً مايل است موضوع را خاتمه بخشد ، ولى دنبال بهانهى مناسب مىگردد ، تا ختم موضوع ، آبرومندانه و پيروزمندانه تلقى گردد. لفظاً قانون - قانون مىكند ، ولى هردو طرف خوب مىفهمند كه آن يك لفظِ ميانتهى است. چه قانونى ؟!
در همان موقع يك واسطهى خوب هم پيداشد: كسى بهنام سجادى از لعل و سرجنگل كه آشنايى خوبى باهم داشتيم. او بهتازهگى از مشهد بهداخل آمده بود در حقيقت از دوستان سيّد علوى و گويا در آن موقع مهمان شخصى او بود. سجادى بهتوجيهگرى در مورد واژهى «پيام مهاجر» پرداخت و گفت : «اين «پيام مهاجر» از سِنخ آن «پيام مهاجر» نيست ، چون در ايران همه مهاجر هستند ، بنابراين هركس بهراست خود يك «پيام مهاجر» دارند. اين «پيام مهاجر» از دوستداران شوراى اتفاق است ...»
مطمئناً علوى فهميد او چه مىگويد ؛ با اين وجود تجاهل و تسامح بهخرج داد و مرا تبرئه كرد، وگرنه ، جاى من يك راست در كنار همان زندانيان سازمان نصر و مجاهدين مستضعفين بود .
بيست و پنج سال بعد از آن ، علوى را در قم ديدم ، مشغول دروس حوزوى بود. گفت قبل از انقلاب در نجف تحصيل كرده است. ضمن گفتوگو دربارهى آن روزها اظهار داشت: «من چشم آقاى بهشتى و مشاور شبهاى او بودم» گفت: تمام وقايع مربوط بهشورى را در كتابى تحت عنوان «تاريخ وَرَس» گرد آوردهام. مطلب ذيل بخشى از تحريرات ايشان در اين زمينه است:
«آيةاللّه سيّد على بهشتى هنگامى كه در اواخر دههى 1340 (هش) از نجف اشرف برگشت ، در منطقهى تخت «ورس» اقدام بهتأسيس حوزهى علميه نموده و شاگردان زيادى جذب و تربيت كرد. آوازهى ايشان در سراسر هزارهجات چنان پيچيد كه از هرسو جهت حل دعاوى و تحصيل علوم دينى بهمنطقهى ايشان مىآمدند و بهشتى منحيث مهمترين مرجع حل و عقدمسايل دينى و مردمى در آمد.
اوضاع بههمين منوال ادامه داشت كه كودتاى 7 ثور سال 1357 بهوقوع پيوست. مردم در همهجا (بهويژه هزارهجات) عليه كودتاچيان قيام كردند و آيةاللّه بهشتى چه در شروع انقلاب مردمى و چه در استمرار و رهبرى آن نقش اول داشت. از جمله فعاليتهاى آيةاللّه بهشتى بعد از آزادشدن مناطق هزارهجات از چنگ حكومت خلقىها ، تشكيل نهادى موسوم به«شوراى انقلابى اتفاق اسلامى افغانستان» بود. او دعوت نامههاى توسط هيأتى بهتمام مناطق شيعهنشين فرستاد و خواستار تشكيل حكومت اسلامى و ايجاد يك مركزيت و فرماندهى واحد گرديد .
مردم ، علماء و بزرگان هزارهجات دعوت معظمله را اجابت نموده و نخبگان ، بزرگان و متنفذان از سراسر هزارهجات به«ورس» آمدند. در مورخهى 1358/ 6 / 11 (هش) عموماً در مركز «ورس» اجتماع نمود و در تاريخ 1358 / 6 / 13 جلسهى عظيمى متشكل از آيات: بهشتى از ورس ، مظفرى از بهسود ، ناصرى از ناهور و حجج اسلام شيخ على علامه از ورس ، شيخ ابراهيم خليلى از پنجاب ، شيخ عبدالحكيم صمدى از جاغورى ، شيخ نادر على مهدوى از شهرستان ، شيخ محمد حسين صادقى از نيلى ، سيّد اسداللّه احسانى از يكاولنگ و ديگر علماء و سر شناسان از لعل و سرجنگل و ديگر مناطق هزارهجات مدت سه روز ادامه داشت .
در تاريخ 1358/ 6 / 15 نتيجهى جلسات سه روزه اين شد:
نام: «شوراى انقلابى اتفاق اسلامى افغانستان»
مقر: مركز «ورس» كه ملقب شد به«مركز وحدت»
رئيس شورى: از ميان سه كانديد شامل حضرات آيات: صمدى ، بهشتى و ناصرى ناهورى ؛ آقاى سيّد على بهشتى .
چارت تشكيلاتى شورى بهترتيب ذيل تعيين گرديد :
1 - كميسيون «جهاد» .
2 - كميسيون «فرهنگى و تبليغات» .
3 - كميسيون «مالى» .
4 - كميسيون «قضاء» .
5 - كميسيون «ارتباطات دارالانشاء» .
سراسر هزارهجات به15 حوزهى ادارى بهترتيب ذيل تقسيم گرديد:
1 - حوزه اسلامى «ورس»
2 - حوزه اسلامى «شهرستان»
3 - حوزه اسلامى «خدير»
4 - حوزه اسلامى «اشترلى»
5 - حوزه اسلامى «تكاب بهسود»
6 - حوزه اسلامى «سياهسنگ بهسود»
7 - حوزه اسلامى «لعل و سرجگل»
8 - حوزه اسلامى «جاغورى»
9 - حوزه اسلامى «پنجاب»
10 - حوزه اسلامى «يكاولنگ»
11 - حوزه اسلامى «مالستان»
12 - حوزه اسلامى «ناهور»
13 - حوزه اسلامى «پسابند»
14 - حوزه اسلامى «بلخاب»
15 - حوزه اسلامى «دره صوف»
در پايان اجلاس قطعنامهى در 17 ماده تنظيم شد ، كه بيانگر اهداف و وظايف شورى ، وفادارى نسبت بهآن ، دعوت از عموم مردم جهت پيوستن بهشورى و تبعيت از دستورات و فرامين آن بود .
اساسنامهى شورى:
در اوايل برج 1359 / 9 شورى تصميم گرفت اساسنامهى براى خود تنظيم نموده و وظايف خويش را دقيقتر تعريف نمايد ، بههمين منظور از علماى مناطق ، سران اقوام ، مسئولين حوزات ، روشنفكران ، متنفذين و اهالى فكر و قلم دعوت بهعمل آمد. گروهى از آنها در مقر شورى حضور پيدا كردند و كار تدوين اساسنامهى شورى و تعيين چارت تشكيلات ولايتى شورى را روى دست گرفتند. پس ازيك هفته بحث و جدال ، در نهايت ، اساسنامهى شورى در چند بخش تصويب گرديد .
در همين جلسات قلمرو نفوذ شورى بهشش ولايت بهترتيب ذيل تقسيم شد:
1 - ولايت انقلابى اتفاق اسلامى «ورس» - والى: سيّد محمد حسين علوى .
2 - ولايت انقلابى اتفاق اسلامى «بهسود - ميدان» - والى: شيخ محمد اكبرى.
3 - ولايت انقلابى اتفاق اسلامى «بلخاب» - والى: شيخ ابراهيم خليلى .
4 - ولايت انقلابى اتفاق اسلامى «جاغورى» - والى: سيّدمحمد امين عارف .
5 - ولايت انقلابى اتفاق اسلامى «ناهور» - والى: سيّد عزيزاللّه معتمدى.
6 - ولايت انقلابى اتفاق اسلامى «دايكندى» - والى: شيخ محمد حسين دانش .
حاصل مطلب آنكه: از تاريخ 1358/ 6 / 15 تا اواخر سال 1359 شوراى اتفاق بر سراسر قلمرو هزارهجات حكومت مشروع محسوب مىشد و داراى اقتدار كامل و پرسشناپذير بود ، چه در امور جهادى ، چه ارتباطات داخلى و خارجى از موفقيت كامل برخوردار بود. مركز ورس واقعاً مركز وحدت شده بود. نمايندههاى ملت در شورى فعالانه كار مىكردند و شورى منحيث يك دولت مسئول و مشروع بهامر خدمت رسانى بهمردم مصروف بود. هيأتهاى شورى هم هرطرف ، اعم از داخل و خارج اعزام مىشدند و بهطور رسمى مورد استقبال قرار مىگرفتند ؛ متقابلاً از هرطرف هيأتهاى بهمركز شورى مىآمدند و استقبال مىشدند ، نامهها و مكاتبات شورى در هرجا مىچليد و ديگر طرفها هم با شورى منحيث تنها نهاد مسئول در هزارهجات مكاتبات داشتند. شوراى اتفاق بههرطرف شامل مناطق محل سكونت برادران اهل سنت مانند ايماق ، كجران ، سمت شمال ، نواحى باميان و پلخمرى هيأت مىفرستاد و حوزههاى جديد را بهخود ملحق مىنمود .
هيأتها و دعوت نامههاى از داخل و خارج كشور براى رهبرى شورى واصل مىشد كه من جمله هيأتى از واحد نهضتهاى وابسته بهسپاه پاسداران انقلاب اسلامى در ايران ، متشكل از سه نفر تحت سرپرستى شخصى بهنام هادى از طرف سيّد مهدى هاشمى بود كه با در دست داشتن دعوت نامهى رسمى با امضاى سيّد مهدى هاشمى خدمت آقاى بهشتى رسيدند و از ايشان براى ديدار از ايران دعوت شده بود ؛ امّا ، آقاى بهشتى با اظهار اينكه در صورت عدم حضور من جبههها دچار شكست و اضمحلال مىشود ، دعوت سيّد مهدى هاشمى را نپذيرفتند .
عوامل شكست شورى :
شوراى اتفاق با آنهمه عظمت و محبوبيت ، از سال 1360 رو بهضعف نهاد كه معلول عوامل ذيل بود:
1 - در پانزدهم سنبله 1359 كه روز سالگرد تأسيس شورى بود ، بنا بهپيش نهاد شيخ نادر على مهدوى شهرستانى ، حزبى تحت عنوان «حزب اتفاق اسلامى افغانستان» تحت رهبرى آيةاللّه بهشتى و شوراى مركزى متشكل از هشت نفر (و بعداً 12 نفر) تأسيس گرديد كه آثار و تبعات مثبت نداشت ، زيرا برخى اشخاص عمده عضويت اين حزب را نپيذيرفتند كه مآلاً منجر بهجدايى آنها از بدنهى شورى گرديد. اولين نفر آقاى صادقى نيلى بود كه گفت «من شورى را بدون حزب امضاء كردهام.»
2 - مخالفت واحد نهضتها با شورى: پس از امتناع آقاى بهشتى از سفر بهايران، واحد نهضتها بهطور مستقيم وارد مبارزه با شورى گرديد. اقدام بهجداسازى اعضاى موأثر از پيكرهى شورى نموده و خود آنها را بهخدمت گرفت ؛ كه اجمال آنقرار ذيل است: در زمستان 1359 گروهى تحت نام «پاسداران جهاد اسلامى افغانستان» بهنمايندگى از سوى واحد نهضتها عملاً پنج پايگاه نظامى در قلمرو شورى شامل مناطق: جاغورى، نيلى دايكندى، بهسود، بلخاب و حتى در خود ورس تأسيس نمودند و آقايان صادقى نيلى، محمد اكبرى و عليجان زاهدى از شورى جدا شده و هريك مسئوليت آن پايگاهها را بهعهده گرفتند و شروع كرند بهجذب قوماندانها و افراد موأثر شورى ؛ بدينسان، گروهگرايى و تنش و درگيرى شروع شد.
3 - عامل ديگر مخالفت سر سختانهى سازمان نصر با شورى بود. اين سازمان عملاً در كنار گروه پاسداران جهاد عليه شورى ايستاد و همان خوانين و اربابانى را كه در شورى مىكوبيدند ، خودشان جذب نمودند .
خلقىها و پرچمىها نيز با آنان همدست بودند .
مجموع اين شرايط ، رهبرى شورى را هم عصبى كرد بهنحوى كه ايشان حساسيت شديدى نسبت بهسازمان نصر پيدا نمود و هركس را كه متهم بهعضويت در سازمان نصر مىشد زندانى مىكرد .
پايان مطالب علوى در مورد «شورى»
مير محمد صديق فرهنگ از مورخان معاصر افغانستان در اين مورد مىنويسد:
«در هزارهجات در مرحلهى اول، از ادارهى حكومت سرباز زده بودند و بهتشكيل انجمنهاى بهنام كميته پرداختند. سپس در ماه سپتامبر سال 1979 ميلادى نمايندگان چهل ناحيه، در ورس اجتماع كرده و شوراى بهنام شوراى انقلابى اتفاق اسلامى افغانستان تشكيل دادند كه در آن، نمايندگان ايماقهاى سنى مذهب ولايت غور هم شركت داشتند. شورى كه از سه عنصر ملاكان، عالمان دينى و جوانان ادارى با تعليم عصرى تشكيل يافته بود، سيد علىبهشتى را بهعنوان رئيس، شيخ محمد حسين ناصرى (ناهورى) معاون اول، شيخ محد حسين صادقى (نيلى) معاون دوم و سيد حسن جگرن را قوماندان نظامى تعيين كرد. علىرغم فقر و عقب ماندگى هزارهجات كه حتى در افغانستان هم كم نظير بوده شورى موفق شد تا يك نوع ادارهى ابتدايى امّا ، منظم را در مناطق مربوط قائم سازد. خط تلفن منطقه بهكار افتاد، قواعدى براى جمع آورى ماليات و محصول وضع شد و از همه مهمتر، خدمت نظامى بهمبناى روايات محلى تنظيم يافت.»
نكتهى قابل تأمل اينكه در ميكانيسم تشكيل حكومت (ش .ا .ا .ا .ا) جلوههاى از اصول و پرانسيب اوليهى دموكراسى ، شامل انتخابات آزاد ، وجود مستقل قواى سهگانه ، تعادل ادارى فراگير ، پرهيز از هرنوع تبعيض نا روا ، تامين امنيت عمومى و اهتمام نسبت بهمعيشت همگانى مورد توجه و عمل قرار گرفت ، جاى بسى تعجب است كه ساكنان و رهبران مذهبى و قومى آن بخش از درهها و كوههاى پسيف و عقبماندهى كشور ، كه ساليان متمادى تحت ظلم و اجحاف قرار داشتند ، چگونه يك شبه بهمبانى و تعاليم دموكراسى رسيده و سيستمى مبتنى بر قواعد ابتدايى آن تشكيل دادند؟ ... گفتيم كه اين حاصل آن جنبش نرم مدنى يكصد ساله بود .
بهر حال ، من موفق شدم يك وقت ملاقات براى ساعت 10 فرداى آن روز با آقاى بهشتى بهدست آورم. با در دست داشتن همان جوازى كه علوى در ولايت بهمن داده بود ، در ساعت مقرر بهمحل شوراى اتفاق رفتم كه در يك ساختمان دولتى نسبتاً شيك و تميز ، بهفاصلهى دورتر از محل و آبادى قرار داشت. اين ساختمان چيزى شبيهه يك ليسه يا شفاخانهى دولتى بود كه با مصالح ساختمانى مستحكم شامل سنگ و سمنت و ميلگرد ، با نقشهى زيبا و جامع ساخته شده بود. محل آن در دهانهى يك تنگى ، در ساحل يك رود واقع بود .
آن روز شوراى اتفاق جلسه داشت ، جلسهى بىتكلّف و ساده در يكى از سالنهاى مقر برگزار شد. چوكىها در اطراف سالن چيده شده بود و يك چند پايه ميز مستطيل كه هركدام مىتوانست جوابگوى دو سه چوكى باشد ، در جلو گذاشته شده بود. روى هريك از ميزها يك دست تفدانى گذاشته بودند. اعضاى جلسهى شورى حدود 30 نفر بودند. چهرهها و اشخاص متشخص و چشم پُركن در ميان آنها وجود نداشت ، غالباً يك مشت آدمهاى پير و پفتال بودند. بعضى آنها مريض بودند ، شمارى در آن فصل تابستان سرما خورده بودند، بهشدت سرفه مىكردند و بلغم حاصل از سرفههاى ممتد خود را در ميان همان تفدانى مىانداختند .
كيفيت جلسه از هرجهت برخلاف انتظار بود ؛ هرشخصى تازه وارد و هرناظر بىطرف ، بىاختيار با خود مىگفت : جنگى با اين بزرگى و اينها رهبرانش باشند ، بهكجا خواهد انجاميد؟
حتى از آن گروه خوانينى كه آقاى صادقى نيلى شكايت داشت هيچكس نبود ؛ بهطورى كه بعداً متوجه شدم عدهى از آنها در مرخصى بهسر مىبردند. جايگاههاى چندى خالى بود .
جايگاه خود آقاى بهشتى در مقام رياست شورى، در انتهاى همان سالن زيبا قرار داشت ؛ نور آفتاب از پنجرهى پشت سر او مستقيماً روى ميز كارش مىتابيد و كل سالن را روشن مىكرد. آقاى بهشتى لباس كامل روحانى شامل عبا و قبا و عمامهى نسبتاً بزرگ مشكى بهسر و تن داشت ، قطار فشنگ ، مخصوص اسلحهى كمرى او كه بهصورت يك خط عريض اريب ، از ناحيهى شانهى چپ بهسمت ميانگاه راست بدن حمايل شده بود ، جلب توجه مىكرد. بهشتى مردى هيكلمند و داراى سر و صورت بزرگ و گوشتآلو بود ، او يك سر و گردن از ساير اعضاى شورى بالاتر مىنمود. تمام موهاى سر و صورتش سياه زاغ بود .
آن روز موضوع بحث شورى در امور قانونگذارى در امر قضاء بود ، رئيس كميسيون قضاء يك شيخ پير بهنام «علامه» بود كه گويا از مردم پنجاب نمايندگى مىكرد. او هيكل لاغر و استخوانى داشت ، تقريباً ضعيف و مسنتر از تمام اعضاى جلسه بود. بهنظر مىرسيد آدمى باسواد عالى حوزوى باشد ، نحوهى واكنشهاى او نسبت بهمباحث ومسايل مطروحه نشان مىداد كه بهرغم كهولت سن ، فكرش درست كار مىكند. او تحصيلكردهى نجف بوده و آدمى باشخصيت و محتاط بهنظر مىرسيد. علامه در آن جلسه ، كه درواقع بيشتر از همه بهاو مربوط مىشد ، كسالت داشت ، دم بهدم سرفه مىكرد ؛ گويا او يكبار از آقاى بهشتى خواسته بوده كه عذرش را بپذيرد ؛ لكن آقاى بهشتى از پذيرش استعفاى اين دوست قديمى و با وفايش ابا ورزيده و در مقابل ، بهارايهى توصيههاى طبى و رعايت رژيم غذايى جهت تقويت و درمان علامه پرداخته بوده. در همين جلسه آقاى بهشتى بالحن شوخى بهعلامه گفت: «مگر بهتو نگفتم كه گوشت جوجه خروس نابالغ بخور خوب مىشوى ؟!» از اين سخن آقاى بهشتى همهى حضار خنديدند .
در همين جلسه گزارشى از حوزهى بلخاب قرأت شد .
شوراى اتفاق يك منشى مخصوص داشت بهنام سيّد محمد حسين فرهنگ كه در يك گوشهى سالن ، پشت ميز مىنشست و تند و سريع مذاكرات اعضاء را مىنوشت ، فرهنگ مسئول دارالانشاء نيز بود كه تمام نامهها و مكاتبات شورى را تحرير و تنظيم مىنمود. فرهنگ در طول جلسه مثل موش ساكت بود. من يك كلمه از دهن او نشنيدم ؛ سرش بهكار خود گرم بود. او جوانى خوش چهره و تميز بود كه با لباس سفيد و كت و لنگى سياه ، يك تيپ رشكبرانگيز بههم زده بود ؛ توجه آدم را ناخودآگاه بهخود جلب مىكرد و براى لحظاتى چشم و ذهن بيننده را مشغول مىنمود. بهذهنم رسيد كه قبلاً در ايران شنيده بوديم خوانين و شعلهاىها در شوراى اتفاق نفوذ چشمگير و تعيين كننده دارند. فكر كردم در اين جلسه آن چنان خان نديدم ، ولى يك شعلهاى خيلى پخته و خطرناك را يافتم ، كه عبارت از همين سيّد فرهنگ بوده باشد ؛ هرچه سكوت او ادامه مىيافت ، گمان من برپختگى فوقالعادهاش بيشتر تقويت مىشد. مخصوصاً هنگامى كه متوجه شدم او تا سال قبل در "دپارتمنت " زراعت در «كابل» مشغول تحصيل بوده و جديداً از آنجا فارغ شده است. ديگر شكى برايم باقى نماند كه او يك فرد شعلهاى خارقالعاده و پخته و كادرى است ! اوه ... چقدر تشكيلاتى عمل مىكند !
سالها باهمين ذهنيت بودم كه در قم شنيدم: «سيّد فرهنگ در حوزه علميه قم درس طلبگى مىخواند» ابتدا تعجب كردم ، سپس مطابق با ذهنيت آن روزها با خود گفتم : «هوم ؛ شعلهاىها حتى در حوزه علميه قم هم نفوذ كردهاند!» - «واقعاً چه تشكيلات پختهى!»
هنگامى كه ذهن سركش شخص بهدنبال چيزى مىرود ، دلايل و نشانههاى آن را هم مىسازد. سرانجام ، متوجه شدم كه او ذاتاً آدمى ساكت است. تيپ و قيافهاش بالكل عوض شده بود. فرهنگ در قم كتاب «جامعهشناسى و مردمشناسى شيعيان افغانستان» را نوشت .
بههرحال ، جلسهى شورى حوالى ظهر بهپايان رسيد ؛ هركس طبق معمول بهدفاتر كميسيون مربوطه رفته و بهصرف ناهار و انجام فرايض دينى و امور شخصى پرداختند. من و آقاى بهشتى آخرين كسانى بوديم كه سالن را ترك كرديم. قبل از ترك سالن يك چند قطعه عكس باهم گرفتيم. مجموعاً دو حلقه فيلم 36 قطعهاى از آقاى بهشتى برداشته شد كه بعدها در اختيار مطبوعات قرار گرفت. باهم بهاتاق مخصوص آقاى بهشتى رفتيم كه در واقع دفتر كارش نيز بود و در يك گوشهى مقر شورى ، در جوار همان سالن جلسات موقعيت داشت. اتاقى نسبتاً تميز و مرتب بود كه با گليمهاى رنگارنگ هزارگى مفروش بود. احساس كردم چند لايه گليم روى هم پهن شدهاند .
در اين اتاق فقط دو چيز جلب توجه مىكرد :
اول - نقشهى افغانستان بود كه روى آن عكسى از آقاى بهشتى چاپ شده بود ؛ گويا سال قبل از آن ، يك خبرنگار فرانسوى «اوليويه روآ» با آقاى بهشتى مصاحبه داشته و همو اين نقشه را در فرانسه بهچاپ رسانيده بود. نسخهى از آن را براى آقاى بهشتى فرستاده بود .
«روآ» در آثار متعدد خود از بهشتى سخت تمجيد نموده است .
دوم - دو ميل تفنگ كلاشنكف كه برهنه و آمادهى عمل در فاصلهى نزديك بههم ، بالاى سر آقاى بهشتى روى ديوار آويزان بود. ما دونفر تنها بوديم ، يكبار بهذهنم آمد كه اگر كسى همين طورى مانند من ابتدا مهمان آقا بشود ، سپس ناگهان از جاى خود برخواسته و با يك حركت برقآسا يكى از آن كلاشنكفها را گرفته و مستقيماً بهسينهى آقا خالى كند ، او چه مىتواند؟
= با اين جملهى «ابواياد - يكى از رهبران مقتول فلسطينى» كه در كتاب «فلسطينى آواره» گفته بود : «اگر كسى از جان خود بگذرد ، هركسى را كه بخواهد، مىتواند بكشد» رشتهى ذهنم بريده شد و بهجاى خود برگشتم .
ساعت بدى براى گفتوگو بود. من گزارشى از ايران و اقدامات آقاى مهدوى در معرفى و گشايش دفاتر شورى در شهرهاى مختلف ايران بهمنظور تأمين ارتباط با مهاجرين افغانستانى مقيم آن كشور ارايه كردم و موقعيت شورى و شخص او را در ميان مهاجرين مقيم ايران و ساكنين هزارهجات برجسته نمودم. بهاو گفتم در ميان مردم و مهاجرين شايع است كه حضرتعالى هنگامى كه بهجنگ با روسها و دولت دستنشاندهى آنها مىرويد ، خودتان در خط مقدم و پيشاپيش لشكر تحت فرمانتان حركت مىكنيد. مردم معتقداند اصلاً گلوله بهشما كارگر نمىشود ، آنها مىگويند: شما شب هنگام وقتى كمربندتان را مىگشاييد و لباسهاىتان را از تن بيرون مىآوريد ، مقاديرى زيادى گلولهى دشمن از ميان لباسها ، عمامه و كمربندتان بهزمين مىافتد ، تيرهاى كه در طول روز از جانب لشكر دشمن بهسمت شما شليك شده ، ولى كارگر نشده است شما فردايش مجدداً از همان گلولهها عليه خود دشمن استفاده مىكنيد ...
او كه فهميد من چه مىگويم ؛ پاسخى بهاين مضمون داد: (همهى عبارات از او نيست)
«خير ، چنين سخنانى نه تنها صحت ندارد ، بلكه گفتنش هم درست نيست. من راضى نيستم ، چون توقع اضافى در مردم ايجاد مىكند ، هرچيزى كه حقيقت نداشته باشد ، آينده هم ندارد. قرآن كريم دربارهى پيامبر عظيمالشأن اسلام مىفرمايد: اى پيامبر! بهمردم بگو من يك بشرى مانند خودتان هستم ؛ ما كه خاك پاى پيغمبر هم نمىشويم. ممكن است در يك حمله شكست بخوريم ، در چند حمله پيروز شويم ، يك روز شكست ، يك روز پيروزى ، خاصيت جنگ است. انشاءاللّه كه عاقبةالامر ، اسلام پيروز است. خدا پشتيبان اسلام است ، پشتيبان مجاهدين اسلام است...»
ما بهطور مشروح دربارهى وضع مهاجرين افغانستانى در ايران ، وضعيت طلاب قم و مشهد و گروهاى نوپاى افغانستانى مقيم ايران ، كويته بلوچستان پاكستان ، آيندهى هزارهجات ، روابط با پشتونها و ديگر اقوام و مليتها گپ زديم ...
تقريباً تمام سؤالهاى رنجبر را كه قبل از اين در ذهن خود تعبيه كرده بودم ، از او پرسيدم .
من خيلى مايل بودم تا او نيز از من سؤالاتى در زمينههاى پيش گفته داشته باشد ؛ در خلال صحبتم مكثهاى طولانى مىكردم تا او فرصت سؤال پيدا كند. لكن اشتياق چندانى نشان نمىداد. در آن صورت ناچار بودم بهآهستگى و آرامى حركت حلزون ، جلسه را بهپيش ببرم .
آقاى بهشتى بهنحو عميق نسبت به قم بدگمان بود. بهطور مبهم دريافته بود كه در آنجا دسيسههاى عليه او جريان دارد. با اين وجود ، آقاى بهشتى نسبت بهخود و شوراى اتفاق تحت رهبرىاش باور كامل داشت و مطمئن بود كه باهمان تركيب و اعضاى موجود شورى مىتواند بر سراسر قلمرو شورى بهاِعمال قدرت ادامه دهد. هيچ نيازى بهبهسازى و نوسازى شورى نمىديد. و كوچكترين خيال مشاركت با گروهاى نوپاى مقيم قم در اعماق وجودش مشاهده نمىشد. تمام افكار او اينگونه فرموله شده بود :
«شورى يك نهاد قانونى و برحق است ، كه ممثل ارادهى مردم مىباشد ، من بهحيث سرور اين نهاد ، منتخب نمايندگان مرم هستم. من نظمى را بهوجود آوردهام كه براى شيعه مفيد است. گروهاى نوپا نبايد سعى كنند اين نظم موجود را از هم بپاشند.»
بدين ترتيب فرمول آقاى بهشتى جادهى يك طرفه بود كه از بينش فيكسيك و ايستاتيك ناشى از باورهاى سنتى منشاء مىگرفت. ربطى بهاصول و قواعد سياست مدرن نداشت. باورهاى سنتى همه چيز را ثابت و تغييرناپذير مىداند ، سلسله مراتب هم تغييرناپذيرند. مثلاً كسى كه سلطان است ، ديگر سلطان است و اين حق ثابت و دايمى او است. گدا هم در همان جايگاهى قرار گرفته كه از قبل برايش مقرر بوده است !
بهشتى از زمرهى كسانى بود كه منكر حركت تاريخاند. خيال مىكنند هر حكمى تا آخر دنيا بدون تغيير و تبديل باقى مىماند. يك چنين ايده در شرايط خلاء مطلق قانونى ، آنهم بدون اعتقاد بهنظارت ، مشاركت ، انتقاد ، كنترل ، حسابرسى و پاسخگويى بهكجا مىرود ؟
بهشتى نمىتوانست درك كند كه همان ارادههاى كه در جهت بالا بردن او بهكار رفته بودند ، امكان دارد روزى در جهت پايين آوردنش نيز بهكار روند .
او پيوسته روى همان فرمول يك طرفهى خود تأكيد مىداشت كه: «شوراى اتفاق نخستين تشكيلات جامع و دربرگيرندهى كل مناطق شيعهنشين است ، چنان تشكيلات بعد از هرگز در تاريخ تشيع افغانستان بهصورت مستقل و برخواسته از نيات مردم ظهور كرده است ، تخريب آن بهزيان مردم است.» همان سؤال مورد تأكيد رنجبر را با اين عبارت پرسيدم :
«از اين پس روابط اقوام و مذاهب را چگونه تعريف مىكنيد؟» مضمون پاسخ اين بود:
«اقوام و مذاهب در افغانستان هيچ مشكلى با يكديگر ندارند ، فعلاً ضرورت ايجاب مىكند تا هركس امنيت منطقهى خود را تأمين نمايد ، بعد از شكست روسها و سقوط دولت كمونيستى ، انتخابات سراسرى برگزار مىكنيم ، يك دولت مركزى مشترك بهوجود مىآوريم ؛ دولتى كه نمايندگان همهى ملت در آن حضور داشته باشند. ما اكنون روابط دوستانه و گرم با كليه گروهاى اهل سنت داريم ، عندالزوم مكتوب و نماينده نزد آنها مىفرستيم ، از آنها هم پيش ما مىآيند. در جنگ بههمديگر كمك مىكنيم ، اسلحه و نفرات بهيكديگر مىدهيم ... شما خودتان در پاكستان ديديد ، در مسير راه ديديد كه همكارىها با شوراى اتفاق درچه حدى بوده است ، مكتوب و پاسپورت شورى در همه جا داراى اعتبار است ، همه باما همكارى مىكنند.»
گفتم : موارد خلاف اين هم وجود دارد ، بهعنوان نمونه : در شهر حافظى پاكستان يك عضو حزب اسلامى حكمتيار همينكه مرا شناخت كه از اهالى هزارهجات هستم، از شدت خشم برافروخت. نزديك بود بهمن حمله كند. از تشكيل شوراى اتفاق بسيار ناخرسند بود. از اينكه مردم شيعه از يك نظم و انضباط مستقل برخوردارند ، اظهار خشم كرد و با لحن تند گفت : در صلاحيت شما نيست كه دولت مستقل تشكيل دهيد ، آنجا افغانستان است! ... بهشتى پاسخ داد:
«البته افرادى از آنها هستند كه از عمق دل راضى نيستند شيعيان افغانستان يك هويت روشن داشته باشند ، ما اميدواريم آنها سرعقل بيايند و همكارىهاى موجود گستردهتر و عميقتر از قبل ، ادامه يابد ، ما حقوق آنها را پذيرفتهايم ، آنها نيز بايد حقوق ما را بپذيرند ، خدا همه را هدايت كند...»
آقاى بهشتى از هيچيك از رهبران و دولتمردان ايران نامى نبرد. نه از آنها بدگفت و نه خوب ؛ نه گِله كرد و نه هم اظهار توقع. بهشتى و شورى در مكاتبات و نشرات خود ايران را «برادر ايران» مىخواند (مىدانيم كه از لوازم برادرى ، برابرى است) اما، گروها جديدالتأسيس و فاقد هويت، اين را عصيان بهشتى در برابر ولايت فقيه مىخواندند ...
یک سند مهم از شورای اتفاق
در شماره (صفر) نشريهى «توحيد» ارگان نشراتى شوراى اتفاق مواضع شورى در برابر طرح دو فقرهاى ايران براى حل بحران افغانستان تشريح گرديده كه از مواضع كاملاً مستقلانه و مقتدرانه سخن مىگويد و لحنش و ادبياتش در قياس بهگروهاى نوپاى مقيم ايران كه در برابر مقامات ايرانى روزى چند بار ركوع و سجود مىكردند و پشتشان از كثرت كرنش قوس برداشته بود ؛ بسيار متفاوت است ؛
لذا برخى ناظران و رقبا در ايران چنين تحليل كردند كه سخن گفتن در اين سطح ، كار سيد على بهشتى نتواند بود ؛ اين سخن يا از شعلهاىها است ، يا از خوانين عضو شورى ... در اينجا متن سه سند را از همان مجله مىآورم تا مدارك دستاول از شورى در اختيار داشته باشيم:
الف - بيانيه و مواضع شورى راجع بهطرح دولت ايران در رابطه با خروج ارتش شوروى از افغانستان :
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
اطيعواللّه و اطيعوا الرسول و اولوالامر منكم (قرآن كريم)
«مدت سه سال و نيم است كه از كودتاى ننگين ماركسيستى و قريب دو سال است كه از تجاوز اَبَر ديوانهى شرق در سرزمين تاريخى افغانستان اسلامى سپرى مىشود و ملت تاريخساز افغانستان با تكيه بهنيروى ايمان و با دستهاى خالى عليه ارتش سرخ و سربازان وحشى كوبايى و ... متهورانه مبارزه و پيكار كرده است و هدف شان از اين مبارزه بطور كلى دو چيز است :
1 - بيرون راندن متجاوزين و نابودى مهرههاى داخلىاش .
2 - پياده كردن يك نظام اصيل اسلامى متكى بخود .
پس ، شعار ملت بپا خواستهى افغانستان نيز دو چيز است :
1 - استقلال ، آزادى ؛
2 - جمهورى اسلامى .
ملت حماسهگر و شهادتطلب افغانستان مصمم و قاطعند و بهقطره قطرهى خون شهيدان بىشمار با نام و بىنام خود سوگند ياد مىكنند كه تا تحقق اين دو هدف كه آزادى خلقهاى در بند و زنجير شدهى تاجيكستان و ... را نيز در پىخواهد داشت، از پاى ننشسته و حتى براى يك لحظه هم سلاحهاى خود را بر زمين نگذارند. امّا ، دولتهاى بهاصطلاح اسلامى نسبت بهاشغال افغانستان بعنوان يك سرزمين اسلامى و در قبال اين همه ستم كه براى ملت و اين عضو از پيكر عظيم اسلام وارد شده است تا هنوز در برابر تكليف اسلامى خود احساس مسئوليت نكردهاند، حتى يك طرح را هم كه مبتنى بر ارزشهاى انسانى و اسلامى و قابل قبول براى ملت مسلمان افغانستان باشد، ارائه نكردهاند ؛ بلكه بعضى از دول باصطلاح مترقى اسلامى با كمال وقاحت دولت دست نشاندهى روسيه را در افغانستان برسميت شناخته و ازين طريق تجاوز روسيه را و بقول برادر (عزيزى) اين فاجعهى بزرگ عالم اسلام را تأييده كردند و بىشرمانهتر از آن هنگامى كه در سازمان دول طرح استعمارى خروج ارتش شوروى از افغانستان پياده بشود، بعضى از اين دول مترقى اسلامى، ولى همگام با شوروى بمخالفت بر مىخيزند .
اكنون كه دولت جمهورى اسلامى برادر ايران تحت زعامت و امامت امام امت اسلامى خمينى عزيز و با پيروى از اسلام فقاهت با تمام گرفتارىهاى داخلى و خارجى كه دشمنان اسلام ايجاد كرده است، طرح و راهحلى را در اين رابطه ارائه كرده است، چه اين طرح در حل معضله موفق بشود، يا نه ؛ چون ملهم از ولايت فقيه است ما با آغوش باز از آن استقبال نموده و تشكر مىكنيم .
همچنانكه طرح 8 مادهاى آمريكايى فهد را نه تنها بشدت محكوم و تقبيح مىكنيم، بلكه مخالفت قولى و عملى خود را با آن يك فريضهى مهم دينى مىدانيم و تا پاىجان با اين طرح و نتايج ناگوار و شوم براى عالم اسلام، مبارزه و نداى امام امت اسلامى و ولايت فقيه را لبيك مىگوييم. بناءاً موضع شوراى انقلابى اتفاق اسلامى افغانستان كه در حقيقت همان موضع 43 ولسوالى (فرماندارى) مساوى با 7 ولايت (استاندارى) و قريب 6 ميليون نفوس مناطق مركزى افغانستان مىباشد، در برابر طرح وزارت امور خارجهى برادر ايران بشرط زير اعلام مىشود. اصول دوگانهى طرح نه تنها قابل قبول، بلكه خواست ملت افغانستان است. راهحل و چهارچوب طرح با اصلاحاتى كه ذيلاً ذكر مىشود قابل قبول است :
الف - از آنجائى كه شعار هميشگى ملت ما تعيين سرنوشت شان بدست خودشان است كه خوشبختانه در اين طرح بعنوان يك اصل مطرح شده، پس اولين قدم كه تشكيل شوراى 30 نفره اسلامى باشد فقط از علماى متعهد و مورد اطمينان ملت آزادانديش افغانستان و علماى مسئول و عالم با ابعاد مختلفهى دين مقدس اسلام از كشور جمهورى اسلامى ايران و پاكستان براى ما قابل قبول است و آن هم بخاطر اتصال سرنوشت محتوم ملتهاى افغانستان، ايران، پاكستان و شريك بودن ايشان در دردها و گرفتارىهاى متجاوز روسيه ...
ب - بهاساس علت فوقالذكر نيروى حافظ صلح هم فقط از نظاميان مكتبى برادر ايران و برادر پاكستان باشد، لاغير .
لازم بتذكر آنكه قبول طرح براى آن است كه ملت ما مسلمان و انگيزهى قيام و انقلاب ما مكتب است و در اين طرح چيزى مخالف معيار مكتبى وجود ندارد و ما اسلام و نظام توحيدى و جمهورى اسلامى مىخواهيم، نه خود را. در جهانبينى ما محور اللّه و قانون الهى است نه خود ما ؛ و الا ملت از جنگ خسته نشدهاند و همان ملت قهرمان است كه در مدت 40 روز 43 ولسوالى (فرماندارى) را با دست خالى و شكم گرسنه آزاد مىكند و همان دستهاى پرتوان در آيندهى نه چندان دور نشان خواهند داد كه چطور افغانستان را گورستان تجاوزگران كفر مىسازد و شرافتمندانه و سربلند استقلال و جمهورى اسلامى ر ا در افغانستان پياده و غلبهى خون بر شمشير و مظلوم بر ظالم را بهجهان نشان خواهد داد.»
والسلام
شوراى اتفاق
1360 / 9 / 25
ب - دو پيشنهاد بدولت ايران :
و لا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم (قرآن كريم)
«ملت تاريخساز و مسلمان افغانستان كه سالهاى سياه و دردناك تحت فشارها و شكنجههاى حكومتهاى مزدور و نظام ستمشاهى بسر مىبرد و جهانخواران از اصل ننگين تفرقه بيانداز و حكومت كن خويش در اين سرزمين مستضعفنشين استفاده كرده و عياشان را برگردهى اين ملت سوار كرده بودند كه جز مىگسارى و هوسبازى و وطن فروشى هيچ عرضهى نداشتند، قاعدتاً انقلاب سرتاسرى و اسلامى را در نهاد خود مىپروراند و تدارك مىديد كه بعد از كودتاى ننگين ماركسيستى 7 ثور 1357 چرخهاى اين انقلاب بشدت بحركت آمده، همزمان با نهضتهاى آزادىبخش در سراسر جهان خصوصا انقلاب اسلامى ملت برادر ايران تحت زعامت رهبرىهاى پيامبرگونهى امام امت اسلامى نائب الامام خمينى بزرگ، ملت آمادهى افغانستان با عدم امكانات مادى دست بقيام مسلحانه زدند و استكبار جهانى و ابرديوانهى شرق، روس تجاوزگر را چنان گيج و دچار سردرگمى كرده است كه عزيزترين آغوش پروردگان و مهرههايش را بدست ديگرى بىرحمانه و بهبدترين وضع خفه كرده و نابود مىكنند و نوكر مزدور امپرياليزم غرب مىخواند و ديوانهوار صدهزار سرباز را با پيچيدهترين وسايل نظامى وارد افغانستان كرده با ريختن آخرين فرم بمب با قوىترين قدرت تخريبى بر سر ملت مستضعف و كارگر افغانستان ماهيت شعارهاى فريبندهى جانبدارى از كارگران و دهقانان محرومين و زحمتكشان خود را بر جهانيان روشن مىكند .
امّا ، پيروزى نهايى و بثمر رسيدن انقلاب بطور كلى وابستگى و نياز مبرم به سه شرط اساسى دارد:
الف - ايمان بخداوند و اتكال بذات اقدس او چه اينكه پيروزى از آن اوست و اوست كه نصرت مؤمنين را برخود واجب كرده است: (وكان حقاً علينا نصرالمؤمنين)
ب - اتحاد و اتفاق: كه هر انقلاب ملى و مردمى بدون اتحاد و يكپارچگى محال است بهپيروزى برسد .
ج - نظم و تشكل : معلوم است هر امر بدون نظم در روند خود هر آن و لحظه در خطر اضمحلال و نابودى قرار دارد (و عليكم بنظم امركم = على عليه السلام)
اين سه عامل مهم موفقيت و سه شرط اساسى پيروزى در آغاز انقلاب كاملا در بين ملت برخواسته افغانستان مشهود بود. ايمان بخداوند چنان در عمق جان مجاهدين نفوذ كرده بود كه هر بينندهى را واقعا دچار شگفت مىكرد مجاهدين در حالى كه اكثر شان بيشتر از چند روزه مواد غذايى در خانه نداشتند چنان با روحيهى قوى و نشاط جان بخش و سيماى ملكوتى بسوى پايگاهاى مستحكم كفر و الحاد هجوم مىبردند كه هر بيان و قلم از وصفش عاجز است. اتحاد و يكپارچگى هم با آن تجارب تلخ و در عين حال عبرتآور كه ملت ما از گذشته داشته بحد اعلاى خود در بين ملت انقلابى محسوس و ملموس است ملت ما شيعه و سنى چه در سنگرهاى جنگ و چه در پشت جبهه چنان با روح همديگردوستى دست هم را مىفشردند كه ديدنش براى دشمن و ضد انقلاب غير قابل تحمل بود از در آغوش كشيدند و بوسههاى گرم دو برادر سنى و شيعه رخسار الهى هم را و نفرين فرستادن شان بر كسانى كه سر مسائل جزئى و اختلاف نظرهاى ريز اين پيكر واحد اسلام را بنام شيعه و سنى و يا قوميت و لسان از هم جدا كرده بودند، خون در قلب ايادى اجانب كه خطهاى الحادى و نفاق افكن را تحت پوشش عنوانهاى مبتذل همانند نسلنو هزاره، يا افغان ملت پر كرده بودند، مىايستاد.
تشكل و انسجامدهى را كه شرط سوم موفقيت است نيز ملت ما از نظر دور نداشته، چنانچه در مناطق مركزى و تشيعنشين افغانستان ملت ما با يك يورش سريع و برقآسا تمامى تقريبا يك سوم خاك مقدسشان را از وجود كفر تجاوزگر و مزدورانش پاك كرده بلافاصله از تمام جبهات و حوزات نظامى نمايندگان ملت در رأس شان روحانيت مبارز كه پيشتازان نهضت و انقلاب بوده در نقطهى مخصوصى (ورس) جمع و شوراى اسلامى و مردمى را (شوراى انقلابى اتفاق اسلامى افغانستان) بوجود آوردند تا تحت اداره و رهبرى اين شورى و ارشادات روحانيت مبارز در تمام ابعاد سياسى، نظامى، اجتماعى، منظم و منسجم و متشكل حركت كرده و ...
امّا ، معالاسف بعد از گذشت مدتى افراد در خارج كشور (كشورهاى همجوار پاكستان و ايران) دور هم جمع شده و دفتر باز كرده قيوميت ملت و انقلاب اسلامى افغانستان را با تيتر درشت روى تابلوها ترسيم كردند و در مرور ايام در راه تضعيف و از بين بردن سه عامل اساسى و شرط مهم پيروزى فوق قدمها برداشتند و بنام تشكل و سازماندهى ضربههاى كارى بر پيكر انقلاب وارد آوردند كه من خدا و وجدانهاى پاك را گواه مىگيرم كه دشمن تا حال نتوانسته همچو ضربهها بهانقلاب ما وارد كند. نمىدانم اينها دانسته اين جور بنفع دشمن حركت مىكنند يا نمىفهمند چه كردهاند و چه مىكنند آيا اين قدمها و قلمها كه بايد عليه دشمن كه خاك ما را اشغال كرده و براى اسارت در خانهى ما تجاوز كرده بكار برود آگاهانه عليه ملت و اتحادشان بكار مىرود يا اينها نمىداند با اين موضع گيرىها چه بلاىبر سر انقلاب مىآورند؟ كه انشاء اللّه با آگاهى ملت نخواهند توانست .
اين را بايد دانست كه ما مخالف با تشكيلات و سازماندهى نيستيم بلكه تشكل را يكى از اركان پيروزى مىدانيم ، لذا بهنهادهاى اصيل و اسلامى كه با خط مشى و استراتژى روشن در جهت انقلاب و ملت و همگام با ملت حركت مىكند، احترام قائليم.
امّا ، اين گروهكهاى بهاصطلاح مترقى تاكنون چه عمل انقلابى انجام داده جز جبههگيرى در برابر ملت و فعاليت و سمپاشى براى فراموشى مسئلهى اصلى (نبرد با شوروى) مگر اينها غير از شايعهسازى و برچسب زدنهاى ناروا كار ديگرى انجام دادهاند؟ مگر همين گروهها و پارتىهاى شان نيست كه از اتحاد مقدس اسلامى ملت مسلمان يك اتحاد مائوئيستى تبليغ مىكنند؟
از باند قاتل شهيد شاهد حجة الاسلام برهانى كه جرمى جز نصيحت اين باند جاهل جهت خاموشى درگيرى با برادران و انقلابى سنىما نداشته به شوراى اسلامى و مردمى كه بوجود آورندهى آن خود ملت انقلابى است، وقيحانه حمله مىكند و بالعكس نام هم از آن روحانى مبارز نمىبرد؟
اين خود دليل واضح است كه اينها مخالف روحانيت هستند نه از روحانيت، مگر همينهاى كه امروز بهادعاى قيوميت ملت قلم فرسايى كرده تخم نفاق مىپاشند در آن روزى كه روحانى مبارز و مجاهد نستوه آية اللّه محمد حسين ناصرى (مشاور عمومى شورى) در برابر حكومت كمونيستى اعلام جهاد و با پيام و نامههاى مكرر تمام مردم مناطق مركزى را در صحنهى پيكار كشاند و خود پيشاپيش مجاهدين در صف مقدم جنگ قرار داشت آنها با تكيه بهمنطق «مشت و درفش برابر نيست» از گوشهها و مخفىگاها يا خارج از كشور روحيهى مجاهدين را تضعيف نمىكردند؟ ...
و صدها مگر ديگر ...
بالاخره ، آيا بطور كلى براى كوبيدن انقلاب و ملت انقلابى و تقويهى دشمن سلاح قوىتر و مخربتر و برندهتر از سلاح نفاق وجود دارد؟
بارى، با تكيه بهاصول سه گانهى فوق پيشنهاد نمايندگان شورى ... راجع بطرح اتحاد سازمانها و شورى اين است كه تمام رهبران سازمانها با چند نفر از مقامات مربوط و ذيصلاح جمهورى اسلامى ايران و روحانيون متعهد و مبارز حوزه بهداخل افغانستان تشريف بياورند بعنوان هيأت بررسى كه هم خدمت و يا خيانت شورى را از نزديك بررسى نمايند و هم تمام ملت و شورى و سازمانها بعد از مذاكره و مفاهمه تصميم نهايى خود را اتخاذ نمايند تا يك اتحاد سرتاسرى و پايدار بوجود آيد چون تصميمگيرى حق ملت افغانستان است تصميمگيرى و اتحاد سازمانها منهاى ملتها در جبهه بىاثر و بىنتيجه پوچ و هيچ خواهد بود و ملت هيچ چيزى تحميلى را نخواهد پذيرفت.
توضيح اينكه: پيشنهاد نمايندگان شورى دو چيز است:
1 - درخواست هيأت بررسى مركب از نمايندگان مقامات ذىصلاح جمهورى اسلامىايران و سازمانها و علما و طلاب واقعبين و بىطرف براى بررسى خدمت و يا خيانت شورى و غير شورى.
2 - وحدت و اتحاد سرتاسرى سازمانها در داخل افغانستان با نظريه و تصميمگيرى تمام اقشار ملتى كه انقلاب كرده و قربانى داده و سنگر اسلام را حفظ و از ناموس و مكتب اسلام دفاع كرده و مىكنند.»
ج - پيام يك مجاهد
تذكر: آنچه در اين چند صفحه از نظر خوانندگان عزيز مىگذرد متن پيامى است كه يكى از برادران مجاهد و دردمندى كه از آغاز انقلاب شكوهمند اسلامى افغانستان تاكنون در سنگرها و جبهات اسلامى جهاد كرده و تمامى جريانات جارى در كشور را از نزديك لمس كرده كه خلاصهى برداشت واقع بينانهى خود را در اين پيام خلاصه و از ارگان نشراتى شورى مصرانه تقاضاى پخش آن را نموده است از آن جا كه خواستههاى مجاهدين عزيز براى ما غير قابل رد مىباشد و از طرف ديگر پيام منعكس كنندهى خواستههاى مكتبى تمام ملت برخواستهى افغانستان مىباشد با اينكه پيام خيلى طولانى و عريض است، بهنشر آن اقدام شد .
اينك متن پيام : «اىسران و رهبران احزاب اسلامى كه شما چنين وانمود مىنمائيد كه غرض خدمت بهاسلام و مسلمين و اعتلاى كلمهى اللّه و تأسيس جمهورى اسلامى غير وابسته به ابرقدرتهاى شرق و غرب و نابودى رژيم ماركسيستى از افغانستان و آزادى ميهن فعاليت مىنمائيد، آيا عامل پيروزى تنها نوشتن و پخش اعلاميه و هفتهنامه و روزنامه است؟ آيا عامل پيروزى تنها مظاهرهها و راهپيمائىها و دادن شعارهاى جالب، ولى خالى از عمل است؟ آيا عامل پيروزى تنها زدن ماركها و برچسپهاى انحرافى و ارتجاعى بر يكديگر است؟ چه راست و چه دروغ، غرض تزكيه و بالا بردن خود و آلوده و ناپاك نشان دادن رقيب است؟ آيا عامل پيروزى تنها دفتر و دكان بازكردن و ادعاى رهبريت و دست و صورت بخون سرخ شهدا رنگ نمودن و با همين دست و صورت رنگين پول بنام كمك براى مجاهدين هميشه در سنگر از كارگران و غيره جمع نمودن و سپس بعض آن را منزل خريدن و بعض ديگر را ذخيره و زاد يوم معاد و بعض ديگرى را سم درست نمودن و افكار بىآلايش ملت را مسموم نمودن و ايجاد نفاق و بجان همانداختن و بهاستضعاف كشاندن و از حالت شور و عشق و هيجان بحالت ركود و سكوت بلكه بحالت انعطاف و تسليمپذيرى رساندن است؟
اىسران سازمانها! شما خوب مىدانيد كه اين ملت مسلمان و قهرمان بدون هيچگونه هدايت و رهبرى سازمانها بعد از احساس خطر بر دين و ناموس و خاك و بهآتش كشيده شدن قرآن مجيد و بسته شدن كتابخانههاى دينى و دستگير شدن علماى اين ملت، محض پشتيبانى از اسلام و قرآن و برانداختن رژيم منفور كمونيستى و حكومت دست نشاندهى روس قيام مسلحانه را آغاز و صدها هزار قربانى و خانمانسوزىها و آوارهگىها را متحمل شدند كه هنوز هم با بدن عريان و شكمها و دستهاى خالى در برابر دشمن خون آشام روس سنگر اسلام را حفظ مىكنند؛ هم اكنون همين ملت بهپاخواسته در راه اسلام بهاثر نفاق و گروهگرايى بين سازمانها دهها تن كشته مىشوند ؛ راستى مسئول خون بناحق ريختهى اين مسلمانان پاك شما نيستيد؟ و چه كسى خواهد بود؟ و چگونه توجيه خواهيد نمود ؟
اىسران احزاب ! وقتى كه دشمنان جهانخوار اسلام نقشهى نفاق بين مسلمين و مجاهدين را كه يگانه عامل پيروزى آنها و شكست مسلمين است، راهى بعرض يك سانتىمترى طرح نمود، شما سازمانها بلافاصله بطور اتومات (خودكار) و مزدور بدون مزد اين خط نفاق را عريض و بهجادهى صدمترى وسعت داديد و آنچه دشمن مىخواست هزار برابر در مقام عمل پياده نموديد در حقيقت چند مقابل صدهزار ارتش روس و حكومت ماركسيستى بنفع روس و ضرر ملت مسلمان افغانستان كار كرده و مىنماييد ؛ آيا شما بعكس فرمودهى حضرت على(ع) «كونوا للمظلوم عونا و للظالم خصما» رفتار مىكنيد، يا روس و حكومت دست نشاندهى او را مظلوم تشخيص دادهايد؟ ورنه عمل شما چگونه قابل توجيه خواهد بود؟
اىرهبران احزاب! وقتى كه شما در خارج سازمانها تشكيل داديد چشمها را باز نموده عقب سرتان بهافغانستان بسوى ملت ديديد راستى ملت بچه حال بود و بكدام صفت مشاهد كرديد، همه بىتفاوت و خواب بودند شما بيدار شان كرديد يا منحرف بودند شما هدايت شان كرديد يا قبل از تشكل سازمانها اين ملت خداى خود را خوب شناخته، احساس مسئوليت كرده براى اداى مسئوليت و دين خودها در برابر اسلام عزيز همه و همه شيعه و سنى با وحدت كلمه در سنگرهاى اسلام عليه كفر براى حفظ اسلام و ناموس اسلام و خاك و ميهن حتى براى حفظ شما سرگرم رزم و مصاف بوده، اكثر مناطق را آزاد كرده بودند، چون سازمان را نمىشناختند فقط و فقط قربة الىاللّه در راه خدا جنگ و نبرد مىكردند و بعد از تشكيل سازمانها و دعوت شدن ملت توسط پول نقد و نسيه بگروهگرايى يا بدستور شما سران يا قهراً براى سران و براى سازمان جنگيدند، نه براى خدا و قربة الىاللّه .
آيا گناه كشاندن ملت مسلمان از حقپرستى بهباطلپرستى و از خدا پرستى بهبت پرستى بعهدهى چه كسى خواهد بود؟ و چرا چنين بشود و آخرش چه خواهد شد؟ اىسران! اىكسانى كه «ياليتنا كنا معكم فافوز فوزا عظيما» گفته و اشك ريخته، آه سوزناك از مغز جگر مىكشيد، جز اين است كه شما بعد از كودتاى ننگين 7 ثور خلقىها و پرچمىها و بوجود آمدن حكومت ماركسيستى در افغانستان جهاد و رهبرى ملت سراسيمه و غرق در گرداب تحير را فراموش و ناديده گرفته، محض جهت ادامهى زندگى ننگين ذلتبار زود گذر (يعنى خوردن و نفس كشيدن و راه رفتن بدون حس مسئوليت و دفاع و اداى مسئوليت) مردانه فرار را بر قرار ترجيح داديد و زندگى شرمآور و ذلتانگيز را بر شهادت و برحيات پر افتخار ابدى و پايان ناپذير برگزيده و ملت كه سخت در بحبوحهى اضطراب و سردرگمى و بىسرنوشتى فرو رفته بود، در همان حال تحير و رقتانگيزش چون گلهى بدون شبان وارد و بدون رئيس و سرنوشت بجا گذارديد و اين ملت سر درگم كه شبها و روزهاى شان در «چه بايد كرد؟» سپرى مىشد، بعد از فكر و تلاش در راهيابى راه نجات طبق وعدهى قرآن مجيد «والذّين جاهدوا فينا لنهدينّهم سبلنا» راه نجات را كه در تكاپوى آن بود در جهاد و شهادت و شرف و عزت را در جنبش و نهضت ديده زندگى پر افتخار و جاودانى را بر زندگى ذلتبار زودگذر برگزيده خودها را از بحبوحه و سردرگمى رهانيدند، همه و همه شيعه و سنى با وحدت كلمه غرض پيشتيبانى دين و قرآن و نابودى رژيم كمونيستى و تأسيس جمهورى اسلامى غير متكى بهابرقدرتهاى دنيا قيام مسلحانهى خودها را عليه عمال روس آغاز نمود و از اينكه وحدت حركت در راه اللّه بينشان حكم فرما بود موفقانه و معجزهآسا بهپيش مىرفتند از آغاز انقلاب طولى نكشيد كه اكثر مناطق پاكسازى و كنترل بعض شهرهاى بزرگ نيز بدست پر توان مجاهدين اسلامى قرار گرفت امّا ، شما در اين وقت در حال فرار بوديد، هرچه بشدت مىدويديد و خيز مىزديد فرصت آن را كه عقب سرتان نگاه كنيد كه چه خبر است نداشتيد، تا بهپاكستان و ايران رسيديد، كمى نفس راست كرديد آن قدر فرصت پيدا شد كه با حالت وحشتزدگى و ضربان قلب شديد و سريع نفس زنان بعقب سرتان نگاه كرديد و ديديد كه اين ملت و اين اردوى سرنوشت سعادت را بر شقاوت و شرف و عزت را بر زبونى و ذلت و شهادت را بر زندگى ننگين برگزيده حسينوار و زينبگونه همه حاضر در صحنهى نبرد اسلام عليه كفر با سلاحهاى معمولى از دين و ناموس و شرف و خاك خودها دفاع مىكنند و در اين راه بىباكانه از جان عزيز خودها مىگذرند و راه چنان مىروند كه رهروان رفتهاند. آن وقت بود كه شما بخطاى خودها پىبرديد كه اين راه كه ما مىرويم بتركستان است. آنگاه است كه غرض استيعاده و بدست آوردن آبروى رفتهى خود و غرض تلافى نمودن خطا و جبران اشتباه بزرگ خودها مرتكب عذرى بدتر از گناه شده سازمانهاى متعدد با نامهاى متعدد فريبنده و سرسامآور تشكيل داديد تا پيش دنيا و مجاهدين و ملت مسلمان افغانستان چنين وانمود و نشان داده باشيد كه ماها نيز در رابطه با انقلاب اسلامى افغانستان با ملت شريك و همدرد و همنوا بوده بىتفاوت نمىباشيم ؛ آيا پيشگامان و پيشاهنگان انقلاب شما مىباشيد؟ يا ملت؟ آيا شما رهبر ملت مىباشيد يا ملت رهبر شما است؟ آيا كدام از شما سازمانها و ملت امام و كدام شما مأموم مىباشيد؟
خداوند كريم در ضمن اين آيه فرموده: «فضل اللّه المجاهدين على القاعدين اجراً عظيما» و بصراحت هرچه روشنتر مجاهدين يعنى ملت مسلمان را بر قاعدين يعنى شما فضيلت و برترى بسيار داده ؛ اينجا ملت مسلمان افغانستان از شما سؤال مىكند كه بكدام منطق ادعاى رهبريت مىكنيد؟ و باز مىخواهيد فرداى پيروزى بر ملت حكومت نماييد؟ آيا حكومت فراريان بر قراريان و امامت مأمونين بر امان و حكومت قاعدين بر مجاهدين و حكومت مفضولين بر فاضلين روى چه منطقى درست است؟ اگر حكومت قاعدين بر مجاهدين صحت داشته باشد، حكومت مقصرين مجاهدين بر مجاهدين هيچگونه توجيه نخواهد داشت .
اىسران سازمانها! بخداوند قسم ملت از تعدد و تشتت شما از تفرقه افگنىهاى شما از بعضى را بجان بعضى ديگر انداختن شما از ايجاد برادركشى شما ... از شور و عشق و پيكار خستگىناپذير بحالت ركود و سكوت، بلكه بهتسلم شدن كشاندن شما بستوه آمدهاند بصراحت هرچه رساتر فرياد مىكشند: اىسازمانها، اىسران گروهها از شما كمك طمع نداريم، چشم بخير شما ندوختهايم و هدايت و رهبرى از شما انتظار نداريم ؛ طبق ضرب المثل معروف «از خير شما گذشتيم سگ تان آزار نرساند» اين صدا صداى ملت است.
اىسازمانها! بخدا قسم شما سد عظيم و مانع ضخيم در راه پيشرفت انقلاب اسلامىمان ايجاد كردهايد بخاطر خدا و نالهى يتيمان و اشك چشم پدران و مادران بسوك نشسته و قطره قطره خون شهداى كربلاى افغانستان، اين مانع پيروزى را از سر راه ملت مسلمان و هميشه در سنگر افغانستان برداريد كه راه ما روشن است، پيروزى از آن ماست، بزودترين فرصت دشمن شكست خوردهى مكتبى، سياسى، نظامى، اقتصادى خود را از خاك وطن مان خواهيم راند ؛ اين ندا نداى ملت است:
اىسران رنگ رنگ اىسازمانهاى پريشان
زاختلافات شما ملت پريشان است امروز
تك روىها خودپسندىها نباشد چاره درد
درد ما را وحدت ايثار درمان است امروز
در وراى مرز حرف مفت گفتن نيست مشكل
سازمان تشكيل دادن كار آسان است امروز
رفتن اندر جبهه و با خصم در پيكار بودن
كشته گشتن گاه كشتن شرط ايمان است امروز
اىسازمانها! ملت مسلمان و تاريخ ساز افغانستان از شما مىپرسد كه غرض تان از بوجود آوردن اين همه گروه چيست؟ آيا غرض از تشكيل سازمان خدمت بهاسلام و مسلمين است كه همه ملت و شما دانستيد كه اين غرض عكس شد، بنفع كفر و ضرر اسلام تمام شد ؛ اگر غرض تان از تشكيل سازمان رياست بعد از پيروزى است، اين همه تعداد توأم بهنفاق مانع پيروزى است، نه عامل پيروزى!
بر فرض پيروزى، اولا افغانستان گنجايش لااقل يكصد حكومت و چند رئيس را ندارد. ثانيا ملت انقلابى افغانستان دشمنان خودها را خوب شناخته، مجاهدين قاعدين را نه تنها قبول ندارند، بلكه تصميم نهايى خودها را بمحاكمه شان اتخاذ نمودهاند. قطره قطره خون آن مجاهدين پاك كه بين سازمانها بهاثر گروه گرايى بهامر سران احزاب بنا حق بزمين ريختهاند بمبها گرديده منفجر خواهد شد و قاتلين و عاملان قتل و خونريزى را بمحاكمه كشانده بدست قانون خواهد سپرد.
و اگر غرض از تشكيل سازمانها تنها نان و نام و شهرت است اين غرض بهاوج خود رسيده مراحل نهائى خود را پيموده دنيا مىداند كه رهبر فلان سازمان فلان آقا است، تقاضاى ملت است اكنون كه بحمد اللّه بههدف نهائى خود رسيدهايد چه خوب كه دست از تشتت و گروهگرايى كه او تباهگرايى و فسادگرايى و نفاقگرايى و در حقيقت بتپرستى است برداشته، بحقگرايى و خداپرستى بازگرديد و با اتحادى كه خواستهى خدا و ملت و ضامن پيروزى و سعادت است بپردازيد ؛ هرچند بگروهگرايى بيش تر ادامه دهيد بفساد و خونريزى مسلمانان و بغارت اموال و هتك نواميس اسلام بيشتر كمك كرده و بعذاب و عقاب اخروى خودها بيشتر افزوده ، حسرت و ندامت تان زيادتر خواهد شد.
براى اثبات اين مطلب كه گروهگرايى تباهگرايى و بنفع دشمن است يك شاهد زنده و ارزنده از فرمايش الهامبخش امام متذكر مىشويم در تاريخ 24 اسفند (حوت) 1360 رهبر عاليقدر جهان اسلام و اميد مستضعفين و تبلور اهداف انبياء و نايب برحق مصلح جهان بشريت امام خمينى در سخنان الهامبخش و روحافزا و حياتبخش با قاطعيت سازمانگرايى ارتش را تحريم نموده، فرمود: «اى ارتش مسلح از گروهگرايى برحذر باشيد گروهگرايى بر ارتش جايز نيست هرچند آن گروه خوب و برحق باشد و من امر مىكنم كه ارتش باشد يا گروه ؛ نمىشود كه هم ارتش و هم گروه باشد ؛ وقتى كه ارتش گروهگرا شد فاتحهى اسلام را بايد خواند زيرا بين شان هرج و مرج پيدا مىشود و همه بجان هم ميافتند.» چنانچه در افغانستان تحقق پيدا نموده زيرا ارتش ملت مسلمان افغانستان خود همان ملت است كه بگروهگرايى گشانده شده و بجان هم افتادهاند ... اىسران احزاب! عواقب سوء نفاق افكنى و گروهگرايى و نتايج زبونانگيز و ذلتبار ناشى از گروهگرايى متعدد آن قدر زياد است كه كتابها نوشته شود كم است، اينجا بايد گفت:
كتاب ذمترا آب بحر كافىنيست
كهتركنم سرانگشت و صفحه بشمارم
من نمىدانم اين همه فرياد يتيمان و اشك چشم بيوه زنان و نداى مجاهدين چرا تاثير نمىكند؟
دانم اين ناله در اين دل زچه تأثير نكردى
رخنه در سنگ محال است تو تقصير نكردى
اىسران محترم بهاصطلاح اسلامى! ملت مسئوليت عدم پيروزى انقلاب اسلامى افغانستان و تاخير آن را از جانب شما مىداند جوابده و مسئول پيش ملت شما شناخته شدهايد، چنانچه مىباشيد زيرا يگانه عامل عدم پيروزى ملت مسلمان نفاق بين آنها است كه باثر گروهگرايىها، نفاق تسليمآفرين و مرگبار بوجود آمده است .
سخنى با ملت : اىملت چه خوب كه شما بخود آييد و بدانيد كه تمام سازمانها خودها را مىخواهند و شما را بخود دعوت مىكنند حزب پرچم شما را بخود دعوت مىكند، حزب خلق خود را مىخواهد و شما را بسوى خود دعوت مىكند، حزب شعله و ستم ملى هركدام شما را بسوى خودها دعوت مىكند و همچنان گروههاى بهاصطلاح اسلامى كه خودها را وارث خون شهداى راه حق مىدانند نيز هركدام خود را مىخواهند و شما را بسوى خودها دعوت مىكند نه در راه خدا و بسوىخدا اين خودها غير خدا است، هرچيزى كه خدا و خدايى نباشد باطل است. اين سازمانها شما را بسوى خودهاى باطل دعوت مىكنند و خداوند هم خود را و هم شما را و هم دين خود را مىخواهد و شما را بسوىخود و جهاد در راه خود دعوت كرده است. چنانچه شما ملت قبل از بوجود آمدن سازمانها اين دعوت خدا را لبيك گفته قربة الىاللّه در راه او و بيارى او و قرآن او شتافته از دادن صدها هزار قربانى و آوارهگىها و خانمانسوزىها دريغ و مضايقه نكرده با نيروى ايمان بهاللّه كالجبل الراسخ سنگرهاى اسلام را حفظ كرده و مىكنيد، يقين كنيد كه راه همان است كه در آغاز انقلاب انتخاب نموده و پيموديد شما بدعوت خدا بدون هيچگونه رهبرى سازمانى از تمامى نقاط كربلاى افغانستان مرد و زن و كبير و صغير اين دعوت پرودگار جهان را از صميم قلبهاى لبريز از عشق و شور جانبازى در راه او لبيك گفته با وحدت شگفتانگيز غير منتظره بين تمام اقشار اهل تشيع و اقشار اهل تسنن و همچنين بين اين دو طايفه تشيع و تسنن با چوب و تبر و تفنگهاى قديمى قيام افتخارآفرين مسلحانهى خودها را غرض حفظ دين اسلام و قرآن براى خدا و قربة الىاللّه آغاز نموديد .
اىملت! بخدا قسم هرگز اشتباه نكردهايد و بخطا نرفتهايد، راه نجات و پيروزى و راه سعادت و شهادت در راه حق همان راه است كه شما مىپيمائيد همان راه را ادامه دهيد تا بسر منزل مقصود برسيد در اين راه يكجان بجان آفرين بده در مقابل صدجان بازستان ؛ اىملت ! چقدر حيف است و چقدر عيب است و چقدر خسران جبرانناپذير است كه در راه غير خدا از جان عزيز بگذريد و براى هميشه بگذريد در مقابل يكجان يكجان هم نگيريد.
اىملت ! دست از گروهگرايى و تباهگرايى و فسادگرايى و بتگرايى كه عواقب سوء و نتايج وخيم او خودكشى، برادركشى و عدم پيروزى بلكه تسليم شدن بكفر و در آخر كافر شدن و دشمن خدا و قرآن شدن است، جداً بر حذر بوده خودها را از اين باطلگرايى اول به آب «استغفر اللّه» شستشو نموده، سپس با حربهى «لاحول و لاقوه الاّ باللّه العلى العظيم» سازمانها را از خودها رانده با وحدت سرتاسرى شيعه و سنى براى خدا و قربة الىاللّه بهانتظار پاداش آخرت از دين و قرآن و از خاك و ناموس اسلام قهرمانانه دفاع نموده بىهراس و بىباك در اين راه يك جان داده در مقابل صدجان از جانان بگيريد كه انشاء اللّه و تعالى پيروزى از آن شما است بشرط وحدت كلمه و تعهد بهاسلام عزيز.
در خاتمه، درود بر مجاهدين راه حق و حقيقت، درود بر رزمآوران پاكباز، ننگ و نفرين بر منافقين، مرگ بر شرق و غرب، مرگ بر شرقگرا و غربگرا.
شورای اتفاق و روابط با همسایگان
مخالفان «ش .ا. ا. ا. ا» شامل گروهاى نوپاى مقيم قم ، اين فضا را ساختند كه شوراى اتفاق و رهبرى آن سيد على بهشتى پيرو ولايت فقيه نيست. و اين جُك را ساختند و شايع نمودند كه بهشتى گفته است : «از برادر خمينى تقاضا مىكنم كه در امور داخلى افغانستان مداخله نكند!»
همچنين مىگفتند : «طرفداران بهشتى شعار اللّه اكبر ، بهشتى رهبر سر مىدهند ؛ حال آنكه بايد همه (بهاشتمال خود بهشتى) شعار اللّه اكبر ، خمينى رهبر بگويند ... لذا مجلهى «پيام انقلاب» ارگان نشراتى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى ايران در شماره نهم خود از قول آقاى اكبرى نوشته : «شورى در مسير جداى از انقلاب اسلامى ايران راه مىپيمايد.»
اين عين حقيقت بود ، بهشتى ايران را نمىشناخت. سالها پيش بهطور ترانزيت از روى اين كشور عبور نموده و هيچگاه در آنجا اقامت نداشته است. در طول دورهى رياستش سفرى هم بهاين كشور نكرد. حال آنكه مخالفان او هرروز ، با يك بغل كاغذ چكنويس ، حاوى مطالب راست و دروغ ، درب ادارات و حتى خانههاى مقامات ايرانى را مىزدند. و آنان را در درياى از گزارشهاى كذب و افتراء غرق مىكردند ... محور همهى كنشها اين سخن بود كه شورى بايد متلاشى شود تا راه براى برقرارى حكومت ولايت فقيه در افغانستان هموار گردد !
اوضاع چنان پيش رفت كه واحد نهضتها بهمقابلهى مستقيم با شوراى اتفاق برخاست. سيد مهدى هاشمى در اين روند آنقدر پا جلو گذاشت كه در سال 1361 كتابى تحت عنوان «شوراى اتفاق در دادگاه تاريخ» نوشته و منتشر نمود ! جناب سيد غلام حسين موسوى طى گفتگوى خصوصى با اينجانب ، جريان تدوين آن كتاب را چنين شرح داد:
«واحد نهضتها و سيد مهدى هاشمى در ابتدا ، نه تنها نظر بدى نسبت بهشورى و سيد على بهشتى نداشت ؛ كه حتى بهآن كمك هم مىكرد ؛ امّا ، گروهاى نوپاى مقيم ايران هرروز نزد سيد مهدى هاشمى آمده و اصرار مىداشتند كه شوراى اتفاق تحت اشراف خوانين محلى است و عليه جريان انقلاب و خط ولايت فقيه حركت مىكند.»
«سيد مهدى هاشمى از هريك از آنها خواست تا گزارشها و مستندات خود عليه شورى و سيد على بهشتى را بهصورت مكتوب ارايه كنند.»
«طولى نكشيد كه هريك از رهبران گروها يك بغل كاغذ عليه جريان شورى سياه نموده و براى سيد مهدى هاشمى آوردند. مطالب بسيار زياد بود. كتاب «شوراى اتفاق در دادگاه تاريخ» چكيدهى از مجموع آن همه گزارش بود.»
آقاى عبدالعلى مزارى نيز قالب اختلافات و عمق گسلها را بسا بزرگتر مىبيند و از تقابل ميان دو خط مرجعيت در عالم تشيع خبر مىدهد:
«در تمام جهان اسلام اعم از شيعه و سنى دو گرايش و دو نوع فكر وجود دارد: عصيان و انقلاب ، محافظهكارى و سازش. وقتى كه انقلاب ايران بهرهبرى يك مرجع پيروز شد اين مربوط بهكدام قشر بود ؟ دقيقاً از آن قشرى بود كه انقلاب مىگفت...»
«تا زمانى كه روسها تصميم بيرون رفتن از افغانستان را نگرفته بودند ، بهاين فكر بوديم كه بايد در افغانستان خط انقلاب پيروز شود نه خط محافظهكارى و سازش ، ولى وقتى كه اين برادران جهادى ما آمدند و در پيشاور نشستند و اعلام كردند كه ما براى اينها حققايل نيستيم و اينها در افغانستان موجوديت ندارند ، ما تكان خورديم.××× )3( افلاطون» در «ديالگ» خود ، دلايل پيروزى «اسپارت» را از زبان يك شخصيت آتنى چنين بيان كرده است: «اگر شما قاعدهى تناسب را ناديده بگيريد و بادبانهاى بزرگ را بر كشتىهاى بسيار كوچك سوار كنيد ، يا اقتدار بسيارى بهكسى واگذار كنيد كه شايستهى آن نيست ، همواره مصيبت بهبار خواهد آمد.» ... (سموئيل هانتينگتون : محسن ثلاثى - سامان سياسى در جوامع دستخوش ديگرگونى/ تهران/ نشر علم /1370/ ص: 35.( ××׫
«عامل ديگر درگيرى ، جمود فكرى و خصلت ارتجاعى است ، كه بازهم ناشى از تفكرات غرب بوده كه بدبختانه در جوامع اسلامى نفوذ كرده است. حتى در مجامع روحانيت و مراجع تقليد هم نفوذ داشت. در افغانستان كه اين كشاكش فكرى پس از وفات مرحوم حكيم و مطرح شدن مرجعيت امام (خمينى) بهوجود آمده بود و پيروان امام طرفدار مبارزه بودند و طرفداران خويى مخالف مبارزه. جناب آقاى خويى ، زن شاه را در حضور خود ، با آن كثافت كارىهايش پذيرفت و با او ملاقات كرد. در رابطه با جنگ ايران و عراق سكوت كرد و در واقعهى شهادت بزرگمرد عصر و زمان «شهيد آيةاللّه صدر» همچنان بهسكوت خود ادامه داد ؛ اينگونه برداشتها باعث گرديد تا كشيدگى بهوجود آيد. خوانين هم با چسپيدن بهگروه طرفدار آقاى خويى ، با هماهنگى عوامل ديگر ، روزگارى را بهوجود آوردند كه همگان شاهد آن بوديم.××× )1( عصرى براى عدالت/ كانون فرهنگى رهبر شهيد/ كويته/ شماره 9. ××׫
اين سخنان صحت دارد. سيّد على بهشتى فارغالتحصيل نجف و از شاگردان آيةاللّه خويى بود. من در سال 1372 نام او را در رديف شاگردان ممتاز آيةاللّه خويى ، كسانى چون حضرات آيات: ميرزا جواد تبريزى ، محمد تقى جعفرى ، فضلاللّه لبنانى ، سيّد على سيستانى ، اسحاق فياض ، آصف محسنى ... ديدم كه بهمناسبت رحلت آيةاللّه خويى طى يادوارهى از سوى بنياد خيريهى خويى در مجموعهى «نور» چاپ و منتشر شده بود. ليست بلندى از شاگردان سرشناس آيةاللّه خويى در آن مجموعه درج شده بود كه چند صفحه را احتوى مىكرد. و نشان مىداد كه خويى موفق شده بوده در يك دوره ، كوهاى از رجال علوم دينى و فقهى بهوجود آورد. شاگردان او در نيمهى دوم قرن بيستم بر جهان تشيع اشراف معنوى داشتند و سخت هم نبست بهايشان وفادار بودند. در سال 1371 هنگامى كه او از دنيا رفت ، تعدادى از شاگردانش اطلاعيهى تحت اين عنوان صادر نمودند : «مات خويى و انسد بابالعلم» = «خويى مُرد و درب علم بسته شد.»
از آنجا كه آقاى خويى جانبدار «سكولار معكوس» بود ، شاگردانش نيز چنين عقيده داشتند. آنها در كارهاى اجتماعى و حتى مديريتى شركت مىكردند ؛ امّا ، جانبدار يگانگى ديانت و سياست نبودند. مشهور است كه از آقاى خويى پرسان شد :
«چگونه شما در امور سياست مداخله نداريد و خواهان تشكيل حكومت دينى نيستيد ؟
پاسخ دادند : «سياست سيال است ؛ ولى ارزشهاى دينى و اخلاقى همهگاه ثابت هستند ، اين دوتا باهم تلفيق نمىشوند. از جانب ديگر مشكلات معيشتى مردم همهگاه زياد است ، چنانكه هيچ دولتى در هيچ زمان قادر نخواهد بود بهتمام مطالبات مردم پاسخ دهد ؛ حتى اگر آن دولت با عنوان اسلامى باشد. لذا مردم آن را مسئول بروز دشوارىهاى زندگى خود دانسته و عملكرد دولت مردان را ملاك قضاوت در امور دينى قرار مىدهند و بدبين مىشوند ...»
هرگاه برحسب ارزشهاى حوزوى سخن گفته شود ، نمىتوان اظهار نظر نمود كه آقاى بهشتى واقعاً يك فرد مجتهد متعارف بود ، ياخير ؛ اين موضوع ربطى بهسياق بحث ما هم ندارد. لكن در منظومهى گفتمان خودم مىتوانم بگويم : «قطعاً او يك سياستمدار روزآمد نبود.» از قديم گفتهاند : «دو صد من استخوان خواهد ، كه صد من بار بردارد» در عرصهى سياست ، بهشتى مردى دو صد من استخوانى نبود. او تنها يك روحانى سنتى بود. در بهترين قضاوت ، چيزى بيش از يك رهبر قبيلهاى و كمتر از يك سياستمدار حرفهاى. تحليل روشن از اوضاع پيرامون نداشت. بههمين دليل نمىتوانست يك رهبر جامعنگر باشد تا بتواند موقعيت خود را در مصاف با ارتش سرخ شوروى ، احزاب حاكم خلق و پرچم ، نيونازىهاى مستقر در پاكستان ، غرب ، واحد نهضتها ، مهدى هاشمى ... بهدرستى ارزيابى و تعيين نمايد. او بدون اينكه خود متوجه باشد ، سوار ببر شده بود و روى كشتزار مين حركت مىكرد .
بهآسانى مىشد فهميد كه يك چنين جنگ و اين رهبرى باهم تناسب ندارد.××× )1( مجلهى "پيام پاسدار" ارگان نشراتى پاسداران جهاد اسلامى افغانستان/ شماره 1367 /5. ××× بنابراين آن شورى و آن رهبرى ، الزاماً متلاشى مىشد. چه اينكه سيد مهدى هاشمى و واحد نهضتها دست بهكار مىگرديد ، ياقدرتى نازلتر از آنها. زيرا هيچ انديشهى متناسب با شرايط زمان در زرادخانهى شورى وجود نداشت تا دلسوزانه براى آن لاوى كند. از منظر فلسفى ، تمركز و بقاى قدرت تابع اصول معين است كه نوسازى دايمى ، جزء لاينفك آن مىباشد. هرقدرتى ، هنگامى كه از نوسازى زيرسطحى و درونى متناسب با مقتضيات زمان عاجز آيد ، بهحكم سيلان ذاتى كه در بطن خود دارد متلاشى مىگردد. قدرت مطلقاً سيال و لغزنده است .
طى چهار - پنچ روز اقامت در مركز وحدت بهطور مبهم احساس نا امنى مىكردم. باهمهى سادگى و سازوكار ارتجاعى كه بر اركان شوراى اتفاق حاكم بود ، نوعى سكوت وهمانگيز و مافيايى موجود ، اين توهم را تقويت مىكرد كه ارادهى پنهان و غير قابل كنترل وجود دارد كه مصمم است هرچهرهى تازهوارد را خراب نمايد. حتى سخن از وجود شبكههاى مخفى خبرچينى در ميان بود كه گويا موظف بودند ساكنين و بهويژه مسافران را زير نظر بگيرند .
احساسم بهمن مىگفت كه امكان دارد هرآن ماجراى ولايت دوباره سر برآورد. لذا براى همه چنين وانمود مىكردم كه تصميم دارم مدت نامعلومى در مركز وحدت بمانم ، دعواهاى ساختگى زمين و آب را در ولايت بازگو مىنمودم تا آنهاى كه احتمالاً در خفاء مرا تعقيب مىكردند ، مطمئن باشند كه همواره در دسترس شان خواهم بود. اگر اقداماتى عليه من در نظر دارند ، در اجراى آن عجله نكنند .
در همان دقيقهى كه امضاى آقاى بهشتى را گرفتم ، با او خدا حافظى نموده و مقر شورى را ترك كردم. ساعت سه - چهار بعد از ظهر بهترين ساعات جهت ترك مركز بود ، چون همه در خلاء اجرايى ناشى از پژمردگى و بلاتصميمى نيمروزى قرار داشتند. فوراً بهسموات آمدم و همراهانم را آمادهباش دادم. تا آنها آماده شدند ، خودم بهقوماندانى رفته و سلاح كمرى خود را از يك سرباز تحويل گرفتم. چند دقيقه بعد مثل برق از خط كنترل گذشتيم و از مركز خارج شديم .
حدود صد قدم از خط كنترل دور شده بوديم كه سرباز نگهبان از زير دست جاده ، مرا بهاسم صدا زد و گفت: ... مىخواهى بروى ؟
جواب دادم : بلى ، خدا حافظ. براى دلخوش كردنش دستم را در هوا تكان دادم. در همانحال مبهوت شدم كه او چطور مرا بهاسم صدا كرد. سرباز مجدداً صدا زد :
صبركن يك شاجور تفنگچهات نزد ما است. تا او رفت در ميان كاغوش خود و شاجور مرا گرفته و بهطرفم پرت كرد ، هزار و يك فكر و خيال بهذهنم رسيد. من در آن موقع حاضر بودم صدتا شاجور نزد او بماند و خودم بروم. شاجورى پر از مرمى پيش پايم بهزمين افتاد. با اظهار سپاس بهراه خود ادامه داديم. احساسم بهمن دستور مىداد كه هرچه سريعتر از محل دور شويم. هواى تابستانى ، شب مهتابى و غرور جوانى كه بامقدارى ترس موهوم چاشنى شده بود ، ما را با شتاب بهپيش مىراند. تا ساعت دو بعد از نصف شب در راه بوديم. حدود يك منزل راه از مركز وحدت دور شديم. گردنهى «جوپلال» را ساعت 12 شب پشت سر گذاشتيم. پايين همان گردنه محلى بود كه در آن نصف شب گروهى از مردان در پشتبام يك خانه ، خرمن مىكوفتند. ما نزد آنها رفتيم و اجازهى راحتى گرفتيم. صبح زود آنجا را ترك گفتيم.
يك ماه بعد ، آقاى شيخ كاظم افكارى ، جنگسالار حوزهى شهرستان بهمن گفت : در همان تنگ غروب ، هنگامى كه مأمورين امنيتى شورى فهميدند شما (من) از مركز خارج شدهايد ، فوراً دو نفر سرباز مسلح را دنبال شما فرستادند كه دستور داشتند از هركجا باشد شما را برگردانند. سجادى سنگ تخت نيز همين مطلب را تأييد نموده و افزود: سربازان تا گردنهى «جوپلال» بهدنبال شما (من) رفته بودند ؛ امّا ، نا اميد شده و خيال كردند كه شما از مسير ديگر رفتهايد .
با اين وصف ، محتملاً ما فقط چند دقيقهى از آنها جلوتر بودهايم. و اين سخن ما را بهياد فرمول زمان و مكان " زنون الئايى " (از فلاسفهى يونان باستان) انداخت كه داستان مشهورى در فلسفه دارد. حركت اخيلس (قهرمان افسانهى سرعت) و سنگپشت را بيان مىكند. چون سنگپشت زودتر حركت كرده و مقدارى راه رفته است اخيلس هرگز بهاو نمىرسد .
- آيا ما در ايجاد هالهى مصنوعى پيرامون خود ، موفق بودهايم ؟
= بلى ! ظاهراً ما در آن چند روز موفق شده بوديم يك رشته ارادهها و انگيزهها را بهحالت انتظار ، يا ترديد بكشانيم و حتى فريب بدهيم. ارادههاى كه بعداً بهوضوح عصبى شده و با انگيزهى قوى ، تا نيمههاى شب ما را دنبال كردند .
روابط و مناسبات در جوامع ابتدايى ، تا حد زيادى برگردانى از روابط جنگل را تداعى مىكند: هنگام بروز خطرات ، وقتى شكار موفق بهگريز شد ، يعنى كه گريخت و ماجرا تمام شد. مهم اين است كه شكار از چه فاصله متوجه وجود خطر شده باشد. رفت تا تهديد بعدى .
دقيقاً دو ماه بعد از آن ، لشكر عظيمى از سوى شوراى اتفاق بههدف سركوبى صادقى نيلى اعزام شد. در اين دوماه چه اتفاقاتى روى داده بود كه مركزى بهآن آرامى ، اين چنين طبل جنگ بهصدا در آورده بود ؛ خدا مىداند. واقع هرچه بود ، مسلماً اين بزرگترين اشتباهى بود كه از ناحيهى آقاى بهشتى سرزده بود. بهشتى مىتوانست صادقى نيلى را براى مدتها همچنان بهحال خود بگذارد. هيچ خطرى از ناحيهى نيلى او را تهديد نمىكرد. حتى اگر نيلى ، بهگروهاى معاندى چون نصر ، يا سپاه هم پيوسته بود ، باز هم نمىتوانست اقدامى عليه شورى و شخص بهشتى ترتيب دهد. زيرا عنوان شورى و بهشتى در ذهن عموم داراى چنان عظمتى بود كه قلب و روح مردم را تسخير كرده بود. چنانكه دها صادقى نمىتوانستند در برابر آن قد علم كنند. شورى و بهشتى گفتن شوخى نبود ؛ امّا ، آن لشكركشى و جنگهاى دورهاى كه همراه با فجايع بىشمار بود پرستژ و اعتبار شورى و بهشتى را تنزل داد و متعاقباً دود كرد و بههوا فرستاد .
در خلال چهار جلسه گفت و گو هيچ نشانهى از طرحهاى عملى جهت برخورد يا تعامل سياسى - فرهنگى فعال و مثبت با مخالفان ، در ذهن آقاى بهشتى نيافتم. حتى كينه و خصومت و قهر و نفرت نيز نسبت بههيچكس نداشت. خيلى خونسرد بود ، گويا كه دنيا خير و خيريت است و هيچ خطرى او را تهديد نمىكند ، هرچند كم و بيش خبر داشت كه گروهاى از مخالفانش در كويته بلوچستان پاكستان و قم ايران با انگيزههاى مختلف ، هرروز عليه او شايعهپراكنى نموده و اهانتها روا مىدارند ؛ لكن جهت تقابل فرهنگى و ارايهى چهرهى مثبت و سالم از خود و ارگان تحت رهبرىاش هيچ سازوكارى روى دست نداشت .
در آن سو نيز ، مخالفان بهشتى در قد و قامت خود او بودند. آنها از اخلاق متمدنانه فرسنگها فاصله داشتند و با حداقل قواعد بازىهاى سياسى بيگانه بودند. منتهى عطش قدرتطلبى داشتند و فعال بودند. بىمهابا خود را بهآب و آتش مىزدند و بلحاظ ذهنى، اخلاقى و عاطفى هيچ خط قرمزى نمىشناختند ، همه چيز و همه كار بر ايشان مباح بود. آنها از سياست فقط اين را شنيده بودند كه «پدر مادر ندارد» هريك بهماشينهاى پركار جهت توليدات دروغ ، سمپاشى ، دسيسهسازى ، خلق افتراء و قلب حقايق مبدل شده بودند .
آنها پوسترها و تمثيلهاى بهشتى را شناور در ميان درياى از تخم مرغهاى شكسته ترسيم كرده و در كوچه و بازار شهرهاى كويته و مشهد ، بين مهاجرين افغانى توزيع مىكردند و بهدر و ديوار مىچسپاندند. آنها شايع كرده بودند كه سيّد على بهشتى هرروز صبحانه 10 عدد تخم مرغ مىخورد. از قول خودش جُك درست كرده بودند : «بهمن تهمت مىزنند كه صبحها 10 عدد تخم مرغ مىخورم ؛ بهجدم قسم كه من بيشتر از 8 عدد تخم مرغ نمىتوانم بخورم !»
سپس موضوع را ضرب و جمع مىزدند و اينسان نتيجهگيرى مىكردند :
«سيّد على بهشتى مىميرد ، چهل روز سوگ و ماتم برپا مىشود. ترانهها و مرثيهها برايش مىسازند و در چهلم مرگش تحت عنوان «در سوگ مردى از قبيلهى نور» مقاله مىنويسند. و هيچكس احساس خجالتى نيز نمىكند ؛ چون اينجا حرف بر سر آن نيست كه سيّد على بهشتى كه بود ؟ و از فرط شكمبارهگى قطر شكمش از 120 اِنچ نيز گذشته بود. و روشن است كه قطر فضلهى شكمبهى 120 اِنچى ، كمتر از 20 اِنچ نيست. و مرگ يك شكمباره از قبيلهى نور ، ارتحال جانگداز بايد محسوب شود.××× )2( مجلهى "پيام انقلاب " ارگان سپاه پاسداران انقلاب اسلامى ايران/ شماره 9/ سال اول . ×××»
- دربارهى چنين نوع ادبيات و كلتور چه مىتوان گفت ؟
= جز مرگ اخلاق و انسانيت؟
بهشتى بههنگام مرگ، رييس شوراى عالى حزب وحدت بود. همان حزبى كه هزارهها آن را از خود مىدانستند. از اين زاويه، مزارى زير دست بهشتى بود ، اخلاق متمدنانه بهما مىگويد: شخص ، يا گروهى ممكن است با جريان يا مرجعيتى مخالف، يا موافق باشد ؛ اين حق او است. هركس حق دارد نظر خاص خود را داشته باشد ؛ امّا ، نحوهى بروز احساسات و چگونگى استفاده از همين «حق شخصى و طبيعى» مىتواند بهمنبع با اعتبار و دست اول جهت شناخت شخصيت باطنى مبدل شود. بخشى از مخالفان آقاى بهشتى بهوضوح نشان دادند كه بهدليل عدم بلوغ سياسى ، عاطفى ، فرهنگى و فقدان تجربيات دموكراتيك «فاقد فرهنگ مخالفت هستند.»
- هرگاه ادارهى جامعه بهدست آنها بيافتد ، چه خواهند كرد؟!
مثلاً آنها اپوزيسيون ! بودند كه قاعدتاً بازيگران عرصهى سياست و مناديان اخلاق و فرهنگ برتر باشند. در هرجامعهى توقع منطقى از اپوزيسيون آن است تا فرهنگ و هنجارهاى برتر نسبت بهقشر حاكم ارايه دهند ؛ در غير اين صورت نمىتوانند مدعى آلترناتيو شايسته باشند .
موضوع مهم ديگر ، كه عموم روشنفكران افغانى تا هنوز با آن بيگانهاند «شيوههاى نقد مىباشد.» در فرهنگ مطبوعاتى و دموكراسىهاى ملى ، نقد روى كاركردها ، موضعگيرىها ، افكار ، نحوهى مديريت و چگونگى اِعمال قدرت و اختيارات است ؛ نقد شخصيت نيز مرزهاى باريكى دارد چنانكه شخص حقيقى و حقوقى از هرنوع تعرض مصون است. همچنين نژاد ، قوميت ، رنگ ، زبان ، مذهب ، مليت ، جنسيت و ديگر تعلقات محلى و فاميلى كاملاً در امان است ؛ ولى روشنفكر افغانى وقتى بخواهد (مثلاً) مرجعى را نقد كند ، از همهى خطوط ممنوعه عبور نموده و مستقيماً بهحريم خصوصى وارد مىشود و سراغ رختخواب و ناموس او را مىگيرد ! معنى اين گفته آن است كه روشنفكر افغان تا هنوز با الف باى وظايف خويش بيگانه است ، او دراين عرصه هركار مىكند ؛ جز نقد! حال آنكه در فرهنگ سالم و جامعهى مدنى غرض از نقد درك متقابل ، اطلاع رسانى ، نظارت بر كار مرجعيت قدرت ، بر ملاكردن خبطها ، خطاها ، سوء مديريتها و سوء استفادهها از قدرت ؛ بهمنظور اصلاح امور است ؛ نه برخوردهاى شخصى و بىحيثيت كردن ، شكست دادن ، نابود ساختن و صدور احكام و فرامين .
متأسفانه ، سطح بازىها در جامعهى ما بسيار پايين است. روشنفكر افغانى بايد برخود نهيب زند كه چرا در تبيين و ارايهى الگوى برتر ، اين اصلىترين رسالت خود ناموفق بوده است .
پاسداران جهاد
گفتيم «شوراى انقلابى اتفاق اسلامى افغانستان» پس از تثبيت موقعيت در هزارهجات ، در تدارك معرفى خود در خارج از كشور برآمد. ابتدا دفتر نمايندگى متعلق بهخود را در كويته بلوچستان پاكستان افتتاح نمود. اين دفتر كه بهرياست شيخ عبدالصّمد اكبرى جاغورى (يكى از مؤسسين شورى) اداره مىشد خيلى زود موفق شد اين نهاد را بهحيث تنها نمايندهى مردم شيعه نزد محافل غربى معرفى نمايد. متعاقب آن در زمستان سال 1359 هيأت بلند پايه بهايران فرستاد كه مركب بود از آقايان : آيةاللّه شيخ محمد حسين ناصرى ناهورى ، شيخ محمد حسين صادقى نيلى ، حياتاللّه بلاغى غزنوى و عبداللّه انورى از جاغورى .
تنها انورى كه روحانى نبود ، آدمى باسواد و پرمطالعه بهنظر مىرسيد. در چند مورد متوجه شدم كه آقاى انورى در صحبتهاى خود از بهكار بردن عناوينى چون «هزارهجات» يا «مناطق مركزى» يا «صفحات مركزى» ابا دارد ؛ سعى مىكند بهجاى آنها ، عناوينى مانند «افغانستان مركزى» و «افغانستان وسطى» را بهكار برد. اين هيأت موفق شد دفاتر نمايندگى شورى را (بهصورت خودكفاء) در شهرهاى بزرگ ايران داير نمايد. امّا ، واقعيت پنهان اين بود كه شوراى اتفاق بنا بهدلايل (پيچيده) از همان ابتدا مورد قبول دستاندركاران حكومت نوپاى ايران نبود .
بهرغم نظر كسانى كه مىگويند «واحد نهضتها در ابتدا بهشوراى اتفاق نيز كمك مىنمود» امرى واضح اينكه از همان اول كار ، ارادهى رفض شوراى اتفاق ، در ايران از چندان قوتى برخوردار بود كه اعضاى نخستين هيأت شورى توسط واحد نهضتها قاپيده شده و عليه خود آن بهكار گرفته شدند. صادقى نيلى بهمحضى كه داخل برگشت ، علم مخالفت با شوراى اتفاق را بهاهتزاز درآورد. ناصرى ناهورى اصلاً برنگشت ، چندى بعد در قم با موترسكليت تصادم نمود و درگذشت ، بلاغى بهدست واحد نهضتها افتاد و انورى هم مفقود شد!
تا آن موقع حدود 10 گروه و سازمان شيعه در شهرهاى مشهد و قم بهوجود آمده بودند كه رهبران و افراد آنها عموماً از اشخاص مناطق تحت قلمرو شوراى اتفاق بودند. معنى اين گفته آن است كه با وجود شوراى اتفاق ، اين گروها هيچ ميدان عمل براى خود در داخل كشور نمىيافتند. واحد نهضتها و بعداً ستادى مستقر در وزارت خارجهى ايران ، بهنحوى همهى آن گروها را تحت پوشش داشت. هرروز سبك و سنگينشان مىكردند ، تا كدام يك را محور قرار دهند. سرانجام ، وزارت خارجهى ايران سازمان نصر را برگزيد و واحد نهضتها گروه «پاسداران جهاد اسلامى» را اساس گذاشت. از همينجا نطفهى تخاصمات منعقد شد. طبيعى بود كه نخستين پيششرط ورود اين گروها بهقلمرو هزارهجات ، از هم پاشيدن اتوريتهى شوراى اتفاق بود. چون شورى بههيچ روى آمادگى مشاركت دادن آنها در بازى قدرت محلى را نداشت :
«اينها مدعى بودند كه شورى تحت نفوذ خوانين و مائوئيستها قرار گرفته.××× )3( يك شاهد عينى نقل كرد كه صادقى در گرماگرم جنگ با سيد على بهشتى ، ضمن ايراد سخنرانى در بازار لعل و سرجنگل گفت : «آيةاللّه بهشتى مىگويد : ما شيفتگان خدمتيم ، نه تشنگان قدرت.» سپس بلافاصله افزود : منظورم بهشتىء ايران است ، نه اين بهشتىء سگ! ×××»
«و در مسير جداى از انقلاب اسلامى ايران راه مىپيمايد××× )4( افغانستان در سه دههى اخير» گروه پژوهشى سينا/ 1381 / قم / ص:1) ***.*** .747( همان - (به نقل از Historical Dictionary of Afghanestanاثر: لودويك دبليو آدمك ، استاد دانشگاه آريزونا . ×××
در بهار سال 1360 در دفتر شوراى اتفاق در كويته بوديم كه شيخ حياتاللّه بلاغى غزنوى ]عضو هيأت اعزامى شورى[ بهاتفاق دونفر پاسدار ايرانى بهآن دفتر وارد شدند. چند روزى در آنجا اقامت داشتند. بلاغى در آن موقع بهدست واحد نهضتها افتاده بود. يك روز سه نفرى بهقندهارى بازار رفتند و پيراهن - تمبان افغانى خريدند. بعد از ظهر آن روز ديدم شيخ بلاغى تمبانهاى افغانى آن دونفر ايرانى را بند مىاندازد. درحالى كه خود آن دونفر يكبغله لم داده و درحال نوشيدن چاى و شُرب سيگار بودند .
بلاغى بند شلوار آنان را تنظيم مىكرد و با حرارت در مورد چند و چون استفاده از اين نوع لباس و نحوهى باز و بسته كردن بند شلوار افغانى توضيح مىداد ...
مشاهدهى اين صحنه ، دود از كلهام بلند كرد ؛ نتوانستم خودم را كنترل كنم .
باتندى و تغيُّر بهشيخ بلاغى گفتم : اين چه كارى است كه شما مىكنيد ؟ ...
بحث بالا گرفت و بلاغى واقعاً متوجه شده بود كه چه كارى انجام مىدهد ؛ لكن منفعلانه بهكار خود ادامه مىداد. حاضرين خَيره ، خَيره كردند ، بحث را خاتمه دادند .
يكى از آن دونفر ايرانى بهمن گفت : «تو عقدهاى هستى.»
قبل از آن ، در آخرين ماه زمستان 1359 واحد نهضتها عملاً پنج پايگاه نظامى در قلمرو شورى شامل مناطق : جاغورى ، نيلى دايكندى ، بهسود ، بلخاب و حتى در خود وَرَس تأسيس نموده بود كه مدتى بهنام " سپاه " ياد مىشد. اعضاى ارشد آن عبارت بودند از آقايان محمد اكبرى ، نور احمد تقدسى ، عليجان زاهدى ، محمد حسين صادقى نيلى ، حياتاللّه بلاغى ، سيد محمد دين خلوصى و ضامن على محقق. اين آقايان در بهار سال 1361 طى نشستى در بهسود ، تشكيلات سپاه را اساسىتر پايهريزى نموده و آن را بههفت زون ، بهترتيب ذيل ارتقاء دادند:
- پايگاه شماره يك «نبوت» در ولايت غزنى .
- پايگاه شماره دو «عدالت» در ولايت ارزگان .
- پايگاه شماره سه «علىبن ابىطالب» در ولايات باميان و غور .
- پايگاه شماره چهار «رسالت» براى ولايات شمال .
- پايگاه شماره پنج «خاتمالانبياء» براى ولايات ميدان و پروان .
- پايگاه شماره شش «محمد رسولاللّه» در ولايت لوگر .
- پايگاه شماره هفت «فتح ثامنالائمه» براى ولايات فراه ، نيمروز و هلمند.
همهى اين پايگاها از جانب سپاه پاسداران ايران اكمال مىگرديد :
«تنها منبع كمك كنندهى خارجى " پاسداران جهاد " دولت نوپاى ايران بود.××× )2( اوليويه روآ» : «افغانستان ، اسلام و نوگرايى سياسى» ابوالحسن سروقد مقدم / آستان قدس رضوى / مشهد / 1369 / ص : 228 . ××׫
«گروه راديكال شيعى كه حمايت مالى و معنوى از سپاه پاسداران ايران دريافت مىكند و در 1983 در هزارهجات استقرار يافت ... رهبرى آن را علماى جوان تحصيل كرده در ايران بهعهده دارد كه در خط آيةاللّه خمينى و شعار نه شرقى نه غربى حركت كرده و بهايران بهعنوان يك كشور مدل اسلامى مىنگرند××× )1( سيّدهاشم وثيق» يكى ديگر از ليدرهاى اين سازمان بود كه در سال 1361 در رأس عدهى در منطقهى باميان توسط نيروهاى شوراى اتفاق كمين خورده و بهقتل رسيد . ×××.»
«حدود سال 1983 نام جديدى ظاهر مىشود: «پاسداران» - بهنظر مىرسد كه اين سازمان مستقيماً بهتشويق پاسدارن ايران ايجاد شده است××× )1( احمد صادقى اردستانى: «زندگىنامهى حجةالاسلام شهيد محمد منتظرى» ص: 118. ×××.«
در همان جلسهى بهسود نام «پاسداران جهاد اسلامى افغانستان» براى اين تشكيلات برگزيده شد و اساسنامهى پيچيده (قريب صد ماده) تدوين شد كه مفاد برخى مواد آن اين است:
- ماده 3: كيفيت اداره براساس شورى .
- ماده 4: اركان تشكيلات : 1 - شوراى مركزى ؛ 2 - كنگره ؛ 3 - پايگاه مركزى ؛ 4 - پايگاهاى فرعى ؛ 5 - شوراى محلى .
- ماده 5 : شوراى مركزى تامالاختيار .
- ماده 7 : تعداد اعضاى شوراى مركزى از 9 تا 11 نفر .
برابر با مادهى 14 ، شاكلهى آن چنين تعريف شده است :
الف - كميسيون فرهنگى .
ب - كميسيون سياسى و اطلاعاتى .
ج - كميسيون امور مالى و تداركات .
د - كميسيون قضاء .
ه - كميسيون روابط عمومى .
و - كميسيون نظامى .
در پاييز سال 1361 آقاى اكبرى بهايران دعوت شد و از جانب «واحد نهضتها» مورد اقبال باشكوه قرار گرفت. همزمان با اين سفر ، مجلهى «پيام انقلاب» وابسته بهسپاه پاسداران انقلاب اسلامى مقالهى مفصلى اندر وصف آقاى اكبرى تحت عنوان «حجةالاسلام محمد اكبرى مجاهدى خستگىناپذير» بهچاپ رسانيد كه اصل سياهه بهقلم اينجانب تحرير شده بود .
من در آن موقع سلسله مطالبى تحت عنوان «پيشگامان نبرد رهايى» تهيه كرده بودم كه حاصل مطالعاتم طى سفر سال قبل از آن بهداخل كشور بود. در آن سلسله نوشتار مصاحبه با قوماندانهاى ارشد جهادى و شرح موقعيت و كاركرد هريك مد نظر قرار گرفته بود ؛ يكى از آنها آقاى اكبرى بود. بخشى ديگر از منابع و مستندات آن مقاله توسط شيح حيدر محقق (بعدها يار غار اكبرى) در اختيارم گذاشته شده بود كه قرار بود توسط ايشان مستقل چاپ شود ...
القصه ، گروه «پاسداران جهاد» قدرت و حوزهى نفوذ وسيعى در قلمرو شوراى اتفاق كسب نمود ، چنانكه تقريباً آلترناتيو آن گرديد ؛ لكن برخلاف «ش . ا . ا . ا . ا .» داراى مركزيت واحد ادارى (شبيه دولت) نشد و تا آخر مانند يك گروه عمل نمود .
«پاسداران جهاد» در سال 1368 (هش) متعاقب خروج قواى شوروى از افغانستان بهپروژهى وزارت خارجهى ايران مبنى بر «وحدت گروهاى شيعى» پيوست ؛ چندى بعد (عملاً) از آن انصراف نمود ، زيرا جناحبندىها در حزب چندان شدت گرفته بود كه «وحدت» معناى نداشت. در دوران فروپاشى ملى بهدولت برهانالدّين ربانى ملحق شد تا اينكه در واقعهى 23 سنبله 1373 همهى رازها از پرده برون افتاد و سرنوشت همه چيز مشخص شد .
محمد منتظری و جنبش های آزادی بخش
پشتيبان اصلى علىپور شيخ محمد منتظرى - فرزند ارشد آيةاللّه حسينعلى منتظرى بود. سابقهى آشنايى آن دو بهسالهاى 52 - 1351 برمىگشت كه منتظرى در آن مواقع در «كابل» بهسر مىبرده است. منتظرى در گزارش جامع و مشروحى كه از «كابل» براى آيةاللّه خمينى - در نجف - مىفرستد ، شرح مفصلى از جزئيات زندگى افغانها و نيروهاى سياسى موجوده در آن سامان نوشته و ضمن آن علىپور غفورى را بهترين نيرو معرفى مىكند. او ضمن بررسى نيروهاى سياسى افغانى مىگويد:
سند شماره 6‑ : 1 - گروهاى كه طرفدار طرز تفكر و مشىء سياسى و انقلابى حضرتعالى مىباشند كه عاقلترين و بهترين اين گروها از جهت كمى و كيفى ، گروهى است كه بنده بيشتر با آنان تماس داشتم (البته بهعنوان يك نفر دبير انگليسى مقيم كابل بهنام غفورى) در ميان اين افراد ، اشخاص جالبى بهچشم مىخورند كه يا تازه از دانشگاه فارغالتحصيل شدهاند ، و يا در ادارات كار مىكنند. كميتهى عالى آنان در حدود هشت نفراند. نهايت اينكه چهار نفر از آنان بهتر و زبده هستند و هرگونه فعاليت و تصميمى را با تصويب يكديگر اتخاذ كرده و عمل مىكنند. تقاضاى كمك از آقاى شريعت (نمايندهى امام در پاكستان) و حضرتعالى هم بهتصويب آنان بوده است. البته اكنون بهجز يكى از آنها هيچكس نمىداند كه آقاى شريعت كمك كرده ، يا حضرتعالى. نهايت اينكه اگر حضرتعالى اجازه بفرماييد و اشكالى هم بهنظر نمىآيد، كه وى بهآن سه نفر هم بگويد كه حضرتعالى بهتقاضاى كمك آنان عنايت فرمودهايد ، نقش جالبى در روحيهى آن سه نفر خواهد داشت. لازم بهتذكر است كه آنها از جهات امنيتى و اطمينان و خوددارى و مخفىكارى ، خوب مىباشند.»
منتظرى اقدامات و كمكهاى خود نسبت بهآن سازمان را چنين شرح مىدهد :
سند شماره 2 : «ما موضوع كتاب را با پول آقاى شريعت و حدود 10/000 (ده هزار) روپيهى افغانى (حدود 1800 تومان) قرض نسبتاً و موقتاً چاره جويى كرديم...»
سند شماره 3 : «اين را بايستى عرض كنم كه سطح اطلاعات ايديولوژيكى و مكتبى دوستان افغانى خيلى جالب و ارزنده و در مباحثات فلسفى با ديگران و كمونيستها بهخوبى بهميدان مىآيند و پيروز مىشوند. و در اين زمينه از جوانان ايرانى خيلى جلوتر هستند. ولى سطح اطلاعات سياسى آنان براثر نبود كتاب و راديو و شرايط مادى نسبتاً پايين و اميد است كه با يك سرى تصميمات اين كمبود هم جبران گردد ...»
سند شماره 4 : «... لازم ديده شد كه براى افراد در سطح عالى ، 7 راديو خريدارى شود و خود من هم دو راديو و يك ضبط براى شان بردم.»
سند شماره 5 : « ... آنچه مىتوانم بگويم اينكه فعلاً نيازهاى آنان تا حدى برطرف شده است ... و در آينده براى مسافرت حد اقل ماهى 5000 روپيهى افغانى (در حدود 900 تومان نياز دارند كه بنده قول دادهام بههرنحوى شده تأمين خواهم كرد.»
اين گزارش كه در سال 1352 در كابل تهيه شده است ، تأكيد زياد بر پنهانكارى دارد. متن كامل آن ، هشت سال بعد در شمارههاى 11354 - 55 روزنامهى كيهان مورخ 19 و 20 مردادماه سال .136 نشر شد. سپس در كتابى تحت عنوان «زندگىنامهى حجةالاسلام شهيد محمد منتظرى» نوشتهى احمد صادقى اردستانى ، از سوى وزارت فرهنگ و آموزش عالى انتشار يافت. منتظرى در اين نامه اذعان مىكند: «تمدن افغانستان داراى سابقهى طولانى است. و قرنها قبل از تمدن ايران شكل گرفته است.» او مىگويد:
سند شماره 6 : «مدنيت افغانستان از مدنيت ايران كهنتر و حتى نژاد آريا ، نخست از اطراف درياچهى «اورال» واقع در روسيه مهاجرت كرده و در حوالى سيحون و جيحون مستقر و كمكم بهطرف جنوب حركت كرده و خود را تا سلسله جبال هندوكش ، كه از وسط افغانستان مىگذرد مىرسانند و البته در طرف شمال اين كوها استقرار مىيابند.»
«بلخ» اولين سرزمينى بوده كه برخى آريايىها در آن مستقر مىشوند و براثر موقعيت شهرى و بعدها براثر ظهور «زردشت» از زندگى كشاورزى و دام پرورى ، به مدنيت شهرى تكامل مىيابند. و آريايىهاى هند و كشمير و ايران از همان مناطق مهاجرت كرده و در مناطق مزبور ، سكونت برمىگزينند. و اگر هجوم و خرابكارى معمول نمىبود و شهرهاى بزرگ آن خراب نشده بود ، اكنون افغانستان از جهت رشد انسانى و تمدن و پيشرفت و غيره ، از كشورهاى مجاور كمتر نمىبود.××× )2( براى آشناى با كاركرد سيد مهدى هاشمى بهبخش مربوطه (معماى هاشمى) مراجعه شود. ×××»
منتظرى در اين سفر در كابل توسط نيروهاى امنيتى دستگير و زندانى گرديد ؛ پس از چند روز با ضمانت آقاى ناصر آزاد شده و محفلى با شكوهى بهافتخار او و اشتراك شخصيتهاى سرشناس كابل در تكيهخانهى آقاى ناصر برگزار گرديد .
در آن موقع محمد منتظرى و چندى ديگر از پيروان آيةاللّه خمينى در شهر كويته بلوچستان پاكستان پايگاهاى استوارى در اختيار داشتند. منتظرى از كويته به «كابل» رفت تا پيرامون امكان ايجاد يك چنان پايگاه خودكفاء در آن سامان مطالعه نمايد. مقصد ديگر منتظرى از اين سفر ، جمعآورى نيروهاى داوطلب براى اعزام بهلبنان ، بهمنظور مقابله با اسراييل بود كه بهتازگى در جنگ 1967 اراضى وسيعى از قلمرو اعراب را بهاشغال خود درآورده بود .
اين همان جنگى بود كه جمال عبدالناصر را زمينگير ساخته بود. منتظرى در اين سفر موفق شد تعدادى از جوانان افغانستانى را شكار كرده و آنان را بهكويته بلوچستان پاس دهد ، تا از آنجا پاسپورت پاكستانى تهيه نموده و بهلبنان اعزام شوند. عاقلى ، علىپور و ضامن على واحدى از جمله كسانى بودند كه در سال 1352 توسط شيخ محمد منتظرى بهجنوب لبنان و سوريه اعزام شدند. در اين موقع ايرانىها در جنوب لبنان موقعيتى مستحكم داشتند. كسانى چون امام موسى صدر ، مصطفى چمران ، جلالالدّين فارسى ، ابوشريف ، ابوخطيب ، ابوصالح، محمودى ... در آنجا فعاليت مىكردند. محمد منتظرى مسئول روابط بينالملل اين عده بود. بعد از پيروزى انقلاب ايران بسيارى از آنان در مقام فرماندهى سپاه پاسداران قرار گرفتند. چنانكه در منابع نيز آمده ، محمد منتظرى در تشكيل سپاه پاسداران نقش اول داشت:
سند شماره 7 : «محمد چون متوجه خطر ضد انقلاب و لزوم حفظ دستآوردهاى انقلاب از طرفى و صدور آن بهكل جهان مستضعفين و كمك بهآنان از طرفى ديگر بود ، بهفكر تشكيل سپاه پاسداران افتاد تا اين سپاه بتواند با رعايت ضوابط اسلامى در تشكيل آن و ديدن آموزشهاى لازم ، بازوى جديدى براى انقلاب و جنبشهاى آزادىبخش باشد ؛ لذا فكر خود را توسط شهيد آيةاللّه مطهرى با امام امت در ميان گذاشت و امام از آن استقبال كرد...»
«... و در همين رابطه بود كه او با توجه بهسابقهى آشنايىاش با «ياسر عرفات» از وى مىخواهد كه عدهى از بهترين نيروهاى آموزشى سازمان «الفتح» را براى تعليم جنگهاى چريكى ومسايل امنيتى بهرزمندگان ايرانى اعزام كند...××× )
1( از دكتر حسنين هيكل نقل است : «بهدنبال شكست اعراب در جنگ با اسراييل ، دگروال معمرالقذافى، در ابتداى بهقدرت رسيدنش )1969( نزد جمال عبدالنّاصر آمد و گفت: چون بين جمهورى عربى مصر و اتحاد شوروى روابط دوستانهى ويژه وجود دارد ، من پول مىدهم، شما از اتحاد شوروى سلاح هستهاى بخريد ، تا روى اسراييل بريزيم.»
- «ناصر گفت: سلاح هستهاى فروشى نيست ، هرقدرتى براى دفاع از خود آن را مىسازد.» ×××»
او از همان ابتدا يك واحد تحت عنوان «واحد نهضتها» در سپاه بهوجود آورد كه مسئوليت آن را بهيار غار خود سيد مهدى هاشمى سپرد××× )1( مانند ارنستو چهگوارا، انقلابى راستين آمريكاى جنوبى . ×××.
علىپور در اوايل سال 1358 بهايران آمد و مراكزى براى گروه خود در شهرهاى مشهد و تهران گشود. در تابستان همان سال {كه بايد از آن به «ماههاى گرم» دو كشور ايران و افغانستان تعبير كرد} نخستين شمارهى نشريهى جيبى «جهاد» را تحت عنوان : «ارگان نشراتى سازمان مجاهدين خلق افغانستان» منتشر كرد ، حرف «الف» در كلمهى «جهاد» بهشكل يك شمشير بزرگ در آورده شده بود كه بين دو حرف «ه» و «د» روى جلد نشريه خودنمايى مىكرد! چيزى كه امروزه وحشتناك مىنمايد و مظهر خشونت و تروريسم است ، در آن زمان «جهاد مقدس» و «فضليتى بزرگ» شمرده مىشد .
در آن موقع من در مدرسهى عباسقلىخان بودم. يك بعد از ظهر ديدم علىپور يك جامهدان پر از نشريهى گرم و تازهى «جهاد» را در وسط صحن مدرسه آورده و توزيع مىكند. نشريه نسبت بهآنچه «پيروزى انقلاب ايران» گفته بود ، اظهار شادمانى كرده بود. در متن خود يك رشته شعر سپيد درج كرده بود كه بيتالغزلش «مبارك بادت اىايران بود» گمان مىرفت آن شعر از سرودههاى سيد عسكر بوده باشد .
سالهاى 1357 تا 1360 بهار انقلاب مردم ايران بود ، در سراسر آن سالها نزديك به سيصد عنوان نشريه و مجله بههمراه صدها بيانيه ، كتاب ، كنفرانس ، سمينار و مناظره از جانب روشنفكران ، دانشگاهيان و جنبشهاى چپ ايران ارايه مىگرديد. به موازات آن ، جنبش روشنفكرى افغانستان نيز بهرشد مداوم خود ادامه مىداد .
در آن زمان جنبش روشنفكرى ايران بهپنچ دستهى بزرگ قابل قسمت بود :
- نخست چپهاى اسلامى ]يا همان التقاطيون[ شامل مجاهدين خلق ، جنبش مسلمانان مبارز ، آرمان مستضعفين ، كانون ابلاغ انديشههاى شريعتى و گروه فرقان بودند كه هركدام بهنوبهى خود تفسير جديدى از تعاليم اسلام ارايه مىداشتند. محور مشترك همهى آنها همان تز معروف «اسلام منهاى روحانيت» بود. كه معادل بحث «سنت و تجدد» امروزى است. آنها مىگفتند اسلام روحانيت چيزى جز بازى و جدال با يك مشت الفاظ و مفاهيم مندرس نيست. الفاظ ، نصوص و احكامى كه فقط ممكن است در يك روستاى بريده از دنيا و بىسواد مطلق كارآيى داشته باشند .
بههمين دليل «فقه رايج در حوزههاى علميه را فرهنگ و حقوق دورهى فيوداليته مىخواندند ، كه از مناسبات قديم نمايندگى مىكند و از دنياى مدرن بريده است.»
- دستهى ديگر احزاب و گروهاى ماركسيستى جانبدار مسكو شامل حزب توده ، چريكهاى فدايى خلق ، استالينيستها ، و برخى حلقههاى چپگراى محلى ، برخاسته از ميان اقوام ايرانى مانند بلوچها ، تركمنها ، كردها و عربها بودند .
- ديگرى چپهاى مشهور بهسه جهانى بودند كه تفسيرى خاص از انديشههاى ماركسيسم - لنينيسم داشته و جانبدار تجربيات مائو مىشدند ؛ در رأس اين مجموعه ، حزب رنجبران ايران قرار داشت. كه شوروى را سوسيالامپرياليسم مىدانست .
- دستهى چهارم را طرفداران آتشين و پر حرارت «انور خوجه» رئيس جمهور اسبق آلبانى تشكيل مىدادند ؛ مانند حزب توفان و حزب پيكار .
- گروه پنجم همان ليبرالها و سوسيال دموكراتهاى غربگرا بودند كه شامل طيفهاى از جبههى ملى ، نهضت آزادى و هواداران بنىصدر مىشدند .
مجموع اين بخشها بهفعاليتهاى سياسى و فرهنگى گسترده مشغول بودند. سراسر پيادهروهاى خيابان دانشگاه تهران مملو از انواع محصولات فرهنگى و فكرى از هرنوع گرايش بود. بهعلاوه: كنگرهها ، سمينارها و نشستهاى متعدد احزاب و گروهاى مختلف در دانشگاه تهران برگزار مىشد كه ضمن آن مباحثات بغرنج بينالمللى ، منطقوى و داخلى مورد كنكاش قرار مىگرفت. در مجموع چنين بهنظر مىرسيد كه دانشگاه تهران در طول ايام هفته در دست گروها و احزاب سكولار و غير دينى است ؛ تنها در روزهاى جمعه همهى آنها از صحنه غايب مىشدند تا مذهبىها بتوانند نماز جمعه خود را در آن محل برگزار نمايند .
اين يك قرارداد نا نوشته و تفاهمآميز بود .
همچنين نورالدّين كيانورى دبيركل حزب توده ايران نيز هفتهى يكى دو بار جلسهى پرسش و پاسخ داشت كه طى آن عميقترين سؤالهاى سياسى ، فكرى و اعتقادى مطرح مىگرديد ، كيانورى كه فوقالعاده كاركشته بود ، در كمال خونسردى و متانت ، با تسلط و مهارت و صداقت پاسخ مىگفت. حاصل هرجلسه پرسش و پاسخ در كوتاهترين مدت بهطور مستقل چاپ مىشد و در اختيار عموم قرار مىگرفت. اگر سؤالات را خودشان هم طراحى مىكردند ، بازهم حرفدل همه بود. در يكى از جلسات پرسش و پاسخ (احتمالاً يك فرد مذهبى) از كيانورى پرسيد :
«شما كه يك فرد شيعهزاده و از تبار يك خانوادهى روحانى هستيد (نواسهى شيخ فضلاللّه نورى) از امام باقر و امام صادق چه بدى ديدهايد كه آنها را رها كرده ، بهماركس و لنين روى آوردهايد ؟»
كيانورى پاسخ داد : «از نظر ما ، اختلافى ميان نامبردگان وجود ندارد ؛ زيرا همهى ايشان خير و سعادت بشريت را مىخواهند ؛ لكن درك ما اين است كه نظرات كارل ماركس و انگلس و لنين با منطق زمان مطابقت داشته و عملىتر مىباشد ...» كيانورى افزود : «ما گمان مىكنيم اگر ماركس و امام صادق در كنار هم مىنشستند ، نه تنها ميان ايشان دعوا و مرافعه واقع نمىشد ، بلكه هردو در كمال صميميت براى حل معضلات بشريت با يكديگر همكارى مىكردند.»
اين را شما قياس كنيد با دو نفر ملاّ در يك دهكده كه باهم چهها مىكنند ! روزى چند بار همديگر را در چهار كتاب كافر مىكنند ، هريك بهتنهايى مدعى حقانيت كامل است ، در صورتى كه هردونفر مدعى پيروى از امام صادق هستند ؛ حال آنكه هيچ يك از روش او پيروى نمىكنند!
- ديگرى از كيانورى پرسيد : «شما از كجا مىگوييد فلان جريان آمريكايى است و براى آمريكا كار مىكند ؛ آيا سند و مدركى داريد ؟»
- كيانورى پاسخ داد : «اگر منظور شما از سند و مدرك دستخط و صورت قرارداد ميان آن جريان و آمريكا است ، بدين نحو كه بين آن گروه و ايالات متحده آمريكا ابتدا قرارداد و اسنادى تهيه شده و بهامضاء طرفين رسيده باشد و يك نسخه از آن در اختيار ما قرار گرفته باشد و من هم در اينجا بهشما نشان بدهم ، البته كه نه ؛ امّا ، اينكه آن جريان رفتار و اعمالش مطابق با سياست خارجى آمريكا است ، و در چارچوب منافع آمريكا مىگنجد ، كافى است قضاوت كنيم كه او بهنفع آمريكا فعاليت مىكند - هرچند ناخواسته و بدون امضاى قرار داد كذايى باشد.»
در همين حال اشاره بهاين نكته ضرورى است كه در ميان خردهروشنفكران ملى - مستقل افغان اين پرسش بىپاسخ وجود داشت كه «چرا مسلمانان چپ ايران ] از قبيل مجاهدين خلق و هم خطهاى آن[ بهسكوت دامنهدار خود در مورد وقايع جارى در بيخگوش خويش پايان نمىدهند ؟ مگر آنها نمىبينند كه در همسايگىشان جنگ بزرگ عليه تجاوز خارجى جريان دارد كه عوامل و نتايجش {هرچه باشد} تأثير آشكار برروند اوضاع در ايران خواهد داشت ؟
- امّا ، دريغ از يك كلام .
اين نكته را حزب توده ايران خوب درك كرده بود ؛ او كه با حزب حاكم خلق افغانستان برادرخواندگى داشت ، اوضاع افغانستان را بهدقت رصد مىكرد ، وارد جزئيات مىشد ، بهعمق زد و بندهاى گروهبندىهاى افغانى مىرفت و ضعفهاى هريك را آشكار مىكرد. حزب توده تلاش داشت ثابت نمايد كه اين مردم افغانستان نيستند كه عليه دولت خود مىجنگند ؛ بلكه سازمان " سيا " و اِجِنتهاى خارجى ، با همكارى ارتجاع منطقه و نظاميان پاكستان ، عليه دولت قانونى افغانستان تحريكات مىكنند .
در يك مورد ، يك نفر سرشناس افغانى (كه از سواد لازم و بيان رسا محروم بود) مصاحبهى با روزنامهى كيهان داشت كه بهدليل همان فقدان دانش و نقص بيان ، مضحكهى شيطنتهاى مطبوعاتى قرار گرفت. سوژهى خوبى دست حزب توده افتاد تا تحت عنوان «اعترافات طفلك ...» پيرامون موضوع ليكچر دهد. كيانورى گفت : «حرف راست را از بچه بپرسيد.» كيانورى در مقدمهى بحث خود حكايتى را نقل كرده بود كه بهجهت لطافت در اينجا مىآورم :
سند شماره 8 : «در قديم ، شهرها و آبادىها با قلعهها و حصارهاى بلند و محكم محصور بودند ، هر قلعه ، دربى داشت و دربانى كه ورود و خروج را كنترل مىنمود.
در يك مورد ، مردى كه بار الاغش آرد بود ، مىخواست وارد قلعه شود .
دربان با چماقى كه در دست داشت ، محكم روى بار زد و پرسيد: چه دارى ؟»
«صاحب بار كه ديد با اين ضربت چماق ، آرد زيادى از منافذ جوال بيرون زده و اطراف پاشيده ، پاسخ داد: «اگر يك ضربهى ديگر بزنى ؛ هيچى!»
كيانورى از اين مثال نتيجه گرفت كه : «اگر طفلك ... يك چنين مصاحبهى ديگرى داشته باشد ، آنگاه از واقعيتهاى جنگ افغانستان هيچى پنهان نمىماند.»
بايد اعتراف كنم كه ادبيات همهى جريانات چپ و در رأس همه ، حزب تودهى ايران خيلى قوى ، فصيح ، متين و جذاب بود. اگر ارسطو درست گفته باشد كه : «انسان حيوان ناطق است» و اگر معنى آيات شريفهى قرآنى : «الرّحمن ، علّم القرآن ، خلق الانسان ، علّمه البيان» و «ن ، والقلم و ما يسطرون» و «الذّى علّم بالقلم» نيز قريب بههمين مضمون باشد ؛ در اين صورت بايد گفت : «همانها انسانهاى شايسته بودند.» كسى كه حايز قوهى بيان و بنان نيست ، نمىتواند دراين جايگاه قرار گيرد .
درست در جبههى مقابل حزب توده ، حزب رنجبران ايران قرار داشت كه بهدليل ضديت باروسها از كليت جنگ افغانستان حمايت مىنمود ؛ لكن مسلمانان چپ (التقاطيون) ايرانى و افغان تا آخر نتوانستند يكديگر را بهدرستى پيدا نمايند و خواستههاى مشترك را قوت بخشند .
- از آنجا كه عصر «عصر مكاتب» بود كه جدال لفظى سهمى عمده در مناقشات داشت ، يك بار اين بحث مطرح شد كه «آيا اتحاد شوروى واقعاً سوسيال امپرياليسم است ؛ يا خير ؟»
- امّا ، اين بحث ادامه نيافت و بدون اخذ نتايج متوقف شد .
در اين ميان شيخ محمد منتظرى تنها كسى بود كه دست نوازش بهسر سلولهاى خردهروشنفكر افغانى كشيد. او خود را يك مبارز انترناسيونال و برادر بزرگتر كليه جنبشهاى آزادىبخش منطقه مىدانست. او ارتباط گرم با تمام جنبشهاى ضد امپرياليستى ، از آمريكاى لاتين گرفته تا مجمعالجزاير فيليپين برقرار كرد .
منتظرى در تابستان سال 1358 برخلاف نظر و سياست دولت ميانهرو مهندس مهدى بازرگان ، با استفاده از نفوذ و موقعيت شخصى خود گروهاى وسيعى از سراسر كشورهاى جهان سوم را بهتهران دعوت نمود و سمينار بزرگ ضد امپرياليستى تشكيل داد. در پايان آن سمينار همگى تصميم گرفتند براى شركت در مراسم جشن دهمين سالگرد بهقدرت رسيدن دگروال معمر القذافى رهبر ليبى ، مستقيماً از تهران بهطرابلس پرواز كنند. دولت موقت بازرگان اين اجازه را بهآنان نداد. شايد بدان سبب كه يك سال قبل از آن (تابستان 1357( امام موسى صدر طى دعوت رسمى از سوى دگروال قذافى بهليبى ، در آن كشور مفقودالاثر شده بود و اين موضوع گسل عميق در روابط روحانيون طراز بالاى حاكم بر ايران با دگروال قذافى پديد آورده بود كه تا هنوز باقى است ؛ امّا ، محمد منتظرى معتقد بود كه امام موسى صدر از ليبى بهايتاليا پرواز نموده و در آنجا مفقود شده است. بعدها آيةاللّه منتظرى در خاطرات خود گفت : موضوع امام موسى صدر را بهخاطر پرهيز از دشمنتراشى براى انقلاب ، دنبال نكرديم و مسكوت گذاشتيم .
قذافى در آن موقع تازه سر از تخم درآورده بود و متكى بر «باد نفت» شعارهاى تند ضد امپرياليستى مىداد××× )2( احمد صادقى اردستانى: «زندگى نامهى حجةالاسلام شهيد محمد منتظرى» ص: 1361 -69. ××× هدف قذافى بهدست گرفتن رهبرى جهان عرب پس از فوت جمال عبدالناصر )1970( بود، او مىگفت : «مىخواهم عجايب هشتم را در صحراى آفريقا خلق نمايم.» افكار خود را تحت عنوان «كتاب سبز» فرمولبندى كرد كه ترجمهى پارسى آن در سطح گسترده توزيع شد و اشكال نوينى از سوسياليسم ، شيوههاى حكومت و گردش قدرت ارايه مىنمود. منتظرى روى روابط گرم عاطفى و رفاقت شخصى كه با قذافىء جوان داشت ، صبغهى ضد امپرياليستى او را برجسته مىديد ؛ امّا ، در تاريخ ملتها ثابت است كه هيچكس بهعظمت و بزرگى نمىرسد ، مگر اينكه مايههاى عظمت در نهاد او وجود داشته باشد. از آنجا كه مايههاى عظمت در نهاد قذافى وجود نداشت ، خيلى زود منفعل و حاشيهنشين شد و مثل بچهى خوب با نهادهاى بينالمللى و امپرياليستى همكارى كرد .
بهدنبال ممانعت از پرواز شيخ محمد منتظرى و گروهاى همراه او ، همگى مدت چند شبانه روز در فرودگاه مهرآباد تهران تحصن نموده و هريك بهايراد نطقهاى مفصل و آتشين در محكوميت دولت موقت و مشىء مهندس مهدى بازرگان پرداختند و آن را بهحد كافى ضد امپرياليسم ندانستند. دولتى كه در آن زمان شديداً مورد حمايت رهبر انقلاب آيةاللّه خمينى بود .
نمايندهى افغانستان در اين جمع «سيّد موسى علىپور» بود كه بهنوبهى خود بيانيهى مفصل در محكوميت ممانعت دولت موقت از پرواز آنها بهطرابلس ايراد كرد. متن بيانيه و چند قطعه عكس او در حال ايراد سخن ، در شمارهى دوم مجلهى «شهيد» ] منتشره در شهريور ماه سال 1358 ] موجود است. اين مجله كه عمر كوتاه داشت ، ارگان نشراتى سازمانى تحت رهبرى شيخ محمد منتظرى بود كه تحت عنوان «سازمان تودههاى جمهورى اسلامى» با عنوان مخفّف «ساتجا» ياد مىشد .
شيخ محمد منتظرى در قدم بعدى يك ساختمان بلند منزل و مصادرهاى را در اختيار آن جنبشهاى آزادىبخش قرار داد كه در خيان شهيد قرنى تهران واقع بود. برسر آن ساختمان با خط سبز و جلى نوشت: «ساختمان جنبشهاى آزادىبخش» اين ساختمان كه داراى بيش از يكصد اتاق بود ، هريك از اتاقهاى آن در اختيار يك گروه و حزب سياسى خارجى قرار گرفت. خيلى جالب بود كه در راهروهاى آن مىشد هر رقم آدم ، تابع هرنوع مذهب و ديانت و تمايلات را ديد: سياه ، سفيد ، زرد ، سرخ. مسلمان ، كمونيست ، هندو ، بودايى ...
آنان از درياى كارايب تا شرق دور را نمايندگى مىكردند. از ميان افغانها گروهاى چون مجاهدين خلق ، كانون مهاجر ، اسلام مكتب توحيد ، گروه توحيدى الحديد و جنبش عاقلى هركدام يك اتاق در اختيار داشتند .
محمد منتظرى مىخواست بحران عليه امپرياليسم را در سراسر جهان گسترش دهد ، او در سخنرانىهاى خود اصرار داشت: اگر انقلاب ايران بخواهد زنده بماند ، بايد ريشههاى خود را در خارج از كشور و سراسر جهان گسترش دهد و مبارزه با امپرياليسم را بهخارج از مرزها ايران بكشاند. حجةالاسلام سيد احمد خمينى دربارهى منويات منتظرى چنين اظهار داشته است:
سند شماره 9 : «مثلاً شهيد شيخ محمد منتظرى معتقد بود كه ما بايد منطقه را بهآتش انقلاب بكشيم ، آنوقت نقش سپاه در صدور انقلاب مشخص خواهد شد. و ايشان اين خط را شديداً دنبال مىكردند. من خيلى با ايشان صحبت مىكردم و مىگفتم كه خوب ، اگر شما بخواهيد منطقه را بهآتش بكشيد ، با نيروهاى كه داريم ، حسابى كردهايد ؟»
«ايشان مىگفت: ما نبايد صبر كنيم تا آنها بيايند و ايران را بگيرند ، اشغال كنند و تمام كه شد ، آنوقت شروع كنيم. و ما بيخود اينجاييم.»
«حتى شهيد منتظرى اين طرح را مىداد كه امام بايد بروند بهيك كشور ديگر××× )1( براى اينكه خوب بدانيم درك و تعريف عاميانه (غالب) از مقولهى «روشنفكر» در اين برهه از تاريخ چگونه بوده است ، بهكتابى با عنوان «روشنفكر امروز ما» بهقلم حجةالاسلام والمسلمين جوادى غزنوى (سابق) عضو برجستهى سازمان نصر مراجعه شود. آنجا بهروشنى خواهيم ديد كه غزنوى چه سيماى از اين قصه ارايه مىدهد و چه كسانى را «روشنفكر» قلمداد نموده است. با اينكه خود غزنوى از ديد عدهى كثيرى ، متهم بهروشنفكرىگرى بوده و است. ديگر تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل . ××× چرا كه ايشان ايران را آزاد كردهاند و تمام شده است و حق اين است كه تو (بنده) و امام و بقيهى دوستان بهيكى از كشورهاى مرتجع منطقه رفته و با گفتن بسم اللّه الرّحمن الرّحيم از آنجا شروع كنيد.××× )2( كار التقاط تفكر دينى با فلسفهى يونان را بهانجام مىرسانيدند. در مراحلى بعد ، امام غزالى و مولوى التقاطگران زبردست شناخته شدهاند. كاربرد كلمهى «التقاطى» در زبان پارسى غلط مصطلح است. ما ازاين لفظ در پارسى ترجمهى صحيحى نداريم. شايد عوامانهى آن همان «قاطى پاتى» باشد. گروههاى چپ در معناى اين كلمه لفظ «گلچين» را بهكار مىبردند .
در ادبيات معاصر پارسى (تاجاى كه بهخاطر دارم) اول بار در اوايل دههى 1350 (ه ش) آقاى ابوالحسن بنىصدر در كتاب تحت عنوان «منافقان از ديدگاه ما» كه در پاريس نگاشته بود ، اين اصطلاح را وارد مناقشات سياسى كرد و ضمن آن گروه چريكى مجاهدين خلق را متهم نمود كه ايديولوژى خود را با فلسفهى مادى غرب ، بهويژه ماركسيسم ممزوج نمودهاند. (در محافل مذهبى بهطور شفاهى گفته مىشد كه شخصى روسى بهنام «پرفيسور پاناماريوف» واسطهى مخفى ايديولوژيك ميان مجاهدين خلق ، با بنگاه ايديولوژى حزب كمونسيت شوروى (موسوم بهكمنترن = كمونيسم بينالملل) مىباشد ... واللّه اعلم . ×××»
بخش ششم
===============
بسوى فردا
--------------------------------
بهپنداشت " فريدريش هگل " «تاريخ همچون رود روان است ، تاريخ پيوسته در جهت معرفت و رشد بيشتر گام برداشته است. مطالعهى تاريخ نشان مىدهد كه بشريت بهسوى تعقل و آگاهى بزرگترى در حركت است. روح جهانى بهسوى شناختى بيشتر و بيشتر از خود پيش مىرود ، همانگونه كه رودها هرچه بهدريا نزديكتر مىشوند ، پهناورتر مىگردند.»
در اين بخش بهمعرفى اجمالى و بيان فراز و فرودهاى آن گروهاى كيفى و آزادانديش مىپردازيم كه هريك بهنحوى دريافته بودند : «چشمها را بايد شُست ؛ طورى ديگر بايد ديد.»
در برابر آنها دستجات گذشتهگرا و " اسير زمان " قرار داشتند كه دنيا را از مجراى يك لولهى تنگ و باريك مىديدند ، درك درست از اوضاع نداشتند ، فاقد استعداد نظريهپردازى بودند، استخاره را ملاك عمل قرار مىدادند و پيوسته بهدور خود مىچرخيدند .
امّا ، نيروهاى كيفى كه بهتعريف ديگرى از زمان و زندگى رسيده بودند ، در پى ساختارشكنى برآمده و با شعار «بازگشت بهخويش» خواستار تحول بنيادين در جامعهى افغانى بودند .
سازمان مجاهدين مستضعفين
يك بخش از نيروهاى كيفى «سازمان مجاهدين خلق افغانستان» بود كه در حقيقت يك گروه نظامىگرا محسوب مىشد. در سال 1358 همزمان با پيدايش ساير گروهاى تشيع افغانى ، در داخل كشور پا بهعرصهى وجود نهاد (گرچه خود مدعى سوابق بيشتر بود.) بهسرعت جبهههاى مستحكم جنگى در ولايات غزنى ، ميدان ، وردك ، باميان و بغلان برپا كرد ، با شدت جنونآميز با دولت مركزى و قواى نظامى اتحاد شوروى وارد جنگ شد و از كشتهها پشتهها ساخت. از آنجا كه اعضاء و رهبرى آن سازمان متشكل از جوانان {اغلب }تحصيلكرده و پرشور بودند ، نسبتاً با اصول فنى آشنايى داشتند. در ميادين جنگ موفقيتهاى بزرگ و حيرتآور بهدست مىآوردند. بعضاً مواد انفجارى را خود مىساختند و بهطور موأثر از آن استفاده مىكردند. اينها مجموعاً باعث شهرت افسانهاى آنان در بين مردم عوام گرديد. همانطورى كه «فرانسيس بيكن» گفته است :
«فضايل كوچك باعث تحسين مردم عوام ، و فضايل متوسط موجب حيرت آنان مىشود ؛ آنها فضايل عالى را اصلاً درك نمىتوانند.»
از آنجا كه انسانهاى وابسته بهجامعهى بسته فاقد ادراك عقلانى علل و عوامل پديدههاى پيچيده هستند ، بناءاً هرچيزى ناآشنا و غيرعادى بهسرعت تبديل بهافسانه و خرافه مىگردد و ابهامآميز مىشود. اين گروه نيز با انجام چنان عمليات آكروباتيك نظامى ، در اطراف خود هالهى از ابهام بهوجود آورد و موضوع افسانهها شد. در صورتى كه راز قضيه تنها در اين نكته نهفته بود كه از تشكيلات بالنسبه كارآمد برخوردار بود. افراد آن آموزشهاى لازم را ديده بودند و عزم استوار داشتند. همين نكات باعث مىشد كه آن گروه از ديگر رقباى خود در مقياس جامعهى افغانى ، يك سر و گردن بالاتر نشان دهد. حال آنكه در قياس با سازمانها و تشكيلات مدرن موجود در ديگر جوامع ، هيچ بود .
از ديگرسو ، مشكل بزرگ كار هدفمندانه در جامعهى سترون چون افغانستان اين است كه اشخاص و تيپهاى ديگرگون طلب ، يا بايد با سرعت و شتاب لازم حركت نمايند ؛ كه در اين صورت از جامعهى كه گرفتار منجلاب سنتها و قيود مندرس است ، منفك مىشوند ]بهتعبير خود شان : از خلقها جدا مىافتند[ اگر مورچهگام و پا بهپاى آهنگ طبيعى و تاريخى جامعهى خود حركت نمايند ، بهاهداف و دورنماى مطلوب خويش نمىرسند. اوضاع در همه جا همينگونه است : كسانى كه توانايى ذهنى و عملى دارند ؛ از موقعيت مردمى برخوردار نيستند؛ آنها كه اعتماد تودهها را پشت سر خود دارند ، فاقد صلاحيتهاى لازم ذهنى و عملى هستند .
مجاهدين خلق نيز از اين قاعده مستثنى نشدند. آنها در ابتدا خيلى سريع در فضاى مغشوش جامعه ظاهر شدند ، بهشهرت رسيدند ، بهافسانه مبدل شدند ، و به همان سرعت هم زير تيغ رفتند. چهرهى شاخص اين گروه «سيّد موسى علىپور» بود كه «غفورى» نيز خوانده مىشد. همان استعدادى كه سيّد عسكر در عرصهى ادبى داشت ، علىپور غفورى در بعد نظامى و سياسى از آن برخوردار بود. او از معدود افغانهاى بود كه در اوايل دههى 1350 در لبنان تعليمات نظامى ديده بود .
ديگر چهرهى سياسى - نظامى كه تأثير فوقالعاده مهم در روند مبارزات آنها داشت ، «مهندس سيّد يزدانشناس هاشمى» بود. او متولد خواجهعمرى غزنى بود و پدرش نيز رتبهى عالى نظامى داشت. هاشمى در سال 1355 از فاكولتهى انجنيرى فارغالتحصيل شد ، بهحيث استاد در دانشگاه «كابل» مشغول تدريس گرديد. در بهار سال 1358 (ه ش) با جمعى از دوستان و شاگردان عازم جبههى «اونى» شد ، در آنجا بهسازماندهى مجاهدين خلق و تقويت استحكامات ايشان پرداخت. نارنجكها و مينهاى اختراع كرد كه نام «وثيق» برآنها نهاد.××× )1( احمد صادقى اردستانى: «زندگينامهى شهيد حجةالاسلام محمد منتظرى» صص: 59 - 58. ××× با همان وسايل جادهها را تخريب نمود ، موانعى از سنگ و صخره در جادهها ايجاد كردند. راكتانداز معروف «الجهاد» كه از بقاياى هلىكوپترهاى ساقط شدهى روسى طراحى و ساخته شده بود ، از ديگر ابتكارات هاشمى بود. اين نوع راكتانداز در جنگها استفادهى موأثرى داد. هاشمى در سال 1359 ضمن سفرى كوتاه بهايران و پاكستان باديگر گروهاى مجاهدين ، از جمله با گروه توحيدى الحديد بهتوافقاتى رسيد. درسال 1360 جبههى «ششپل» باميان را اساس گذاشتند كه بهمدت يك دههى تمام مركز اصلى مقاومت در باميان محسوب مىگشت. آنها در باميان يك مركز آموزش نظامى داير كردند كه اعضاى هرگروه مىتوانستند درآنجا آموزش ببينند. هاشمى در طول اين سالها مسئول آموزش نظامى بود. از هر قوم و طايفه و از هر فرقه و مذهب كارآموز و شاگرد مىپذيرفت ، هركدام پس از اكمال تعليمات بهمراكز خود عودت مىكردند .
باپيوستن گروه مجاهدين مستضعفين در سال 1371 بهپروسهى «حزب وحدت» هاشمى و شمارى ديگر از مجاهدين بهعضويت شوراى مركزى آن حزب درآمدند. هاشمى مسئول كميتهى نظامى و قوماندان عمومى نيروهاى نظامى حزب وحدت مقرر گرديد ، در ماجراى 23 سنبله 1373 عليه جناح اكبرى و بهنفع آقاى مزارى عمل نمود ... سرانجام ، در سانحهى هوايى شامگاه 30 اسد سال 1376 بههمراه عبدالرحيم غفورزى صدراعظم دولت ربانى ، در معيت تعدادى از وزراء و عبدالحسين مقصودى و سيد محمد امين سجادى در ميدان هوايى باميان جان باخت .
مجاهدين مستضعفين اشخاصى در قد و قامت هاشمى و علىپور زياد داشت. جنرال سيّد سرور {كه در سال 1376 در باميان توسط محمد كريم خليلى بهقتل رسيد} از آن جمله بود .
خليلى ادعا كرد كه سيد سرور قصد اسقاط او از رهبرى حزب را داشته است .
مجاهدين با اتكاء بهاينگونه نيروها توانستند بيش از يك دهه در برابر فشارهاى كه از ناحيهى روسها و دولت دست نشانده آنها ، بهاضافهى نيروهاى ارتجاعى منطقه و گروهاى رقيب قومى وارد مىشد ، ايستادگى نموده و جبههى پايدار خود را پابرجا نگهدارند. آنها تنها گروهى بودند كه بهآموزش همه جانبهى زنان ، بهويژه تسليح آنها اهتمام مىدادند .
در عرصهى سياسى ، نام علىپور غفورى بيش از همه سر زبانها بود. او را مردم داخل كشور ، بهويژه اهالى ولايات باميان و بغلان خوب مىشناسند. سالها پس از هلاكت او ، هنگامى كه من در «پلخمرى» بودم ، مردم دربارهى او افسانهها مىگفتند. از شجاعت و نترسى او ، از تشكيلات و سازماندهى او ، از نبوغ نظامى او ياد مىكردند. از تخريب و انفجار قلعهى معروف «غوثك» در آن نواحى بهعنوان يك شاهكارى نظامى نام مىبردند. طورى كه مردم «پلخمرى» مىگفتند: «ديوار آن قلعه از چنان پهناى برخوردار بوده كه موتر جيپ مىتوانسته از روى آن عبور نمايد.» آن قلعه در تصرف قواى دولتى بود ، سالها مورد حملات گروهاى جنگجو قرار گرفت ؛ امّا ، هيچ گروه نتوانسته آن را تسخير نمايد ؛
تا اينكه گروه مجاهدين خلق بهفرماندهى علىپور ، در روز 24 جوزاى سال 1367 با استفاده از مواد منفجرهى تى.ان.تى آن قلعه را تخريب نموده و بهتصرف خود در آورده بود. على پور درحالى كه 41 سال داشت ، در همين عمليات جان خود را از دست داد. علىپور در سال 1354 از فاكولةى ساينس دانشگاه «كابل» فارغالتحصيل گشته و در سالهاى 57 - 1354 در ليسههاى نادرى و غازى دروس رياضى تدريس كرده بود. در احوالات او گفته مىشد مبارزهى سياسى را بسى زودتر آغاز كرده و در سال 1353 وارد فاز مبارزهى مسلحانه شده بود .
در اواخر دههى 1340 و 50 كه دانشگاه كابل عرصهى اصلى فعاليت گروهاى سياسى دانشجويى با گرايشهاى متضاد و سه گانهى «خلق و پرچم» ، «شعلهى جاويد» و «اخوانىها» بوده است. تقريباً مىتوان گفت «گروه مستضعفين» وابسته بهعلىپور تنها نمايندهى تشكل شيعى بوده كه البته در حد كمرنگ و ضعيف در حاشيه حضور داشته است .
اين گروه طى كمتر از يك دهه ، بيش از هفت بار نام عوض كرد : «گروه مستضعفين ، 1351« ، «مجاهدين ملى ، 1353« ، «جنبش مسلمانان مبارز ، اوايل 1358« ، «مجاهدين خلق، اواخر 1358« ، «عضويت در جبههى آزادىبخش ، 1359« ، «مجاهدين مستضعفين ، 1360« ، «سپاه عاشورا ، 1361 - باميان» ، «عضويت كامل در «حزب وحدت» 1371« .
در همان اوايل كار ، اين فرض گسترده وجود داشت كه مجاهدين خلق افغانستان با سازمان همنام خود در ايران يكى هستند. اين مطلب ابداً صحت نداشت .
سازمان مجاهدين خلق ايران بهرغم آن دماغى پرباد و زبان درازى كه داشت ، در مورد وقايع افغانستان گنگ مطلق بود. و اين موجب حيرت همهى ديگرانديشان افغان مىشد ؛
همه از خود مىپرسيدند : چگونه است كه يك سازمان مهم سياسى نسبت بهاين مسألهى فوقالعاده بزرگ منطقوى كه اهمّيت جهانى نيز يافته است ، بلانظر است ؟
شايد دقيقتر آن باشد كه گفته شود: «در ابتدا مجاهدين خلق افغانستان در ابعاد تئوريك ، ميكانيسم عمل ، نُرم تشكيلات و شجاعت عملى بهطور يك جانبه مقلد سازمان مجاهدين خلق ايران بودند.» در آن عصر مكاتب و ايديولوژى ، كه مجادلات لفظى جايگاه مهمى داشت ، هردو سازمان بيشتر عملگرا بودند. از دين و مذهب و فرهنگ و فلسفه بهمقدار نياز در وادى عمل ، برمىداشتند (آب بهقدر تشنگى) لذا تلقى ايديولوژيك ايشان فشرده بود. زياد اهل شرح و تفسير مفاهيم و دعا و استخاره نبودند. آنها مانند روشنفكران متجدد ، يا افراد حوزوى در فكر قيل و قال و كشف و ادراك معانىء حقيقى الفاظ هم نبودند كه امروز يك معنى را لحاظ كنند ، فردا دوباره برگردند و همان لفظ را از نو معنى نمايند .
پشتيبان اصلى علىپور شيخ محمد منتظرى - فرزند ارشد آيةاللّه حسينعلى منتظرى بود. سابقهى آشنايى آن دو بهسالهاى 52 - 1351 برمىگشت كه منتظرى در آن مواقع در «كابل» بهسر مىبرده است. منتظرى در گزارش جامع و مشروحى كه از «كابل» براى آيةاللّه خمينى - در نجف - مىفرستد ، شرح مفصلى از جزئيات زندگى افغانها و نيروهاى سياسى موجوده در آن سامان نوشته و ضمن آن علىپور غفورى را بهترين نيرو معرفى مىكند. او ضمن بررسى نيروهاى سياسى افغانى مىگويد:
سند شماره 6‑ : 1 - گروهاى كه طرفدار طرز تفكر و مشىء سياسى و انقلابى حضرتعالى مىباشند كه عاقلترين و بهترين اين گروها از جهت كمى و كيفى ، گروهى است كه بنده بيشتر با آنان تماس داشتم (البته بهعنوان يك نفر دبير انگليسى مقيم كابل بهنام غفورى) در ميان اين افراد ، اشخاص جالبى بهچشم مىخورند كه يا تازه از دانشگاه فارغالتحصيل شدهاند ، و يا در ادارات كار مىكنند. كميتهى عالى آنان در حدود هشت نفراند. نهايت اينكه چهار نفر از آنان بهتر و زبده هستند و هرگونه فعاليت و تصميمى را با تصويب يكديگر اتخاذ كرده و عمل مىكنند. تقاضاى كمك از آقاى شريعت (نمايندهى امام در پاكستان) و حضرتعالى هم بهتصويب آنان بوده است. البته اكنون بهجز يكى از آنها هيچكس نمىداند كه آقاى شريعت كمك كرده ، يا حضرتعالى. نهايت اينكه اگر حضرتعالى اجازه بفرماييد و اشكالى هم بهنظر نمىآيد، كه وى بهآن سه نفر هم بگويد كه حضرتعالى بهتقاضاى كمك آنان عنايت فرمودهايد ، نقش جالبى در روحيهى آن سه نفر خواهد داشت. لازم بهتذكر است كه آنها از جهات امنيتى و اطمينان و خوددارى و مخفىكارى ، خوب مىباشند.»
منتظرى اقدامات و كمكهاى خود نسبت بهآن سازمان را چنين شرح مىدهد :
سند شماره 2 : «ما موضوع كتاب را با پول آقاى شريعت و حدود 10/000 (ده هزار) روپيهى افغانى (حدود 1800 تومان) قرض نسبتاً و موقتاً چاره جويى كرديم...»
سند شماره 3 : «اين را بايستى عرض كنم كه سطح اطلاعات ايديولوژيكى و مكتبى دوستان افغانى خيلى جالب و ارزنده و در مباحثات فلسفى با ديگران و كمونيستها بهخوبى بهميدان مىآيند و پيروز مىشوند. و در اين زمينه از جوانان ايرانى خيلى جلوتر هستند. ولى سطح اطلاعات سياسى آنان براثر نبود كتاب و راديو و شرايط مادى نسبتاً پايين و اميد است كه با يك سرى تصميمات اين كمبود هم جبران گردد ...»
سند شماره 4 : «... لازم ديده شد كه براى افراد در سطح عالى ، 7 راديو خريدارى شود و خود من هم دو راديو و يك ضبط براى شان بردم.»
سند شماره 5 : « ... آنچه مىتوانم بگويم اينكه فعلاً نيازهاى آنان تا حدى برطرف شده است ... و در آينده براى مسافرت حد اقل ماهى 5000 روپيهى افغانى (در حدود 900 تومان نياز دارند كه بنده قول دادهام بههرنحوى شده تأمين خواهم كرد.»
اين گزارش كه در سال 1352 در كابل تهيه شده است ، تأكيد زياد بر پنهانكارى دارد. متن كامل آن ، هشت سال بعد در شمارههاى 11354 - 55 روزنامهى كيهان مورخ 19 و 20 مردادماه سال .136 نشر شد. سپس در كتابى تحت عنوان «زندگىنامهى حجةالاسلام شهيد محمد منتظرى» نوشتهى احمد صادقى اردستانى ، از سوى وزارت فرهنگ و آموزش عالى انتشار يافت. منتظرى در اين نامه اذعان مىكند: «تمدن افغانستان داراى سابقهى طولانى است. و قرنها قبل از تمدن ايران شكل گرفته است.» او مىگويد:
سند شماره 6 : «مدنيت افغانستان از مدنيت ايران كهنتر و حتى نژاد آريا ، نخست از اطراف درياچهى «اورال» واقع در روسيه مهاجرت كرده و در حوالى سيحون و جيحون مستقر و كمكم بهطرف جنوب حركت كرده و خود را تا سلسله جبال هندوكش ، كه از وسط افغانستان مىگذرد مىرسانند و البته در طرف شمال اين كوها استقرار مىيابند.»
«بلخ» اولين سرزمينى بوده كه برخى آريايىها در آن مستقر مىشوند و براثر موقعيت شهرى و بعدها براثر ظهور «زردشت» از زندگى كشاورزى و دام پرورى ، به مدنيت شهرى تكامل مىيابند. و آريايىهاى هند و كشمير و ايران از همان مناطق مهاجرت كرده و در مناطق مزبور ، سكونت برمىگزينند. و اگر هجوم و خرابكارى معمول نمىبود و شهرهاى بزرگ آن خراب نشده بود ، اكنون افغانستان از جهت رشد انسانى و تمدن و پيشرفت و غيره ، از كشورهاى مجاور كمتر نمىبود.××× )2( براى آشناى با كاركرد سيد مهدى هاشمى بهبخش مربوطه (معماى هاشمى) مراجعه شود. ×××»
منتظرى در اين سفر در كابل توسط نيروهاى امنيتى دستگير و زندانى گرديد ؛ پس از چند روز با ضمانت آقاى ناصر آزاد شده و محفلى با شكوهى بهافتخار او و اشتراك شخصيتهاى سرشناس كابل در تكيهخانهى آقاى ناصر برگزار گ